استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

شرح کتاب مسئولیت و سازندگی - قسمت هشتم

مؤلف: حجت‌الاسلام و المسلمین هادی زاده

تاریخ ثبت: 23 / 10 / 1391

موضوع: شرح و تبیین آثار استاد

وظایف مربّی

وظایف مربّی با توجه به دو معیار زير مشخص می‌شوند:

1. ویژگیهای موضوع تربيت (انسان)

اگر موضوع تربیت، کودکی باشد که کاملاً تابع محیط است، کاملاً تحت تأثير تشویق‌ها و تلقین‌ها است، وظایف مربّی يك چيز است، و اگر موضوع تربیت داراي این ويژگي باشد که یک انسان بالغ است که در او عقل وجود دارد، اراده و اختیار وجود دارد و در او وجدان شکل گرفته است، وظایف مربّی چیز دیگری می‌شود. همچنان که اگر موضوع تربيت را یک گیاه يا یک حیوان بدانيم، وظایف مربّی هم متفاوت می‌شود.

2. هدف تربیت

معیار دوم تعيينِ وظايف مربي، هدف تربیت است. اگر همین انسان بالغ را بخواهیم به گونه‌ای تربیت کنیم که خوب حرفشنو باشد، هرچه گفتیم بگوید «چشم»، اگر مقصد اين باشد روش هم متفاوت است. می‌توانیم از نیازهای او، از علایق و دلبستگی‌های او استفاده کنیم و او را یک آدم حرفشنو بار بیاوریم. ميتوان با استفاده از ابزار تعلق‌هایش، با استفاده از ابزار نیازهایش، اراده و آزادی و وجدانش را خنثی کرد که در برابر حرف‌های ما قضاوت و ارزشیابی را كاملاً کنار بگذارد و هر آنچه شما می‌خواهید را انجام دهد. پس اگر هدف عوض شد، روش هم عوض می‌شود، وظایف مربّی هم عوض می‌شود.

 اگر هدف تربیت را این دانستيم که انسان به انتخاب برسد نه اينكه آنگونه که ما می‌خواهیم حرکت کند، اگر هدف اين بود كه ما زمینهها را برایش فراهم کنیم تا او خودش انتخاب کند روش تربيت و وظايف مربي چيز ديگري است. مهم هم نیست كه متربي کدام راه را انتخاب ميکند. حتي اگر راه جهنّم را انتخاب کند، مربي رنج می‌برد و باز هم تلاش می‌کند که او از آتش نجات دهد، ولی نه با زور و بغل کردن و تشویق و ترغیب و تطمیع، بلكه باز هم تلاشش این است که او با اراده و فهم خودش از آتش بیرون بیاید.

وظايف مربي

اگر هدف این شد و خواستیم انسان را به اینجا برسانیم، وظايف مربّی عبارت خواهند بود از:

1. آزاد کردن؛

نخستين وظيفه مربي آزاد كردن انسان از همین کشش‌ها، از همین تعلّق‌ها و از همین گرایش‌هايش است. درست برخلاف روشی که هدفش آن بود كه انسان را ابزار دست کنيم و براي رسيدن به آن، نیازها را تقویت می‌کردیم، تعلّق‌ها را تقویت می‌کردیم تا او ابزار دست بشود. در اين روش اينگونه نيست. مربّی باید انسان را از این اسارت‌هایی که در وجودش هست آزاد کند تا او بتواند انتخاب کند، تا بتواند براساس انتخابش حرکت کند.

اسارتهاي انسان

پس وظیفه مربّی در گام نخست، آزاد کردن است. آزاد کردن از چه؟ از اسارتها. انسان اسیر است. در دورن خودش اسارت‌هایی دارد و از بیرون هم اسارت‌هایی دارد.

جبرهاي دروني انسان

انسان از درون، اسیر جبر غریزه‌ها است. بخواهیم یا نخواهیم غرایزی در ما فعالند. غرایزی در وجود ما حاکمند كه ما را به سمت و سویی می‌برند؛ غریزه شهوت به سمتی می‌برد، غریزه کنجکاوی به سمتی می‌برد، غریزه بهترطلبی به سمتی می‌برد. این غریزه‌ها بهصورت جبری در وجود ما هستند و بر وجود ما حکومت دارند. فکر و قوّه نتیجه‌گیری و استنتاج هم در وجود ما جبری است که نمی‌توانیم از آن فرار کنیم.

ما با یک پرنده، با یک کبوتر متفاوتیم. کبوتر وقتی با حادثه‌ای روبهرو ميشود در همانجا محدود می‌شود. پرنده در مرحله حسش محدود است و از آن فراتر نمی‌رود، ولی انسان وقتی که با حادثه‌ای روبهرو می‌شود، بخواهد یا نخواهد فکرش شروع به کار می‌کند که این حادثه چرا اتفاق افتاده است، نسبت این حادثه با من چیست ؟ این هم جبر فکر است.

مراد ما از فکر یا تفکّر همان چیزی است که در فلسفه و منطق هم به آن اشاره می‌شود: قوّه استنتاج؛ یعنی نیرویی که اطلاعات موجود (آنچه انسان از محیط یا از داده‌های دیگر يا از منابع دیگر به دست آورده است) را کنار هم می‌چیند تا به آنچه که نمی‌داند راه پیدا کند. این را می‌گوییم قوّه استناج. هنگامي كه حادثه‌اي روي ميدهد و ما علّت آن را نمی‌دانیم، اطلاعات موجودمان را، دانایی‌ها و معلوماتمان را جمع‌آوری می‌کنیم، کنار هم می‌چینیم، به شکل‌های مختلف ترکیب می‌کنیم تا به جواب سؤالمان برسیم و آن مجهول را معلوم کنیم. این کار ما استنتاج نام دارد و نیرویی که این کار را انجام می‌دهد، نیروی فکر ناميده ميشود. فکر هم یک جبر در درون ما است.

جبر درونی دیگری که داریم تعقّل است. عقل یعنی نیرویی که می‌سنجد و سبک و سنگین می‌کند. ما وقتی با دو پیشنهاد مواجه می‌شویم، خواه ناخواه شروع می‌کنیم به سنجش: این پیشنهاد چه حاصلی دارد، چه منافعی دارد، آن پیشنهاد دیگر چه منافعی دارد، کدامشان بهتر است، منفعت كدامشان بیشتر است، آنگاه انتخاب می‌کنید. این هم يك جبر در درون ما است. عقل همینجا تعریف می‌شود. عقل یعنی نیروی سنجش.

در اينجا آن تعبیرها و تعریفهاي مختلفی که در کتاب‌های مختلف برای عقل مطرح شده را کنار ميگذاریم. ما ميخواهيم آن چیزی که اگر در انسان شکل بگیرد، می‌گویند انسان بالغ شده و به بلوغ عقلانی رسیده است را تعریف کنیم، و آن چیزی که در تربیت مهم است و مرز تفاوت انسان بالغ و کودک می‌باشد همین است. آن چیزی که تربیت را تغییر می‌دهد و روش تربیت را دگرگون می‌کند، عقل به همین معنا است؛ بنابراين در اينجا به تعریفهاي دیگر کاری نداریم. عقل یعنی آن نیروی سنجش، یعنی آن نیرویی که نظارت بر رفت و آمدهای درون انسان را انجام می‌دهد: هرگاه بخواهی حرکت کنی، بخواهی چیزی را انتخاب کنی و برگزینی، پاي این نيرو به ميان می‌آید و می‌سنجد.

