استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

مدیریت انسان از منظر دین- قسمت چهاردهم

مؤلف: حجت‌الاسلام و المسلمین داوود پارسا

تاریخ ثبت: 10 / 10 / 1391

موضوع: اقتباس از آثار استاد

در قسمت های گذشته زمینه ها و مراتب آزادی را بیان کردیم اکنون به این مساله می پردازیم که چگونه این آزادی از اسارت ها محقق می گردد.

عوامل آزادی از اسارت ها

برای آزادی از این اسارتها و بتها و معبود ها و هوس ها، حرف ها، جلوه ها، تعصب ها و تقلیدها و تلقین ها و عادات عواملی است که عبارتند از:

کنجکاوی و حقیقت طلبی

شناخت عظمت انسان

شناخت وسعت هستی

شناخت عظمت الله

شناخت درد و رنج و تحول دنیا

شناخت مرگ و زندگی.


کنجکاوی و حقیقت طلبی                                       

انسان، از دو نیروی کنجکاوی و حقیقت طلبی برخوردار است. کنجکاوی فکر را حرکت می دهد و حقیقت طلبی آن را کنترل می کند و این نیروی کنترل می تواند جلوی سود ها و هواها و تعصب ها را بگیرد.کسی که می خواهد به سوی مقصدی حرکت  کند و می خواهد به این مقصد برسد دیگر به این فکر نمی کند از راهی که پدرم رفته، من هم بروم و یا از این راه که نزدیک خانه ی ما است شروع کنم و یا از این راه چون برای من منفعت دارد و پول و کرایه نمی خواهد راه بیفتم.

کسی هم که می خواهد به حق برسد و حق را می خواهد و یافته است که در حق بهره هایی است  و با حق رشدهایی است، دیگر به خاطر سودها و هوس ها و تعصب های غلط از آن صرف نظر نمی کند. این نیروی حقیقت طلبی و این عامل نیرومند ، انسان را از هواها ، سودها، و تعصب ها آزاد می نماید.

عادت ها و تقلید ها: این  دو به وسیله ی رشد شخصیت و ایجاد شخصیت از بین می روند. تقلید لازمه ی نبود شخصیت است و هنگامی که در انسان شخصیتی راه یافت تقلید و عادت کنار می روند.

عواملی که بتواند شخصیت را در انسان زیاد کند و او را بزرگ سازد متعدد است.تلقین ، مقایسه، رقابت، بزرگداشت، و احترام می تواند به رشد شخصیت کمک کند.آخر من از دیگری چه کم دارم و یا او چه چیزی بیشتر دارد که من به دنبال او بیفتم و از او پیروی کنم؟و اگر منطقی در کار نیست چرا من طرحی نریزم؟ اگر بناست من مقلد و تابع باشم پس حق، بهترین الگو و بهترین متبوع است.« أَ فَمَنْ يَهْدي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدى » آيا با اين حال، كسى كه به سوى حق هدايت مى‏كند سزاوارتر است كه مردم پيرويش كنند، و يا كسى كه خودش راه به جايى نمى‏برد مگر آنكه ديگرى هدايتش كن[1]

آیه ی « قل انما اعظکم بواحده ان تقوموا لله» [2]و آیه ی « قم فأنذر و ربّک فکبّر » [3]به دو عامل حقیقت طلبی و شخصیت اشاره دارد. " اَن تقوموا لله " یعنی به خاطر حق به پا بایستید.« افمن یهدی الی الحق احق ان یتبع » یعنی از تقلید های دیگر دست بشویید. " قم فانذر و ربک فکبر " یعنی خدا را در دل ها بزرگ کن تا دیگران کوچک شوند و کنار بروند.

شناخت عظمت انسان

من هنگامی که خودم را شناختم که بیشتر از سگ و بزغاله هستم، استعدادهای بیشتر و سرمایه های عالی تری دارم، دیگر به کار سگها و بزغاله ها ، به لذت و رفاه هم قانع نمی شوم و با کم ها سودا نمی کنم

شناخت وسعت هستی

ما هنگامی که از روزنه ها به قطار نگاه می کنیم و آن را می بینیم، آنها در چشم ما بزرگ می شوند، اما آنجا که از بالا نگاه می کنیم و مجموعه را در یک دشت و در زیر آسمان بزرگ می بینیم دیگر به چشممان نمی آید و دلمان اسیر نمی شود.استاد صفایی، خاطره ای از کودکی خود را اینگونه تعریف می کند:

من در کودکی افرادی را دیده بودم و خیال می کردم که خیلی بزرگ هستند ولی بعدها که بزرگتر شدم دیدم که من یک سرو گردن از آنها بزرگ ترم.هنگامی که آنها را در میان بزرگ ترها دید زدم فهمیدم که چقدر ناچیزند....                                                                                                                                                        داستان آن کدخدا را فراموش نمی کنم که پدرش را در میان اهالی ده می دید، احساس غرور می کرد.اما آن روز که با پدرش به شهر آمد و پدرش را در برابر فرمانروا دید دلش بر حقارت پدرش سوخت و غرورش شکست.واز پدرش پرسید که چرا در برابر اینها ، اینطور شدی؟

شناخت عظمت الله

دلی که از الله سرشار شد، دلی که از هست آفرین پرشد ، هستی پرش نمی کند و هستی پرش نمی کند و هستی نمی گیردش ، که او از هستی بزرگ تر و هستی را می گیرد و برمی دارد و می آورد.سید بن طاووس به پسرش می گوید: اگر دنیا از دست چپ پدرت به او برسد، از دست راست او بیرون می رود بدون آنکه دست چپ او آگاه شود

این همه قدرت و وسعت که دنیا را بردارد و با این وزنه ها کار کند و در این زور خانه ی دنیا و باشگاه هستی ورزیده شود و از اسارت وزنه ها آزاد شود و به آنها دل نبندد و خودش را پاسبان آنها و پاسدار بی حاصل و بی رمقشان نسازد.و باز این همه آگاهی که این همه را به چه کسانی برساند. و این منازل را در جایگاه خود بنشاند.اگر برای ما در یک شب میلیون ها تومان  برسد، می بینیم که چقدر عاجزیم که به کارش بیندازیم و چقدر عاجزیم به اهلش برسانیم، نه قدرت وزنه برایش را داریم و نه شناخت مصرف و موردش را. و باز این همه وسعت که اگر از این دست داد، آن دستش خبردار نشود.یعنی میان دستها سینه ای است به وسعت هستی که رازدار است و ستارو مسلط است.دستهایی که این قدر از هم فاصله دارند و این چنین سینه ای در میانشان هست، از یکدیگر مطلع نمی شوند.بگذر از ما که وقتی پوست پیازی را بر می داریم، تمام عوا لم را خبر می کنیم و گوش خواجه حافظ شیرازی را در قبرش کر می کنیم و داستان خودمان را اعلامیه می سازیم.

دلی که از عشق به الله پرشد، دلی که او را دید، از دنیا توشه ای برای راه بر می دارد و از دنیا کام می گیرد، نه این که در کام دنیا هضم بشود و طعمه دنیا گردد.

شناخت سختی و رنج ها

آنها که فقط بهار را می بینند شیفته می شوند و آنها که فقط پاییز را می بینند مایوس از دارایی ها ، باد می کنند و در نداری ها پلاسیده می شوند، اما آنها که چهارفصل را می بینند و تدبیرها گوناگون را می بینند که چگونه جانشین یکدیگر و بهار و تابستان و پاییز و زمستان در سرچهار راه  فصول و در جاده ی زمان و در راه هستی سنگ نمی شوند و نمی مانند، اینها نه در دارایی آرام می گیرند و نه در نداری ها می پوسند، که امام می گوید « الهی إن اختلافَ تدبیرک و سُرعَةَ طواءِ مقادیرک مَنعا عبادک العارفین بِک عن السکونِ الی عطاءٍ و الیاسِ منک فی بلاء »

دو چیز بنده های عارف و آگاه را که با تو، به آگاهی رسیده اند و به وسیله ی تو به شناخت ها رسیده اند از آرامش در داراییها و یاس و رنج در نداری ها باز می دارد:

1-تدبیرهای گوناگون تو، 2-: سرعت پیش اندازه ها و تقدیرهای تو.

این تدبیرهای گوناگون و چهارفصل و این اندازه های سریع و متحرک دیگر نه دلخوشی و آرامشی می گذارند که بگویی به به و نه یاس و دلگیری می گذارند که بنالی وای وای، بلکه کوششی می آفریند که در بهار و تابستان برای وسعت خسیس زمستان گام برداری و توشه بگیری و کام بستانی.

شناخت مرگ 

ما در مرگ مانده‏ايم و تمام شناخت‏ها و بينش‏هايى كه برايمان آمده، اين حالت را ايجاد نكرده و فقط از ما عبور كرده و گذشته است. بايد اين بينش و توجه در ما بيايد كه مرگ را تولد ببينيم، مرگ را شروع و آغاز ببينيم.

بينشى كه قرآن به انسان مى‏دهد، اين است كه موت يك امر عدمى و از دست دادن نيست كه مخلوق است: «خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَيوةَ».

قرآن از موت و از حيات مى‏گويد و اينكه مرگ، يك زندگى بزرگ‏تر است و به خاطر همين بر حيات مقدم مى‏شود.اگر كسى مرگ را حيات و تولد بداند، به دست آوردن بداند، نه از دست دادن، مى‏تواند در برابر آن موضع بگيرد و به آن خوش‏آمد گويد. على (ع) مى‏فرمايد: «هَلْ هُوَ الَّا الْمَوْت فَمَرحَبَاً بِهِ» ؛ مگر آن، چيزى جز مرگ است؟! بَه! خوش آمد. كسانى كه به مرگ، خوش‏آمد گفتند، چه چيزى آنها را متزلزل خواهد ساخت؟

داستان مرگ و آياتى كه راجع به آن در قرآن مطرح شده، بينش آدمى را عوض مى‏كند؛ كه مرگ يك انتقال است، بالاتر يك نوع جهش

وقتى فرعون به ساحران مى‏گويد: «شما را به دار مى‏آويزم و دست و پايتان را از چپ و راست مى‏بُرم.»، آنها مى‏گويند: «فَاقْضِ ما انْتَ قَاضٍ انَّمَا تَقْضِى هَذِهِ الحَيوةَ الْدُّنيَا». فرعون مى‏گويد: «شما را مى‏كُشم.»، آنها جواب مى‏دهند: «انَّا الى‏ رَبِّنَا مُنقَلُبون»  مرگ براى ما يك نوع انقلاب، يك نوع جهش است.

كسى كه مرگ را انقلاب و جهش مى‏داند، كسى كه مرگ را تولد و شروع‏ مى‏داند، چه وحشت و تزلزلى دارد؟! تا تلقِّىِ انسان از مرگ عوض نشود، وحشت‏ها و التهاب‏ها و اضطراب‏ها وجود دارد. ذلّت‏ها و ضعف‏ها وجود دارد.

بايد آن گونه زندگى كرد كه مشرف بر مرگ بود. اين ترس از مرگ به خاطر ناهنجارى زندگى است. حياتى كه با حيات محمد و آل محمد پيوند بخورد، مرگ آن را نمى‏سوزاند و بن‏بستِ آن نمى‏شود؛ كه مرگ، استمرار زندگى و انقلاب زندگى و حيات بزرگتر است؛ كه «سحره» مى‏گفتند: «انّا الى‏ رَبِّنا لَمُنْقَلِبُون»

موت مخلوق است و از زندگى جلوتر است و زندگىِ بزرگتر است؛ انّ فى قتلى حياة فى حياة. ما به گونه‏اى زندگى كرده‏ايم كه مرگ، آرزوها، كارها و عشق‏هاى ما را ناتمام گذاشته و مزاحم بوده است. مزاحمت مرگ با زندگى ما، باعث ترس و فرار از مرگ است. اگر آرزوهاى ما با مرگ تأمين شود و اگر كارهاى ما با مرگ نقد شود و اگر عشق‏هاى ما با مرگ به تماميّت خود برسد، آيا جز عشق به مرگ، تفسير ديگرى براى عشق به زندگى خواهد بود؟ راستى كه انس به مرگ، تحولى را در زندگى و اساس آن خواستار است.

بى‏جهت نيست كه على مى‏گويد: «وَ اللّهِ لَابْنُ ابى‏طالِب آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدىِ امِّهِ»؛ على(ع) به مرگ از كودك به پستان مادر مأنوس‏تر است؛ كه غذاى او، بازيچه او، انس او در آن خلاصه شده است.

ما ميدان زندگى را با مرگ، محدود كرده‏ايم و اين است كه براى هفتاد سال مى‏كوشيم و درست در هنگام بهره‏بردارى ما، مرگ جلوه مى‏كند و حاضر مى‏شود و ثمرات تو را مى‏بلعد و ميوه‏هاى تو را در كام خود مى‏كشد. اگر زندگى را گسترده‏تر ببينيم و مرگ را استمرار زندگى و براى هميشه‏ى خود بكوشيم و نه براى هفتاد سال، كه براى هميشه فرش و لحاف و كفش و كلاه تهيه كرده باشيم و پيش فرستاده باشيم، آيا جز انس به مرگ حاصلى خواهيم داشت؟ با اين تحليل از مرگ و انس به آن، تنور زندگى و كار و كوشش هم گرم‏تر مى‏شود، كه تو بيشتر مى‏كوشى و بيشتر به كار مى‏گيرى و كمتر انبار مى‏كنى ... انس به مرگ تو را به قبرستان پيوند نمى‏زند، كه به چرخش مى‏آورد تا كام بگيرى و از خاك بهره‏بردارى، پيش از آنكه در كام آن پنهان شوى؛ همچون سنگى در مرداب.

ادامه دارد...



[1] -یونس آیه 35

[2] -سبأ آیه46

[3] -مدثر آیه 3

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی:   

1391/10/11 - 21:9:57
مرتضی

خواهشا سریع تر اپدیت کنید چندوقت بود فایلی اضافه نکرده بودید
پاسخ مدير: فایل ها هر هفته یک شنبه ها در حال بارگزاری است
( 1391/10/11 - 21:53:39 )