استاد علی صفایی حائری عین صاد
 

تعداد کل مطالب: 34

معرفی بخش «من و استاد»

این قسمت اختصاص به کاربران سایت و خوانندگان آثار استاد دارد و نوشته هایی که از طرف کاربران برای سایت ارسال می شود در این بخش قرار می گیرد. نوشته ها شامل: درس های خوانندگان از اندیشه های استاد یا یک کتاب خاص از ایشان، شرح یک تجربه یا یک رویداد که به نحوی با آموزه های استاد در ...

مرشد هایی که جاودانند

ثبت کننده: سلیا

استادی نامی است که تنها به قامت شما و کسانی شبیه شما برازنده است. به قول خودتان وقتی خدا انسان را صدا زد و ما به او لبیک گفتیم ، ما را بی مرشد و مربی نخواهد گذاشت...ممنونم که همچنان وجودتان مرشد و راهنمای من در راه سخت بندگی و معرفت است. روحت شاد ای مرشد جاودان راه حق

سهم من از غربت تو

ثبت کننده: مصطفوی

تو زندگیت نگاه کن آدم‌های جورواجور زیاده، همه مدل و همه رنگ آدم رو دیدی قطعا کم و بیش توشون آدم خوب هم دیدی اگه خوبِ خوب ندیده باشی، حتما کسی رو دیدی که چند تا آب شسته‌تر از بقیه باشه؛ یعنی پتانسیل خوب شدن رو داشته باشه. حالا می‌پردازیم به این سوال چرا اولیای خدا تنهان و ...

رد شدن از محال

ثبت کننده: لیلة القدر

هر چه بیشتر می‌شناسمت بیشتر به وجودت، به واقعی بودنت شک می‌کنم.و عقلم بهت زده در خود می‌ماند...در هوای گرم قمآنجا که آفتاب سوزان چله تابستان با گرمای طاقت فرسایش،قدرت تأمل و چه بسا تعقل را از کف انسان می‌ربایدهمان وقت که ما برای فرار از دمای روزهایی اینچنینی به ...

دلم بی قرار است

ثبت کننده: لیلة القدر

سلام استاد جانهای تشنه: از روزی که برای اولین بار عشقت مرا با نسیم صبا بر سر مزارت کشاندچند روزی نگذشته؛ اما دلم بی قرارستدر باورم نمی گنجد آنچه حس کردم سنگ سرد مزارت بودبرایم زنده بودی هر وقت دلم میگرفت؛همان روزهایی که با کلام زیبایت خود را تسکین میدادماستاد خوبم...عظمت ...

علی با صفا

ثبت کننده: لیلة القدر

غرق بودم خسته و پر از ترس‌های کوچک و بزرگ پر از آرزوهای پست پر از رنج‌های پوچ که صفای تو از دور درخشیدن کرد من نیامدم به سمتت تو آمدی بدون اینکه چیزی بگویم درها را گشودی، نورگیرها را کنار زدی گرد و خاک‌ها را روبیدی و تارهای عنکبوت چهار سوی دلم را زدودی. من نیامده بودم ...

الفقر فخری

ثبت کننده: عبداله عربزاده

اواخر یک شب بارانی از حرم به سمت خانه می‌رفتم. به دلم افتاد سری به شیخ بزنم، شاید رزقی در انتظارم باشد. دلتنگ و خسته و بی‌پول بودم. هر وقت به یأس و دلتنگی و بی‌پولی... مبتلا می‌شدم ،یک برخورد با شیخ کارساز بود. درب منزلش مثل همیشه باز بود. در کنج اطاق، حاج حسن را یافتم که ...

پیامی آسمانی

ثبت کننده: عبداله عربزاده

هنوز نمیتوانستم رفتنش راباورکنم. چقدر مشتاق مرگ بود. همیشه آماده رفتن. سبکبار و سبکبال. بارها به کلام مولایش اشارت مینمود:"تخففواتلحقوا" شبی درخواب دیدمش.مثل همیشه درحلقه دوستان،راحت و بی تکلف. تکیه به بالشی و لبخند رضایت برلبانش. با اضطرار پرسیدم: «شیخ چه کنیم؟ تو هم رفتی و ...

خاطره ای که نیست..

ثبت کننده: میم . ب . مهاجر

زنگ ورزش بود. فوتبال بازی می کردیم. پدر از دفتر مدرسه بیرون آمد، دستم را گرفت و گفت: "بیا، می خوام ببرمت یه جای خوب" . راه نمی رفت، پرواز می کرد و من با تمام پانزده سالگی ام آویزانش بودم، حیران. آمده بود خانه یکی از رفقای پدر. از قم به قزوین و شاید بعدش مشهد که این آخری برنامه هر ...

اولین برخورد

ثبت کننده: عبد الله عربزاده

اولین برخورد هنوز گرمی دستان پر مهرش قلبم را شعله‌ور می‌کند. آنقدر با محبت و صمیمیّت دستانم را فشرد که تمامی رنجهای گذشته را فراموش کردم. وارد خانۀ کوچکی شدم که سه اطاق داشت. اطاق مهمانان، کوچک با پنجره‌ای که افق‌های تازه‌ای برایم گشود. وقتی سخن از حق و محبوب ...

اولین | قبلی | 1 | 2 | 3 | 4 | بعدی | آخرین
تعداد نمایش در هر صفحه: 10 | 20 | 50 | همه

برای ارسال مطلب باید وارد سیستم شوید و یا ثبت نام کنید.