استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

گفتگو با حجت الاسلام و المسلمین علاءالدین اسکندری پیرامون سیره استاد صفایی حائری. قسمت دوم.

موضوع: شخصیت و اندیشه استاد صفایی

تاریخ ثبت: 1392/02/22

تاریخ گفت و گو: 1381/12/06

توضیح: متن حاضر حاصل مصاحبه‌ای است که در تاریخ یکشنبه، ششم اسفند ماه سال 1381 با حجت الاسلام و المسلمین علاءالدین اسکندری پیرامون شخصیت استاد علی صفایی حائری(ره) و سیر و سلوک اخلاقی و اجتماعی و سیره ترتبیی ایشان انجام شده است که سایت لیله القدر آن را به صورت مکتوب درآورده در اختیار علاقمندان قرار می‌دهد.

قسمت قبلی


از آخرین سال حیات استاد خاطره‌‌ای در ذهن دارید؟

خرداد سال 78 که استاد در تیرماه همان سال از دنیا رفتند تصمیم داشتیم که به شیراز برویم؛ همه کارها را هم کرده بودیم و در حال رفتن به سمت میدان «هفتاد دو تن» بودیم که از خانه آقای صفایی زنگ زدند و دعوت کردند برای شام. من تا شنیدم، گفتم:«خب؛ شیراز فعلا تعطیل...برویم خانه آقای صفائی». همیشه هنگامی که ایشان دعوت می‌‌کرد، هر کاری که خیلی رجحان نداشت را تعطیل می‌‌کردم. به خانه ایشان رفتیم و شاید در حدود 11 شب بود که به شیراز رفتیم. چند روزی شیراز بودم که شنیدم ایشان به شیراز آمده‌اند. با  شوق خاصی عازم همان خانه‌‌ای شدم که ایشان در آنجا ساکن بودند. یکی از بستگان گفت تو چند روزی بیشتر نیست که از خانه ایشان آمده‌ای...چرا باز هم برای دیدن ایشان اینقدر شوق و ذوق داری؟ ولی من توان وصف نداشتم حسی را که نسبت به آقای صفایی داشتم.

آمدیم و همراه با ایشان شدیم و فکر کنم ده روزی را با ایشان بودیم. به فیروزآباد و یاسوج سر زدیم. یاد دارم در همان یاسوج یک آقایی بود که بسیار هم ضدآخوند بود. به حدی که شاگرد مدرسه‌‌اش را چون فرزند آخوند بود، بی‌بهانه کتک می‌‌زد و هرجا که پاسداری یا روحانی‌‌ای می‌‌دید، به طریقی حرص خود را خالی می‌‌کرد. دو سال قبل از این، آقای صفایی با ایشان یک برخوردی داشتند و کمی نرم شده بود. در آن سال در خاطرم هست که در پای آبشار منابع طبیعی بود که با او برخورد کردند و یک توضیحی از تفاوت "دین اصیل" و "دین ارثی سنتی" دادند و برایش از شاکله و نظام دین اصیل توضیح دادند. این مرد  آنقدر شیفته شده بود که رفت یک ماشین آدم آورد و با آقای صفایی مشغول صحبت شدند. من خودم تحول او را مشاهده می‌‌کردم و اتفاقا یک سال بعد این بنده خدا فوت کرد.

این سفری که می‌‌گویم تا تقریبا دوازده روز قبل از فوت آقای صفایی بود.یاد دارم وقتی ایشان با یکی از نزدیکان ما صحبت می‌‌کردند، به وضوح و صراحتی غیرطبیعی که هیچ‌‌گاه من اینگونه از ایشان نشنیده بودم، فرمودند: «ما که ساک و کیفمون رو بستیم و عازمیم» که آن قوم و خویش ما گفت انشاءلله بعد از صدوبیست سال. ولی این بار ایشان خیلی با صراحت و وضوح فرمودند.

یکی از بخش‌‌های مهم زندگی استاد، سفرهای مشهد ایشان بوده است. شما هم حتما در بسیاری از سفرهای ایشان همراه بوده‌‌اید؛ خاطره‌‌ای یا نکته‌‌ای از آن سفرها در ذهن دارید؟

در سفرهای مشهد، حالات بسیار عجیبی در ایشان بود. اولا به خاطر دارم که قبل از اینکه عازم حرم شوند، خود را آراسته و تمیز می‌‌کردند و غسل زیارت انجام می‌‌دادند؛ در حرم هم زمزمه‌‌هایی زیرلب داشتند و از چشمانشان اشک همچون شیر آب جاری بود. من این حالات را در کمتر کسی دیده بودم. ایشان حتی هنگام قرآن خواندن، حالات عجیبی داشتند. یاد دارم در مجلس ختم یکی از نزدیکان ما، ایشان مشغول قرآن خواندن با صدای بلند شدند و وقتی به آیات وعید می‌‌رسیدند، تن و بدن‌‌شان می‌‌لرزید و اشک به پهنای صورت‌‌شان جاری می‌‌گشت. این حالات برای من عجیب بود و یکی از حسرت‌‌های من همیشه این بوده که چرا از این حالات چیزی از ایشان نمی‌‌پرسیدم. فقط یک بار به ایشان گفتم وقتی که من کتاب‌‌های شما را می‌‌خوانم، حالتی به من دست می‌‌دهد که بدنم می‌‌لرزد و می‌‌سوزم؛ ایشان گفتند:«من خودم این کتاب‌‌ها را از سوز درونم و با تمام وجود واژه به واژه می‌‌نوشتم. حتی گاهی آنقدر این حالت بر من شدت می‌‌گرفت که زن و بچه‌‌ام را صدا می‌‌زدم و مشغول حرف‌‌های روزمرّه با ایشان می‌‌شدم که کمی آن حالتی که داشتم، کم شود.»

از توجه استاد به خود شما و یا دیگران چه چیز در خاطر دارید؟

اینگونه باید گفت که تمام زندگی ایشان در یک توجّه همه جانبه می‌‌گذشت. یاد دارم زمانی در حرم  کتاب "لمعه" را نزد استادی درس گرفته بودم. با طلبه‌‌ای که در همان نزدیکی ما می‌‌نشست و درس می‌‌خواند، آشنا شدم. طلبه بسیار خوبی بود، ولی مشکلات مالی زیادی داشت. یک بار او به منزل حاج‌‌شیخ بردم و با ایشان دقائقی گفتگو کردند. بعد از آن برخورد، آقای صفائی به من پول می‌‌دادند و می‌‌گفتند به آن طلبه هر قدر نیاز دارد برسان. حتی گاهی خودشان هم نداشتند، حواله می‌‌دادند و من از یکی از رفقای ایشان مثلا آقای غفّاری می‌‌گرفتم و به آن طلبه می‌‌رساندم. یاد دارم ایشان یک بار بیست‌‌هزار تومان به من دادند. وقتی پول را به آن طلبه دادم، اشک از چشمانش جاری شد و گفت: «من همین الآن از پای تلفن می‌‌آیم. همسرم وضع حملش نزدیک است و پول ندارم تا او را به قم بیاورم. روی گفتن این بی‌‌پولی را هم به همسرم نداشتم. به خاطر همین وقتی تلفنی با همسرم در این باره حرف می‌زدم، گوشی را گذاشتم، مثلا یعنی ارتباط قطع شده است.» بعد گفت: «یقین دارم که این پول را خدا رسانده است.» اینکه ایشان به یک طلبه که  نمی‌‌شناخت از طریق من مخفیانه پول می‌‌رساند، در آن روز حوزه متداول نبود. حتی تا بعد از مرگ ایشان، آن طلبه نمی‌دانست این پول‌‌ها از طریق آقای صفائی به او می‌رسید.

به خود من هم ایشان بسیار توجّه داشت. من از حیث روحی کشش و طلب زیادی به درس و تفقّه داشتم؛ ولی از حیث جسمی توان نداشتم و در عین حال که دوست داشتم شب را هم بیدار باشم و درس بخوانم، ولی زود مریض می‌‌شدم و توان مناسبی نداشتم. ایشان خیلی به من می‌‌گفت: «که تو باید بخوابی و به خودت برسی و به خودت فشار نیاوری». حتی به یاد دارم من را با خودشان به تفریح می‌‌بردند و می‌‌گفتند که تو نیاز به تفریح داری؛ رسیدگی ایشان حد و حصر برنمی‌‌داشت.

هیچ‌‌گاه شده بود که استاد شما را نصیحت هم بکنند؟ یعنی تذکر ویژه و یا نکته‌‌ای که ایشان به شما گوشزد کرده باشند؟

ایشان علاوه بر رهنمودهایی که در مراحل زندگی من از عمل و رفتارشان برمی‌‌داشتم، در بسیاری از اوقات پاسخ دغدغه‌‌ها و سؤالات مرا از گفتگوهایی که با دیگران داشتند، می‌‌دادند.

یاد دارم، مدتی بود که در رابطه با حدود و ثغور رفت و آمد و میهمان‌‌داری برایم سؤالاتی مطرح بود و  می‌‌خواستم بدانم تا چه حد باید با دیگران رفت و آمد داشته باشیم. به خانه ایشان آمدیم. همان شب آقای صفائی خانه یکی از دوستان دعوت بودند. برخی از دوستان شیطنت کرده بودند و اطلاعیه‌‌ای عمومی درِ خانه ایشان نصب کرده بودند که همه دوستان را به خانه آن عزیز دعوت می‌کرد؛ در حالی که آن بنده خدا دوست داشت که تنها آقای صفائی میهمان ایشان باشد. ما هم مثل باقی دوستان به خانه آن عزیز آمدیم. وقتی دید که همه رفقا به خانه‌‌اش سرازیر شده‌اند، بسیار سراسیمه شد و حتی کمی هم ناراحت شد. یاد دارم آقای صفائی به او گفتند: «حالا که رحمت خدا به خانه‌‌ات سرازیر شده است، چرا تو ناراحت شده‌ای؟» البته آن بنده خدا ظاهرا نگران بود، که غذایی که تهیه دیده بود، کفایت جمعیت را نکند، ایشان تذکّر دادند: «که از هر آنچه داری دریغ نکن. ولی خودت را به تکلف وا مدار.»من تمام جواب سؤالم را از همین چند جمله‌‌ی ایشان دریافتم.

البته بارها پذیرائی ایشان را از میهمان‌‌های متفاوتی که داشتند دیده بودم. میهمان‌‌هایی که شب و نیمه شب و هر ساعتی از راه می‌‌رسیدند و ایشان با آغوشی باز پذیرا بودند. یاد دارم همیشه وقتی مستانه از میهمان خود پذیرائی می‌‌کردند، می‌‌گفتند: «وقتی میهمان می‌‌خورد انگار که من دارم چاق می‌‌شوم و رشد می‌‌کنم.» واقعا میهمان را رحمت خدا می‌‌دانست. همین بود که برایش پست و مقام و سواد و بی‌‌سوادی میهمان به هیچ وجه اهمیت نداشت و هر که بود از جان ودل از او پذیرائی می‌‌کرد.

آیا هیچ شده بود که شما میزبان شیخ شوید؟حالاتشان به عنوان یک میهمان چگونه بود؟

ایشان هم در شیراز و هم در قم بسیار به خانه ما سر می‌‌زدند. استاد وقتی میهمان جایی می‌‌شدند، بسیار اصرار داشتند که ساده و بی‌‌تکلّف پذیرایی شوند. بسیار احترام مجلس و صاحب‌‌خانه را داشتند تا خدای نکرده رنجیدگی و یا ناراحتی پیش نیاید. حتی اگر نقصی در پذیرائی بود، بسیار دقیق و با ظرافت می‌‌پوشاندند.

یک بار به خانه ما دعوت بودند و دوستان دیگری هم آمده بودند. یکی از همسایگان ما که از خانواده‌‌ای مرفّه بود نیز به خانه ما آمد. وقتی وارد شد آقای صفائی که تا قبل از آمدن ایشان دراز کشیده بودند و پاهایشان را به دیوار انداخته بودند، از جا برخاستند و دو زانو نشستند. همسایه ما از ایشان خواست که راحت باشند و دراز بکشند، ایشان در پاسخ گفت: «من تا به الآن بزرگ این جمع بودم و از الآن به بعد شما بزرگتر هستید، درست نیست که جلوی شما دراز بکشم.»

