استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

مصاحبه نشریه «دال» با حجت‌الاسلام والمسلمین سیدمجید پورطباطبایی درباره استاد صفایی

عین.صاد؛ مردی که نمی‌شناختیم(بخش دوم)

موضوع: شخصیت و اندیشه استاد صفایی

تاریخ ثبت: 1394/03/21

واکاوی انگیزه‌های مرحوم صفایی در پرداختن به ادبیات داستانی

 

 مرحوم صفایی به حوزه ادبیات داستانی هم علاقه و تسلط خاصی داشتند و خیلی از کتاب‌ها نیز ظاهراً به‌واسطة شما برای ایشان تهیه می‌شده و برخی نقدهای ایشان هم همانطور که فرمودید در کتاب «ذهنیت و زاویة دید» و «نامه‌های بلوغ» چاپ شده. دلیل علاقه ایشان به حوزه ادبیات و به‌ویژه رُمان چه بود؟ چرا بخش مهمی از فرصت‌شان را به این مقوله اختصاص می‌دادند؟

برای توضیح این مطلب بهتر می‌بینم به کلام خودشان متمسک شوم. به همین منظور از روی متن خود کتاب می‌خوانم. ایشان در کتاب «نامه‌های بلوغ»  صفحة 52، که به پسرشان حجت‌الاسلام «موسی صفایی» نوشته‌اند، اینطور می‌‌گویند: «بجاست که از خودم مثالی بزنم که چگونه پس از آشنایی با ادبیات کودکان در سطح مجله‌های کودک آن روزگار و دستیابی به ادبیات نوجوان در سطح وسیع، شاید در چهارده سالگی بود که به تاریخ ادبیات ایران و عرب، ژاپن، چین، یونان، اسپانیا، آفریقا، آمریکای لاتین و کشورهای غربی روی آوردم و با نمونه‌هایی از شاهکارهای ادبی هر دوره آشنا شدم. امروز برای خود من هم تعجب‌آور است که چگونه با هدایت و فضل خداوند باتلاق‌هایی که یک عمر را می‌بلعند و حاصلی نمی‌دهند برای انسان، در مدت کمی پیموده شدند و با حاصل‌های بسیار، میان‌بُرهای مفیدی را فراهم آوردند تا آنجا که شاید سریع‌ترین نوع روش مطالعه همراه با خلاصه‌گیری‌ها و تجزیه و تحلیل‌ها توشة بسیار غنی و سرشاری را برای دوره‌های فعلی من آماده ساخت. مطالعة بیش از دویست هزار صفحه از ادبیات در مدت‌زمان کوتاهی، بیش‌تر از آن‌جهت برایم ضروری بود که احساس می‌کردم که دانشمندان و ادیبان شرق و غرب، ذهن انسان گرفتار جنگ و سرگشتة ماشین و سرعت را با ادبیات تغذیه می‌کنند و اساس نفی خدا و نفی مذهب و نفی رسالت و وحی و معاد در میان طنزها و تمسخرها و یا تجزیه و تحلیل‌هایی از درد و رنج در انسان و ظلم و ستم در جامعه و تفاوت و تبعیض در آفرینش ریخته می‌شود.»

مرحوم صفایی در ادامة این مطلب آورده است: «حرف‌های «کافکا» و «هدایت» و  تحلیل‌های پوچ‌گرای غربی و آمریکای لاتینی و طرح‌های نواگزیستانسیالیسمی و مارکسیسمی، تلفیقی از این همه را باید از زبان ادبیات می‌شنیدی و جواب می‌گفتی. پسرم! می‌بینی که چقدر کار پیش رو داریم ولی هنوز بازی و سرگرمی قسمت زیادی از ذهن و وقت شما را به خود گرفته. من شماتت و ملامتت نمی‌کنم ولی در مقایسه می‌بینیم که این کوتاهی‌ها هست. چه در تحصیل فقه، چه در معاشرت، چه در مطالعات.»