عقل دو گونه نظارت و سنجش دارد: نخست سنجش در مقاصد و اهداف است. اينكه من کدام هدف را برگزینم را عقل می‌سنجد، سبک و سنگین می‌کند که کدام هدف بهتر است، کدام منفعتش بیشتر است و آنگاه  حكم ميكند. این یک سنجش است که به وسيله عقل در انسان شکل می‌گیرد. یکی هم این است که پس از آنكه هدفي را که انتخاب کردم، اكنون كه می‌خواهم از وضعيت فعلي به آن هدف برسم و چند راه و چند وسیله دارم، کدامشان را انتخاب کنم. اینجا هم عقل نظارت می‌کند و به ما می‌گوید كه کدام را انتخاب کنيم. عقل يك بار براساس ارزش‌هایش اين راهها را نقد و ارزيابي می‌كند که این راه را نرو، این راه را برو، يك بار براساس راحتطلبی آنها را نقد می‌كند که این راه نزدیک‌تر است، این راه آسانتر است، این راه را برو.

پس عقل نیرویی است که در انسان وجود دارد و از جمله جبرهاي درونی انسان است؛ یعنی ما نمی‌توانیم خود را از آن رها کنیم، نمی‌توانیم آن را کنار بگذاریم. این سه جبر درون انسان است.

جبرهاي بيروني انسان

براي انسان از بیرون هم جبرهایی وجود دارد. سنّت‌های تاریخ جبری است که بر ما حاکم است. سخن در این نیست که انسان را از اين سنتها آزاد کنیم. در ادامه می‌رسیم به اینکه از این جبرها چگونه باید استفاده کرد. از جبر عقل هم نمی‌شود رها شد، اما خود این جبرها با یک بیانی به آزادی می‌رسند. يكي از جبرهایی که از بیرون وجود دارند، جبر تاریخ است؛ یعنی سنّت‌هایی که بر روند حرکت هستی و بر روند حرکت جامعه انسانی حاکم است. جبر تاريخي را نميتوان از بين برد، به هر حال وجود دارند. اینکه ما در چه مقطعي از تاریخ قرار می‌گیریم، در چه شرایطی قرار می‌گیریم در اختیار ما نیست، این یک جبر از بیرون است.

محیطی که ما در آن زندگی می‌کنیم خواه ناخواه چیزهایی را در ما ایجاد می‌کند، در شخصیت ما تأثیری می‌گذارد. این هم جبری است که با آن روبهرو هستيم.

وراثت هم همین‌طور است؛ یعنی ضریب هوشی ما تحت تأثیر وراثت است، ویژگی‌های شخصیتی ما تحت تأثیر وراثت است، چیزهای مختلفی تحت تأثیر وراثت است، این هم باز براساس جبر است.

 در دوران کودکي به گونهاي با ما برخورد می‌شود، در دوران قبل از بلوغ به گونهاي ديگر. کسانی که قصد تربیت ما را دارند هم تأثیر و تأثّرهایی در ما ایجاد می‌کنند. این هم باز جبری است که در بیرون وجود دارد.

طبیعت ما و به طور کلی طبیعت بیرونی هم محدودیت‌ها و جبرهایی برای ما دارد. ما ناچاریم به گونه خاصی رفتار کنیم. محدودیت‌هایی که برخاسته از طبیعت هستند هم از جمله جبرهایی هستند که از بیرون وجود دارد.

معناي آزادكردن متربي از اسارتها و جبرها

اكنون سخن در این است که مربّی در برابر اين جبرها چه باید بکند؟ مربّی نقشش این است که انسان را از این اسارت‌ها و جبرها آزاد کند. معنای آزادی از این جبرها چیست؟ مربّی با استفاده از تضادّی که بین این جبرها هست و رقابتی که بین این جبرها وجود دارد و با بهره گرفتن از تعامل و هماهنگیاي که بین این جبرها روي ميدهد انسان را به آزادی می‌رساند.

اگر انسان تنها یک جبر داشت، آزادی او به این بود که وي را از سیطره آن جبر بیرون بکشیم. ولی وقتی در انسان جبرهای مختلفی وجود دارد، تضادّ بین این جبرها، رقابت بین این جبرها، و داد و ستد و هماهنگي ميان این جبرها سبب می‌شود انسان به آزادی برسد. یعنی شما وقتی مجبورید که فکر کنید و مجبورید که تعقّل کنید و مجبورید آنچه را که خوب می‌دانید، عشقتان و غریزه‌هایتان را به آن سو سوق دهيد، تعامل اینها و رقابت ميان اینها شما را به آزادی می‌رساند. به بيان ديگر، فکر یک مجموعه اطلاعات به ما می‌دهد و عقل خواه ناخواه براساس آن اطلاعات یک ارزیابی انجام ميدهد. این ارزیابی و تعامل بین فکر و عقل، و بین عقل و عشق و محبّت انسان، او را به اختیار می‌رساند.

پس آزادی از اسارت‌ها معنایش این نیست که جبرها را برداریم. آزادی از اسارت‌ها از طريق برداشتن جبر تنها در فضایی روي ميدهد که فقط یک جبر در وجود ما باشد. اما وقتی جبرهای مختلفی وجود دارند، آزادی ما به ترکیب این جبرها است. با تضاد، یا با رقابت این جبرها و یا با هماهنگ شدن این جبرها با همدیگر، انسان به آزادی می‌رسد.

اين همین حالتي است که ما در درون خودمان داریم تجربه می‌کنیم، چیز جدیدی نیست؛ اين حرفها تحلیل آن چیزی است که در یکایک ما دارد اتفاق می‌افتد. شما غرایز‌ي در وجودتان هست، کار خودشان را هم دارند می‌کنند. چهطور از اين غرایز آزاد می‌شوید؟ آیا غرایز را پاک کنید؟ نه. این غرایز وقتی در کنار عقلي قرار می‌گیرند که مدام در حال نظارت است، وقتي در کنار آن اطلاعات قرار می‌گیرند که اگر از این مسیر رفتی فلان آسیب‌ها در انتظار تو است، شما به آزادی می‌رسيد. اگر این ترکیب نبود، ما آزاد نمی‌شدیم. اگر فقط غرایز در وجود ما بود، مانند آنچه که در حیوانات وجود دارد، آزاد نبوديم. حيوانات را غرایز پیش می‌برند، ولی این ترکیب به آزادی می‌رسد و به آزادي ميرساند. پس وظیفه اول مربّی، آزاد کردن متربي از اسارت‌ها است.

2. آموزش؛

انسان براي سير و سلوك خود راهي طولانی در پيش دارد و او اين راه را هم نمی‌شناسد. از سوي ديگر انسان وقتي می‌خواهد فکرش را به کار گیرد، روش فکرکردن را نمی‌داند؛ وقتي به محیط اطراف خود مينگرد و از محسوساتش به اطلاعاتی دست مييابد، ميخواهد در آنها تدبر كند، روش تدبّرکردن و مطالعهکردن در محسوسات و آنچه که در اختیارش است را نمی‌داند. اينجا است كه مربّی باید آموزش بدهد، هم راه رسیدن به هدف را آموزش بدهد و هم روش تدبّر و مطالعه کردن در آنچه که در اختیار متربي است را به او بیاموزد و هم روش تفکّر و استنتاج کردن را به وي بیاموزد. این هم وظیفه دوم مربّی است که خیلی هم مهم است.

اینجا وقتی می‌گوییم «آموزش» باز ذهنتان به کلاسي که یک استاد یک جا بنشیند و چيزي آموزش دهد منتقل نشود، نه. بهترين فضايي كه آموزش مربّی به متربي ميتواند در آن روي دهد، فضای زندگی او است.؛ یعنی شما در همان محیطی که دارید با متربي تعامل می‌کنید، در همان برخوردی که او می‌کند و می‌خواهد یک نتیجه‌ای بگیرد، همانجا و در کنار او نکته‌ای به او میگویید و او را راه می‌برید. این برخوردی است که معمولاً با نوجوان‌هاي خودمان در خانه هم می‌توانیم داشته باشیم، ولی در خیلي از موارد چنين برخوردي نداريم. فکر می‌کنیم وقتي ميخواهيم به نوجوانمان حرفي بزنیم باید بگوییم: بابا، مامان، بیا اینجا بنشین، و آنگاه شروع کنیم و مجموعهاي از اطلاعات به او بدهيم. نه، می‌شود در کنار حرکتی که نوجوان دارد انجام می‌دهد، حتّی کنار فیلمی که دارد می‌بیند، با یک تذکّر، با طرح یک سؤال، با توجه دادن به یک نکته، مطلبی را که باید نیم ساعت براي آموزش آن وقت صرف شود را به او منتقل کنید. آموزش مورد نظر اينجا هم این‌طور اتقاق می‌افتد و بهترین فضایش همین است.

3. تذکر؛

وقتی موضوع تربیت انسان است و این انسان فراموشکار و گرفتار غفلت است، مربي نمی‌تواند متربياش را به شناخت برساند، به محبّت برساند، به رفتن و انتخاب برساند و بعد رهایش کند و برود. چرا؟ چون این انسان پرورشیافته توسط شما در حوزه‌ای است که کاملاً دچار آفت و آسیب است. حداقل آفت براي او این است که فراموش می‌کند، دچار غفلت می‌شود. پس مدام باید در کنارش بود.

مربّی باید «مذکِّر» باشد، یادآور باشد، آنچه را كه در گذشته آموخته است، مدام برای متربي مطرح کند. نقش و وظیفه سوم مربّی همین است که باید همواره عنصر یادآوری را داشته باشد.

 ما در خیلی از موارد چیزی را به كودك خودمان، به نوجوان خودمان، به دوست خودمان آموختهايم ـ حتي اگر چيز كاملي نباشد ـ اما بعد از آموزش، یادآوری را فراموش می‌کنیم. فراموش ميكنيم که من بايد ارتباط داشته باشم و در این ارتباطم باید یادآوری کنم تا آنچه که در او شکل گرفته از بین نرود.

پرهيز از كنارهگيري از تربيت به بهانه سنگيني مسئوليت

نکته آخر هم اینکه: این وظایف سنگین مربّی نبايد سبب شود که ما بگوییم: خُب، پس ما وظیفه تربیت نداریم و به اين بهانه كنار بكشيم. دوباره تأکید می‌کنم که هرکس به اندازه‌ای که می‌فهمد و به اندازه‌ای که راه رفته است باید عهده‌دار تربیت دیگران شود که فرموده‌اند: «کلّکم راع و کلّکم مسئولٌ عن رعیته»؛ همه مسئولیم.

 این بار سنگین تربیت، بار سنگین هدایت و ارشاد، باری نیست که یک نبی بیاید و خودش به تنهایی بخواهد آن را عهده‌دار شود، یک ولیّ خدا بیاید و خودش بار تمام آن را به دوش بكشد، یک رهبر بیاید و خودش بخواهد آن را به عهده بگيرد، نه. چون بار، عظیم است و گسترده، مسئولیتش هم عظیم و گسترده و فراگیر است. اين مسئوليت یک یک ما را شامل می‌شود. هر کسی خودش «راعی» است و هر کس به مقتضای این راعی بودنش در برابر رعيتش مسئول نيز هست. البته هر كس باید زمینه این مسئولیت را در خودش فراهم کند. در حوزه تربیت هرکس به اندازه‌ای که حرکت کرده، جریان یافته، به اندازه‌ای که معرفت یافته، به همان اندازه مسئول است.

 قسمت بعدی

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی:   

1391/12/17 - 0:44:0
مهدی کثیری فلاح

اگر انسان این جبرها را دارد و این ها با هم درگیری را دارند در نتیجه انسان آزادی و اختار را داراست دیگر مربی چه کار جدیدی می خواهد بکند ؟
پاسخ مدير: سلام و خسته نباشيد منظور از آزادي كه بر اثر درگيري جبرها در انسان به وجود مي‌آيد، همان اختيار است؛ اما گاهي انسان با همين اختيارِ خود، راهي را انتخاب مي‌كند و خود را در اختيار جبري قرار مي‌دهد؛ يعني با اختيار و آزاديِ خود، خود را اسير مي‌كند. اينجا مربي مطرح مي‌شود كه او و فكرش را از اسارتها آزاد مي‌كند.
( 1391/12/21 - 13:27:9 )