تبليغاتX
صفایی چه باصفا بود


صفایی چه باصفا بود










استاد و درس(صرف و نحو)از سری روش ها اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاداز کتاب استاد و درس (صرف و نحو)از سری روش ها

...... استاد خوب كسى نيست كه فقط درسش را خوب بدهد و برود. يك استاد بايد بيشتر از اين كه مدرس خوبى باشد مربى خوبى هم باشد. بتواند در دانش آموزان خود شناخت، عشق و استقامت و پشتكار و هماهنگى بوجود بياورد. درس خوب هنگامى كه در جايگاه خوبى ننشيند و با طلب و آمادگى نباشد، همچون وردى است با زبان بيگانه و يا سرودى و زمزمه‏اى در بازار مسگرها. آن درس در ميان غوغاى درونى دانشجو گم مى‏شود و يا مفهوم نمى‏گردد.

 اما هنگامى كه در شاگرد آمادگى و طلب آمد، او خودش كمك مى‏كند و حتى كسرى استاد را با فكر و بحث و سؤال و پرسش جبران مى‏نمايد.

 براى ايجاد آمادگى و طلب بايد به دانشجو شناخت‏هايى داد:

 ۱ - هدف

 ۲ - وظيفه

۳- مراحل تا هدف

۴- مسائل و سختى‏هاى راه

 

 هدف

 

 ۱- هنگامى كه هدف روشن نباشد، بر فرض جنبشى و شورى باشد تقليدى و سنتى است، ريشه‏اى ندارد و بارى نمى‏آورد. بگذر از اين كه طالب مجهول حتى از روى تقليد و عادت هم نمى‏تواند جنبشى داشته باشد، مگر اين كه بوزينه باشد و يا بى‏شخصيت و پست.

 من افرادى را ديده‏ام كه در دوره‏هاى بالا به حيرت رسيده‏اند كه آخر چه كاره‏ايم و چه خاصيتى داريم و يا به نفرت دست داده‏اند كه ما بى‏فايده‏ايم و انگل و حتى مضر و مفسديم.

 و چرا؟

 چون اين سؤال‏ها بايد از روز اول طرح شده باشد و جواب گرفته باشد. و بايد استاد اين مسأله را حل كرده باشد آن هم نه بطور كلاسيك كه بدان أَيَّدَكَ أللّه تَعالى، و تو بايد اين هدف را داشته باشى.

 هدف تزريقى نيست و تحميلى نيست و مربى آن نيست كه هدف را به زور بقبولاند. مربى كسى است كه مقدمات تصميم را فراهم مى‏كند و زمينه را مى‏چيند تا طرف، خود تصميم بگيرد و بيابد.

 مى‏گويند پادشاهى بازى داشت و به آن سخت علاقمند بود و گفته بود اگر كسى خبر مرگش را به من بدهد خود به مرگش مى‏رسد.

 از قضا باز افتاد و مرد و همه از ترس سر به گريبان كه چه كنيم و چه بگوييم كه اين مرگ، مرگى براى ما سبز نكند. رندى از اطرافيان عهده دار شد كه در برابر جايزه‏اى هنگفت اين كار را به عهده بگيرد و خبر مرگ رإ؛ل‏ل به شاه برساند.

 يك روز گفت و گو از بازهاى شكارى به ميان آورد و شاه از باز خود گفت. رند زمزمه كرد؛ اما غذا نمى‏خورد. شاه پرسيد چرا؟ و او ادامه داد كه آب هم نمى‏خورد. شاه برپا نشست كه آخر چرا؟ و او به آرامى گفت حتى پرواز هم نمى‏كند. شاه گفت لابد مرده است. رند با شتاب گفت: قربان من نگفتم خودتان فرموديد.

 مربى كسى است كه چيزى نمى‏گويد اما چيزهايى مى‏گويد كه چنين برداشتى را آسان مى‏كند و هدف را بدست مى‏دهد و آنگاه اين هدف را با هدف‏هاى ديگر مقايسه مى‏كند تا طرف خود رجحان آن را بيابد و آگاهانه انتخاب كند و به سويش بشتابد.

 مربى مى‏تواند با تندى سؤال كند كه چرا آخوند شده‏اى يا چرا به اين راه آمده‏اى و آنگاه از سختى‏هايش بگويد نه از خوبى‏هايش. هنگامى كه شاگرد خود عكس العمل نشان داد و مقاومت كرد، مربى خود خوبى‏ها و سختى‏هايش را بيان كند. آنچه را كه مى‏دهد و آنچه را كه بدست مى‏آورد مقايسه كند كه جوانى از دست مى‏رود. شهرت، اعتبار، ارزش، زن‏ها و آزادى‏ها و بگو مگوها و خارج رفتن‏ها و بر سر دست گرفتن‏ها از دست مى‏رود. آنچه بدست مى‏آيد اگر درست شروع كنى و درست حركت كنى، آگاهى و شناختى از خودت و از هستى و از جهت حركت تو در اين هستى است و بر اساس اين شناخت‏ها به عقيده‏ها و جبهه‏گيرى‏هايى مى‏رسى و بر اساس اين عقيده‏ها زندگى مى‏كنى و مى‏ميرى و بر اساس اين شناخت و عقيده از سطح غرائز تا حد وظيفه بالا مى‏آيى و از بشر بودن به آدم شدن مى‏رسى و به رشد و آگاهى مى‏رسى و در حدى مى‏نشينى كه بتوانى به ديگران رشد بدهى، در حالى كه در راه‏هاى ديگر حداكثر دندانشان را خوب كنى و يا اسهالشان را بند بياورى و يا نيروهايى به آنها بدهى و صنعت‏هايى برايشان بسازى و رفاهى برايشان بيافرينى. اين قدرت و اين تكنيك و اين رفاه مادام كه با رشد و آگاهى همراه نباشد، جز به نابودى آنها كمك نمى‏كند و مى‏شود همانند تيغ تيز در كف زنگى مست.

 مربى مى‏تواند با شوخى حرف‏هاى ديگران و متلك‏ها را نقل كند و گوش طرف را پر كند و او را واكسنيزه كند و مقاومت بدهد و در ضمن نقل داستان‏هايى، او را به شناخت از هدف و وظيفه برساند، كه او در اين هستى سرمايه‏هايى دارد كه بايد زياد شوند و مصرف‏هايى دارد كه بايد سنجيده شوند و عمرى دارد كه ناچار بايد برچيده شود. در اين عمر و با اين سرمايه‏ها چه مى‏كنى و در كدام راه مصرف مى‏كنى كه سود بيشترى بدست بياورى؟

 ما داده‏ها و نعمت‏هايى داريم و از آنچه داده‏اند بازدهى مى‏خواهند و نعمت‏ها مسؤوليت دارد. اين‏ها از تو نيست تا به اختيار دل تو باشد، اين‏ها از اوست و براى او بايد خرج شود؛ يعنى براى خلق او؛ يعنى براى نياز خلق او. ببين اگر اين‏ها بقال مى‏خواهند، مقنى مى‏خواهند، طبيب مى‏خواهند، مهندس مى‏خواهند، برايشان كار را شروع كن و آن هم با اين ديد.