در این یک صفحه که از کتاب برای شما قرائت کردم، ایشان به صراحت دلیل روی‌آوردن به ادبیات را مشخص می‌کند. در واقع از سر ذوق‌زدگی و تفنّن به مطالعة ادبیات و نقد ادبیات، به این حوزه روی نیاورده است. انگیزة اصلی ایشان را می‌توان مبارزه با نفی کلی آموزه‌های مذهبی و دینی در ادبیات کشورهای مختلف جهان که از طریق ترجمة آن‌ها به جامعه منتقل می‌شد، دانست. در واقع شاید برای تسلط بر این شبهه‌افکنی‌ها و مخالفت‌ها با دین ضروری می‌دیدکه این ادبیات را مطالعه کرده و تسلط پیدا کند تا هم بتواند پاسخگو باشد و هم به نوعی به دغدغه‌های ذهن خویش، پاسخ گوید.

در بخش دیگری از این کتاب ایشان می‌گوید «شاید سیزده ساله بودم که داستان‌های «هدایت» را تمام کردم؛ داستان‌هایی که درد و رنج انسان را مشخص می‌ساخت و پوچی و بن‌بست او را نشان می‌داد که چگونه این سگ ولگرد به‌دنبال شهوت‌های وسوسه‌انگیز به حیرت‌های مرگ‌آور و ذلت‌های مستمر می‌رسد و چگونه این انسانی که جز شهوت مایه‌ای ندارد، ناتوان می‌شود (اشاره به «بوف کور») و  به مشروب و مخدر  روی می‌آورد و دچار کابوس‌ها می‌گردد و چگونه این انسان در شب عروسی خواهر کوچک‌ترش با زخم زبان مادرش به‌دنبال مرگ در زیر حوض‌های روبستة قدیمی می‌رود و حتی پس از سه چهار روز کسی از احوالش نمی‌پرسد و چگونه این انسان در کنار امانت‌داری و لوطی‌گری خودش(اشاره به «داش آکُل») همراه عشق سوزان «مریم» با دشنة «کاکا رستم»ی مجازات می‌شود. شاید برای تو تعجب‌آور باشد که این فکرهای مهاجم چگونه مهار شده بود و تنها این طرح‌ها و تصورها در دل من مشکلی ایجاد نمی‌کرد که حتی راه حل‌های اخلاق عقلی و منهای مذهب هدایت که در همین «داش آکُل» و «شب‌های ورامین» آمده بود چنگی به دل نمی‌زد و نه اشکال و نه جواب، هیچ‌کدام رنگی نداشت که انسان همراه بینش دیگری بود و با چشم دیگری که می‌دید درد و رنج عامل حرکت است و ظلم و ستم علامت آزادی و زمینه مبارزه و تفاوت‌ها ملاک افتخار نیست و این اخلاق عقلی و منهای خدا، آیینه‌داریست در شهر کوران. به گفتة حافظ «آنجا که بصر نیست چه خوبی و چه زشتی». آنجا که نور  خدا نیست و دنیا تاریک است در تاریکی خوبی و بدی چه تفاوتی دارد و شعار «خوبی کن چون خوبی خوب است» چه مفهومی می‌تواند داشته باشد؟

این حرف‌ها دروغ‌های مقدسی هستند که پس از عصیان بر مقدسات، روشنفکر آن روزگار را به انضباط زنجیر می‌کردند و معطل می‌ساختند.»

این دلیل عمده رویکرد ایشان به ادبیات است وگرنه تعلق خاطر به معنای تفنن و گذران وقت در رویکرد ایشان نبوده و حتی در مقدمه کتاب «ذهنیت و زاویة دید» در صفحة 9 ایشان اشاره می‌کند که « با هجوم علم و صنعت و ظهور انقلاب‌ها، مبارزه‌ای که آغاز شده بود و مذهب آن را آغاز کرده بود، علیه مذهب به‌طور گسترده جا افتاد و ‌این‌بار مبارزه به محکمه‌ها و سخنرانی‌ها و نوشته‌های علمی و فلسفی و کلامی محدود نشد. به ادبیات کشید تا بتواند زنجیر مذهب و خرافه و ارتجاع را از دست و پای تودة مردم باز کند. از چند نویسندة مذهبی که بگذریم(که ایشان اشاره می‌کند به «ویکتور هوگو» در آثارش و «اینیاتسیو سیلونه » در کتاب «دانه زیر برف» و «ماجرای پیشوای شهید») به‌طور کلی نویسندگان غربی و شرقی ضد مذهب و یا لامذهب بودند و در آزادی الحادی زندگی می‌کردند و زندگی‌ای را طرح می‌ریختند و یا به‌نوعی عدالت انسانی و حتی عرفان آزاد و اخلاق عقلی روی می‌آوردند و از مذهب بودایی و ودایی الهام می‌گرفتند.»

