استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

ویژگی مهم استاد جامعیتشان در تمام عرصه‌های زندگی بود.

موضوع: شخصیت و اندیشه استاد صفایی

تاریخ ثبت: 1392/05/02

تاریخ گفت و گو: 1392/04/17

گفتگو با حجت الاسلام والمسلمین موسی صفایی حائری، فرزند استاد صفایی حائری. (قسمت اول)

لیله القدر: با عرض سلام و تشکر از اینکه وقتتان را در اختیار ما قرار دادید، در این گفتگوها اولین سؤال ما از شاگردان استاد، معمولا درباره نحوه آشنایی‌شان با استاد است. اما چون این سؤال در مورد شما صدق نمی‌کند، ناچار سؤالمان را به گونه ای دیگر بیان می کنیم. سؤال ما این است که رابطه شما با پدر بزرگوارتان چگونه و بیشتر از چه جنسی بود؛ رابطه پدر و فرزندی؛ یا رابطه شاگرد و استادی؟

 بسم الله الرحمن الرحیم. ابتدا  من هم از شما تشکر می‌کنم از اینکه به خودتان زحمت دادید و اینجا آمدید . در مورد بخش اول بحثتان و اینکه از شاگردان استاد، در مورد نحوه آشنایی‌شان می‌پرسید، در مورد بنده نیز می‌توان این سؤال را اینگونه پرسید که شما از چه زمانی استاد را شناختید.

متأسفانه ما بعضی وقتها در زندگیمان از وجودی غافل می‌شویم و زمانی متوجه می‌شویم که آن را از دست می‌دهیم. بعضی وقتها آدم در زندگی از شخصی تأثیراتی را می پذیرد که تازه می‌فهمد که با چه کسی دارد زندگی می‌کند.

 آدم در یک مقطعی متوجه می‌شود که کسی که به عنوان پدر با او رفت و آمد داشته است، چه حقی بر گردنش دارد و از چه ویژگی‌ها و توجهاتی برخوردار بوده است.

در مورد سؤال شما که می‌پرسید رابطه من و مرحوم پدرم بیشتر از چه جنسی بود، باید بگویم، علاوه بر اینکه رابطه پدر و فرزندی بین ما برقرار بود، ایشان، با تمام کسانی که با آنها در ارتباط بودند، یا ارتباط برقرار می‌کردند، ارتباطشان تنها یک ارتباط عادی نبود. یعنی رابطه‌ای که برقرار می‌کرد، فراتر از رابطه‌ معمولی بود و تنها در حد رفاقت نبود. بنای ایشان بر این بود که در روابط، تعلیم وتعلم و تأثیر وتأثری اتفاق بیافتد و این رابطه را برقرار می‌کردند.

 بنابراین بچه‌های ایشان هم از این مسأله مستثنا نبودند و بین ما علاوه بر رابطه پدر و فرزندی رابطه تعلیم و تعلم بود و این هم برخواسته از آن خصوصیاتی بود که ایشان داشتند و در رابطه با افراد سعی داشتند، تربیتی صورت بگیرد.

به یاد دارم که در یکی از گفتگوهایشان، که ظاهرا در کتاب «روابط متکامل زن و مرد» هم آمده است، این مسأله را مطرح می‌کردند که آدم در خانه باید به گونه‌ای رفتار کند که وقتی خانه نیست، اهل خانه دلتنگ و بی‌تاب او شوند. این بی‌تابی و دلتنگی به خاطر محبتی است که آن فرد از خود در دلها به وجود آورده است و نمی‌گذارد از او غافل شویم.

در بعضی خانواده‌ها  می‌بینیم  وقتی مادر در خانه نیست، یا پدر در خانه حضور ندارد، بچه‌ها نفس راحتی می‌کشند. گویا پدر مزاحم کارهای ماست، یا مادر مزاحم کارهای ماست. در حالی که ارتباط بین اهل خانواده بر اساس تعلیم و تعلم باشد و همه بتوانند از همدیگر بیاموزند و تنها اینطور نباشد که کوچکتر از بزرگتر بیاموزد، رابطه عاطفی برقرار می‌شود و در نبود پدر یا مادر، بچه ها احساس دلتنگی می‌کنند.

جنس رابطه‌ای که حاج‌آقا با بچه‌ها یا خانمشان داشتند، جنس رابطه تربیتی بود. رابطه تعلیم و تعلم بود. این طور نبود که آنها را به خود بخواند. تمامی افرادی که با ایشان مرتبط می‌شدند- نه تنها بستگان نزدیک و خانواده- از چنین رابطه‌ای بهره‌مند بودند و هیچ کس از این خصوصیت ایشان مستثنا نبود.

لیله‌القدر: استاد، رفت و آمدها و مسافرتها و ارتباطات زیادی داشتند؛ آیا اینها باعث نمی‌شد، وقت کمتری را به شما و سایر اعضای خانواده اختصاص دهند؟ 

یکی از خصوصیات بارز استاد جامعیت ایشان بود. بعضی از وجودها، وجودهایی محدود و بسته‌اند و تنها یک نوع ارتباط خاص دارند. مثلا فقط با خانواده مرتبطند و دیگر ارتباطی با دیگران ندارند. حتی گاهی ارتباطی با بستگان دیگرشان هم ندارند؛ یعنی وقتی ازدواج می‌کنند، محدود به همسر و بچه‌های خودشان می‌شوند و دیگر حتی ارتباطی با پدر و مادر و بستگان نزدیکشان هم ندارند.

 نظر استاد این بود که آدم یک تکلیف ندارد. بیش از یک تکلیف دارد. ما محدود به یک رابطه یا یک چهارچوب خاصی نیستیم. انسان تکالیف بسیار زیادی دارد. من تکلیفم این است که با خانواده‌ام ارتباط داشته باشم، با دیگران که به من احتیاج دارند، ارتباط داشته باشم، با بستگانم ارتباط داشته باشم، با فقیری که در کوچه با من برخورد می‌کند و بچه‌ای که در محله می‌بینم، ارتباط داشته باشم. آدم با همه اینها رابطه دارد و تکلیف اقتضا می‌کند که طوری برنامه‌ریزی کند که با همه اینها برخورد خود را داشته باشه و ارتباط با هریک از اینها، مزاحم ارتباط با دیگری نشود.

گاهی ما با دوستانمان، طوری ارتباط داریم که ارتباطمان با خانواده، به هم می‌خورد. یا بر عکس؛ فقط به خانواده چسبیده‌ایم و رفقا و دیگران را فراموش کرده‌ایم.

 خصوصیتی که حاج‌آقا داشت این بود که این ارتباط‌ها برنامه‌ریزی شده بود؛ یعنی اینطور نبود که به خاطر حقی که خانواده به گردنش دارد، حقوق دیگران را فراموش کند. این وجود، وجود جامعی بود.

 ویژگی مهم استاد جامعیتشان در تمام عرصه‌های زندگیشان بود. چه در روابط اجتماعی؛ چه در مسائل علمی و چه در روابط خانوادگی و ارتباط با رفقا و... . این ارتباطات به گونه‌ای بود که حتی اگر گاهی اوقات احساس می‌کرد که کسی در فلان شهر دورافتاده، به ایشان نیاز دارد و مشکل او با وجود استاد، حل می‌شود، دریغ نمی‌کرد.

اگر آدم احساس کند که تکالیف متعددی دارد، قاعدتا باید برای هرتکلیفی برنامه خاصی داشته باشد که حق هر کسی را به خاطر دیگری ضایع نکند.

 

لیله‌القدر: آدم وقتی تکلیفی در بیرون از خانه دارد، باید قدرتی هم داشته باشد که آن را برای اهل خانه توجیه کند تا مشکل و رنجشی پیش نیاید. استاد در این زمینه چگونه عمل می‌کردند؟

ایشان معتقد بود در تکالیف باید اولویتها و اهمیتها را در نظر گرفت. در حالی که ما معمولا می‌گوییم، چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است.

استاد بر اساس اولویتها عمل می‌کرد. یعنی اگر خانواده به ایشان نیاز داشتند، در عین حال دیگران هم نیاز داشتند، نگاه می‌کرد که کدام یک از اینها اهمیت دارد و همان کار را انجام می‌داد. البته این مسأله را برای خانواده خود، به خوبی توجیه کرده بود و خانواده خیال نمی کردند که پدر خانواده آنها را رها کرده است  و به دیگران بیشتر اهمیت می‌دهد.

یک بار، یکی از دوستان ایشان، رفته بود جایی و سرمایه‌ای به دست آورده بود. آن موقع من طلبه شده بودم و تازه تشکیل خانواده داده بودم. وقتی فهمیده بود که من طلبه شده‌ام، پولی را به حاج‌آقا داده و گفته بود این پول برای موسی. اما ایشان گفتند که افرادی مستحق‌تر از موسی هم هستند که به این پول نیاز داشته باشند.  موسی تازه اول راه است و باید سختیهای راه را بچشد.

این حرفها به گوش ما می‌رسید و این مسأله برای من حل شده بود و می‌دانستم وقتی پدر، حرفی می‌زند، با توجه می‌گوید و اینطور نیست که ندیده چیزی را بگوید، یا نسبت به نیازهای بچه‌ها و خانواده‌اش بی‌توجه باشد.

بنابراین ایشان، هر وقت احساس می‌کرد، خانواده‌اش نیاز بیشتری دارند، امکانی را برای آنها فراهم می‌کرد و وقت خود را دراختیار خانواده می‌گذاشت؛ اما اگر احساس می‌کرد، دیگری به او نیازمندتر است، یقینا برای او وقت می‌گذاشت و این برای خانواده، توجیه شده بود؛ ولو ممکن است در مقطعی، برخوردی برای آدم نامأنوس باشد که چرا پدرش یا همسرش، وقتش را برای دیگران صرف می‌کند؛ اما به هر حال در اینگونه موارد یا خانواده را توجیه می‌کرد، یا برای خانواده جبران می‌کرد و زمانی را اختصاص می‌داد تا نبود او در خانه جبران شود. برای همین، خانواده ایشان از این جهات، احساس کمبودی نمی‌کردند؛ یعنی فقر عاطفی نبود و در روابطی که برقرار می‌کردند، این خلأ عاطفی پر شده بود.

یکی از دلایل این مسأله نیز این بود که حاج‌آقا ما را از دیگران و مجموعه‌ای که با آنها ارتباط داشت، جدا نمی‌کرد  ما نیز جزئی از آن حوزه بودیم. من به عنوان فرزند ایشان، یکی از افرادی بودم که با این مجموعه مرتبط بودم. آدم احساس می‌کرد جدای از این مجموعه نیست؛ ولو به عنوان فرزند. به خاطر همین با وجود این همه رابطه و برخورد، انسان احساس خلاء نمی‌کرد. این مسأله تنها مربوط به من نمی‌شد؛ سایر اعضای خانواده و برادرها و خواهر هم  چنین احساسی داشتند.

 البته رابطه ایشان با ما، یک رابطه عاطفی صرف نبود. در بعضی خانواده‌ها از محبت‌کردن به یکدیگر هم خسته می‌شوند؛ به گونه‌ای که طرف  دیگر دوست ندارد به او ابراز محبت کنند و می‌فهمد دارند چاپلوسی می‌کنند و لوس‌بازی در می‌آورند. مبنای روابط حاج آقا بر اساس نیاز بود و خود ایشان ظاهرا در کتاب «روابط متکامل زن و مرد» می‌گویند که محبت را باید به اندازه‌ای که طرف احتیاج دارد، به او داد. چرا که وقتی که تو بیش از اندازه به طرف ابراز محبت می‌کنی، باعث خستگی او می‌شود و حوصله‌اش سر‌ می‌رود و احساس می‌کند، داری به او دروغ می‌گویی.