 و اگر ديدى كه نيازها متفاوت و متعدد است و تو نمى‏توانى بيش از يكى را برآورى، در اين صورت بر اساس اهميت كار و ظرفيت خودت انتخاب كن و ببين شديدترين نيازها كدام است.

 آنگاه در هر پُستى و در هر مقامى و در هر شغلى كه امكانات براى تو پيش آمد، بكوش كه اين نياز را برطرف كنى كه كار اصلى تو اين است و شغل اساسى تو همين. حتى اگر مجبور شدى كه از شغل‏هايت دست بكشى، بكش. مسأله‏ى تأمين، مهم نيست؛ چون هنگامى كه در اين هستى به اندازه‏ى استعدادت كوشيدى مى‏توانى به اندازه‏ى نيازت برداشت كنى كه خدا رزق‏ها را به عهده گرفته است. تو بايد مهم‏ترين نيازها و شديدترين آنها را در نظر بگيرى كه چيست؟ تو در اين فرصت زندگى تا مرگ ناچار به كارى دست مى‏زنى. فكر كن چه كارى بايد انتخاب كنى كه از روى عادت و تقليد نباشد.

 و آنگاه كارى را با فكر انتخاب كن كه بر اساس استعداهاى تو باشد. پس تو پيش از آنكه كارت را انتخاب كنى بايد سرمايه‏ات را بشناسى؛ چون اگر در خودت يك ميليارد سرمايه سراغ داشته باشى قطعا به كارهاى بزرگتر روى مى‏آورى و به كارهاى كوچك قانع نمى‏شوى.

 و سپس براى شناخت سرمايه‏ها1 به او گوشزد كن كه سرمايه‏ى تو بيش از بقال شدن و كارگر شدن و كارمند شدن است. تو مى‏توانى انسان باشى و انسان بسازى، تو استعدادهايى دارى بى‏نهايت، پس بايد كارى رإ؛سط شروع كنى تا بى‏نهايت. نه براى يك روز و دو روز و يك عمر، كه عمر تو شصت سال و هفتاد سال نيست. چرا؟ چون مايه‏هاى تو بيش از اين شصت سال و هفتاد سال است. تو براى اين زندگى به اين همه استعداد احتياج نداشتى. زندگى يك بزغاله بيش از غريزه فردى نمى‏خواهد و زندگى اجتماعى نمى‏خواهد، در حالى كه تو گذشته از استعدادهاى بزغاله و زنبور عسل، فكر و عقل دارى، انتخاب و اختيار و اراده دارى، وجدان و فرقان هم مى‏توانى داشته باشى و به نيروهاى بيشتر مى‏توانى دست يابى. پس كار تو نبايد محدود به يك روز و يك سال و چند سال باشد و به اندازه‏ى كار بزغاله و زنبور. تو سرمايه‏هايى انسانى دارى، بايد اين‏ها را هم به جريان بيندازى و نه تنها در خودت كه در خلق محبوب و آفريده‏هاى معشوق خودت بايد اين كارها را ادامه بدهى؛ چون كسى كه عاشق حق شد عاشق خلق مى‏شود.

 عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست. و كسى كه عاشق شد عاشق رشد و بهروزى و پيشرفت آنها مى‏شود. پس بايد از عوامل رشد و عوامل انحطاط آگاه باشد، دردها و درمان‏ها را بشناسد و از مزاج‏ها و طبع‏ها با خبر باشد تا بتواند كار خود را به انجام برساند. و بايد از استعدادهاى انسان با خبر باشد؛ چون دردها چيزى جز كم كارى و يا پركارى، افراط و تفريط يك استعداد نيست. كسى كه مى‏خواهد دردهاى يك اندام را بشناسد بايد از پيش اجزاء اين اندام، حد اعتدال و مايه‏ى هر يك را بشناسد و طرز كار هر يك را بداند، كه چشم كارش چيست و دردش كدام است و دست و پا و هر عضوى همين طور.

 خلاصه آن كس كه مى‏خواهد خودش را بسازد و خلق را بسازد و رشد بدهد و تربيت كند و مربى باشد؛

 ۱-بايد به تمام استعدادها آگاهى داشته باشد.

 ۲- بايد ميدان كار اين استعدادها را شناخته باشد.

 ۳ - بايد به قانون‏هايى كه در اين ميدان و بر اين استعدادها حاكمند احاطه داشته باشد. مربى، جز اين آگاه مهربان نمى‏تواند باشد. و گرنه استعدادهاى عظيم ما را به كار گل مى‏گمارد و ما با اين همه سرمايه اگر يك بزغاله‏ى سر به راه باشيم، عصيان مى‏كنيم و بندها را پاره مى‏كنيم.

و اگر نمى‏كرديم، اين نشانه‏ى مرگ ما و مرگ استعدادهاى ما بود. مربى جز الله - رب العالمين - نيست و كسى كه مى‏خواهد انسان را بسازد بايد از او ياد بگيرد و از او بستاند و در نتيجه، مربى به وحى و به فرقان نيازمند است.

 با وحى دردها و داروها شناخته مى‏شوند و استعدادها و ميدان كارشان بدست مى‏آيد. و با فرقان روحيه‏ها و مزاج‏ها مشخص مى‏گردد و طرز برخورد با هر كس روشن مى‏شود. مربى بايد در اين دو زمينه بكوشد.

 با اين توضيح‏ها دانش آموز مى‏تواند بيابد، كه ناچار در طول زندگى حركت‏هايى دارد. و در اين حركت‏ها مقصدها و قله‏ها و مانع‏ها و پرتگاه‏هايى به راهش نشسته‏اند. با شروع حركت، شروع درگيرى است. و اين درگيرى‏ها آفريدگار ورزيدگى و بارورى هستند و آموزگار چگونه پيش رفتن... و چگونه كمبودها را تأمين نمودن. تا در جريان نيفتيم و كمبودها را لمس نكنيم براى تأمين آن نمى‏كوشيم.