که به‌عنوان نمونه ایشان به آثار «نیکوس کازانتزاکیس» و  «هرمان هسه» و «کارلوس کاستاندا» اشاره می‌کنند. با این رویکرد است که ایشان به ادبیات و نقد و بررسی ادبیات روی می‌آورد. یعنی در بررسی ادبیات و ورود ایشان در  نقد هنر دقیقاً در راستای آن طرح کلی‌ای که ایشان از دین دارد، هست که اگر به  این بخش نمی‌پرداخت به‌گونه‌ای شاید آن طرح کلی ناقص می‌ماند.

 

رابطه هنر و تربیت از دیدگاه مرحوم صفایی

 

ایشان که خود  سالک بودند، نظرات تربیتی جدی و عمیقی دارند که در بسیاری از کتاب‌هایشان به آن‌ها پرداخته‌اند؛ رابطة بین هنر و تربیت در نظر ایشان چگونه بود؟ آیا هنر را به این منظور که نقش تربیتی در هنرمند و هنردوست دارد، بررسی می‌کردند؟

فکر می‌کنم لازم باشد این سوال را بر اساس آثار خود ایشان توضیح دهم. کتاب‌هایی که از ایشان دارم چاپ‌ قدیمی است. اولین تحلیل ایشان از ادبیات و هنر، حدود چهل سال پیش(سال 54) در  نوشته‌ای بروز پیدا کرده که درباره تحلیل تاریخ معاصر ایران است. البته این نوشته سال 87 چاپ شده است. اما ایشان در تحلیل تاریخ معاصر ایران در آن زمان، اشاره می‌کند به اینکه استعمارگران چه خواب‌هایی برای جامعه ایرانی دیده بودند. در بخشی از این متن آمده است: «آن ها (اشاره به استعمارگران، اروپائیان و غربیان) برای اینکه به جامعه‌ای مسلط شوند و آن را به سوی خود بکشانند با تمام توده و اکثریت تابع کاری نداشتند بلکه بر روی اقلیتش کار کردند؛ اقلیتی که توده را از درون پوک و آنها را آمادة بهره‌برداری می‌نمودند. این ها شخصیت جامعه را می‌‌شکستند و غرب را بزرگ می‌کردند و در نتیجه غرب‌زدگی پیش می‌آمد و دروازه‌ها باز می‌گردید. اینها عقل را می‌کوبیدند و در نتیجه غریزه حاکم می‌گردید. این ها مذهب را به‌طور غیرمستقیم طرد می‌کردند و عامل انحطاط معرفی می‌نمودند و در نتیجه مکتب‌ها سبز می‌شدند و  برای اجرای این مقاصد از زبان هنر استفاده می‌کردند و از دریچة ناخودآگاه ذهن آدمی وارد می‌شدند و او را در سنگر خویش به گلوله می‌بستند. اقلیت‌هایی که به وسیلة قدرت‌های خارجی خریداری شدند و یا هنرمندانی که فقط به‌خاطر پیشرفت جامعه و اصلاح وضع ما از غرب توصیف کردند و شرق را کوبیدند، همه از کسانی بودند که به این شست‌وشوی مغزی کمک کردند و توده را آماده و پذیرای استعمار نمودند. هنرمندانی از قبیل «آخوند زاده» و حتی صادق هدایت و رهبرانی در حد «سید جمال» و دستیارانش همه از کسانی هستند که نتیجة کارشان خوراک استعمار شد و کوشش‌هایشان نصیب غرب گردید.» این اولین بروز تحلیل ایشان از ادبیات و هنر است.