لیله القدر: بعد از اینکه شما بزرگتر شدید، ارتباط شما با ایشان به چه نحو بود؟ آیا شما نیز مانند شاگردان ایشان در کلاسها و جلسات شرکت می‌کردید؟

با ما زمانی که طلبه نشده بودیم، یک نحوه برخورد بود و زمانی هم که به سن بلوغ رسیده بودیم و طلبه شده بودیم، یک نحوه برخورد دیگر. قبل از بلوغِ ما، ایشان جاهایی که می‌رفت، ما را نیز با خود می‌برد و ما نیز به همراه ایشان در مسافرتها و جلسات شرکت می کردیم. البته بستر را به گونه‌ای فراهم می‌کرد که ما مشتاق بشویم و خسته نشویم. به گونه‌ای بود که اگر ایشان جایی می‌رفت و ما را با خود نمی‌برد، ناراحت می‌شدیم.

 این نحوه از برخورد مربوط به زمانی بود که ما هنوز به سن بلوغ نرسیده بودیم و مستقل نشده بودیم؛ ولی بعد از بلوغ و زمانی که مستقل شدیم یا بعد از اینکه ازدواج کردیم، اگر جایی ایشان را دعوت می‌کردند، از ما نمی‌خواستند که با ایشان برویم. وقتی هم که می‌گفتیم ما هم می‌خواهیم بیاییم، می‌گفت : «شما دعوت شده‌اید، یا نه!»

 نظر ایشان این بود که اگر بناست که بچه، مستقل بار بیاید، اگر بخواهد جایی برود باید دعوت شده باشد. شخصیت مستقل آنها اقتضا می‌کند که حتی متکی به پدرشان هم نباشند. این کار، هم عزت فرد را تقویت می‌کند و هم استقلال او را.

از لحاظ شرکت در کلاسها نیز، بنده بعد از بلوغ و بعد از طلبگی، در درسهای ایشان شرکت می‌کردم و با افرادی که حتی بزرگتر از ما بودند سر کلاس می‌نشستم.  در کلاسهای تفسیری و فقهی ایشان هم حضور داشتم  و از مباحث استفاده می‌کردم.

لیله القدر: در طلبه‌شدن شما ایشان، چه نقشی داشتند و چگونه برخورد کردند؟

ایشان با اینکه قلباً خیلی دوست داشتند که من طلبه شوم؛ اما هیچ گونه اجباری در این زمینه نداشتند. در یکی از سفرها که با ایشان بودم، و  چند نفر از دوستان ایشان نیز بودند، یکی از دوستان از ایشان سؤال کرد که: «شما دوست دارید بچه‌هایتان چه‌کاره شوند؟» ، ایشان گفت: «من آرزویم این است که بچه‌هایم طلبه شوند.» من این گونه جملات را از ایشان می‌شنیدم؛ اما  هیچ وقت  تحمیل نکردند، یا حتی اصرار نکردند که به حوزه بیایم. زمینه را طوری فراهم می‌کرد که آدم مشتاق شود و احساس کند غیر از این راه، راه دیگری نیست و خودش با انتخاب خودش و با توجه، این راه را انتخاب کند.

سوم راهنمایی بودم که می‌خواستم به حوزه بیایم؛ ایشان می‌گفت: «دَرست را ادامه بده؛ ولو شبانه.» من به ایشان گفتم  که تصمیمم را گرفته‌ام و دیگر بنا ندارم برگردم. خودم  شاید از زمان پنجم ابتدایی، آمادگی طلبگی را داشتم؛ یعنی زمینه به گونه‌ای بود و برخوردهای ابوی طوری بود که از مقطع پنجم ابتدایی، آماده بودم. ولی فکر می‌کردم که طوری به حوزه بیایم که وسط راه برنگردم و اسیر حرفهای فامیل نشوم که اگر دکتر یا مهندس می‌شدی ، بهتر بود و... .

خود حاج آقا تعبیری دارند که: «باید دید و آمد؛ نه که آمد و دید.» اتفاقا یادم هست که همزمان با من، یکی دو نفر دیگر از فامیل هم طلبه شدند. اینها بعدها بریدند و رفتند و ماندگار نشدند. این به این دلیل بود که آنها تحت تأثیر جو قرار گرفته بودند و هوایی شده بودند و بدون توجه آمده بودند.

وقتی ما می‌خواستیم طلبه بشویم، ایشان چند نفر را به جان آدم می‌انداخت که او را زیر سؤال ببرند که چرا و بر چه اساسی می‌خواهی طلبه شوی و و مدام اشکال می‌کردند. کاری می کردند که اگر آدم جو زده شده بود وتحت تأثیر فضایی قرار گرفته بود، متوجه شود. سعی‌شان بر این بود که ما هر چیزی را با شناخت و معرفت و توجه و با فراهم‌شدن زمینه‌هایش انتخاب کنیم؛ نه از روی جوّ و فضا.

اگر کسی می‌خواست طلبه شود یا ازدواج کند یا کار مهم دیگری انجام دهد، ایشان مخصوصا، او را کنار کسانی قرار می‌داد که کارش را زیر سؤال ببرند و از او بپرسند: «تو برای چه می‌خواهی طلبه شوی؟» یا «چرا می‌خواهی ازدواج کنی؟» «اگر زنت از تو فلان درخواست را کرد، چگونه عمل می‌کنی و چه جوابی داری به او بدهی»؟ و... .

صحنه را طوری برای ما می‌چید که انسان آمادگی برخورد با همه این مشکلات را داشته باشد. یعنی اینطور نبود که آدم از یک زاویه نگاه کند و برود. توجه و نگاه انسان را باز می‌کرد و با همه مسائلی که در آن راه با آنها مواجه بود، آشنا می‌کرد.

لیله القدر: استاد صفایی در مقایسه با دیگران چه از نظر شخصیت و چه از نظر اندیشه امتیازها و ویژگی‌های منحصر به فردی دارند؛ به نظر شما مهمترین این ویژگی‌ها که او را از سایرین متمایز می‌کنند، کدامها هستند؟

اولین ویژگی مهم حاج شیخ ، مردمی‌بودن ایشان بود. با همه دسته‌ها و آدمها، با هر نوع آدمی ارتباط برقرار می‌کرد. این نبود که فقط با بزرگان یا یک قشر خاص ارتباط داشته باشد.

قرآن  درباره حضرت رسول می‌فرماید: « «لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ»( سوره توبه، آیه 128) می‌فرماید: «ما رسولی از جنس خودتان فرستادیم.» منهای شما و جدای از شما نیست؛ بلکه «من أنفسکم» است. من نمی‌خواهم چنین مقایسه‌ای بکنم؛ ولی مرحوم ابوی، با آدمها طوری رفتار می‌کردند که آدم احساس می‌کرد از جنس خود مردم است.

 با آدمها راحت برخورد می‌کرد، هیچ تکلفی در ارتباط برقرار کردن با آدمها نداشت، در انتخابها و ارتباطاتشان گزینشی عمل نمی‌کرد و به گونه‌ای رفتار نمی‌کرد که مردم فکر کنند که ایشان با مردم متفاوتند. اگر با شمای طلبه صحبت می‌کرد، فکر می‌کردید که عمری است که با شما آشناست. همینطور اگر با یک بقال، یا یک فوتبالیست، یا یک مهندس، یا فردی که در محدوده سنی ایشان نبود، برخورد می‌کرد، آنها فکر می‌کردند، در زمره خود آنهاست. اینطور نبود که  تافتة جدابافته از آنها باشد.

 ما باید طوری رفتار کنیم که حجابها و فاصله‌ها را برداریم. گاهی اوقات منِ روحانی وقتی در مجلسی شرکت می‌کنم، می‌گویم چون من بزرگ و آقا هستم، باید یک پشتی بگذارم و تکیه بدهم و روی فرش بنشینم و دیگران روی موکت بنشینند. همین تمایزها باعث می‌شود که بین آدمها فاصله بیافتد.

 بنابراین خصلت مهم حاج‌آقا این بود که از جنس خود مردم بود و با هرکس به گونه‌ای برخورد می‌کرد که طرف می‌فهمید که از او دور نیست.

دومین ویژگی ایشان، خصلت عهده‌داری ایشان بود. مسأله‌ای که ایشان را از دیگران بسیار متمایز می‌کرد، این بود که در مسائلی که برای افراد پیش می‌آمد، بی‌تفاوت نبود. شاید خیلی از ماها اینطور باشیم که در یک مقطعی با یک نفر برخوردی می‌کنیم و دعوتی می‌کنیم. بعد از آن می‌رود و دیگر از او بی‌خبریم. اصلا به او توجه نداریم و نه سری می‌زنیم؛ نه تماسی می‌گیریم و نه از درد او و مشکل او اطلاع داریم.

کسی آمده ما را پیدا کرده و سؤالی داشته و حرفی زده و رفته است. وقتی می‌رود و از ما جدا می‌شود، دیگر پی‌گیر او نمی‌شویم. گویا این ارتباط باید یک طرفه باشد و همیشه باید از جانب دیگران باشد و ما نباید این ارتباط را برقرار کنیم و ادامه بدهیم در حالی که ایشان این خصلت را داشت که خود او می‌رفت سراغ افراد و عهده‌دار افراد بود.

 مسائل و مشکلات افراد را در هر زمینه‌ای، حتی قبل از اینکه مسائل فکری آنها را حل کند، مد نظر داشت و رسیدگی می ‌کرد. اول آن چیزی را که دغدغه و مشکل آنها بود، حل می‌کرد. مشکل ازدواج، مشکل مالی، خانوادگی، اشتغال و هر مشکل دیگر. وقتی این زمینه‌ها را آماده می‌کرد، تازه آرام آرام، در حوزه‌های فکری و علمی با آنها کار می‌کرد و وقت می‌گذاشت. هیچ وقت افراد را رها نمی‌کرد.

این ویژگی و ویژگی قبل، باعث می‌شد، افراد زیادی دور ایشان جمع شوند. همین، باعث می‌شد که به ایشان اعتراض می‌کردند که چرا این همه آدم  دورتان جمع شده‌اند. ایشان هم جواب می‌داد که شما هم بروید و عهده‌داری کنید، رسیدگی کنید، برای طرف منزل بگیرید، به مشکلات خانوادگی و مشکلات فکری رسیدگی کنید و برای طرف زن بگیرید؛ آن وقت می‌بینید که در خانه شما هم جمع می‌شوند.

 ویژگی سوم هم جامعیت ایشان بود که ابتدای بحث به آن اشاره کردم. اکثر ماها شاید در یک محدوده خاصی کار کرده باشیم. مرحوم استاد، هم در روابط و برخورد‌ها، هم در مطالعات، و ... ، جامع و برجسته بود و در حوزه‌های وسیعی کار می‌کرد. این جامعیت ایشان نیز یکی از ویژگی های او بود که باعث می‌شد از دیگران تمایز داشته باشد.

مسائل و ویژگی‌های دیگری هم هست که شاید به اندازه این سه ویژگی مهم و بارز نباشند.

ادامه دارد...

 

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی:   

1392/5/12 - 1:20:41
فاطمه

با سلام خیلی کار جذاب و پرباری است این گفتگوها. اگر امکانش هست با دختر خانوم ها و دیگر فرزندانشون نیز مصاحبه کنید.

1393/10/5 - 15:36:17
ثریا

باسلام وقت بخیر خیلی عالیه هربار که میخونیم احساس تازه ای در ما ایجاد میشه ممنون از زحمات شما.
گفتگوهای تازه ای انجام بدبد اگه برا موسسه مقدور باشه!
حضرت علی علیه السلام یار و یاورتان ان شالله

1396/10/25 - 23:31:54
محمد رضا حافظی

روح استاد شاد و چقدر آقا موسی بوی پدر را میدهد.تمام سخنان پسر نشان میدهد که چقدر پدر و پیر مراد خویش را زیبا شناخته است.