 قله‏هاى بلندتر نيازهاى بيشترى را فراهم مى‏كنند. و هدف‏هاى عالى‏تر گام‏هاى بلندترى مى‏خواهند.

 و اين هدف‏ها همت‏ها را بدنبال مى‏آورند. و همت‏ها نيازها را و نيازها حركت‏ها را. و حركت درگيرى‏ها را و درگيرى‏ها ورزيدگى و نيروهاى بيشتر براى رفتن بيشتر را.

 كسانى كه خود را شناخته‏اند و خود را باور كرده‏اند و فهميده‏اند، نه فقط براى شكم خودشان كه براى تمام خودشان و تمام خلق استعداد دارند به اندازه همه وجود خود و همه وجودهاى ديگر مايه دارند براى همه مى‏كوشند.

 اين شناخت هدف‏ها را بالاتر مى‏آورد و همت‏ها را عالى‏تر مى‏سازد. و همت عالى نيازهاى بيشتر را خلق مى‏كند. و نيازها تو را به خويش مى‏خوانند و حركت مى‏دهند. و در حركت‏ها بايد تو به تمام راه و تمام قله‏ها و مانع‏ها آگاه باشى وگرنه عقب گرد خواهى داشت.

 با اين شناخت و همراه اين بينش تو مى‏توانى به تحصيل رو بياورى. تو پيش از آنكه عربى را شروع كنى، از خودت شروع كرده‏اى و با تفكرهايت به اين همه رسيده‏اى كه بايد به اندازه‏ى تمام ابعاد خودت و تمام ابعاد ديگران گام بردارى. و بايد بيشتر از آجرها به ياد آدم‏ها باشى و بيشتر از شكم آنها به مغز و قلب و روحشان بينديشى.

 محصل بايد پيش از شروع به درس از مسائل بينادى فارغ شده باشد و يافته باشد كه ما محكوميم و حاكمى داريم، از ما به ما نزديك‏تر و آگاه‏تر و مهربان‏تر...

 حال اين آگاه مهربان نزديك به ما...

 به ما چه داده...؟

 براى ما چه كرده...؟

 از ما چه مى‏خواهد...؟

 اين سؤال‏ها بايد براى محصل حل شده باشد وگرنه قرآن و دين و عربى مى‏شود يك سؤال بزرگ كه به عصيان و انزجار منتهى مى‏گردد و به نفرت دست مى‏دهد.

 يك روز در راه با جوانى روبرو شدم كه همراهم با او گفت و گوهايى داشت. من كنار بودم و آنها با هم مى‏رفتند. جوانك خيلى فانتزى و حساب شده بود. موهاى بلندش و حركت سر و گردن و شانه‏ها و باسن و قدم‏هايش همه حساب شده بودند. من حدس مى‏زدم كه الان از خارج واردش كرده‏اند و از زرورق بيرونش آورده‏اند.

 وقتى آنها از هم جدا شدند همراهم گفت: اين را شناختى گفتم: شوخى مى‏كنى؟ گفت: بابا تا چند ماه پيش در فلان مدرسه تا رسائل هم خوانده بود ولى حالا مى‏گويد: اصلاً براى چه ادامه بدهم و اين راه چه فايده‏اى دارد.

 من گفتم اين سؤال، سؤال درستى است ولى خيلى دير طرحش كرده است. او بايد پيش از شروع اين را مطرح مى‏كرد و قبل از شروع تمام راه را مى‏ديد و هدفش را مى‏شناخت.

 اين سه سؤال پس از اين بينش و ديد، از حاكم مهربان و نزديك و آگاه بايد جواب بگيرد تا سؤال‏هايى كه بعداً طرح مى‏شوند بدون جواب نمانند و عقب گرد و سستى را در ما سبز نكنند. راجع به دو سؤال بايد توضيح بدهم كه:

 به ما چه داده؟ و براى ما چه كرده؟ با هم يكى نيستند. او در ما نعمت‏هايى گذاشته و پيش از آگاهى ما، ما را از آنها بهره‏مند نموده... و سپس، براى ما كارهايى كرده و رسولانى فرستاده كه بايد به سوى آنها بياييم و از آنها بهره بگيريم. يكى نعمت‏هايى است كه در خود ما و همراه ماست و ديگر نعمتى است كه بيرون از ما و در دسترس ماست.

 با اين توضيح مى‏توانيم به سراغ جواب‏هايش بياييم.

 كه او به ما چه داده...؟

 ما تركيبى هستيم از جبرها و معجونى هستيم از نعمت‏ها كه به نعمت آزادى و انتخاب و اتخاذ راه پيدا مى‏كنيم... و به حركت‏ها و تحرك‏ها و يا تنوع‏ها و خود فريبى‏ها برخورد مى‏نماييم.

 اين نعمت‏هاى ما تقويم حَسَن و شكل دادن بهترى است كه انسان را از آن بهره‏مند ساخته است و بر بسيارى از پديده‏ها او را برترى داده است.

 براى ما چه كرده...؟

 او براى ما رسول را همراه كتاب و ميزان فرستاده است. كتاب و سنت دو نعمتى است كه در دسترس ما گذاشته. وحى و رسول اين دو مانع گمراهى ماست و هدايتى در سرزمين آزادى و انتخاب ما.

 از ما چه مى‏خواهد...؟

 از ما مى‏خواهد كه داده‏هاى او را مطابق با كرده‏ها و هماهنگ با فرستاده‏هاى او بسازيم تا خود ما و نسل ما و هستى به رنج و زحمت نيفتد؛ چون ما در اين هستى با تمام جهان رابطه داريم ولى از تمام رابطه‏ها آگاهى نداريم. از ما مى‏خواهد تا تمام نعمت‏هاى او را مطابق وحى و كتاب و سنت قرار بدهيم و با سنت هماهنگ شويم تا در اين هماهنگى صدمه نبينيم و رنج نبريم كه، يُريدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لايُريدُ بِكُمُ الْعُسْر؛  و راحتى را براى ما مى‏خواهد نه رنج و گرفتارى را، أَرادَ بهِم رَبُّهم رَشَدا؛ پروردگار آنها براى آنها رشد را مى‏خواهد، نه تنها رفاه و 

عدالت و تكامل را...

با اين توضيح‏ها محصل مى‏تواند قله‏هايش را ببيند و نيازهايش را بشناسد و قدم در راه بگذارد.

 اين كارى است كه مربى بايد پيش از اولين درس به دانش آموزان ياد بدهد.

 نه اين كه زود درس را شروع كند و طرف را مشغول بدارد، كه اين اشتغال‏هاى سريع دوامى نخواهد داشت.

 اين درست است كه گاهى به ثمر رسيده و افرادى كه اول آگاه نبوده‏اند سپس به آگاهى و بينش رسيده‏اند ولى اين افتخار را نمى‏توان براى فرار از مرگ تجويز كرد. اگر اين‏ها با آگاهى شروع مى‏كردند بهره‏هاى بيشترى بدست مى‏آوردند و در وقت كمتر راه زيادترى را طى مى‏نمودند.

 

 وظيفه

 

۲- با اين توضيح هدف دانشجو معلوم مى‏شود و از ابهام بيرون مى‏آيد. و اما وظيفه‏ى او دو چيز است: يكى بارگيرى و ديگرى بازدهى كه در قرآن است، از هر دسته عده‏اى كوچ كنند تا به دو وظيفه برسند.

 لِيَتَفَقَّهُوا فِى الدِّين وَ لْيُنْذِرُوا...

 آشنايى به دين، به روش برداشت از استعدادها، به روش زندگى كردن و مردن كه حتى از چشم، از گوش، از دست و پا و فكر و عقل و هوش و حافظه، چگونه برداشت كنيم؛ لِيَتَفَقَّهوا فى الدّين. و سپس همين آگاهى‏ها را به ديگران برسانند قبل از اين كه استعدادها هدر شود، ضايع شود، فاسد شود و گند بگيرد و هستى را بگند بكشد.

 

 مراحل

 

۳- مربى بايد مراحل را تا هدف، فاصله‏ى شروع تا رسيدن را شرح داده باشد.

 يادم نمى‏رود هنگامى كه كوچكتر بوديم و مى‏خواستيم براى اولين بار به تهران بياييم و به مشهد برويم از تهران زياد شنيده بوديم كه ماشين‏هايى دارد و خيابان‏هايى  و مردمانى و... اما فاصله قم تا هدف را نمى‏دانستيم و مراحلش را نمى‏شناختيم. همين كه به حدود منظريه رسيديم از پدرم پرسيدم آيا به تهران رسيده‏ايم و او آرام گفت نه. مقدارى راه آمديم و در كنار يك رستوران ايستاديم و من گفتم حتماً اينجا تهران است چون ماشين‏هايى داشت و جاده‏اى و مردمانى و... و با خوشحالى به پدرم گفتم اينجا تهران است. او كه كلافه شده بود با تندى گفت، نه. من با خودم گفتم شايد اصلا تهران دروغ است و تهرانى نيست.

 هنگامى كه يك دانشجو مراحلش را نشناسد مى‏خواهد از روز اول در كتاب امثله مسائل رشد و تربيت و استعدادها و آگاهى‏ها را ببيند. مى‏خواهد چهره‏ى زراره و ابوذر را ببيند. اما هنگامى كه نمى‏بيند و مى‏گويند اينجا تهران نيست رفته رفته نااميد مى‏شود كه شايد تهرانى نيست و رشدى نيست و راهى نيست. گفتيم:

۱-هدف به رشد رسيدن و به رشد رساندن است.

۲- هدف هماهنگ كردن نعمت‏ها با رسالت‏هاست.

 مربى براى اين كار به وحى و فرقان نيازمند است. و به كتاب و سنت نياز دارد.

 آشنايى با وحى؛ كتاب و سنت خود مراحلى دارد:

۱-آشنايى با ترجمه قرآن،

۲-با تفسير قرآن،

۳ - با روح آن،

۴- با نور آن.

قرآن يك مفهوم دارد كه صراط يعنى چه ؟ و يك مصداق دارد كه صراط كدام است و روحى دارد كه با آن روح انسان راه را مى‏خواهد و نورى دارد كه با آن نور راه را مى‏بيند و مى‏رسد و پيش مى‏رود و حتى با آن نور، با نور يك آيه، تمام هستى از ابهام بيرون مى‏آيد.

 و يك مربى بايد با تمام اين مفهوم، ترجمه، مصداق، تفسير، روح و نور آشنا شود.

 آشنايى با ترجمه به چند مقدمه احتياج دارد:

۱-آشنايى با ساختمان كلمه‏ها "صرف"

۲-آشنايى با تركيب كلمه‏ها "نحو"

۳- آشنايى با نقشه‏ها و راه‏هاى ساختمان"بيان"

۴- آشنايى با آرايش و تزيين ساختمان " بديع"

۵-- آشنايى با لغت.

 براى تفسير هم با آشنايى به اصول و؛

۱- تسلط بر تمام آيه‏ها

۲ - تفكر در آيه‏ها

۳- آزادى از حجاب‏ها، نيازمند است.

 براى رسيدن به روح و نور قرآن هم به رشد روحى و تقوا احتياج است. اين‏ها مربوط به وحى بود. براى رسيدن به فرقان، به رشد روحى و تقوا بايد برسد؛ چون فرقان در اين مرحله دست مى‏آيد كه اِن تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُم فُرقاناً؛ اگر از خدا اطاعت كنيد به فرقان مى‏رسيد و اطاعت به عشق و عشق به شناخت و شناخت به تفكر و تفكر به آزادى از عادت‏ها و تقليدها و محيط و تعصب نيازمند است.

 و اين است كه يك نفر براى رسيدن به آن هدف بايد به اين رشد فكرى و آن تسلط و آن آشنايى با ادبيات صرف و نحو و معانى و بيان و بديع برسد.

 و يك نفر دانشجو و طلبه نه فقط بايد از صرف شروع كند كه بايد به موازات آن به فكر و تسلط بر قرآن دست بيابد تا رفته رفته ترجمه و تفسير و روح و نور قرآن و فرقان بدست بيايد و بتواند دردها و داروها و روحيه‏ها را بشناسد و آنها را تربيت كند و رشد بدهد و جلو براند. آنگاه از درس‏ها توضيح بدهد. 

 مثلاً بگويد صرف مربوط به ساختن كلمه‏هاست و كلمه، اسم و فعل و حرف هستند و حرف احتياج به ساختن ندارد؛ چون ساخته شده است پس در صرف فقط به اسم و فعل مى‏پردازيم. از اين رو:

۱-اين‏ها را دسته بندى مى‏كنيم.

۲- وزن‏ها و قالب‏هايشان را نشان مى‏دهيم.

۳ - طرز ساختن اين قالب‏ها، صيغه‏ها و اين نمونه‏ها را بازگو مى‏كنيم.

۴ - اگر در جايى ديديم كه يك كلمه بر وزن اصليش نيست آن وقت مى‏فهميم كه جراحى شده و اعلال شده.

 پس اگر قواعد اعلال را هم بشناسيم كه دوازده قاعده است ديگر بر تمام صرف تسلط داريم.

 در نحو از دو مسأله بحث مى‏كنيم: اعراب و تركيب.

 اعراب، عوامل و علائم و اقسامى دارد.

 و درباره عوامل مى‏گويد كه آخرِ كلمه‏ها ناچار حركتى دارد. اين حركت‏ها گاهى هميشه ثابت و ساخته شده هستند؛ مبنى و گاهى تغيير مى‏كنند و دگرگون مى‏شود؛ معرب. آنجا كه تغيير و دگرگونى پيش مى‏آيد ناچار بايد دنبال علتى و عاملى گشت. تمام اين عوامل كه در زبان عرب كلمه‏ها را دگرگون مى‏كنند صد تا هستند و كار اين‏ها دسته بندى مى‏شود. بعضى‏ها در ظاهر پيدا هستند؛ لفظى و بعضى در ظاهر اثرى ازشان نيست؛ معنوى. و لفظى‏ها هم گاهى كارشان و تعدادشان حساب شده است؛ سماعى و گاهى تعدادشان مشخص نيست بلكه نوعشان معلوم است؛ قياسى.

 درباره‏ى تركيب در نحو مى‏خوانيم كه چگونه بايد كلمه‏ها را: فعل و فاعل، فعل و مفعول، فعل و نايب فاعل، مبتدا و خبر، عوامل و معلول‏هايشان را تركيب كنيم و چگونه حال و تميز را در كلام بياوريم و چگونه جمله‏ها را بسازيم و چگونه آنها را بخوانيم.

 در معانى به ما ياد مى‏دهند كه اين جمله‏ها را كجا به كار ببريم؛ چه وقت جمله را اسمى و چه وقت فعلى بياوريم و چه وقت آن را بياوريم، چه وقت واو عطف را بياويم، چه وقت جمله را طولانى كنيم و چه وقت جمله را طولانى نكنيم و چه وقت كوتاه و چه وقت بدون تأكيد كنيم و چه وقت تأكيد كنيم، چه وقت فاعل و مفعول و حال و تميز را در كلام بياوريم و چه وقت حذف كنيم. مسند و مسندٌاليه را چه موقع ذكر كنيم و چه موقع بيندازيم.

 در بيان مى‏آوريم كه چگونه يك مطلب را به صورت‏هاى گوناگون برسانيم و آشكار كنيم كه محمود سخاوتمند است و يا محمود حاتم است و يا مثل حاتم است و يا سفره‏اش پهن است و خاكسترش زياد. خلاصه از چه طريقى مطلب را برسانيم، از حقيقت يا مجاز يا استعاره يا تشبيه و يا كنايه.

 در بديع با آرايش‏ها و زيبايى‏هاى لفظى و زيبايى‏هاى معنوى آشنا مى‏شويم.

 استاد مى‏تواند در ضمن از جريان نثر و شعر عرب و از ادبيات جديد عرب و از روش نقد ادبيات در امروز گفت و گوهايى داشته باشد كه دانش‏آموز بتواند با وضع معاصر آشنا شود و در سطح ششصد سال پيش قرار نگيرد.

 در قسمت تفسير و تاريخ و نهج البلاغه؛ چون مسائل زيادترى مطرح است، از آن در جاى ديگرى گفت و گو مى‏كنيم.

 يك استاد بايد شاگرد را بر درس مسلط كند و در نتيجه علاقمند بنمايد و به پشتكار و جديت برساند.

 

 مسائل

 

۴- هنگامى كه انسان گرفتارى‏ها و سختى‏ها و مسائل موجود در راهى را براى رسيدن به هدفى در نظر بگيرد، ناچار آماده شده و توانايى درگيرى و حتى بهره‏بردارى در او بوجود مى‏آيد. اما هنگامى كه مسائلش را نشناخته باشد، با برخورد ناگهانى به مشكلات و سختى‏ها غافلگير مى‏شود و ضربه مى‏خورد و عقب مى‏نشيند.

 توجه به مشكلات خود باعث مجهز شدن و درگير شدن و استفاده كردن مى‏شود. هنگامى كه من مى‏دانم ازدواج و يا مسافرت به تهران چه سختى‏هايى دارد از اول وسائل رفاهيم را برمى‏دارم و يا توانايى بدنم را مى‏سنجم و حركت مى‏كنم. و هنگام برخورد آماده‏ام و منتظرم و تحمل مشكلى كه در انتظارش بوده‏اى خيلى آسان‏تر از برخورد با مشكلِ از راه رسيده و ناگهانى است. و مشكلات در مسير تحصيل و تفقه؛ مشكلات تأمينى و تحصيلى و معاشرتى و تربيتى بر سر راه است. فقرها، احتياج به ازدواج و محروم شدن از امتيازها و حتى برخوردارى از ذلت‏ها، چه بسا در اولين حمله انسان را از پاى درآورند.

 دوستى داشتم كه از هنر نقاشى و خط و مونتاژ هم برخوردار بود. وارد صحنه شده بود و با هم پيمان بسته بوديم كه از فلان تدريس دست بكشد و با هم حركت بكنيم و حتى در غذا با هم باشيم. او گفت: من خودم هنرهايى دارم و مسائل تأمينى برايم مطرح نيست. گفتمش باش كه اين بت‏ها را هم خواهند شكست و هنرت تو را به جايى نخواهد رساند. او شروع كرد. از تدريس دست كشيد و در اوائل كارش بود كه تابلوهاى سابقش مرجوع شد و به جاى اين كه هنرش خريدارى داشته باشد خريدارهاى سابق هم عقب كشيدند و پس آوردند و دوستم فصل عدس را شروع كرد.

 در يكى از حجره‏هاى يكى از مدارس ورشكسته سكنى گرفته بود و روز را با يك نان مى‏گذراند و حتى گاهى هم همفكرى را تور مى‏زد و نان را با او مى‏خورد. خودش مى‏گفت گاهى ديگر نان هم نداشتم و اين بود كه در حجره به جست و جو مى‏پرداختم و ته پاكت‏ها را بررسى مى‏نمودم. گاهى به عدسى و ماشى و خرت و پرتى برخورد مى‏كردم و آن را مى‏پختم و با آن زندگى را مى‏گذراندم. در همين دوره بود كه دوستم به ازدواج رسيد و رفته رفته پس از ويران شدن بتخانه و شكسته شدن بت‏ها آبادى برگرفت و جلوه‏ها شروع شد و الله خودش را نشان داد و در دل جا گرفت و بزرگ شد. راستى عجب دنيايى است؛ بت‏ها را مى‏شكنند و بتخانه را ويران مى‏كنند و آنگاه در اين دل ويران و از اين دل خراب گنج‏ها را بيرون مى‏كشند و آبادى‏ها مى‏آورند.

 هنگامى كه دوست من پيش بينى كرده وارد مى‏شود و آزاد، حتى از هنرش به كار مى‏پردازد، مى‏تواند روزهايش را بگذراند و در اين گذران يك دروه‏ى توحيدى را هم طى كند و جلوه‏هاى حق را هم ببيند و پس از اين دوره به زن و زندگى و رفاه هم برسد. در حالى كه اسير اين دام هم نيست و در فكر ديگران هم هست و به ياد فصل عدس خودش به عدسى‏ها سر مى‏زند و مساوات و ايثار را به دست مى‏آورد.

 اما اگر اين پيش بينى نبود، شايد در اولين حمله سنگر را خالى مى‏كرد و مى‏رفت به آنجا كه عرب نى بيندازد و يا از ترس بدبختى مى‏افتاد به دامن دوست و بيگانه و مى‏شد مريد باز، مريد ساز و يا واسطه‏ى خير، دلال وجوه شرعى و يا گرفتار منبر و خطابه به خاطر گذراندن زندگى.

 مشكلات تحصيلى هم چيزى كمتر از مشكلات تأمينى نيست. من خودم آنقدر به خاطر درس و استاد گريه كرده‏ام و آنقدر رنج كشيده‏ام و آنقدر از همراهانم بى‏اعتنايى ديده‏ام و ضربه خورده‏ام. البته اين گرفتارى‏ها مربوط به دوره‏هاى پايين است كه كسى به آن نمى‏پردازد؛ چون امثله گفتن و صرف و نحو را درس دادن كسر شأن است و در خور استعداد آقا نيست، در حالى كه در همين دوره‏هاى پايين، دوره‏ى سازندگى و دوره‏ى شكل گرفتن يك طلبه آغاز مى‏شود و در همين دوره‏هاست كه عاطفه‏ها و يا نفرت‏ها، ايثار و مساوات و يا خودخواهى‏ها و خوديابى‏ها، توحيد و يا شرك، آزادى يا اسارت، قدرت روحى و يا ضعف و زبونى، رشد يا انحطاط در طلبه شكل مى‏گيرد. و اگر مدرس خودش را مربى هم مى‏شناخت و اگر سازندگى را در حد لياقت خود مى‏ديد، ناچار وضع عوض مى‏شد و به اين دوره نيز مى‏پرداخت. در اين دوره، مى‏توان در نهاد پاك و خالى طلبه، هر چيزى را كاشت و بارور كرد؛ خدمت و يا خيانت، سازندگى و يا بى‏تفاوتى، توجه به خلق و يا توجه به خود را.

 و اين همه نه با حرف امكان دارد و نه با خواندن چند روايت در روزهاى پنجشنبه و جمعه.

 چون در مقاله ديگر به اين مسائل پرداختيم، اكنون از آن مى‏گذريم. اما مسأله‏ى معاشرت فرع مسأله‏ى تربيت است؛ چون هنگامى كه افراد ساخته نشده باشند و ملاك بدست نياورده باشند، در نتيجه به هر كجا سر مى‏گذارند و با هر كس دمخور مى‏شوند و در هر دامى مى‏نشينند. اما اگر مربى به طلبه‏اش ديد بدهد و او را متوجه و زرنگ بار بياورد و همچون نهنگ آماده‏اش كند و با ملاك، نه فقط با حرف‏ها و دستورها و بكن نكن‏ها آشنايش بنمايد، او مى‏تواند دوست و معاشر خود را بشناسد و حتى مهمانى رفتن و مهمان آوردن خود را رهبرى كند. و حتى لباس و رنگ لباس خود را بشناسد.

 ما استادى داشتيم كه در آخر هفته گاهى حرف مى‏زد و درد دلى مى‏كرد، بيشتر حرفش اين بود كه چرا طلبه‏ها ژيگول شده‏اند و شورت‏هاى عجيب و غريب و لباس‏ها و كفش‏ها و فكل‏ها را به خود آويخته‏اند. او از اين رنج مى‏برد و از معلول بازپرسى مى‏كرد. اما من مى‏ديدم كه چه عوامل و انگيزه‏هايى در ميان است و مى‏ديدم كه مادام كه اين‏ها بررسى نشوند و درمان نشوند، هيچ فريادى اثرى نخواهد داشت. آخر طلبه‏اى كه از شهوت سرشار است و به خاطر رسيدن به زن ديوانه است چگونه مى‏تواند به خدا برسد.

 آخر طلبه‏اى كه ملاكى براى لباس پوشيدن ندارد و هدفى براى درس خواندن كه هيچ، براى زنده ماندن هم ندارد و عشقى و شناختى در سر و دلش ننشسته چگونه مى‏تواند آن باشد كه استاد مى‏خواهد و استاد مى‏طلبد. اما اگر طلبه فهميد كه بايد رشد كند و در نتيجه با كسانى مى‏نشيند كه يا به آنها رشد بدهد و يا از آنها رشد بگيرد. به يكى از دوستانم كه گرفتار بعضى حرف‏ها شده بود گفتم: با كسانى باش كه تو را زياد كنند و گفتم: هر كس جز حق از تو مى‏كاهد و گفتم: ببين كه هنگامى كه با فلان شخص يا بهمان نفر مى‏نشينى او چه چيزى را در تو بزرگ مى‏كند، خودش را و يا خودت را و يا دنيا را يا خدا را. تو با اين ملاك دوست بگير و رفيق انتخاب كن و يا مرشد و پير و مرجع بگير.

 راستى اگر در افراد هدفى نُضج بگيرد اين هدف مى‏تواند آنها را رهبرى كند؛ خواه هدف پول باشد و يا قدرت و يا شهوت و يا قرب حق و تعالى و تكامل و رشد.

 ما به جاى اين كه در لباس پوشيدن دخالت كنيم، بايد اين ملاك‏ها و هدف‏ها را در دل‏ها بگذاريم و افراد را از ريشه عوض كنيم.

 يكى از دوستان شمالى من براى من درسى و عبرتى شده.

 يك روز عصر كسى درِ منزل را مى‏كوبيد. بيرون آمدم؛ يكى از آقايان شمالى بود كه در آنجا مدرسه‏اى دارد و طلبه‏هايى را جمع آورى مى‏نمايد و مردى بود خوش قيافه و خوش زبان.

 و طلبه‏اش جوانى بود شايد هفده ساله كه چند سال را در همان حدود به تحصيل گذرانده بود و تازه به سيوطى رسيده بود. آن هم جوانى بود تيز و شيطان و عاصى، با يك لباس بلند آخوندى منهاى عمامه كه شايد تا چند روز ديگر به آن هم مى‏رسيد.

 آقا پيشنهاد مى‏داد كه اين شاگرد را من عهده دار شوم و به او برسم. من نه براى اين پيشنهاد، كه به خاطر استعداد اين جوان عاصى قبول كردم؛ چون به خوبى مى‏ديدم او در اين قالب‏ها نمى‏گنجد و عاقبت عصيان مى‏كند و بيرون مى‏رود؛ نه تنها خودش فاسد مى‏شود كه به فساد مى‏پردازد.

 من در آن چند روز، بيشتر با او دوست شده بودم و به روحش راه يافته بودم كه خودش و پدرش و فاميلش چه بوده‏اند و چه هستند و چه مى‏خواهند. و فهميده بودم كه چگونه آمده بود، چگونه تا به حال رشد كرده و فهميده بودم كه چه دوستانى دارد و چه آرزوهايى و چه نقطه ضعف‏هايى. در اين مدت دوستى كامل او را جلب كردم و حتى به خاطر نقطه ضعف‏هايش به او پول مى‏رساندم. شايد براى اولين بار بود كه او با اين روش پول مى‏گرفت و شايد اولين بار بود كه با اين پول گرفتن مسئوليت‏هايى را مى‏پذيرفت و درس‏هايى را به جان مى‏خريد؛ چون برايش شرح داده بودم كه چگونه بايد به يكديگر رسيد و چگونه بايد حتى در مسائل خصوصى همنوا بود.

 در اين مدت يافته بودم كه اول لباسش را تنش كرده‏اند. برنامه‏ى مدرسه اين بود و يافتم كه به همين زودى مى‏خواهد در بياورد.

 چند مدتى كه تابستان پيش آمده بود از هم جدا شديم. پس از مدتى كه او آمد نه لباس بر تنش بود و نه آن سر به زيريش همراهش. ژيگول بود، به اصطلاح استاد ما قرتى.

 با اين وصف من پذيرفتمش و با او همان دوستى را ادامه دادم تا حدى كه بنا شد ازدواج كند و زن بگيرد، در حالى كه تا چندى پيش به قدرى بى‏شخصيت بود كه نمى‏توانست خودش را تحمل كند.

 او يافته بود كه ازدواج نه به خاطر راحتى بلكه به خاطر فشارهايش و به خاطر كلاس بودنش بايد عملى شود و يافته بود كه زن چه نيازهايى دارد و اين نيازها چگونه و در چه زمانى بايد برآورده شوند. او حتى فهميده بود كه چگونه و چه وقت صلح كند و يا قهر كند و تندى كند و يا نرمش نشان دهد.

 ازدواج كرد و با چند نفر ديگر از رفقايش كه خود آنها را جمع آورى كرده بود و به خود بسته بود و با هم راه افتاده بودند ازدواج كردند و تا امروز كاملاً موفق هستند.

 از زمانى كه ژيگول شده بود آن آقاى مسؤول شمالى به او بى‏اعتنايى كرد و حتى برايش بدى‏ها گفت و در هر مجلس تخطئه‏اش كرد.

 خودش به من مى‏گفت كه همه به من حمله كردند، اگر شما هم با من اين كار را مى‏كردى، تصميم داشتم كه بيرون بروم و كنار بروم. و خودش مى‏گويد كه امروز خودم را سرزنش مى‏كنم و رنج مى‏برم و بسيار ناراحتم كه چرا فلان لباس را با فلان قيمت در آن موقع خريده‏ام و خودش مى‏گويد حالا مى‏فهم كه چرا با من سخت‏گيرى نمى‏كردى. و جوابش دادم كه چرا سخت گيرى كنم؟ من بايد به تو هدفى مى‏دادم و ملاكى و عشقى و شناختى و دردى تا تو خودت بر خودت سخت گيرى كنى.

 غرضم از اين داستان اين بود كه ما نبايد مسائل تربيتى و معاشرتى را سطحى حل كنيم و با چند تا حرف كارش را بسازيم و از علت‏ها و عوامل غافل بمانيم و فقط معلول‏ها را محاكمه كنيم. وگرنه روح‏هاى عاصى از راه مى‏گريزند و روح‏هاى معتدل، سست بار مى‏آيند و مرده و بى‏تفاوت و يا سازشگر و بازيگر مى‏گردند.

 براى تربيت دانش آموز هنگامى كه به او ملاك‏ها را نشان داديم و برايش زمينه‏ها را فراهم كرديم خود او بهتر مى‏تواند حركت كند و بهتر مى‏تواند در برابر مانع‏ها ايستادگى كند و از آنها بگذرد. آنها كه تمام راه را ديده‏اند و آمده‏اند ديگر آماده هستند. اما آنهايى كه آمده‏اند تا ببينند، به جايى نمى‏رسند و در اولين برخورد از پاى مى‏افتند...

 بايد ديد و آمد نه اين كه آمد و ديد...

 براى اين ديدار پيش از عمل به طرح كلى نياز هست. ما در اين طرح مجموعه‏ى عمل را مى‏بينيم و در عمل اين مجموعه را پياده مى‏كنيم و در نتيجه گرفتار خرابكارى و دوباره كارى و كند كارى نمى‏شويم و همانطور كه گذشت طرح براساس هدف استوار مى‏شود و به شناخت وظيفه‏ها و نيازها و مراحل و مسائل مى‏انجامد.

 آنها كه در طرح ريزى از بالا تا پايين‏ترين مرحله را طى كرده‏اند مى‏توانند در عمل از پايين‏ترين مرحله تا اوج را به راحتى پشت سر بگذارند. اين‏ها به شهادت رسيده‏اند و شاهد شهيد و گواه راه خويش هستند و در آن حضور دارند، نه آنكه غايب و چشم بسته باشند.

 آنها كه مى‏گويند تو شروع كن تا راه به تو بگويد كه چگونه بايد بروى غافل هستند كه اگر تمام راه در طرح مشخص نشده باشد، شروعى امكان ندارد.

 من در يك مرحله مى‏فهم كه بايد خانه‏اى بسازم؛ چون دربدرى و اسباب كشى پدرم را در آورده. آنگاه براى ساختمان به طرح و نقشه روى مى‏آورم و در طرح تمام عمل را مى‏بينم و آنگاه به عمل دست مى‏زنم تا راهم را كه ديده‏ام طى كنم و تمام كنم.

 ولى ما نه طرح داريم و نه تمام راه را ديده‏ايم. و اين است كه واپس مى‏رويم و پشت مى‏كنيم.

 ما براى ساختمان يك بنا در اجزاء اين ساختمان زياد فكر مى‏كنيم كه آجرش چطور باشد، سنگش چطور باشد، و در و پنجره‏اش فلان و بيسار. ما بر روى مواد و اجزائش زياد فكر مى‏كنيم اما به نقشه و طرح كلى ساختمان كمتر توجه داريم. در نتيجه اين اجزاء عالى بدون نقشه و يا در يك نقشه‏ى لجن و بى‏حساب سخت باعث رنج و خود خورى خواهد شد.

 در مسير تحصيل و تعليم و تربيت در قسمت اجزاء و مصالح (صرف و نحو و اصول و...) زيادى فكر مى‏كنيم اما به يك نقشه جامع كه اين مصالح را به بهترين وجه و در جاى خود به كار گرفته باشد كمتر فكر كرده‏ايم و در نتيجه بيشتر ضرر داده‏ايم.

 اين جزئى نگرى‏ها كه با نگرش كلى و نقشه‏ى جامع همراه نبوده چيزى جز رنج و مزاحمت نيافريده است. و حتى باعث پراكندگى و تشتت هم شده است. و به دنبال آن جزئى نگرى و تورم بى‏حساب و اين تشتت و پراكندگى، ناچار مسأله‏ى تخصص مطرح مى‏شود كه مى‏بينيم مطرح شده است. و اين تخصص از يك سو باعث دقت و عمق بيشتر علوم گرديده و از سوى ديگر ناهماهنگى و هرج و مرج را به دنبال آورده است تا آنجا كه شايد مجبور شويم براى قسمت اسم در صرف و نحو بيست تخصص بگذاريم. همانطور كه در علوم جديد براى يك دندان شايد بيست تخصص گذاشته‏اند.

 و اين است كه اين تخصص و آن تشتت و آن تورم، خود باعث يأس‏ها و بدبينى‏ها و شتاب‏ها و بى‏حوصلگى‏ها شده تا آنجا كه به خاطر دست يافتن به يك راه ميان‏بر، افراد دلسوز و ناآشنا خود را به دره‏ها زده‏اند و به بن‏بست رسيده‏اند و از دست رفته‏اند.

 ما بايد افراد را و دانش آموزان را با طرح كلى و نقشه‏ى جامع همراه كنيم و براى تربيت و ساختن آنها بجاى اين روش متداول، حفظ قرآن و تفسير و نهج البلاغه و تاريخ... او را با كليدها و ملاك‏ها و روش‏ها آشنا كنيم.

 

 كليدها

 

 كليدهايى كه او را به شناخت خودش و كارش و در نتيجه شناخت كارگاهش آگاه مى‏كند. كليدهايى كه او را به جهان بينى اسلام و عقايد و ايدئولوژى اسلام رهنمون مى‏شود (در مقاله‏ى مسؤوليت و سازندگى از اين كليدها گفت و گو شده كه تفكر در استعدادها و در آفرينش و در خلقت...) كليدهايى هستند كه ما را به شناخت خود و كار خود و مقدار ادامه‏ى خود و در نتيجه وسعت هستى آشنا مى‏كنند.

 

 ملاك‏ها

 

 با شناخت استعدادهاى انسان و با شناخت رقابت و تضاد استعدادها، به نقش انسان پى مى‏بريم كه بيش از رفاه و خوش بودن است؛ چون براى خوشى به فكر و عقل نياز نداشت و غرائز كافى بودند. در نتيجه از رقابت فكر و عقل و غرائز مى‏يابيم كه كار انسان حركت است و آن هم حركتى به سوى برتر و در نتيجه رشد.

 با اين شناخت از كار انسان به ملاك‏ها مى‏رسيم كه:

 ۱ - ملاك اول در هر كار و در صحنه همين رشد است و نه خوشى و دلخواهى. بايد انفاق و سلام كردن و احترام مؤمن و... با اين ملاك بخواند و براى دو طرف رشد و حركت بياورد، نه ركود و خسارت.

۲ - ملاك دوم، توحيد و تقوا است؛ چون با غير او بودن و براى غير او حركت كردن خسارت است و باخت است.

 در نتيجه به حالى مى‏رسيم كه جز او در درون ما نباشد؛ چون به عظمتى رسيده‏ايم كه هر نسيمى ما را حركت ندهد. اين كاه است كه با فوت بچه‏ها حركت مى‏كند. اما كوه را حتى طوفان‏ها تكان نمى‏دهند. و در آنجا كه با اعمالى برخورد مى‏كنيم كه در يك زمان جمع شده‏اند و امكان جمع كردن ندارند، در اين مرحله اهميت‏ها را نظر مى‏گيريم.

۳- ملاك سوم ملاك اهميت است و اگر همه در يك سطح از اهميت بودند، ملاك چهارم مطرح مى‏شود.

۴- ملاك چهارم صعوبت است.

 چون كارها به اندازه فشارى كه بر ما مى‏گذارند به ما رشد مى‏دهند. و در نهج البلاغه است كه على مى‏فرمايد: " هر گاه برايم دو كار پيش مى‏آمد به آن روى مى‏آوردم كه براى خدا محبوب‏تر بود و اگر در يك سطح بودند به آن روى مى‏آوردم كه بر من سخت‏تر بود ".

 با شناخت اين ملاك ديگر انسان اسير اعمال و جزئيات باقى نمى‏ماند و در هر بن‏بست راه خودش را مى‏يابد و وظيفه‏اش را مى‏شناسد.

 

 روش‏ها

 

 و براى رسيدن به تفسير و تاريخ و نهج البلاغه و روايت، بجاى اين كه از مطالب تفسيرى بگوييم بهتر است كه روش‏ها را به دست بدهيم؛ چون مطالب تفسيرى احتياج به تخصص دارند و سال‏ها طول مى‏كشد، در حالى كه به دست دادن روش‏ها در زمان كمى انجام مى‏گيرد و سود زيادترى به دست مى‏دهد.

 اين روش‏ها در چند قسمت خلاصه مى‏شوند:

۱- روش تربيتى

۲- روش تفكر و برداشت از مطالعه

 ۳- روش تدريس

 ۴- روش برخورد و بحث

۵- روش تفسير

۶- روش برداشت از نهج البلاغه و روايت

۷- روش برداشت از تاريخ

۸- روش استنباط از منابع.                    ص۵۱-۲۳

 

 

 

 

 

 

 

 کتاب استاد و درس (صرف و نحو)از سری روش ها اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  |