ایشان بسیار در پوشاندن ضعف میزبان ظرافت داشتند. غذای صاحب‌‌خانه حتی اگر خوب هم نبود، با یک ولعی می‌‌خوردند که شخص گمان کند که بسیار خوشمزه است.

یک مرتبه ایشان به خانه یکی از رفقا دعوت بود. صاحب‌‌خانه شنیده بود که آقای صفائی بسیار از ماهی خوششان می‌‌آید و قصد کرده بود که برای شام ماهی درست کند. در حالی که نه خودش تا به آن وقت درست کرده بود، و نه عیالش بلد بود. این بود که دیگ را آب کرده بود و ماهی را در آن ریخته بود و چند دانه پیاز و سیب‌‌زمینی و کمی ادویه مثل آبگوشت بار گذاشته بود. تصورکنید که ماهی با آن بوی بدی که دارد به آن شکل آب‌‌پز هم بشود... . از شدت بدطعمی نمی‌‌شد نزدیک دهان برد. ایشان با یک ولعی تمامش را خورد و به دیگران هم پیشنهاد می‌‌داد؛ به طوری که صاحب‌‌خانه خیال می‌کرد واقعا خوب پخته است.

ظرافت‌‌های ایشان در هنگام رفتن به ضیافت دیگران پر از نکته و درس بود.

مرحوم استاد پنجشنبه‌‌ها به فوتبال می‌‌رفتند و این یک برنامه ثابت ایشان با جوانان بود. این برنامه هفتگی چه علتی داشت؛ در حالی که ایشان روحانی طراز اولی بودند و این رفتارها از فردی در موقعیت ایشان معهود نیست؟

در حقیقت ایشان در این زمینه، هم به نیاز روحی و جسمی رفقا پاسخ می‌‌دادند و انرژی آنان را تخلیه می‌‌کردند؛ و هم این فوتبال عرصه‌‌ای برای شناخت نقطه‌‌ضعف‌‌های بچّه‌‌ها بود. شاید آدم در حالت عادی بتواند ضعف‌‌های خودش را بپوشاند، و یا به آن متوجّه نباشد، ولی در حالت غفلت و مشغولیت به اموری مثل فوتبال ضعف‌‌ها خودشان را نشان می‌‌دهند. از یک گل زدن و خوشحالی بعد از آن تا یک گل خوردن و فریاد و عصبانیتی که یک شکست می‌‌داد. ایشان بارها در این صحنه‌‌ها به رفقا گوشزد می‌‌کرد: «که تو به قدر همین خوشحالی یا غم هستی؛اگر می‌‌خواهی خودت را بشناسی، بشناس.»

تلخ‌‌ترین و شیرین‌‌ترین لحظه‌‌ای که از ایشان در خاطر دارید کدام است.؟

همه لحظه‌‌های با آقای صفائی بودن برای من یک خاطره شیرین است؛ ولی در این ماه‌‌های آخر زندگی ایشان در یک جلسه که با ایشان و یکی دو تن دیگر از رفقا بودیم، ایشان جمله‌‌ای را زیر لب زمزمه می‌‌کردند که احساس کردم روی سخنشان با من است؛ چون من در جلساتی که با ایشان داشتیم، چشم از ایشان برنمی‌‌داشتم. آن جمله با کم و زیادی که داشت این بود:

جام نگاهت را از دیدن من پر کن

تا از رفتن من سرشار شوی نه پرپر

بعد فوتشان متوجه شدم چه پیامی برای من داشتند و تلخ ترین خاطره هم همان بود که خبر مرگ ایشان را آوردند.

خبر مرگ استاد را چگونه شنیدید؟

همانطور که اشاره کردم، تا ده-دوازده روز قبل از فوت ایشان در سفری که ایشان به یاسوج داشتند، همراه هم بودیم، و حتی بعد از اینکه ایشان جدا شدند و به قم آمدند، باز هم به جهت امر ازدواج یکی از طلابی که ایشان پیگیر ازدواجش  بودند، با هم در تماس بودیم. بنا بود که من موردی را برای آن بنده خدا هماهنگ کنم که اتفاقا این پیگیری تا یکی دو روز قبل از فوت ایشان نیز ادامه داشت؛ ولی جور نشد. یک روز قبل از فوت ایشان ما به جهت عمل چشم یکی از بستگان به قم آمدیم. وقتی رسیدیم، با خانه ایشان تماس گرفتم، خانواده‌‌ی ایشان به من گفت که صبح به سمت مشهد رفته‌اند... .

فردای آن روز به بیمارستان رفتیم و شب بود که در بیمارستان یکی از دوستان به سراغم آمد. با آن دوست از بیمارستان بیرون آمدیم و سوار ماشین شدیم. زمان خروج از بیمارستان زنی را دیدیم که از مرگ همسرش فریاد می‌‌کشید و جزع می‌‌کرد. این دوست ما به من گفت به نظرت این کار از نگاه دین درست است؟ من گفتم که به مردم باید آموخت که آستانه تحمل‌‌شان بالا رود تا در هنگام مصیبت به جزع و فزع نیفتند؛ البته نباید تحمیل کرد.

به من گفت اگر این بلا بر سر خودت بیاید و خبر مرگ عزیزی را به تو بدهند این کارها را نمی‌‌کنی؟ من گفتم به هیچ وجه. گفت حتی اگر خبر مرگ حاج شیخ را به تو برسانند. گفتم آقای صفائی با همه فرق دارند. ایشان به گردن من حقی دارند که تا ابد باقی می‌‌ماند. این رفیق ما در تمام طول راه از مرگ و از دست دادن عزیزان صحبت کرد؛ ولی من متوجه نمی‌‌شدم می‌خواهد خبر مرگ آقای صفائی را بدهد. تا اینکه به خانه آمدیم. در خانه، بهاءالدین برادرم از شیراز زنگ زد و این دوست ما گوشی را به من داد. بهاءالدین به من گفت: عباس! آقای صفائی تصادف کرده‌اند. من به محض شنیدن این جمله از زبان برادرم، به یاد خوابی افتادم که سحر همان روز دیده بودم. خواب دیدم که در همان خانۀ باغ‌‌پنبۀ آقای صفائی هستیم و من به طبقه بالا برای دیدن ایشان رفتم که ناگاه چراغها خاموش شد. هر چه تلاش می‌‌کردم که چراغها را روشن کنم نمی‌‌شد. فریاد می‌‌زدم و وحشت کرده بودم از این تاریکی تا اینکه از خواب پریدم. وقتی برادرم خبر تصادف ایشان را به من داد، ناگهان به یاد آن خواب افتادم و گفتم طوری هم شده؟ برادرم اول گفت: نه! ولی بعد که بغضش ترکید و زد زیر گریه، تازه فهمیدم که ایشان از دنیا رفته‌‌اند. لحظاتی بود که واقعا برایم وصفش غیرممکن است. من با پدرم بسیار رفیق بودم و غم ایشان بسیار آزارم داد، ولی به هیچ وجه قابل مقایسه با غم من نسبت به رفتن آقای صفائی نبود.

 

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی:   

1392/3/13 - 12:53:23
روی مرز

چه میتوان گفت وقتی از هنشینی با او محروم بوده و به نظر چیزی جز خاطره و خدا بیامرز استاد فلان کرد و فلان گفت باقی نمانده ،نمیدانم این واسطه های بر غروب ، چه میزان از آنچه میتوانند رابر سینه های نزدیکان خود مینگارندهرچند برای ما استاد نوشته ای نیست که زندانی خاطرات شود ، دعوت او و هدایت هایش هنوز تازه چون طلوع برای تازه کاران است.

1392/6/25 - 15:54:33
متعلم

یاد باد آن روزگاران یاد باد
روز وصل یاد یاران یاد باد
خاطرات قشنگی بود

1397/5/22 - 12:9:2
هومان

عجب‌...
چه زندگی پربرکتی داشتند ایشون.