استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

مدیریت انسان از منظر دین- قسمت دوازدهم

مؤلف: حجت‌الاسلام و المسلمین داوود پارسا

تاریخ ثبت: 26 / 09 / 1391

موضوع: اقتباس از آثار استاد

   نیاز دوم : روش فکر کردن

در روش فکر کردن به چند مساله باید توجه کرد:

الف- آزادی

ب- آموزش

ج- یادآوری.

مرحله ی دوم :  استخراج (تصفیه و آزادی)

در اینجا چون در مبحث نیاز دوم یعنی «روش فکر کردن» و مرحله ی دوم یعنی «استخراج» هر دو بحث از «آزادی » نموده اند و هر دو یک مقصد را دنبال می کنند، به بحث آزادی از ابعاد مختلف می پردازیم:

الف-آزادی

مفهوم آزادى‏

آزادى همان مرغ از قفس پريده ‏اى است كه ديكتاتورها از قفس جامعه بيرونش كردند و آزادى ‏خواه‏ها براى زندانى كردن و نگهداشتن و پاسداريش در جامعه، هم پيمان شدند.و داستان اين آزادى هم يكى از آن داستان‏هاى نگفتنى است، در حالى كه همه مفهومش را مى‏فهمند، ولى در مصداق‏هايش با يكديگر برابر نيستند. مفهوم آزادى همان رهايى است. اما از چه؟ از اطاق، از خانه، از سلطه‏ى پدر، از رياست محل، از حكومت شهر و از دست طاغوت و از نظام اجتماع و از جبر حاكم بر طبيعت و تاريخ، از برده‏دار، از زمين دار، از سرمايه‏دار و از بندهاى درون و از اسارت‏ها و آخر سر در معناى عميق اسلامى‏اش، حتى از خود آزادى ...كه در مذهب، آزادى از جبرها و آزادى از اسارت‏ها و آزادى از آزادی شكل گرفته و همين است كه بخارهاى آزاد هرز، شكل مى‏گيرند و انسان پس از اسارت به حريت مى‏رسد و پس از حريت به عبوديت. و در اين سطح است كه حركت مى‏آفريند و نور مى‏آورد و رسالت خواهد داشت.

هر كس از آزادى يك تلقى و برداشت دارد و آن هم در رابطه با بندى است كه احساس كرده و با جبرى است كه با آن روبرو شده.

امروز، همه مى‏گويند ما آزادى مى‏خواهيم كه بتوانيم حرف‏هامان را بزنيم و حزبمان را تشكيل بدهيم و كارمان را راه بيندازيم و پدر همه را بسوزانيم؛ چه در سنندج و چه در گنبد و چه در سيستان و چه در بلوچستان و چه در خوزستان، همين‏جا و آنجا و هر جا كه بود ...

امروز، همه سنگ آزادى را به سينه مى‏زنند، حتى ماركسيست‏هايى كه به اتكاء فلسفه‏ى علمى و نظريه‏ى شناختشان، آزادى روسو را مسخره مى‏كنند و مى‏گويند، آزادى نتيجه‏ى آگاهى است و آگاهى نتيجه‏ى زندگى اجتماعى. آزادى با انسان به دنيا نمى‏آيد. آزادى با شناخت به دست خواهد آمد. انسان آزاده آفريده نشده.

امروز، همه آزادى مى‏خواهند؛ مخصوصاً روشنفكرانى كه بازى شيخ و محتسب و داروغه‏ى حافظ را نمى‏خواهند در تكرار تاريخ ببينند و مدام تکرار می کند ، كه حكومت اسلامى پشتوانه‏ى اجرايى ندارد. گويا براى حكومت‏هاى ديگر، عزراييل ضامن اجراست. با اين كه اين حكومت با دوعامل كنترل مى‏شود: با آگاهى توده‏ها و نظارت آن‏ها و با آزادى و ويژگى شخص رهبر. و حكومت‏هاى ديگر، آن اوليش را از اول با تبليغات سوراخ مى‏كنند. با اين وصف، مثل اين كه اين آقايان معتقد مى‏شوند كه حكومت اسلامى با هيچ مكانيزمى كنترل نمى‏شود و دوباره به دست ارباب قدرت مى‏افتد.

اين‏ها معتقدند كه مذهب با آزادى نمى‏سازد. و مذهب انسان را در چارچوب مى‏گذارد و در قالب استبداد مذهبى شكل مى‏دهد. آنجا كه حكومت خدا مطرح است، انسان دهانش بايد مهر و موم شود. اين‏ها خيال مى‏كنند كه با مذهب نمى‏توان كنار آمد و با آن نمى‏توان به حل مسائل جامعه‏ى معاصر رفت.

بايد توضيح داد كه استبداد مذهب چيزى بالاتر از استبداد علم نيست.

مذهبى كه بر اساس نظام حاكم بر هستى و جامعه و انسان طرح مى ریزد ، استبداد و جبرش، به اندازه‏ى همان نظام‏ها و قانون‏هاست. مى‏توانى كنارش بگذارى، ولى ضربه‏اش را مى‏بينى و صدمه‏اش را مى‏خورى.

مذهب هنگامى كه بر اساس روابط ثابت در جهان، براى انسان طرح مى‏ريزد، ناچار همانند علم، سخت‏گير است، ولى اين سخت‏گيرى براى آن‏ها كه با علم به بهره‏ها رسيده‏اند سخت نيست. هيچ كارگر عاقلى در كارخانه‏اى پيچيده كه هر دكمه‏اش هزارها رابطه را مى‏چرخاند،از مقررات و چراغ‏ها و علامت‏ها رنج نمى‏برد؛ كه اين‏ها راهنماى راه او و چراغ كار او هستند. كسانى كه در جنگل‏ها راه گُم كرده‏اند، مى‏دانند كه اطاعت از بلد و راهنما هيچ گونه استبدادى را همراه ندارد؛ كه تو خودت اين را انتخاب مى‏كنى و او را حاكم مى‏گيرى، كه او از تو به راه آگاه‏تر است.آن‏ها هم كه وسعت هستى و پيچيدگى راه، ناآگاهى و جهل انسان را ديده‏اند و به آگاه مطلع رسيده‏اند، اطاعت از اين وجود آگاه بر آن‏ها رنجى ندارد؛ كه خود انتخاب مى‏كنند.

اين انسان است كه اللَّه را حاكم مى‏گيرد و به او مى‏پيوندد، نه اين كه او انسان را با جبر به راه كشيده باشد. اگر مى‏خواست مى‏توانست تركيب ما را همچون تركيب جانورانى قرار بدهد كه بازتابى زندگى مى‏كنند و غريزى در يك خط حساب شده گام بر مى‏دارند.

همانطور كه در مسأله‏ى حكومت گذشت، حكومت اسلامى مى‏خواهد انسان با انتخاب خودش راه بيفتد و بر پا بايستد. اگر مى‏خواست آدم‏ها را به پا بدارد خيلى كارش آسان بود.

تمام عقب ماندن و كندى پيشرفت اسلام، از همين آزاديى است كه مى‏دهد و از همين زمينه‏اى است كه براى انتخاب انسان مى‏سازد. اسلام اگر مى‏خواست خلق را بغلطاند خيلى زودتر به مقصد مى‏رسيد. على(ع) مى‏توانست با يك‏صدم پولى كه معاويه مى‏داد، معاويه را با ريش و سبيلش خفه كند و از ميدان به در برد. اين‏هانمى‏خواهند حكومت كنند. مى‏خواهند خلق با انتخاب خويش آن‏ها را برگزينند. و اين است كه عقب مى‏مانند، در حالى كه ديگران جلودار شده‏اند.

داستان آزادى مذهبى ، داستانى است كه به افسانه مى‏ماند. و اين است كه بايد آن را شكافت و حدود آن را مشخص كرد تا اين آزادى حربه‏ى فرصت طلبان و حلقه‏ى مرگ آزادى خواهان نگردد.

زمینه های آزادی

اسلام در سه زمينه آزادى مى‏دهد:

تبيين و روشنفکرى،

صف و جبهه بندى،

قتال و درگيرى.

 

زمینه ی اول: تبيين ‏و روشنفکری  

شروع انبياء از «بينات و روشنگرى‏ ها» است، نه تجربيات و آگاهى ‏هاى با واسطه. بينات، به انسان، خودش، عظمتش و رابطه ‏هايش را نشان مى ‏دهد. و انسانِ در اين وسعت و با اين همه رابطه، بايد از دستورهايى برخوردار باشد.اينجاست كه «كتاب» مطرح مى ‏شود. بعد از اين دو مرحله، انسان «موازينى» مى ‏خواهد تا بتواند از اين دستورها بهره گيرد و قرآن از اين همه مى‏گويد: «لَقَدْ ارْسَلْنَا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ و أَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيَزانَ».

نتيجه اين سير روشنگری و اين حركت انقلابى كه در خود انسان شروع مى‏شود، به پا ايستادن انسان وتصميم‏گيرى خود اوست: «لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ» ؛ يعنى خود انسان به پا مى‏ايستد. ديگر او را هُل نداده‏اند، كه جریان پیدا کرده است و در اين جريان او با همه چيز؛ حتى با گرسنه‏اى در كنارش، با ظلم‏ها، با طاغوت‏ها و ... برخورد مى‏كند.

در اين روش بیناتی ، نه زور مطرح است و نه تحميل كه، رسول هم از آن بر حذر است: «افَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتّى يَكُونُوا مُؤْمِنينَ».

شناخت عظمت انسان، شناخت ارتباط انسان با جهان قانونمند و با جامعه مرتبط را اسلام مى‏گويند.

با اين دو بينش، ديگر نمى‏توانى سر در لاك باشى. نمى‏توانى بى‏حساب بودن‏ها را تحمل كنى، كه در يك جامعه مرتبط زندگى مى‏كنى. در يك كشتى و جامعه‏اى هستى كه نمى‏توانى دَرِ اطاقت را ببندى و از آنچه بيرون تو مى‏گذرد، چشم بپوشى؛ چون هنگامى كه آنها ديواره‏هاى كشتى را سوراخ مى‏كنند، حتى اگر تو اطاق خودت را هم خوب نگهدارى كنى، ولى در اطاقِ خوبِ خودت، غرق خواهى شد و به ديدار مرگ خواهى شتافت؛ چرا كه تو در رابطه هستى و در اين ارتباط، نمى‏توانى بى‏تفاوت بمانى و چشم بر هم بگذارى.                                           اينجاست كه وقتى رسول مى‏خواهد مسلم را توضيح دهد، دو علامت مى‏دهد:

«يكى» «الْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ يَدِهِ وَ لِسَانِهِ» مسلم كسى است كه صالح است و ديگران از او رنج نمى‏برند. درگيرى ندارد. فساد به بار نمى‏آورد. و «دومى» «مَنْ لَمْ يَهْتَمَّ بِامُورِ الْمُسْلِمِيْنَ فَلَيْسَ بِمُسْلِمٍ»؛ مسلم، مصلح است و چشم خود را بر هم نگذاشته.

اين حدّ اول و شناخت است كه حد ذهنى مذهب؛ يعنى «اسلام» نام دارد.‏

اسلام در ميان توده‌ه‏اى كه بى ‏خبر است بانگ بر مى ‏دارد و در تاريكى شعله مى‏ افروزد. در كنار خط سابق يك خط دوم و راه دوم مى‏گذارد. در اين مرحله هر كس آزاد است كه انتخاب كند. در اين مرحله اگر كسانى خواستند كه كلام خدا را بشنوند، به آن‏ها پناه مى ‏دهند و آموزش مى ‏دهند و سپس او را به جايگاه اصلى ‏اش مى‏ رسانند كه اگر خواست در همانجا تصميم بگيرد و انتخابش كند، نه در ميان دشمن و در متن هراس و ترس.

زمینه ی دوم: صفّ‏ و جبهه بندی

پس از اين مرحله، مرحله‏ى دوم فرا مى‏رسد. پس از اين دعوت ناچار حزب بندى و دسته بندى شروع مى‏شود و صف‏ها مشخص مى‏گردند و جبهه‏ها معلوم مى‏شوند.

در اين مرحله رهبر مى‏كوشد كه منافق‏ها را كه بى‏شكل مانده‏اند، شكل بدهد. به ايمان يا به كفر برساند و موضعشان را مشخص كند تا اين‏ها در دل اين جبهه، دست دشمن نباشند و پايگاه او نگردند.

در اين مرحله، هيچ جبهه‏اى حق نفوذ براى دشمن نمى‏گذارد، كه مشخص مى‏كند و بيرون مى‏ريزد.

در اين مرحله دشمن هيچ راهى در جبهه ندارد؛ كه: «لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنينَ سَبيلًا »، هيچ دستاويزى براى آن‏ها كه جبهه و موضعشان را مشخص كرده‏اند و از حق چشم پوشيده‏اند، باقى نمى‏گذارد.

زمینه ی سوم: قتال‏ و درگیری

در اين مرحله، با اين ديد، درگيرى و قتال حتمى است، در حالى كه از دو مرحله‏ى تبيين و صف گذاشته‏اند و هر كدام مى‏دانند كه براى چه با يكديگر مى‏جنگند و از هم چه مى‏خواهند. مادام كه اين تبيين و اين جبهه بندى، تمام نشده باشد، حق درگيرى و قتال نيست.

على (ع) در جنگ صفين آن قدر طول داد كه يارانش خسته شدند و آتش جنگ سقف سينه‏هاشان را سوزاند و خشم و نفرت در تمام رگ‏هاشان دويد، ولى امام از شروع خود دارى كرد ... تا آن وقت كه جز عناد و دشمنى چيزى از آن‏ها به جاى نماند ... و اين نهج البلاغه است كه گواه دعاى بلند على (ع) هنگام شروع جنگ است كه چگونه به خدا شكايت مى‏كند از آن‏ها كه بر خون ريزى پيمان بسته‏اند و از حق چشم پوشيده‏اند ...

اين اسلام است و اين هم آزادى‏هاى وسيع در سه مرحله‏ى روشنگرى و جبهه بندى و درگيرى.

آيا بيشتر از اين آزادى مى‏خواهيم؟           

يا اين كه مى‏گوييم اين آزادى‏ها وجود ندارد؟

اين على (ع) است كه به خاطر آزاد گذاشتن طلحه و زبير ملامتش مى‏كنند كه سياست نداشت. و همين‏ها هستند كه باز ملامت مى‏كنند كه اسلام آزادى ندارد. راستى عجيب داستانى است داستان يك بام و دو هوا و داستان يك چشمانى كه جز هوس خويش هيچ چيز را نمى‏توانند ببينند و در واقع دجال‏هاى يك چشم اين روزگارند

آزدی تفکر نیز مراحلی دارد که در قسمت بعد به آن می پردازیم...

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی: