استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

روحيّه‌ها(12)

مؤلف: استاد علی صفایی حائری

تاریخ ثبت: 13 / 12 / 1394

موضوع: اقتباس از آثار استاد

منبع: مسئوليت و سازندگى، ص257 تا 261.

روش برخورد با روحیه پنجم: مأيوس و رنج ديده‏

 

1- بر عكس روحيه معاند و سركش كه ضربه مى ‏خواست، اين روحيه پذيرش مى‏ خواهد. آن يكى احتياج به كنترل داشت؛ چون سرعت زياد او را به مرگ مى ‏رساند و اين يكى احتياج به هُل دادن دارد و گاز مى ‏خواهد.

اين روحيه، چه همراه يأس و چه در كنار عصيانش، نبايد مورد هجوم قرار بگيرد و نبايد در برابر هجومش دفاعى بايستد.

اين‏ها كسانى هستند كه صورت سياه زندگى را ديده ‏اند و دروغ نمى ‏گويند كه ضربه بخواهند. اين‏ها رنج ديده ‏اند و نتوانسته ‏اند از رنج ‏ها

بهره بگيرند و اين است كه بايد آن‏ها را پذيرفت؛ غير مستقيم ريشه ‏ها را در نهادشان خشكاند و عامل‏ هاى يأس و بدبينى را كنار زد و از عقده‏ هاى متراكم آن‏ها بهره گرفت، نه آن كه اين نيروها را رها كرد، بل، به كار انداخت.

يك روز عصر، از خيابان خلوتى مى‏گذشتم. در كنار پياده ‏رو جوان شوريده و خسته‏ اى را ديدم، مست بود اما مست درد و رنج. با خودش حرف مى‏ زد، نزديكش شدم، با خدا دعوا داشت و او را محكوم مى ‏كرد و اعدام مى ‏نمود.

وقتى چشمش به من افتاد، خيال كرد كه خدا مدافعى پيدا كرده است؛ اين بود كه ايستاد و من هم ايستادم و رو به من، با خدا فريادها داشت.

ناله‏ هايش را كرد. منتظر بود كه چيزى بگويم اما حرفى نزدم. پرسيد:

چرا حرفى نمى ‏زنى؟

گفتم: من درد تو را حس مى ‏كنم؛ و آن گاه شروع كردم و برايش داستانى از زندگى خودم شرح دادم.

بيچاره، براى من به گريه افتاد.

با گريه ‏اش آرامشى گرفت و من هم برايش توضيح دادم كه من با اين همه رنج، از پا نيفتادم، كه به پا رسيدم و قوى ‏تر شدم. من از اين دردها درس‏ هايى گرفتم. من اسير بت‏ هايى بودم مثل بت‏ هاى تو؛ با اين ضربه ‏ها بت‏ هايم شكستند. من وابسته‏ ديگران بودم؛ با اين نامردى ‏ها از آن‏ها بريدم. من با خودم گفتم:

اصلا چرا من توقع راحتى و مردانگى داشته باشم؟ و همين كه توقعم‏

عوض شد، راحت شدم.

من هنگامى كه ضربه‏ ها شديدتر شدند، به اين فكر افتادم كه چرا خدا اين قدر مرا مى ‏سوزاند؟ آيا دشمن من است؟ آخر مگر مرا شيطان آفريده؟ مگر كسى او را مجبور كرده بود؟

اگر مرا دوست نداشت، اگر مرا و ماها را نمى ‏خواست، كه نمى ‏آفريد؟

ببينم اصلا محبت را چه كسى آفريد؟ شور عشق را چه كسى در دل‏ ها ريخت جز او؟ پس چگونه مى ‏توانم به او فرياد بزنم كه يهودى ‏ها از تو مهربان‏ ترند و جلادها از تو نرم ‏ترند؟

من خودم منقلب شده بودم و او هم در برابر هر كدام از اين سؤال‏ ها به جرقه‏ اى مى‏ رسيد و آتش مى‏ گرفت كه چگونه از دوست بريده و در برابر محبت‏ هايى كه او داشته و ضربه ‏هايى كه او زده و بت ‏هايى كه او شكسته، به جاى تشكر، فرياد راه انداخته و خود را باخته است.

آن گاه به او گفتم:

من نمى‏ گويم رنج را تحمل كن و با درد بساز، بل مى ‏گويم اين رنج ‏ها را تحليل كن كه از كجا برخاسته‏ اند. آيا خودت به وجود آورده‏ اى؟ پس بگذار. آيا ديگران برايت ساخته‏ اند؟ پس خراب كن. و اگر از اين هر دو نيست، پس بكوش كه بهره ‏اش را بگيرى و درسش را بخوانى.

آن وقت گفتم: من هنگامى كه خودم عامل بدبختى ‏ام نباشم، باكم نيست كه در كجا هستم؛ چون در هر كلاس درسى هست و با هر پايى مى ‏توان راه رفت. بيشتر از آنچه كه دارم، از من طلبكار نيستند.

گفت: نيشخند مردم؟

گفتم: من اسير آن‏ها نيستم. من آمپر دهان آن‏ها نيستم كه هميشه بلرزم.

هنگامى كه من حسابم صاف بود، خنده ‏هاى آن‏ها مرا به خودم نزديك‏تر مى ‏كند و در من قدرت و اعتماد به نفس را بارور مى ‏نمايد.

2- گاهى زبان‏ ها باز نيست و فريادى بلند نيست. در درون طرف غوغاست و در نهادش، در نگاهش، در سكوتش هزار فرياد است؛ فريادهايى كه بايد بيرون بريزند و عقده ‏هايى كه بايد سر باز كنند و در مسير به جريان بيفتند.

براى چنين روحيه ‏هاى بسته ‏اى بايد گوش بود و زمينه ساز، تا حرف بزنند. بايد با دقت داستان‏ هايى شروع كنى، تا آن‏ها از داستان خودشان شروع كنند. بايد همدردى كنى تا بنالند و سبك شوند و آرام بگيرند و آماده شوند؛ چون در اين موقعيت بحرانى هيچ حرفى را نمى‏ فهمند. نه اين كه نمى‏ پذيرند، بل نمى ‏فهمند كه بپذيرند.

3- اين‏ها از يك بُعد نگاه كرده ‏اند و از يك زاويه ديده ‏اند و اين است كه غمگين پاييزند و خسته‏ زمستان. همان‏طور كه بعضى ‏ها مغرور بهارند و اسير شكوفه ‏ها.[1]

عده‏ اى غم‏ هاى زندگى را در زَروَرق مى ‏پيچند و در هاله ‏اى از شادى كاذب، رنج‏ ها را نقش مى‏ زنند؛ همان‏طور كه دسته ديگر خوشى‏ ها را در ناخوشى آخر مى ‏خوانند و بهارها را در پاييز مى ‏بينند ...

اين هر دو دسته بايد خود را در چهارراه فصول‏[2] ببينند.

هستى را در مجموعه نگاه كنند. و براى اين نگرش وسيع، راهى جز شناسايى خود ندارند.

و براى شناسايى خود بايد از عادت‏ هاى مستمر آزاد شوند.

ما از هنگامى كه به دنيا آمده ‏ايم، پستانك به دهانمان گذاشته ‏اند و لالايى در گوشمان خوانده‏ اند و ما هم خيال كرده ‏ايم كه دنيا خوابگاه است و آخور است و عشرتكده.

بر اساس همين عادت قضاوت مى ‏كنيم كه عجب خوابگاه بدى و عجب رستوران درهمى و عجب عشرتكده‏ ماتمزده ‏اى.

ما با شناخت استعدادهاى عظيم خود مى ‏يابيم كه كار ما حركت است و در نتيجه هستى راه است.[3]

و دنيا كلاس زندگى است.[4] و زندگى كوره است.[5] و اين است كه دنيا را به غم بسته‏ اند. و در اين كلاس هزارها زبان و هزارها پيام گذاشته‏ اند تا هزار هزار گوش خود را باز كنيم و درس ‏هايى بگيريم. و از هر آيه ‏اى و از هر واقعيتى به هزار رمز، به هزار نكته، به هزار اشاره راه ببريم، كه هزار نكته‏ باريك‏تر ز مو اين‏جاست.

اين نگرش وسيع و آن هم دردى و روانكاوى و آن پذيرش و تسليم از راه‏ هايى است كه مى‏ توان اين روحيه‏ ها را با آن‏ها به راه انداخت و پيش برد.



[1] زهرة الحيوة الدنيا ...( طه، 131)

[2] احمد شاملو

[3] فَخُذُوا مِنْ مَمَرِّكُم( نهج البلاغه‏ى صبحى صالح، خ 203)

[4] عَلَّمَ الْانْسانَ‏( علق، 5) وَ عَلَّمَ آدَمَ ...( بقره، 31)

[5]  دارٌ بِالِبَلاءِ مَحْفوُفة( نهج البلاغه صبحى صالح، خ 226)

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی: