استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

مدیریت انسان از منظر دین- قسمت هفدهم

مؤلف: حجت‌الاسلام و المسلمین داوود پارسا

تاریخ ثبت: 01 / 11 / 1391

موضوع: اقتباس از آثار استاد

نظارت اول : بر اصل هدف ها و خوبی ها

ما در یک مرحله خوبی را با چشمان می شناسیم. رنگ های زنده ما را به خود می کشند و فکر و هوش ما را برای رسیدن به خویش به کار می اندازند که گریه کنیم، با ادب باشیم، صندلی زیر پا بگذاریم و یا سرقت کنیم.

در مرحله ی دیگر خوبی را با دهانمان می سنجیم و با مزه اش انتخاب می کنیم. ودر مرحله ای دیگر از چشم و دهان می گذریم و با دل راه می رویم و با خوشایندهای دل بال می زنیم.

در این سطح ، خوبی و خوشی در یکدیگر نهفته و از هم مشخص نیستند ، تا اینکه با نظارت عقل به ملاک ها می رسیم که اصلا خوبی و هدف چیست؟ تو باید دنبال چه چیزی باشی؟

با مشخص شدن هدف‏ها، نيازها مشخص مى‏شوند و با در دست‏داشتن اين نيازهاست كه مى‏توانيم مكتبى و عقيده‏اى را انتخاب كنيم.من كه نمى‏دانم چه مى‏خواهم، از كدام مغازه مى‏توانم نيازم را تأمين كنم.من درست مثل آن شخص حیرانی خواهم بود كه به مهندسی مى‏گفت براى من يك نقشه بده، بى‏چاره مهندس مى‏پرسيد: چه نقشه‏اى؟ ... و آن حیران با قاطعيت و استحكام عظيمى مى‏گفت: آقا جان نقشه ... نقشه، من يك نقشه مى‏خواهم ...

هر چه مهندس تكرار مى‏كرد، كه مى‏دانم ... فهميدم ... آخر نقشه‏ى خانه؟ يا بيمارستان؟ تيمارستان؟ هيچ جوابى نمى‏شنيد جز همان نقشه، نقشه!.

با در دست داشتن آن معيار و ميزان به هدف‏ها مى‏رسيم و از خوشى‏ها به خوبى‏ها راه مى‏يابيم و با رسيدن به اين مرحله هدف‏ها را نقد مى‏زنيم و سپس با همين هدف‏هاست كه نقشه‏ى ما و طرح ما و نيازهاى ما شكل مى‏گيرد.

آنگاه با همين نيازهاى خويش مى‏توانيم به بررسى مكتب‏ها و عقيده‏ها بپردازيم و از آنها انتخاب كنيم و يا از آنها بگذريم.

با اين روش: نظارت، ميزان، خوبى، هدف‏ها، نيازها، با اين روش به نتيجه مى‏رسيم و مى‏توانيم سازمان فكرى ديگران و هدف‏هاى آنها را بسنجيم و نقد بزنيم كه آيا از اين مراحل گذشته‏اند و يا از پيش، بدون نظارت و سنجش، انتخاب كرده‏اند.

اين روش، يك روش آزاد و يك راه حساب شده براى نقد خويش و نقد ديگران است و يك پاسدار بيگانه از اشتباهى است، كه دروازه‏ى وجود ما را مى‏تواند، نگهبان باشد.

آنها كه به نظارت اول عقل رسيده‏اند و هدف‏ها را نقد زده‏اند و درجه‏ى وجودى خويش را كشف كرده‏اند و آرمان بزرگ و هماهنگ با خويش را شناخته‏اند، خيلى زود و راحت مى‏توانند از زير آوار مكتب‏ها و راه‏ها و بيراهه‏ها، بيرون بيايند.

وقتى من شماره لباسم و كفشم را مى‏دانم كه چقدر است و خصوصيات آن را مى‏شناسم كه چيست، ديگر در ميان هزاران كفش ولباس گُم نمى‏شوم. و در يك مغازه يك عمر نمى‏مانم؛ چون اگر صاحب مغازه شماره‏ى جنس‏هايش را بداند و من هم شماره‏ى اندامم را، وقتى مى‏فهم اين شماره را ندارند، به راحتى از آنجا مى‏گذرم ... و هيچ كس به من اعتراض نمى‏كند: آقا ... چرا اين قدر زود از اين مغازه‏ى بزرگ گذشتيد ...؟

ماندن براى آنهايى است كه از شماره‏ى خود بى‏خبرند و يا در مغازه‏ى بدون نظامى به خريدارى پرداخته‏اند.

آنجا كه انسان خودش را يافته و هدف‏هايش را نقد زده، در كنار مكتب‏هاى بزرگى كه يك دنيا تبليغ هم دارند، مبهوت نمى‏ماند. مى‏پرسد كه آنها چه مى‏خواهند و چه ارمغانى مى‏دهند و اين داده‏ها را از چه راهى در دسترس مى‏گذارند، از راه تلقين و تحميل و يا از راه تفهيم و تعليم ..

  پس ملاک خوبی ، همان است که کسری های من را پر کند. که در مباحث گذشته ملاک خوبی را توضیح دادیم و در اینجا به نقل داستانی در این رابطه از استاد صفایی اکتفا می کنیم :

در مشهد با جوانى روبرو شدم كه هنرمند بود و هنردوست و مشتاق‏فيلم‏ها و نمايشنامه‏ها تا حدى كه پيش از آمدن فيلم‏ها و نمايشنامه‏ها به روى صحنه، او مى‏بايست آنها را مى‏ديد.

او با اين عطش، از آن آب‏ها و سراب‏ها زده شده بود و با صميميتى عميق كه مرا بيچاره مى‏كرد، مى‏گفت مى‏خواهم خوب بشوم و اين جمله را نه با لب‏هايش، بلكه با هر سلولش زمزمه مى‏كرد.

من مدتى با او بودم و به جاى گفتن، از او شنيدم و از او پرسيدم تا اگر خيال تنوع طلبى دارد، خسته‏اش كنم تا به جاى تنوع‏ها به تحرك‏ها رو بياورد.

بسيارى از آنها كه به مذهب رو مى‏آورند، به خاطر خستگى از لامذهبى و تكرار آن محيط هاست. آنها طالب يك تنوع جالب‏تر و زنده‏تر هستند، نه دوستدار يك تحرك و دگرگونى اساسى.

يك شب ماه رمضان نزديك سحر بود، از حرم به سمت خانه مى‏آمدم. حالى داشتم كه يك كلمه برايم سنگينى صد كيلو بار را داشت كه بايد آن را با زبانم به دوش بگيرم.

اين حالت براى من خيلى خوش و خيلى خوب است. در اين حالت از هر چيز خسته‏ام و در خستگى‏ها مى‏توانم به وازدگى‏ها و آزادى‏ها برسم و مى‏توانم جهش‏هايى داشته باشم.

در اين حال دوباره به او برخورد كردم. او از سر شب تا همان وقت در صحن به انتظار من بوده و با دوستانم‏ صحبت‏هايى داشته. چند نفرى او را دوره كرده بودند و حسابى بارش كرده بودند. حس مى‏كردم، كلافه هم شده بود. او با چند نفر ديگر همراه بود. داستان شبش را گفت و اين بار با شرم خاصى طلبش را نشان داد، كه مى‏خواهم خوبتر بشوم.

من راستى كلافه بودم. درست مثل بازيكن‏هايى كه آخر بازى بى‏رمق شده‏اند و ديگر حالى ندارند و توپ را بى‏حساب مى‏زنند و به دنبال توپ نمى‏دوند. منتظر هستند اگر توپ به پايشان خورد پاى خود را تكان بدهند.من مثل همين‏ها بودم، با اين تفاوت كه بايد به دنبال توپى كه چند كيلومتر آن طرف‏تر افتاده بدوم.

راستى رياضت‏ها چقدر شكل عوض مى‏كنند. آنوقت‏ها كه مى‏خواهى مثل بلبل حرف بزنى و خودت را نشان بدهى، بايد خاموش باشى و هنگامى كه حال گفتن ندارى و كلمه‏ها برايت وزنه‏هاى سنگين هستند، بايد تا صبح، وزنه بردارى. در درونم غوغا بود. خسته بودم. حال من، حال گفتن نبود، ولى چاره‏اى هم جز گفتن نبود. آرام ولى بى‏رمق از او پرسيدم مى‏خواهى خوب تر بشوى؟

با تمام وجودش جواب داد، بله.گفتم خوبى چيست؟ خوبى، ثروتمند شدن، عالم شدن، قدرتمند شدن، مشهور شدن و محبوب شدن است؟

من داشتم راه مى‏افتادم و او داشت گرفتار مى‏شد. صميميتش مى‏خواست بارور شود و بار بگيرد.

گفتم يك خوبى داريم و يك خوشى، تو كدامش را مى‏خواهى؟ خربزه براى مريض خوش است ولى خوب نيست. دارو براى او خوب است ولى خوش نيست. تو كدام را طالب هستى؟ مجبور بود بگويد خوبى را مى‏خواهم، هر چند ناخوش باشد و گفت. پرسيدم خوبى چيست؟ و براى رسيدن به خوبى بايد چه بكنى؟ كمكش كردم جواب داد:

خوبى آن است كه كمبودهاى مرا پر كند و كسرى‏هاى مرا جبران كند، به من بدهد، از من نگيرد. اين خوبى است، اما راهش را نمى‏دانم. گفتم قرآن، هم خوبى را نشان مى‏دهد، كه در اين عنوان‏ها و اسم‏ها و اين سو رفتن‏ها و اين سو آمدن‏ها نيست:لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُم قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَومِ الْآخِر.

خوبى اين نيست كه رو به شرق و غرب بياوريد، بلكه خوبى در گرايش و عشق به اللَّه و گرايش و عشق به ادامه‏ى انسان و روز ديگر است. خوبى در عشق و عمل و عهد و وفا و صبر، خلاصه مى‏شود، چون اينها انسان را بارور مى‏كند و تنها خداست كه به انسان مى‏دهد، ديگران ازمى‏گيرند و از او پل مى‏سازند.

