استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

خاطره ای که نیست..

ثبت کننده: میم . ب . مهاجر

1393/01/27

زنگ ورزش بود. فوتبال بازی می کردیم. پدر از دفتر مدرسه بیرون آمد، دستم را گرفت و گفت: "بیا، می خوام ببرمت یه جای خوب" .

راه نمی رفت، پرواز می کرد و من با تمام پانزده سالگی ام آویزانش بودم، حیران.

آمده بود خانه یکی از رفقای پدر. از قم به قزوین و شاید بعدش مشهد که این آخری برنامه هر ماهش بود. دیدمش. با بقیه آدم ها هیچ فرقی نداشت و داشت.

هنوز همه رفقا از راه نرسیده بودند. مثلاً دراز کشیده بود که استراحت کند. سعی می کرد فامیلی پدر را با لهجه قزوینی ادا کند. پدر قند توی دلش آب می شد و می گفت: می بینی پسرم چه بزرگ شده؟! بعد موزیانه لبخند می زد و ادامه می داد: بچه که بود زیاد آورده بودمش خانه شما. یک بار هم فرش خانه تان را ... (می زد زیر خنده )

عصر، جمعشان جمع شده بود. بیشتر از بیست نفر. هم سن هایم ۴-۵ نفر بودیم. توی آن شلوغی رو کرد به ما که بروید کفش هایتان را بپوشید، می رویم پارک فوتبال بازی کنیم. کیفمان کوک شد. بین آن همه، ما چند نفر را تحویل گرفته بود. رفقا نمی خواستند هیچ فرصتی را از دست بدهند. دورش را گرفتند و گرم گفتگویش کردند. خاطره فوتبالی که با "عین صاد" بازی نکردیم، فراموشم نمی شود...

برای ارسال مطلب باید وارد سیستم شوید و یا ثبت نام کنید.

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی:   

1394/2/16 - 11:3:3
صالح

سلام
یادش گرامی و چراغ هدایتش پر تلالو و پر رهرو