استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

الفقر فخری

ثبت کننده: عبداله عربزاده

1393/08/15

اواخر یک شب بارانی از حرم به سمت خانه می‌رفتم. به دلم افتاد سری به شیخ بزنم، شاید رزقی در انتظارم باشد. دلتنگ و خسته و بی‌پول بودم. هر وقت به یأس و دلتنگی و بی‌پولی... مبتلا می‌شدم ،یک برخورد با شیخ کارساز بود.

درب منزلش مثل همیشه باز بود. در کنج اطاق، حاج حسن را یافتم که با اضطرار و دلتنگی‌ای که به وضوح در چهره‌اش هویدا بود، از من استقبال کرد. به خاطر رنج‌ها و شکنجه‌هایی که در زمان شاه کشیده بود، بسیار کم طاقت و رنجور بود.

مدتها بود که مهمان شیخ یا بهتر بگویم هم‌خانه شیخ بود. جوانی پرتلاطمی داشته و یک بازاری و مبارز تمام عیار که همه زندگیش را در راه خدا داده و هنگامه پیری همدم دوستان شده بود. از شاگردان مرحوم شیخ مرتضی زاهد و حاج مقدس ... بود. کوله‌باری از تجربه و وجودش نعمتی بود برای دوستان. از من استقبال کرد و به کنایه و ظرافت، طالب متاعی بود؛ گزی، سوهانی و... . دل‌ضعفه، عارضۀ قدیمی‌اش بود. من که گرسنگی خودم فراموشم شده بود، بنای شوخی و مزاح گذاشتم. اما کارساز نبود و حاج حسن مثل همیشه نبود.

صدای بَه بَه شیخ از اطاق کناری بلند شد: «حاجی ببین چه برایت آورده‌ام؛ شراب بهشتی!» با خودم گفتم حتما شربت سکنجبینی، آبلیمویی چیزی آورده، ولی گویا شیخ هم در خانه چیزی نداشت. یک لیوان آب خنک ولی با پشتوانه‌ای از محبت و عشق. حاجی به یکباره شکفته شد و شد همان حاج حسن قدیمی خودمان. گل خنده بر لبانش نقش بست و با همان یک لیوان آب آن چنان سرشاد شد که از سرور و شادی او من هم غم‌هایم را فراموش کردم.

آری من هم رزق آن شبم را یافتم. «وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِّلَّـهِ» آن شدّت حب و عشق به الله، تو را در مقام خدمت به خلق او اینچنین تأثیرگذار می‌کند. گفتم از فقر و نداری خسته شده‌ام. انگیزه‌ام جهت ادامه درس و بحث کم شده. نگاه عمیقی کرد و گفت: می‌دانی در اطراف خانۀ خدا انبیاء و اولیائی مدفونند که از گرسنگی مرده‌اند؟! نهایتاً در راه خدا و دوست از گرسنگی می‌میریم. بالاتر از این که نیست. هرچند که به این حد نمی‌رسیم. تو به تکلیفت عمل کن، خدا عهده‌دار امورت می‌شود. ما بی‌صاحب نیستیم....

برای ارسال مطلب باید وارد سیستم شوید و یا ثبت نام کنید.

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی:   

1393/8/19 - 17:55:57
روی مرز

چقدر زیبا و بیّن بود. راستی که علم بدون عمل بیشتر آدم سوز است تا آدم ساز و ای کاش ای کاش آنچه را که عمل نمی کنیم اصلأ نمی دانستیم و جاهل به آن می ماندیم.

1394/2/16 - 14:28:11
حسین

بسیار جالب و به جا بود. ازاین دست قضیایا را حتما با چاشنی نکاتی از مرحوم و استادبزرگ صفائی قرار دهید . گیراتر و جذاب تر می شود.