گفتم قرآن هم خوبى را نشان مى‏دهد و هم راه رسيدنش را. براى رسيدن به خوبى بايد از خوشى‏ها و محبوب‏ها گذشت.لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّى‏ تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّون هيچگاه نيل به خوبى‏ها پيدا نمى‏كنيد؛ لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ، تا اين كه از محبوب‏ها و عشق‏ها بگذريد. براى رسيدن به خوبى‏ها از خوشى‏ها مى‏گذرند.

جوانك برقى در چشم‏هايش دويد و گفت: پُر شدم و سرشار شدم و رفت. و ديگر اگر مى‏آمد حرفى نمى‏زد كه مى‏خواست با يافته‏هايش حركت كند و با آجرهايش، خانه بسازد. نمى‏خواست با مصالح ساختمانش بازى كند و خودش را مشغول بدارد.

بنابراین ،  با این ملاک ، خوبی از خوشی جدا می شود و با این نظارت آنچه از محیط و وراثت و تلقین و تقلید و ... در من رخنه کرده ، کنار می رود. این ملاک ها و این نظارت ها انسان را به آزادی می رسانند.

نظارت دوم :  بر روی راه ها و طرح های فکر:

مادامی که نظارت اول تحقق پیدا نکرده باشد، نظارت دوم محقق نخواهد شد. زیرا هنوز ملاک ها کشف نشده اند.و آزادی به دست نیامده است. مادامی که این آزادی بدست نیامده باشد ، مادام که این ملاک ها کشف نشده باشند، نظارت و نقد راه ها مسأله‌ای را حل نمی کند. گوش دل، به این حرف ها بدهکار نیست

اما هنگامی که خوبی از خوشی  مشخص شد، انسان می تواند به خاطر رسیدن به خوبی ها از خوشی هایش بگذرد.چون این خواسته ی دل ما و نیاز غریزه‌ی بهتر طلبی ماست، نه یک حکم خشک عقلی و نه یک شعار خشن اخلاقی.

و با این توضیح، هماهنگی فکر و عقل و دل ، علم و عقل و عشق آشکار می شود و با این هماهنگی است که شناخت ها به عمق و اصالت می رسند و از محکومیت محیط ها و عادت ها و از جبر های گوناگون آزاد می گردند، همان طور که از محدودیت و سطحی نگری و یک بعدی ماندن هم آزاد می شوند.

مرحله ی چهارم : مدیریت و رهبری استعدادها (مصرف)

بعد از این که انسان در سه حوزه کشف، استخراج ، باروری و شکل گرفتن و تکامل استعدادها،  مراحل شناخت  را پشت سر گذاشت، نوبت به حوزه ی مدیریت و رهبری استعدادها  می رسد.به تعبیر دیگر ما به مهمترین قسمت این نوشته که چگونگی مدیریت استعدادها می باشد رسیده ایم . اگر چه بقیه ی قسمت ها هم از اهمیت و مرتبط با این قسمت نهایی می باشد.و لذا، این تنها کافی نیست که نیروهای ما شکل بگیرد و به تکامل برسد، چه در ابعاد «ماده» و «چه معنا». زیرا با این تکامل یافتن مسأله ی بن بست و عبث و پوچی زودتر پیش می آید و عمیق  تر مطرح می گردد.

کسی که بهترین ماشین را و شکل گرفته ترین وسیله ها را و تکامل یافته ترین مرکب ها را با خود دارد. مسأله ی بن بست و ترافیک و محدودیت ها را بیشتر احساس می کند و عمیق تر می فهمد.

انسانی که در دو بُعد ماده و اخلاق شکل گرفته و به تکامل رسیده، اما جهت ندارد و راه ندارد، به بن بست و عبث و پوچی عمیق تری گرفتار خواهد شد. و این بن بست و عبث و پوچی را دیگر نمی توان با عرفان شرق و عرفان های نوظهور هم درمانش کرد. چون این عرفان خود یک نوع تکامل برای استعدادهای عظیم تر انسان است، که پس از شکل گرفتن و تکامل یافتن ، باید به دنبال راهی بزرگ تر برای حرکت کردن و جهتی برتر برای دویدنش بود.

در این قرن وحشی ، شدیدترین نیاز ها ، نیاز جهت دادن و مدیربت استعدادها است.خود استعدادها مهم نیست  چه مقدار باشند ، بلکه مهم نوع مصرف و جهت دادن و مدیربت آنان است که موجب رُشد و یا خُسر آدمی می شود.

ما مکتبی می خواهیم که انسان را زیاد کند، نه فقط علم، عقل و ثروت و...او را ، بلکه ظرفیت وجودی او را زیاد کند، تا او بتواند به استعدادهای به تکامل یافته اش جهت دهد و آنان را رهبری و مدیریت کند.

اکنون که کار انسان حرکت است، ناچار این حرکت، جهتی دارد. جهت حرکت ما به چه سمتی می تواند باشد؟ در قسمت آینده به این مطلب خواهیم پرداخت...

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی: