استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

اولین برخورد

ثبت کننده: عبد الله عربزاده

1393/08/10

اولین برخورد

هنوز گرمی دستان پر مهرش قلبم را شعله‌ور می‌کند. آنقدر با محبت و صمیمیّت دستانم را فشرد که تمامی رنجهای گذشته را فراموش کردم. وارد خانۀ کوچکی شدم که سه اطاق داشت. اطاق مهمانان، کوچک با پنجره‌ای که افق‌های تازه‌ای برایم گشود.

وقتی سخن از حق و محبوب می‌گفت، سراسر وجودش شور و شوق می‌شد. این را می‌شد از اشکهایش، هق هق گریه‌هایش، خنده‌هایش و حرکات و سکناتش دید. سکوتش تو را به آرامش دریا فرا می‌خواند و غرق در تفکرت می‌کرد و وقتی می‌خروشید همچو دریا از عظمتش به ساحل امن آغوش محبوب پناهت می‌داد.

یک استکان چای به پشتوانه دنیایی محبت و عشق آنقدر دلچسب بود که گویی شرابی بهشتی نوشیده‌ای. وقت اذان از خود بی‌خود می‌شد خصوصاً هنگام غروب و زیر لب زمزمه می‌کرد و اشک می‌ریخت: أمسیتُ و لیَ ربّ غفور، أمسیتُ عاصیاً مذنباً و ربی کریم و... هنگامه وصل را نه فقط وقت صلوة که لحظه لحظه حیاتش سرشار از قرب و نزدیکی به حق بود آن هم از راه خدمت به خلق که الخلق عیال الله. نیازی به بیان دردها و شبهاتی که سراسر وجودم را پر کرده بود، نداشتم. خوب می‌دانستم و با تمام وجودم دریافتم که گمشده‌ام را یافته‌ام.

روزهای زیادی در همان اطاق کوچک شاهد رفتار و کردارش با مراجعین مختلف بودم و من فقط نظاره‌گر بودم و در حال تطهیر وجودم. آنچنان در مقابل شبهاتی که در زمان انقلاب توسط مارکسیست‌ها و گروه‌های معاند و... مطرح می‌شد و ذهن بچه مسلمانها را مشغول کرده بود با صلابت و حرارت موضع می‌گرفت و آنچنان مسلط بر شبهات بود که گاهی از خود طراحان و مدافعان شبهه بهتر آن را مطرح می‌کرد و با سؤالهای پی در پی تمامی ابعاد مسئله را طرح می‌کرد و بعد تبیین و روشنگری می‌کرد که امروز بعد از گذشت 35 سال از آن روزها منشأ اینگونه برخوردها را در سیره معصومین علیهم‌السلام یافته‌ام.

از سؤال فرار نمی‌کرد بلکه تبیینش می‌کرد و تورا با سوالهای بیشتر پیرامون موضوع ورزیده‌تر می‌کرد و آنقدر عطش پاسخ را در دلت بیشتر می‌کرد تا زمانی که به پاسخ می‌رسیدی با تمام وجودت جواب را می‌یافتی و سیراب می‌شدی. هیچوقت از من سؤالی نکرد که به رنج بیفتم روزها می‌گذشت و من همچنان مبهوت و پر از شوق و امید با اشکهای او اشک می‌ریختم و آیه‌های حق را در کلام و رفتارش می‌دیدم. خدا را و فقط خدا را در وجودش می‌دیدم. تلنگرهایش زمانی که مجذوب رفتارش می‌شدی، تو را به ربّش اشاره می‌نمود و همه چیز را از او می‌دانست؛ انی ذاهب الی ربّی سیهدین را با تمام وجود درک می‌کردی.

تا اینکه روزی عقده دل گشودم من می‌سوختم و می‌گفتم و او آرام همچون کوهی در کنارم اشک می‌ریخت و سوز دلم را با اشکهایش جهت می‌داد. حرفهایم که تمام شد با تأمل پرسید و تو خدا را در کنار همه این رنجها ندیدی! که چقدر تو را دوست داشته که با این درد و رنجها تو را همراه کرده که نمانی و نپوسی که راه بیفتی و ذاهب شوی تا هدایت شوی و... او می‌گفت و من می‌سوختم.....

برای ارسال مطلب باید وارد سیستم شوید و یا ثبت نام کنید.

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی: