استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

ویژگی‌های مهم استاد علی صفایی حائری از زبان برادرش حجت الاسلام والمسلمین علیرضا صفایی حائری

موضوع: شخصیت و اندیشه استاد صفایی

تاریخ ثبت: 1392/04/24

تاریخ گفت و گو: 1392/04/17

توضیح: حجت الاسلام والمسلمین علیرضا صفایی حائری فرزند آیت الله شیخ عباس صفایی حائری و برادر کوچکتر استاد علی صفایی حائری است. وی مدتها به امر تبلیغ در مناطق محروم اشتغال داشته و در سِمت امامت جمعه شهرستان بستک از توابع استان هرمزگان مشغول به خدمت بوده است و اکنون چند سالی است که دوباره به قم بازگشته است.

ایشان به واسطه نسبت نزدیکشان با استاد، خاطرات و ناگفته‌های زیادی از ایشان برای گفتن دارند. به همین مناسبت با ایشان هم‌کلام شدیم و از دوران کودکی و جوانی ایشان و استاد، ویژگیهای شخصیتی و رمز موفقیت استاد صفایی حائری،  نکته‌های بسیار شنیدیم. متن زیر حاصل این گفتگوی صمیمانه‌ است.

 لیله‌القدر: ضمن عرض ادب و احترام خدمت شما و تشکر به خاطر وقتی که دراختیار ما قرار می‌دهید، معمولا از همه­ عزیزان در ابتدا از نحوه آشنائی ایشان با استاد سؤال می­شود. ولی این سؤال از شما تقریباً بی­مورد است؛ چرا که شما برادر استاد هستید و این قربِ نسب، بهترین باب آشنایی است. بنابراین جا دارد از شما این سؤال پرسیده شود که از چه موقع برادر بزرگتان علی صفایی حائری را به گونه­ای دیگر یافتید؟ از چه وقت با استاد آنگونه که امروز از او حرف می­زنید، آشنا شدید؟

من شروع صحبتم را با این آیه از سوره یوسف، آغاز می­کنم: «قال أنا یوسف و هذا أَخي‏ قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنين‏»

این آیه از زبان یوسف است، برای برادری که بعد از سالها او را به دست آورده است.  شما مقایسه بین من و حضرت یوسف علیه السلام را ببخشید. من غرضم این است که مرحوم استاد برادری بود که مایه مباهات ما و منتی از جانب خداوند بر ما بوده است. تقوا و صبرش او را به جایگاه احسان و حتی بالاتر از آن رسانید.

من به حکم برادری از دوران طفولیت با استاد انسی جدی داشتم. به علاوه که پدر ما مرحوم حاج­ شیخ عباس صفایی حائری، همراه با مادر من و مادر مرحوم استاد که همسران او بودند، سفرهای زیادی داشتند. در خانه،­ بزرگتر ما مرحوم استاد بود. یعنی بزرگترین برادر ما در خانه که بزرگی بر ما می­کرد مرحوم استاد بود.

در خاطر دارم نزدیک­های ازدواج ایشان بود و من کلاس شش و یا پنج بودم؛ می­خواستم تمرین­های ریاضی­ام را ایشان حل کند، با همان زبان بچگی گفتم: «علی این ریاضی­های من رو حل کن!» دیدم ایشان تند شد که «دیگه من رو علی صدا نکنید!» من کارم گیر ایشان بود. همین بود که وقتی رفت پایین و دوباره برگشت بالا، گفتم: «علی آقا این ریاضی­های من رو حل کن.» ایشان خنده­ای کرد و گفت که "داداش" صداشون کنیم. همین بود که دیگر ایشان پیش ما داداش صدا می­شدند. و داداش هم فقط به ایشان می­گفتیم.

اولین برخوردهای من با ایشان هنگامی بود که من بعد از کلاس ششم به طلبگی روی آوردم که مراوده علمی­ای بین من و ایشان شکل گرفت. من بعضی از مقدمات را پیش برخی اساتید مثل آقای لطیفی و مرحوم آقای شکری خواندم. و بعد از آن فکر کنم اواخر «صمدیه» و کل «سیوطی» را از ایشان درس گرفتم. ولی برخوردهای من در آن دوران در حد برخوردهای علمی بود.

حدود سال 53 بود که ایشان در ماه مبارک رمضان به مشهد مقدس و جوار ملکوتی امام رضا سفر کردند و قبل از رفتن مرا هم دعوت کردند که: «اگر خواستی، ما مشهد در فلان جا هستیم.» یک اتاقی را پشت بازار رضا گرفته بودند. من خودم یک بحران روحی عجیبی داشتم و خیلی عاصی و سرکش بودم. به همین مناسبت بود که به مشهد رفتم و از حرم رفتم دیدن مرحوم استاد. یک اتاق ساده­ای بود که میانه­اش پرده­ای آویخته بودند و آن سوی پرده خانواده ایشان استراحت می­کردند و این سوی آن هم ما نشستیم.

اولین برخورد فکری من و ایشان در همان شب در مشهد بود. شاید من 18 سال داشتم و ایشان چیزی در حدود 23 و یا 24 سال­شان بود. حرف­هایی که آن شب به من گفتند را اگرچه بعدا در کتاب­هایی مثل حرکت و یا مسئولیت و سازندگی یافتم، ولی دلم می­سوزد که آن شب هیچ توجهی نداشتم و از آن همه حرف تنها اشکی در چشمان ایشان و سوزی که از لابلای کلمات­شان زبانه می­کشید را در خاطر دارم.

فضای فکری من خیلی در آن روزها آشفته بود. همیشه این سؤال برایم مطرح بود که چرا داداش این حرف­ها را برای من می­زد؟ بعدا خود ایشان برای من گفت که: «من وقتی یک مسأله­ای به ذهنم می­رسد، مثل مرغی که تخم در شکمش می­گردد و به دنبال جایی برای رها کردنش، بال بال می­زند، دنبال یک جمع، یا یک زمینه مناسب می­گردم تا آنچه را که حق، روزی داشته است، از باب «زکاه العلم نشره» منتشر کنم.

آن شب اولین ارتباط جدی‌ای بود که من و مرحوم استاد داشتیم. من از مشهد آمدم و ارتباطم با ایشان در حد جلساتی بود که ایشان صحبت می­کردند و جلساتی بود که در خانه ایشان برگزار می­شد. ما هم می­رفتیم و شرکت می­کردیم.

در خاطر دارم در حدود سال­های 53-54 بود که برخی جوانان و برخی بازاری­های قم، مثل حاج­محمدتقی اسلامی و آقایان خردمند و کوچک زاده، جلسه­ای را در شب­های شنبه و یا شب­های جمعه تشکیل دادند و مرحوم داداش صحبت می­کردند.آنقدر عمق مطالب و جوانی ایشان برای جمع مایه تعجب بود که از چشمان حضّار آنچه که در دلشان می­گذشت را می­شد خواند. بیشتر مباحثی که در آن جلسات از زبان ایشان مطرح می‌شد، بحث­های تربیتی ایشان بود که به جهت عمق و انسجام مطالب و عدم آمادگی ذهنی حضّار، بحث تعطیل شد. در آن روزها معهود این بود که سخنرانی، خواندن یک حدیث و روضه و اشک و آه است، که صحبت­های مرحوم داداش به هیچ وجه با آن سنخ بحث­ها سازگاری نداشت.

البته کاری که خود ایشان بسیار بر آن اصرار داشت و به نظر من رمز موفقیت ایشان هم همان بود، کار کردن با طلبه­ها بود. و من فکر می­کنم که ایشان آنچنان دلبستگی به محراب و منبر معهود نداشتند و معتقد بودند که بار بر زمین مانده همین است. برخورد چهره به چهره ایشان خیلی دقیق و با احاطه فکری عجیبی همراه بود که معمولا جذّاب و سازنده بود.

اما آنچه که سهم عمده قرابت من و مرحوم استاد را همراه خود داشت، بازگشت من از کار آزاد به طلبگی و شروع مجدّدم در این وادی بود.چون من حدود سال 54 از طلبگی بیرون آمدم و مشغول کار شدم و تا سال 63 که باز از کار آزاد منصرف شدم و به طلبگی بازگشتم، ارتباطم در حد همین شرکت در جلسات و رفت و آمد خانوادگی با ایشان بود. ولی از سال 63 به بعد بود که تنها یاور من در آن طوفان مشکلات مالی و معیشتی ایشان بودند و بعد هم که همراه با بازگشتی که به درس داشتم ارتباطم از این حد هم فراتر رفت.

لیله‌القدر: وقتی که شما قصد کردید از حوزه بیرون بیایید، عکس­العمل ایشان چگونه بود؟چه نقشی را در بازگشت شما به حوزه به عهده داشتند؟

من تلاطمی در درونم بود و تصورم بر این بود که طلبه باید صد در صد پاک و روحانی باشد. به علاوه که چیزهایی در حوزه دیده بودم و فسادهایی به چشمم افتاده بود که آزارم می­داد و از ترس اینکه مبادا من هم مثل بعضی از این­ها شوم، بیرون زدم. اشتباه بود. حتی در خاطر دارم همراه خود ایشان به مغازه یکی از بازاری­ها می­رفتیم که من پیش او مشغول به کار شده بودم، در راه به من گفت: «چرا بیرون می­آیی؟» گفتم: «داداش من می­دانم که اگر امروز در حوزه باشم، امام زمان راضی نیست.» ایشان با حالتی گفتند: «از کجا می­دانی از بیرون آمدنت راضی است؟» من دیگر جواب این سؤال را نداشتم.

اگرچه همیشه این مطلب به عنوان یک گلایه مبهم در ذهن من هست، که چرا مرحوم داداش و یا پدرم که از بیرون‌آمدن من یک هفته مریض شد، توجه بیشتری خرج نکردند و اصراری نه زبانی، بلکه عینی و واقعی نداشتند که حتی اگر من بیرون زدم، زودتر برگردم؛ و باز اگرچه در رابطه با مرحوم داداش این را می­دانم که او می­خواست من خودم ببینم و بازگردم و در رابطه با خودم در آن زمان می­دانم که گوشم بدهکار نبود، ولی باز تأسف می­خورم از بیرون آمدنم و ترک طلبگی؛

اما در بازگشت من به حوزه و رتق و فتق مسائل آن روزهای من، ایشان نقش اول را داشتند. مشکلات معیشتی من را حل کردند  و شاید برای شما جالب باشد که شهریه ایشان را تا سالها من دریافت می­کردم. ایشان شهریه خود را به پسرش آقاموسی نمی­دادند، ولی به من داده بودند و تا چند سالی گذران زندگی من از منبع شهریه ایشان بود.

این فقط یک جنبه بود که ایشان در زندگی من نقش داشتند، ولی از حیث روحی و فکری و حالاتی که بعد­ها خداوند عنایت کردند، همه را مدیون ایشان می­دانم و هر چه امروز دارم از ایشان است.

لیله القدر: ملاک و معیار ایشان در روابط خانوادگی چه چیزی بود؟

معیار ایشان در همه چیز فقط خدا و انتخاب بر اساس ملاک اهمّیت بود. صرف اینکه من برادر ایشان هستم با من رفت و آمد نداشت. اگر اقوام مشکلی داشتند ایشان حتما برآورده می­کرد و حتی اگر با رفت و آمدش گرهی باز می­شد، دریغ نداشت. یاد دارم عمّه ما که نامش ایران بود، تعریف می­کرد زمانی که در فکر خرید جهیزیه برای دخترش، بود، روزی مرحوم اخوی به خانه ایشان رفته بوده و بعد از بیرون آمدن، وقتی عمّه­جان خانه را مرتّب می­کرده، یک دسته پول پشت آینه پیدا کرده بود. به ایشان تماس می­گیرد که پولت را جا گذاشته‌ای؛ ایشان می­گوید که این پول مال خود شماست...

توجهش تا این حد بود. ولی به هیچ وجه به صرف فامیلی ارتباط نداشت. حتی با یکی از بستگان نزدیک، ارتباط نداشت و به خاطر حجتی که داشت، از روی وظیفه ارتباط خود را قطع کرده بود. یک بار تهران بودیم که  زنگ زدم و بعد از احوالپرسی گفتم: «داداش علی هم اینجاست و سلام می­رسونه.» بعد از اینکه تلفن را قطع کردم، ایشان تند شد که: «من کی سلام رسوندم؟» گفتم: «داداش من می­خواستم وصلی کرده باشم؛ گفت مگر من از روی هوس قطع کرده‌ام که تو خواستی وصل کنی؟» یعنی در روابط خانوادگی هم، ملاکش خدا بود و وظیفه.

 لیله‌القدر: شما که با مرحوم استاد از دوران کودکی محشور بوده­اید و بعد سیر ایشان را در زندگی خود دیده­اید، به نظرتان چه خصوصیاتی در ایشان سبب شد که به آن جایگاه دست یابند و چه موجب شد که تمایزی بین ایشان و دیگران شکل گیرد؟

من در ابتدا این یک مصرع را درباره ایشان بگویم؛ که «هیهات أن یأتی الزمان بمثله.» دور است که زمان همانندی برای او بیاورد. من بارها از زبان ایشان شنیده بودم که خداوند هر صد سال یک مجدّد می­فرستد. ایشان مکرّر این فراز را می­گفتند و من امروز می­فهمم که مجدّد قرن ما خود ایشان بود.

در سیر چند ساله­ای که با ایشان داشتم، چیزهایی دیدم که در هیچ کسی بعد از ایشان نیافتم. من قائل به این نیستم که ایشان مانند معصوم کامل بود. کامل را من تنها معصومین می­دانم. ولی حقیقتا ایشان نزدیکترین حالت را به معصوم داشتند.

البته من اعتقاد دارم که هر بزرگی که در راه  دین تلاش­ها داشته و مجاهداتی را به خرج داده، تا آیتی از حق گردیده است، قابل احترام است. باید او را اکرام کرد و جایگاهش را حفظ نمود. خود ایشان هم به این نکته التفات داشتند. خداوند در این قالی زیبای آفرینش همه رنگی و همه نقشی دارد.

اما اگر بخواهم از ایشان برایتان بگویم در این چند محور از ایشان می­گویم:

1. هوش و استعداد قوی

وقتی من درس طلبگی را شروع کردم، روزی 6 درس می­رفتم و همان وقت بود که شنیدم که مرحوم حاج­شیخ روزی 8 و یا 9 درس می­گرفتند. خیلی استعداد عجیبی داشتند. یکی از آقایان که امروز مسئول یکی از مدارس قم است، به من می­گفت که برادرت حاج­ شیخ علی خیلی استعداد عجیبی داشت. می­گفت برای خواندن سیوطی حاج شیخ علی پیش من آمد و بنا شد من سیوطی به او بگویم. روز اول که رفتم، طبق معمول درسهای حوزه دو صفحه مطالعه کردم؛ وقتی دو صفحه را درس دادم دیدم ایشان با حالتی طلبکارانه گفت: «بیشتر بخوان.» گفتم: «من همین­قدر مطالعه داشته­ام. برای فردا چهار صفحه مطالعه کردم و وقتی چهار صفحه را گفتم، گفت: «بیشتر بخوان.» گفتم: «مطالعه­ام همین قدر است. برای روز بعد هفت صفحه مطالعه داشتم. وقتی تمام شد، دیدم هنوز هم طالب است، گفتم من دیگر به تو درس نمی­دهم.»

غرض اینکه هوش و استعداد عجیبی داشت که من معتقدم این هوش را از مرحوم پدرم به ارث برده بودند. مرحوم پدرم می­گفت: «زمانی که می­خواستم درس را شروع کنم، پدرم به من گفت: «اگر گلستان را بتوانی خوب بخوانی، برایت کتاب جامع­المقدمات را می­گیرم.» کتاب گلستان را به من داد و من فردای همان روز رفتم پیش پدرم و گفتم: «جامع­المقدمات را بگیر.» گفت: «تازه دیروز گلستان را گرفتی!» گفتم: «همه را بلدم.» صفحه اولش را که خواندم همه را یاد گرفتم. ایشان می­گفت: «پدرم باور نمی­کرد، ولی وقتی از من امتحان گرفت فهمید همه را بلد شده‌ام و برایم جامع­المقدمات گرفت.»

البته این نعمت را خدا می­دهد و خیلی­های دیگر هم داشته­اند. من خودم در یکی از شهرستان­های محروم هرمزگان که بودم، به کودکی قرآن یاد می­دادم. وقتی یک صفحه برای او خواندم و یادش دادم، دیدم باقی صفحات را تند تند خودش می­خواند. از او پرسیدم: «کسی یادت داده؟» گفت: «نه؛ همین که شما یک صفحه خواندید، یاد گرفتم.» 

2. پشتکار و عشق به طلبگی

من فکر می­کنم که بزرگترین خصوصیت مرحوم اخوی که او را متمایز می­کرد، همین عشق و سوزی بود که ایشان نسبت به طلبگی و دین داشتند. واقعا بی­تاب خداوند و وظایفش بود.من اعتقاد دارم اگر یک دماسنج و یا یک صافی بگذارند و این پذیرفته شدگان حوزه را از آن رد کنند، پنج نفر آن سوز واقعی و عشق حقیقی به حوزه و به دین را ندارند. سوزی که شیخ به حوزه و دیانت و وظیفه­اش و حق داشت مثال­زدنی بود. شخصی به ایشان گفته بود: « از پدرت بعیده که گذاشته تو طلبه بشی...پدر تو فکر روشنی داشت. این همه طلبه! برای چی گذاشت شما طلبه بشی؟!» ایشان به آن آقا گفته بود: «اگر یک غربال وسط فیضیه بگذاری و همه را از آن رد کنی، چند طلبه خوب از آن در می­آوری؟» مثل اینکه آن آقا گفته بود: «پنج تا.» ایشان گفته بود: «من آمدم ششمین آنها باشم.»

آن آتشی که مرحوم شیخ در سینه داشت و آن حسی که ایشان نسبت حوزه و طلاب داشتند، خیلی عجیب بود. این همه شاگرد آن هم برای مردی که تنها 48 سال داشت، خیلی عجیب است. یاد دارم وقتی که ایشان در غسّالخانه­ بقیع بود و همه شاگردان دور غسّالخانه گریان و نالان جمع بودند، یکی از عوام با تعجب به غسالخانه آمده بود. وقتی مرحوم اخوی را دید، از تعجب بیرون زد و به آن دوستش گفت: «سنّی هم نداره و این همه شاگرد داره...»

این عشق و سوز مرحوم حاج شیخ خیلی عجیب بود. 

3. نگاهی که به مال دنیا داشت

در برخورد با دنیا بسیار عجیب بود. کمترینِ امکانات را برای خودش برمی­داشت و هر چه داشت را برای دیگران می­گذاشت. سفره همیشه گسترده خانه­اش و درب همیشه باز بیتش و آغوش همیشه گرمش حتی در نیمه­های شب، گویای همین واقعیت است.

یکی از آقایان که امروز صاحب منصبی شده است، برای من تعریف می­کرد که یک بار در دوران جوانی با یکی از دوستان به منزل حاج­ شیخ علی آمدیم، چقدر گرم پذیرایی کرد و تحویل گرفت. برای پذیرایی یک جعبه خرما آورد که دیگر رو به خرابی بود، ولی خود ایشان با یک ولعی می­خورد و تعریف می­کرد که گویی خرمای درجه یک کرمان و هرمزگان است. همین بود که ما هم راحت خوردیم.

من خودم فکر می­کنم که این یک کرامت از ایشان بود که هیچ گاه سفره­اش خالی نمی­ماند و هیچ­کس از سر سفره ایشان گرسنه برنمی­خاست. یکی از دوستان، برای من از تنها برخوردش با شیخ نقل می‌کرد که خیلی عجیب بود. می­گفت وقتی با ایشان آشنا شدم، دعوت­شان کردم به منزل و تعدادی از دوستان را هم دعوت کردم تا هم با ایشان آشنا شوند و هم سؤالاتی که داشتند را بپرسند. دوستان آمدند و بعد از آشنائی سؤالات آغاز شد و گفتگو تا دیروقت ادامه داشت. خانواده من به اندازه خودمان غذا درست کرده بود و من به دوستان حاضر در مجلس گفتم که انشاءلله ادامه گفتگو برای یک جلسه دیگر. الآن وقت پذیرائی از استاد و شام خوردن ایشان است. می­گفت تا این را گفتم، مرحوم حاج شیخ دست من را گرفت و در گوشم گفت: «نگذار امشب شام نخورده از خانه تو بیرون روند.» می­گفت: من هر آنچه که بود را آوردم و سر سفره گذاشتم و همه نشستند و خود ایشان مسئول تقسیم غذا شد. استاد به گونه­ای تقسیم کرد و با یک حالتی سفره را گرم کرد که همگان سیر و راضی از سر سفره برخاستند و کسی ملتفت کمی غذا نشد. می­گفت من می­دیدم که چگونه لقمه لقمه غذایش را با یک ظرافتی در بشقاب دیگران می­گذاشت و خود ته لقمه را می­خورد.

غرض این­که این برخی صفات ایشان واقعا منحصر به فرد بود و من در هیچ کس ندیده بودم.

یاد دارم که مدتی بود ایشان خیلی لاغر شده بودند. بعد­ها فهمیدم که روزه استیجاری می­گیرد و پولش را خرج طلبه­ها می­کند. حتی این را خیلی از دوستان می­دانند که ایشان یک بار به آن زمان 22 میلیون تومان وجوهات برایشان رسید. همه را تقسیم کرد و وقتی شب تا صفاشهر قم می­خواستند بروند، پیاده رفته بودند. حتی برای پسرش موسی چیزی برنداشتند.

یاد دارم که مرحوم پدرم سه تا از این اجاق­های برقی برای زیر کرسی خرید. هنوز در خاطرم هست که مارک آن «توشیبا» بود و به آن زمان 60 تومان قیمت داشت. ما سه کرسی داشتیم و بعد از یک مدتی یکی از کرسی­ها را جمع کردیم و تا یک اجاق بی­­کار شد، ایشان آمدند و همان یک کرسی را برداشتند که ببرند. من با یک پررویی خاصی گفتم: «داداش کجا می­بری؟» گفت: «می­برم که به فلانی بدهم. گفتم که کرسی ما رو می­بری بدی به او؟!» ایشان با یک حالتی گفتند: «شما دو کرسی دارید و او هیچ ندارد.»

اگرچه دیدیم که همین فرد چه بلاهایی که به سر ایشان نیاورد و چه ماری بود در آستین...

4. سادگی و بی­آلایشی

ایشان هیچ­گاه در ذهن هیچ کس بت نشدند. هیچ­گاه در برخورد با ایشان محدودیتی نبود. آنقدر ساده و بی­تکلف بودند که آن دیوانه هم راحت با ایشان حرف می­زد. حتی هنگامی که بازرگان به دیدار ایشان آمد، همان پیراهن و شلوار سفیدش تنش بود و هیچ رسمیتی را در رفتار و ظاهرش نگرفت.

یادم هست وقتی که تعدادی از کارگردان­ها و نویسندگان سینمایی به خانه­ی ایشان آمده بودند، وقتی ایشان برای ریختن چای و یا آوردن میوه رفتند، یکی از آن جمع گفت: «چقدر این شیخ عجیب فهمیده است. من ندیده بودم که یک روحانی اینگونه از هنر حرف بزند.» با این همه اطلاع و سواد، رفتار و ظاهرشان به همان سادگی همیشه بود.

به هیچ وجه اجازه نداد که نفسش و دنیایش او را به یک تیپ و یا یک گاردی در برخورد وادارد. برای خدایش سر از پا نمی­شناخت. چقدر می­شد که پشت موتورِ برادر خانمش احمد منادی می­نشست و تا مقصدش با همان موتور یاماهای قرازه رفت و آمد می­کرد. این حالتی که امروز در بین آقایان در حوزه متداول و مرسوم است، به هیچ وجه در ایشان نبود.

در مراوده علمی که با شاگردانش هم داشت، به همین نحو بود. نمی­گذاشت که هیمنه علمی عمیق و عظیمی که داشت بال و پر شاگردانش را ببندد. بت علمی­اش را می­شکست. اگرچه می­گویم خیلی از حیث علمی قوی بود. ولی با این حال گونه­ای برخورد می­کرد که شاگردانش خودشان بال و پر بگیرند و به خود متکی شوند.

مرحوم پدرم نقل می­کرد: «تنها کسی که من را از حیث علمی بال و پر داد و جرأت بخشید، مرحوم حاج شیخ ابوالقاسم قمی بود. او بود که در بین جمع، فرع فقهی مطرح می­کرد و به من می­گفت شما حل کنید و وقتی به او اعتراض می­کردند که حاج شیخ عباس سنّی ندارند و مثلا در جمع بزرگان نشسته­اند، می­گفت باید به این­ها بال و پر داد تا رشد کنند.»

مرحوم حاج شیخ نیز واقعا اینگونه بود و حتی عمیق­تر از این. هیچ­گاه اجازه نمی­داد شاگردانش به او تکیه کنند. یاد دارم زمانی، به چند تن از شاگردانش، درس خارج می‌گفت.آنها هر کدام مسئول تقریر یک کتاب بودند. هر کدام که تقریر می­کردند، ایشان با احاطه­ای که داشت کمک می­کرد که به خوبی تقریر کند و آنجا روشن می­شد که خود ایشان همه آن­ کتابها را مسلط بود؛ با این حال وقتی می­دید که شاگردان کار نکرده‌اند، کلاس را تعطیل می­کرد.

5. تضرع و اتصال به درگاه حق

این خصوصیت ایشان را بعد از فوت ایشان در هیچ کدام از شاگردان ایشان ندیدم. عجیب در درگاه حق، خوار و ذلیل بود و هنوز در خاطرم هست مناجات­ها و دعاهایی را که با سوز و اشکش می­خواند. یاد دارم وقتی به مشهد می­رسیدیم، با همه خستگی­ای که داشت، اول به زیارت امام غریب می­رفت و بعد به خانه می­آمد. خودش می­گفت: «من وقتی خسته می­شوم تازه شاداب و سرزنده می­شوم.»

لیله القدر: شما فکر می­کنید چه چیزی سبب می­شد که این جامعیت در ایشان شکل بگیرد. منظور این است که ایشان چگونه می­توانست بین این همه رفت و آمد و توجه و آن همه کار علمی و شئون دیگر جمع کند؟

من معتقدم فقط و فقط خدا و عنایت و توجه او بود که ایشان را اینقدر عمیق و بزرگ و ذوابعاد کرد. یعنی از سویی خود ایشان یک ظرف آماده­ای را بردند و خداوند هم ظرف ایشان را از کرم و توجهش پر نمود.

من به صراحت می­گویم که او فانی در حق بود و همین بود که خداوند هم او را سیراب می­کرد. خودش بارها این آیه را می­خواند: «لئن شکرتم لأزیدنّکم» و بعد با حسی عجیب می­گفت که آیه می­گوید: «اگر شاکر باشید، خدا شما را زیاد می­کند؛ خود شما را.»

حقیقتا در برابر خدا هیچ محدوده­ای را قائل نبود. یاد دارم یک بزرگی که در ماجراهای اتهامات ایشان، او را دادگاهی کرد و سعی در صدور حکم بر علیه ایشان داشت، وقتی برای مراسم ختم محمد، فرزند شهید ایشان به مسجد بازار آمده بود و خواست خارج شود، ایشان خم شد و کفش­های او را برابرش جفت کرد. این بزرگی ایشان بود.

من تمام سرّ بزرگی و جامعیت و عمق و سعه صدر ایشان را همین می­دانم.

لیله القدر: بزرگترین درسی که از ایشان گرفتید چه بود؟ چه اثری بر زندگی شما گذاشت؟

من هر چه دارم از ایشان است و تمام تصمیماتی که در زندگی بعد از طلبگی گرفتم، متأثر از ایشان بود. جبهه و مواضعی که در رفتارهایم داشتم درس­هایی بود که از ایشان گرفتم. همه اینهایی که برایتان تعریف کردم، درسهای ایشان در زندگی به من بود. اگرچه افسوس که عمل نکردیم. اما من این هجرت ده ساله­ای که به مناطق محروم هرمزگان داشتم را تحت تأثیر افکار ایشان و بار زمین­مانده­ای که ایشان برداشتنش و لزوم برداشتنش را به من آموخت، می­دانم.

باز هم می­گویم که همه زندگی  خود را تحت تأثیر ایشان می­دانم و معتقدم که اگر ما بخواهیم کاری انجام دهیم، این است که از سیره و تفکر ایشان بیاموزیم چگونه زندگی کردن و برای خدا زیستن را. اگرچه معتقدم همانند او شدن کاری است در حد محال؛ ولی باز در مسیری که او گام برداشت، به تأسی از معصومین، باید گام برداریم و همانند او زندگی خود را بسازیم.

خدا ایشان و تمام علمای بزرگ اسلام که حقی بر گردن ما دارند را غریق رحمت بی­کرانش بگرداند.

با تشکر از فرصتی که در اختیار ما قرار دادید.

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی:   

1393/8/14 - 17:18:40
ثریا

سلام چقدر شاگردان استاد حال داشتند و دارند.ای کاش این فانی شدن در حق نصیب ما هم بشه!!!این جور برخوردها واقعا عالی هستش الان کمتر کسی پیدامیشه که اینطور برخوردها را داشته باشد. همیشه این جمله استاد در ذهنم هست که ما را مسموم کرده اند و خیلی دیر متوجه این مسمومیت شده ایم ولی بازهم جای شکر دارد.ممنون

1396/3/27 - 19:9:59
سید محمد جعفر مشیرفراهی

روزی نیست که به یاد صفاهای صفایی به صفایی نرسم
او بزرگتر از زمان و جلوتر از زمان خویش بود
او به منزله تعبیر امام علی است که فرمود ای کاش یاری مثل مالک اشتر داشتم