در صفحات 16 و 17 کتاب «استاد و درس» تحت عنوان «جریان هنر»  در تحلیل جریان هنر می‌گویند «دو جریان در هنر هست؛ یکی جریان هنر در هنرمند است. یکی جریان هنر در تاریخ است.» درباره جریان هنر در هنرمند می‌فرمایند که «رضایت به آنچه که هست و قناعت به وضع موجود، هنر را می ‌کُشد و ریشة آن را می‌خشکاند.کسی که از وضعش راضی شد،  هنرمند نمی‌شود. نارضایتی یعنی بیشتر و بهتر را خواستن، سنگ اول ساختمان هنر است؛ بدون این خواست بیشتر و بهتر، هنر مفهومی ندارد. لااقل این نارضایتی می‌تواند از گذشت زمان و سرعت آن باشد. محافظه‌کارترین هنرمندها را همین احساس از گذشت زمان و شتاب عمر و گذرای لحظه‌های وصل و کوتاهی عمر بیدار و عمر بهار و عمر گل و لحظه‌های شاد و محبوب، به سخن واداشته است و به خلق یک اثر ادبی کشانده است. در حالی‌که روح‌های بزرگ‌تر از هستی در هنرمندهای بزرگ‌تر، آن‌ها را از این تنگناها بیزار کرده و شوق پرواز و عشق به رفتن را در آنها ریخته است که غم غربت و غم تنهایی و احساس رحیل و کوچ و پائیز در بدوی‌ترین شعرهای عامیانه تا پخته‌ترین آنها؛ از چهارپاره‌های «باباطاهر» و «فائز دشتستانی» نمودار است، تا می‌رسیم به اوج حافظ و معراج مولوی که دستار از سر افکنده و شور دیگری آورده‌اند و پیرانه‌سر عاشق و دیوانه شده‌اند.

ایشان در همان صفحه 17 اشاره می‌کنند که «[...] آنجا که آن سوخته می‌گوید: به صحرا رفتم، عشق باریده بود چندان که پایم در عشق فرو می‌رفت، او تخیل نمی‌کند؛ استعاره و کنایه نمی‌آورد. به سادگی از آنچه که یافته و احساس کرده، حرف می‌زند. آنجا که تو بدون شکایت می‌گویی به خیابان رفتم، باران باریده بود و پاهایم در آب فرور فت، مگر داری با خیال کار می‌کنی و استعاره و کنایه می‌آوری؟! تو با سادگی حرف می‌زنی و این سوخته هم با سادگی می‌گوید. اما این گفته برای تو که نمی‌فهمی اگر دروغ نباشد، مجاز و استعاره و تشبیه است در حالی‌که راستی این بارش عشق و محبت خدا را می‌بیند و به راستی که نه تا پا، که تا سر در این بارش رحمت و عشق غرق شده است.»

جمع‌بندی می‌کنم؛ در صفحة 18 این کتاب آمده است «همانطور که طلب، به تمرکز و حساسیت و شعور می‌رسد و زبان هنر شکل می‌یابد همین‌طور این طلب به حرکت، به قرب، به لقاء و به شهود می‌رسد و روح و احساس هنر شکل می‌گیرد که در این جریان، حساسیت و شعور، زبان هنر را و قرب شهود و احساس و روح هنر را می‌سازد و این شهود چیزی جدا از استدلال و تجربه است و همین است که هنر در زبان و در احساس از علم و فلسفه جدا می‌شود و به عرفان گره می‌خورد و یا به چیزی که بر اساس شهود قرار بگیرد؛ چون استدلال و تجربه اگر کارسازی داشته باشد در مراحل پیش از طلب و در دنیای آگاهی و معرفت باید به کار مشغول شود که طالب عاشق از ادراکات تجربی و استدلال‌های لازم سرشار است و اینهمه را در خود به عشق و طلب و احساس و عاطفه تبدیل کرده است و بال درآورده که «طائر گلشن قدس» است و «مرغ باغ ملکوت» و این بی ذوقی است که بخواهی این شهود را به تجربه بازگردانی و این احساس را با استدلال بیان کنی و شعر را با فلسفه گره بزنی و اینها را  از هنر توقع داشته باشی.»

مرحوم صفایی در صفحات 24 و 25 همین کتاب بعد از طرح جریان هنر در تاریخ، می‌فرماید «هنر راهی در بن‌بست دارد؛ نه همچون ابزاری در دنیای موجود و به همین خاطر همیشه جادو، علم، فلسفه و هنر در کنار هم بوده‌اند نه ادامه یکدیگر. جادوگر و دانشمند هر دو تسخیر می‌کنند اما هنرمند از تسخیرها و تکرارهای خسته فرار می‌کند و با هنر طرحی نو در می‌اندازد و نقبی به نور  می‌زند و دریچه‌ای به سوی کوچه محبوب و روزنه‌ای به سوی دنیای بزرگ‌تر از امروز. تداوم جریان هنر تا امروز نشان می‌دهد که هنر در دست انسان همچون ابزار نبوده بل پناهگاهی بوده برای انسان بزرگ‌تر از امروز و عظیم‌تر از تکرار.»

در بخش دیگری از این کتاب در  صفحه 56 آورده است «[...] آنچه که هنر را به‌وجود آورده و آن را تنوع بخشیده و برای آن سبک‌های گوناگون آفریده، زندگی و جریان تولید نیست چون خود زندگی و تولید از اینجا مایه می‌گیرند. آنچه که زندگی و تولید را به جریان انداخته، همان عامل مستقیم در خلقت هنر و تنوع هنرها و سبک‌های گوناگون هنریست. آنچه هنر را به‌وجود آورده، زندگی نیست که آرمان‌های بزرگ‌تر از زندگی است و این آرمان‌ها از ترکیب انسان مایه می‌گیرد و این ترکیب است که آزادی و انتخاب و بینش انسان را توضیح می‌دهد. در این دید، آزادی نتیجه شناخت نیست که شناخت و آگاهی عالی در انسان، نتیجه آزادی اوست. گرچه شناخت‌های تجربی و ادراکات حسی با همان رفلکس‌های شرطی توضیح می‌یابند.

«[...] همین است که هنر همیشه جلودار زندگی است وگرنه به محافظه‌کاری و ابتذال کشیده می‌شود و شاید (این حرف اصلی‌شان است) سرّ عقب‌رفت هنر در زمینه مذهب‌های اصیل همین باشد. در اسلام، همراه جریان اصیل اسلام، هنر وسعتی ندارد ولی در دایرة جریان اشرافیت اعراب و همراه خستگی از تکرار، هنرهای معماری و مجسمه‌سازی و کنده‌کاری و موسیقی و رقص و شعر و داستان جلوه می‌کنند. در جریان اصیل مذهب، خود مذهب طراح است و همراه طرح و تقدیر آرزوهای بزرگ می‌تواند تحقق یابد و این است که تحرک جای هنر را می‌گیرد و تحرکات، تنوع‌ها را کنار می‌زند. در یک جمله، هنر در دست مذهب اصیل، طرح است و بدون آن، خود، طراح و جلودار عمل.»

اما آخرین نکته درباره نقد داستان، ایشان در کتاب «ذهنیت و زاویه دید» صفحه 16 (در نقد ادبیات) می‌گویند «[...]آنچه تا به حال آفریده‌ایم و عرضه کرده‌ایم در همة عرصه‌ها نارساست.  ادبیات کودکان با تمام خوبی‌ها هنوز فلسفه و نگاه مناسب خودش را ندارد. هنوز می‌خواهد به بچه‌های ما ایثار، فداکاری، تعاون، همدلی و اجتماعی بودن و در جمع فنا شدن را بیاموزد. هنوز می‌خواهد خوبی‌ها را غیرمستقیم به آنها تحمیل کند در صورتی که بچه‌ها تا به حرّیت، شخصیت و تفکر نرسیده باشند در خوبی‌هایشان کور هستند و نمی‌دانند کجا و برای چه کسانی مایه بگذارند و نمی‌توانند  از همت و نیروهایشان با حساب و کتاب خرج کنند و بی‌حساب خوبی‌کردن، خوب نیست که ارزش کارها به اندازة بینش و پشتوانة آن است. اما ادبیات بزرگسالان هم هنوز پس از صد سال بالغ نشده؛ هنوز ادبیات اسلامی و غیر اسلامی ما همراه تئوری جامع و اندیشه و فلسفة اصیلی نگردیده؛ هنوز زیبایی هستی و زیبایی برخوردها و زیبایی دستگیری‌ها و مبارزه‌ها را نمی‌شناسد؛ هنوز نمی‌داند چه کسی را باید سرزنش کند و چه کسی را باید محکوم کند؛ مجرم یا محیط یا خانواده یا فرهنگ یا آسمان یا سرنوشت را؛ هنوز نمی‌داند که چگونه بدی‌ها را با چه ترکیبی تبدیل کند با چه برخورد مناسبی موقعیت‌های نامناسب را بارور سازد. هنوز نمی‌داند که چگونه درگیری و مبارزه را از بن‌بست نجات دهد و مبارزان را فقط با اشک یا تشویق و تعظیم تاریخی پاداش ندهد. هنوز هنرمند ما چشمی ندارد که  بتواند زیبایی و جمال را در تمام هستی حتی همراه درد و رنج بشناسد و بتواند زیبایی برخورد را در هر موقعیت مطلوب و نامطلوب در موضعگیری مناسب نشان دهد و بتواند زیبایی درگیری و مبارزه را با آمادگی و انتظار در خویش و نفوذ و پراکنده‌سازی دشمن و قیام و استقامت سبز و خون سرخش شهادت دهد؛ همین زمینه‌های نیازمند و کمبودهای گسترده است که دارد تمام آن‌هایی را که دردی و احساسی و شعوری و شهودی دارند به خود می‌خواند که مگر در سرزمین دست‌هایشان چیزی بکارند و از دست‌های سبزشان یاری بگیرند وگرنه دست‌های خالی حتی در هنگام اضطرار و با تمامی سوز و اشتیاق، حاصلی جز همین صد سال پراکنده جمع نمی‌کند.»

شاید این که هنرمندان مختلف در زمینه‌های مختلف از شاعر، نویسنده، فیلمساز، فیلمنامه‌نویس و غیره به ایشان جذب می‌شوند، به‌خاطر اینکه غیر از سلوک شخصی و رفتاری که از ایشان دیدند، در قالب یک روحانی فردی را می‌بینند که نسبت به فرضیه‌های هنری حرف دارد و حتی ناقد فرضیه‌های هنری امثال «تولستوی»  در «هنر چیست؟» و دکتر «امیرحسین آریان‌پور» در جامعه‌شناسی هنر است و نه تنها آن‌ها را نقد می‌کند بلکه برای آن فرضیه‌ها جایگزینی هم دارد و آرمانی را هم برای آن تصور می‌کند؛ چه در زمان حیاتش که 16 سال قبل بوده و چه حال که با آثار ایشان روبرو می‌شوند، نمی‌توانند به راحتی از این نوشته‌ها و گفته‌ها دست بردارند و خودشان را کنار بکشند.

ادبیات و هنر امروز را چقدر به آنچه که در ذهن استاد بوده، نزدیک می‌دانید. اصلاً نزدیک‌تر شده به آنچه که ایشان مدنظر داشتند یا دورتر شده؟

من نمی‌توانم به این سؤال جواب دهم. کسانی که با دیدگاه‌های مارکسیستی، لائیکی و عرفانی منهای مذهب، قبلاً می‌نوشتند، اکنون هم می‌نویسند یا ترجمه می‌کنند! ببینید بازار ترجمه را که اتفاقاً داغ است و ناشران مختلفی به آن می‌پردازند؛ نوع ادبیاتی که از نویسندگان بزرگ دنیا ترجمه می‌کنند، از کافکا و حتی «جیمز جویس» گرفته یا «هاروکی موراکامی» همین نویسندة ژاپنی که اخیراً آثارش را به صورتی غیر منتظره و گسترده مطرح  می کنند تا «هاینریش بول»، نوع چیزهایی که ترجمه می‌شود در واقع نگرش مترجمین لائیک و غیر دینی ماست که افکار و اهدافشان را در قالب ترجمة این آثار منتقل می‌کنند!

نویسنده‌های داخلی هم که همچنان بر طبل خود می‌کوبند. خالی از لطف نخواهد بود بگویم که بعد از اینکه مرحوم صفایی در کتاب «ذهنیت و زاویة دید» چاپ چهاردهم کتاب «کلیدر» آقای «دولت‌آبادی» را مورد نقد و بررسی  قرار داد و نگاه الحادی و کفرآمیز آقای دولت‌آبادی در این کتاب بروز عینی پیدا کرد، در چاپ 15 به بعد، آقای دولت‌آبادی کتاب را ویراستاری کرد و نوع نگاه الحادی که در 14 چاپ قبلی به صورت اول شخص مطرح می‌کرد، به سوم شخص برد؛ خصوصاً نگاه الحادی کلیدر در زبان مادر قصه و خان‌عموی قصه که در صحرا  با خدا صحبت می‌کنند؛ واگویه‌هایشان و عبارات خطاب به خدا و ... غیره؛ جالب اینجاست که آقای دولت‌آبادی نوع زاویه دید و راوی را به گونه ای  عوض کرد تا آن افکار ملحدانه  به صورت بارز و آشکار نباشد.

 در پاسخ به سؤال شما بایدعرض کنم به خاطر عدم اشراف نمی‌توانم پاسخ دقیقی به سؤال شما  داشته باشم  لذا در این باره عرضی ندارم.

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی: