استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

شرح کتاب صراط (19)

مؤلف: حجت الاسلام والمسلمین غنوی

تاریخ ثبت: 01 / 05 / 1394

موضوع: آثار شاگردان استاد

بخش اول :

سخنان استاد غنوي پيرامون مبحث « ملاک انتخاب »

( قسمت دوم )

 

خلاصه اي از مباحث قبلي

در بحث از كتاب صراط در مورد چند موضوع گفت­گو كرديم. از ضرورت حركت­ كردن و ضرورت اين­كه انسان آرام آرام از وضع موجود فاصله بگيرد و به سير و سلوكي برسد از خلوت و توجه شروع شد، بعد بحث تفكر در خلوت و توجه و بعد از تفكر و با ديدن معبودها و آشناشدن با وجود خودمان و ديدن اين­كه چه چيزي بر ما مسلط است و بر ما اثر مي­‌گذارد؛ به مرحله­‌ي تعقل و سنجش و مقايسه­‌ي بين آن­چه كه بر ما مؤثر است و آن­چه كه بايد بر ما مؤثر باشد(خدا)، رسيديم. بين اينها مقايسه‌­ها كرديم، در اين مقايسه­‌ها بوديم و اين مسئله مطرح شد كه حالا با چه ملاكي انتخاب كنيم؟

ملاكي كه در اين فصل مطرح مي‌­شود ملاك حقانيت است. در کتاب معناي حق در سه مرحله مطرح شده. حق در برابر سه ضد است: باطل، ظلم و متزلزل. پس حق سه عنصر معنايي را در خودش دارد، ثبات و هدف­مندي و عدل.

 جلوتر كه آمديم به اين بحث پرداختيم كه آيا با اين ويژگي­‌ها مي‌­شود حق را در قضاوت مردم، هوا و هوس خود انسان يا در شرايط اجتماعي و دوره‌­اي خاص پيدا كرد؟ يا با شرايطي كه براي معناي حق گفتيم هيچ­كدام از اين­ها نمي­توانند ملاك و معياري براي يافتن حق باشند؟ و به اين نتيجه رسيديم كه هيچ­كدام از اين­ها الزاماً نمي‌­توانند حق را به دست ما بدهند.

 و گفته شد كه حق بر اساس  قدر و اندازه­‌ي انسان است و قدر هر چيز بر اساس حد آن و حدّ هر چيز بر اساس مق­دارش مشخص مي‌­شود.

قدر و اندازه يعني چه؟ اندازه­‌ها چه براي انسان و چه غير انسان، يعني توانايي­‌هايي، ظرفيت­‌ها و قابليت­‌هايي كه دارد. چه چيزهايي هست و چه چيزهايي نيست، اين كارها را بلد است و اين كارها را بلد نيست، با اين توضيح در واقع شما  قدر يك چيز را به او القا مي­‌كنيد، وقتي اين­ها را بدانيد، مي­‌دانيد كه از اين حداكثر در چه زمينه­‌هايي و تا كجاها مي­‌شود استفاده كرد و توقع داشت.

حدود يعني چه؟ حدود بر اساس قدر و اندازه مشخص مي­‌شود. وقتي اين مشخص شد حالا من مي­فهم با اين چه ­گونه بايستي رفتار كنم. قدر و اندازه­‌ها حدود يك شيئ را معلوم مي‌­كند و حدود يك شيئ هم مشخص كننده­‌ي حقوق آن شيئ است.

در ادامه­‌ي بحث از شيوه­‌اي گفت­گو كرده‌­اند كه انسان با اين شيوه به نيازهاي خودش پي مي‌­برد، نيازها را مي­‌نويسد، دسته­‌بندي، منظم و مرتب مي­‌كند، كه گفته‌­اند انسان در تنهايي خودش مي­‌تواند نيازهايش را ببيند، مي­‌تواند ببيند در تنهايي يك­سري نياز دارد و در جمع هم يك­سري. مثل مديريت و رهبري و قانون، با اين تقسيم‌­بندي در فضاي اجتماع، نيازهاي تازه‌­اي را از انسان به ما نشان مي­‌دادند.

 اين انسان به خاطر اين­كه خودش به­ تنهايي قادر به تأمين نيازهايش نيست با ديگران پيوند خورده است و مجبور مي­‌شود تن به اجتماع و تقسيم كار و اين­گونه مسائل بدهد تا بتواند به نيازهاي بزرگ­تري جواب­گو باشد ولي وقتي انسان­ها گرد هم جمع مي­‌شوند و تن به قواعد و قوانين زندگي اجتماعي مي‌­دهند وتحميل­‌هاي جمع را بر خودشان مي‌­پذيرند.

 اولين نكته‌­اي كه براي انسان به صورت نياز مطرح مي­‌شود، نياز به آزادي است، نياز به اين­كه درست است در جمع زندگي مي­‌كنيم ولي اين­طور نباشد كه انسان قدرت فعاليت و قدرت تفكر و انتخاب را از دست بدهد. اول نياز آزادي مطرح شد، در فضاي نياز به آزادي طبيعتاً وقتي انسان سعي مي‌­كند نيازهاي همه را نسبت به آزادي تأمين كند. اتفاقي كه مي‌­افتد اين است كه انسان­‌ها در فضاي آزادي نسبت به هم ظلم خواهند كرد، اين به ­دنبال خود نياز به عدالت را مطرح مي­‌كند. حالا لازم است خط و مرزهايي كشيده شود و هر كس در چارچوبي  باشد و جوري نباشد كه يكي به ديگري ظلم و ستم كند.

اگر نياز به عدالت برآورده شد و جامعه‌­اي با عدالت شكل گرفت، نياز به رفاه مطرح مي­‌شود. رفاه تأمين مي­‌شود و در فضايي كه رفاه و تأمين عمومي شكل گرفت، تازه انسان احساس خالي­ بودن مي­‌کند، احساس مي‌كند كه زندگي فقط همين خوردن و خوابيدن نيست. نياز به يك چيز غريب در وجود انسان شكل مي­‌گيرد: نياز به عرفان.

در اين فضاي پوچي كه براي انسان هست يكي از نيازها كه رو به او مي­‌آوريم عرفان است، انسان از پوچي به چند شكل مي‌تواند فرار كند، يك شكل آن خودكشي است ديگري هنر است و يك شكل هم عرفان است. اگر هم به عرفان و هم به رفاه اجتماعي برسد، در حقيقت انسان با دو بال و دو موجودي كه معمولاً با هم همراه نيستند همراه مي‌­شود. يعني توان­من‍دي روحاني و توان­مندي مادي. تازه در اين­جا به يك بن­‌بست بزرگ­تري مي‌­رسد.

 انساني داريد كه قدرت فوق العاده‌­ي مادي و معنوي دارد و حال اين سوال خيلي بزرگ­تر مطرح مي‌­شود كه با همه­‌ي اين­ها چه كار كند؟ با اين همه توان و نيرو به كدامين سمت برود؟ نياز به تعريف يك هدف براي مصرف كردن اين همه توان­مندي مطرح مي‌­شود: نياز به رشد.

مکاتب و نيازها

خُب اين­همه گفته شد تا نيازها را بفهميم. نيازهاي انسان از آب و غذا و پوشاك شروع مي‌­شد تا به اين­جا مي‌­رسيد. حالا با همه­‌ي اين نيازها سراغ مكتب­‌هاي مختلف مي‌­رويم. كدام مكتب است كه مدعي است مي‌تواند همه‌­ي اين نيازها را جواب بدهد؟ حالا مي­‌فهميم حق در مكاتب كجاست، كدام مكتبي حق است. مكتبي حق است كه جواب­‌گوي همه­‌ي اين نيازها باشد. ظرفيت انسان در اين مجموعه با اين وسعت است، حق هم بر اساس همين قدر و اندازه­‌ها شكل­ مي­‌گيرد. مكتب حق، مكتبي است كه همه­‌ي اين نيازها را در خودش داشته باشد و جواب­‌گوي همه­‌ي نيازها باشد.

ترکيب انسان

نكته اي كه در اين­جا آقاي صفايي به آن تكيه دارند، نكته‌­اي كليدي است. ايشان توضيح مي‌دهند كه در نگاه قرآني انسان يك وجودي است كه اصالت در او تركيب است. يعني به اين نگاه نكنيد كه انسان از چه اجزائي برخوردار است بلکه به اين نگاه كنيد كه چه­ طور اين اجزاء را به هم دوخته‌­اند و چه ­طور او را شكل داده‌­اند. آن چيزي كه بيشتر انسان را براي شما تعريف مي­‌كند آن تركيب خاص انسان است.

اين­كه در چه دوره­‌اي به دنيا آمده و با چه استعدادهايي همراه شده است، آن­قدر مهم نيست. آن چيزي كه مهم است اين است كه همه­‌ي اين­ها را سر هم كرده‌­اند. وقتي اين تركيب براي انسان مفهوم بشود، تازه انسان مي­‌تواند عمق و پيچيدگي اين وجود را درك كند كه اين موجود به قدري پيچيده است كه شما مي­‌توانيد انسان را در شرايط كاملا يك­سان از جهت پدر و مادر، محيط تربيت و وارثت و از جهت همه­‌ي عوامل در يك شرايط قرار دهيد و دو نتيجه­‌ي كاملاً متفاوت بگيريد. چرا؟ چون تركيب خاص انسان، انسان را به آزادي و قدرت انتخاب مي‌­رساند.

اختيار

اختيار و پيچيدگي انسان‌ها

انسان آزاد است يعني دو انسان مي­‌توانند در شرايطي كاملاً يك­سان، دو انتخاب کنند که كاملاً متفاوت باشد و نه تنها مي­‌تواند ابتدا انتخاب متفاوت داشته باشد بلکه بعد از انتخاب هم باز آزاد است. شما نگاه كنيد داستان حضرت آدم را كه از اين زاويه بسيار عجيب است، موجودي است كه به تعبير قرآن از بالاترين آگاهي بهره­‌مند است ولي همه­‌ي اين آگاهي­‌ها مانع از اين كه او دچار گناه شود، نيست.

خلاصه حدي از تخلف هست. شما مي‌­بينيد که حتي اگر در ابتدا هم كج رفت مي­‌تواند بعداً تصحيح كند و راه تازه‌­اي را انتخاب كند. با اين ديد متوجه مي­‌شويم انساني با اين­همه پيچيدگي را ديگر نبايد با يك عامل توضيح  دهيم. نبايد بگوييم انسان و جامعه­‌ي انساني را با اقتصادش توضيح مي­‌دهيم. نوع زندگي اجتماعي و اقتصادي انسان­‌ها روي آن­ها مؤثر است، اين­كه من پول­دارم، كارخانه دارم، كشاورزم ... همه­‌ي اين­ها روي اخلاق و روح من مي‌­تواند اثر بگذارد ولي همه­‌ي من با اين چيزها توضيح داده نمي‌شود.

شرائط اجتماعي من، فعاليت اقتصادي من، دوره­‌اي كه در آن زندگي مي­‌كنم، اين­ها همه روي رفتار من اثر دارد. ولي من بزرگتر از آن هستم كه اسير اين عوامل باشم. مي­توانيم در سطحي بالاتر از اين عوامل باشم و برخلاف همه­‌ي آن­ها عمل كنم.

سازمان‌هاي اسلامي

سازمان‌هاي به ظاهر اسلامي

پس دقت مي­‌كنيد با اين تصور از انسان ما مجبوريم در خيلي از ديدگاه­‌هاي­مان تغيير دهيم. مثلاً يكي از چيزهاي كه ايشان در اين­جا توضيح مي­‌دهند، نكته‌­اي است كه قبل از انقلاب خيلي نمود داشت، ما قبل از انقلاب سازمان­‌هاي اسلامي داشتيم، در بسياري از اين سازمان­‌هاي اسلامي بر اساس يك كادرِ رهبري كه به صورت هرمي با افرادي در تماس بودند و اين افراد با افرادي ديگر و به همين صورت تا پايين. دستورات از بالا القا مي­‌شد و يك سازمان بزرگي به اين صورت، شكل مي‌­گرفت. ايشان مي‌فرمايند كه ما تازه اين­جا متوجه مي­‌شويم كه شكل سازماندهي سازمان­‌هاي اسلامي بر اساس نگاه ديني نيست.

سازمان دهي و قدرت انتخاب

نگاه ديني، انسان­‌ها را موجودهاي آزادي مي‌­بينيد كه در هر لحظه مي‌­توانند انتخاب­شان را تغيير دهند و ما نمي­‌خواهيم اين قدرت انتخاب و اختيار را از انسان­‌ها بگيريم. در بينش اسلامي و سازمان‌دهي اسلامي آزادي انتخاب انسان لحاظ مي­‌شود. خب چ­گونه چنين چيزي امكان­پذير است؟ از يك طرف انسان­‌ها آزاد باشند و از طرف ديگر بخواهيم سازمان­دهي كنيم. اگر عده­‌اي را اردو برده باشيد مي­‌بينيد اگر در اردو بنا باشد که هر كس ساز خودش را بزند و اردو سازمان­دهي هم داشته باشد، اين دو اصلاً كنار هم جمع نمي­‌شوند. چون آن قواعد و قوانين از يك جايي بايد صادر شود و بقيه هم گوش كنند ولي اگر هركس هر كاري خواست بكند، ديگر جمع و تجمع و تشكيلات و سازمان­دهي معني نمي‌دهد.

اساس سازماندهي اسلامي

 حالا تشكيلات و سازمان­دهي يك تعريف تازه پيدا مي­‌كند، شما اگر بخواهيد انسان­‌ها را سازمان‌دهي كنيد، نمي‌­آييد بر اساس سانتراليسم دموكراتيك، هرمي را ايجاد كنيد كه بالايي حرف بزند و بقيه اجرا كنند بلکه سازمان­دهي نيروهاي اسلامي بر اين اساس است كه انسان­‌ها اولاً بفهمند كه اصلاً چه كاره­‌اند و آن­ها را كجا مي‌­خواهيد ببريد.

 انسان­‌ها در فضاي يک حكومت طاغوتي، بايد ب­فهمند كه اصلاً در اين هسته چه كاره­‌اند، كجا بروند و چه بکنند و به زبان ديني بينات را بايد بفهمند. بينات به چه مي‌گوييم؟ به روشنگري­‌هايي كه انسان­‌ها را از تاريكي بيرون مي­‌آورد و مي­‌فهمند من كه هستم، از كجا آمده­‌ام، قرار است كجا بروم و با مرگ، زندگي من پايان پيدا نمي‌­كند و به چه سمتي سير مي­‌كنم. با بينات به اين­ها مي‌­رسم.

حالا وقتي به اين­ها رسيديم، يك اصول و موازيني به ما مي­‌دهند و مي‌­گويند اگر مي­خواهي در راه حق بيايي بر اين اساس زندگي كن. < لقد أرسلنا رسلنا بالبنيات وأنزلنا معهم الكتاب و الميزان > اين كار پیغمبران خداست، بينات و کتاب و ميزان مي­‌آورند. حالا انسان­‌ها بر چه اساسي با هم همراه مي‌شوند؟ بر اساس درك مشترك، با بينات، كتاب و ميزان. حالا ممكن است اين انسا‌ن­ها همديگر را نشاسند، ندانند ايشان هم با ماست ولي اين­ها يك گروه‌­اند. بر اساس بينش مشترك، يك نوع فهم دارند؛ بر اساس اصول رفتاري مشترك، اين انسان‌ها اگر حتي با هم دعوا هم داشته باشند يك تيم هستند. اين  يك سازمان­دهي متفاوت مي‌شود كه بسيار عميق است و بسيار متناسب­‌تر با روح انسان­‌ها، با آزادي انسان­‌ها. اين­جور نيست كه يك عده فكر كنند و بقيه اجرا. چرا که اين با شخصيت انسان و با آزادي او سازگار نيست.

پيچيدگي اختيار در عين سازمان دهي

دقت كنيد كه منظور اين نيست كه وقتي اردو مي­‌بريد هركه هركه باشد. نه، بحث اين نيست. شما مي­‌خواهيد در جبهه­‌ي حق يك سازمان­دهي كنيد. در نفراتي كه همراه اوليا خدا هستند اين­گونه سازمان‌دهي با اساس تفكرتان سازگار نيست. شما هم­چنان بايد اين امكان را بدهيد كه انسان­‌ها اگر بخواهند بتوانند برگردند! آد‌م‌­ها اگر مي‌­خواهند همراه من نباشند. خب اين چ­گونه امكان دارد که هم سازمان­دهي باشد و هم اين امكان دور زدن و عقب­گرد كردن هم­چنان محفوظ بماند؟ اين كار بسيار پيچيده‌­اي است يعني پيچيدگي فوق العاد‌ه‌­اي هست از جبهه‌­ي حق. به خاطر اين­كه از يك طرف هم نمي‌خواهد آزادي را از انسا‌ن‌­ها بگيرد و مي‌خواهد انسان­‌ها بتوانند هميشه انتخاب­گر باشند و هم از يك‌طرف مي­‌خواهد سازمان­دهي رخ دهد. براي تفصيل اين بحث به كتاب درس­‌هايي از انقلاب آقاي صفايي مراجعه كنيد.

عدم اطاعت بي چون و چرا

 خب اگر اين ديد را پذيرفتيد كه انسان­‌ها بايد با بينات و كتاب و ميزان همراه باشند و همراه بودن­شان هم اين­جوري است، حالا اگر در يك سازمان باشند و در آن سازمان رهبران به انحراف بروند اين انسان­‌ها با بينش قبلي و كتاب و ميزاني كه داشتند، خودشان را پيدا مي­‌كنند که اين­ها تابع كوركورانه­‌ي رهبر سازمان نيستند، اين­ها به خاطر اين او را به عنوان رهبر سازمان پذيرفتند كه كتاب و ميزان به آن­ها اين­طوري ياد داده که مثلاً رهبر بايد اين ويژگي­‌ها را داشته باشد و چون اين ويژگي­‌ها را داشت او را پذيرفته بودند، از لحظه‌­اي هم كه اين ويژگي­‌ها را نداشته باشد از او جدا مي­‌شوند.

اين نوع سازمان­دهي باعث مي‌­شود به اين راحتي اين مجموعه­‌ها صدمه نبينند. شما نگاه كنيد سازمان‌هاي اسلامي در قبل از انقلاب اصلاً اين­طور نبودند، كافي بود چند نفر بالايي صدمه بخورند، همه مجموعه صدمه مي­‌خوردند. ولي در نگاه سازمان­دهي اسلامي انسان­‌ها كاملاً با بينش، رهبر را انتخاب مي­‌كنند و به محض اين­كه او کج رود آن­ها با اصول و قواعدي كه دارند احساس مي­‌كنند، مي‌فهمند و مي‌­توانند حتي برخورد كنند؛ حداقل مي­‌توانند جدا شوند.

سه فرقه از شيعيان

اين نوع سازمان­دهي است كه باعث مي­‌شود به قول دكتر حسن ابراهيم حسن كه راجع به شيعه مي‌گويد اين­ها خيلي آرام آرام رشد كردند ولي رشدي كردند كه به هيچ وجه متوقف نشد و به اين راحتي­‌ كسي نتوانست به اين­ها صدمه بزند. بين شيعيان زيدي، دوازده امامي و شيعيان ابن الحسن مقايسه می‌كند، شيعه‌ي زيدي به شيعيان انقلابي داغي مي­‌گفتند كه به تبع زيد بن علي بودند، شيعه­‌ي ابن الحسن هم يعني اولاد امام حسن(ع)، مي­‌گويد آن­ها اين­جور بودند كه يك حركت­‌هاي بزرگ و عظيمي از آنها سر مي‌زد(زيدي­‌ها و ابن الحسني­‌ها). ولي در درگيري­‌ها افت مي­‌كردند و با يك ضربه به هم مي‌ريختند ولي شيعه‌­ي دوازده امامي اين­طور نبودند، آرام­ آرام رشد مي­‌كردند ولي هيچ­ جوري هم نمي‌­شد که آن­ها را متوقف كرد. به راحتي نمي‌­شود به اين­ها ضربه­‌ي اساسي و كليدي زد. چون اين ضربه‌­اي كه مي­‌زدند به يك جا مي­‌خورد و عملاً به جاهاي ديگر وارد نمي‌­شد. اين انسان­‌ها كوركورانه دنبال هم نمي‌آمدند بلکه بر اساس فهم و شعورشان مي­‌آمدند به اين ترتيب اگر به يك جا صدمه مي­‌خورد، جبران مي­‌شد. اين ويژگي­‌ها بود كه شيعيان دوازده امامي به نوعي مصونيت داشتند و به تعبير خود ايشان اين­ها انسان­هايي بودند كه با ملاك حق حركت كردند. اين­ها نگاه مي­‌كردند كه كدام طرف حق است، طرف حق را انتخاب مي­‌كردند و حركت مي­‌كردند.

درجات اخلاص

  اينان در سه مرحله به خلوص­‌هايي مي­‌رسيدند؛ يكي در مرحله­‌ي نيّت، دوم در عمل و سوم در دين. اين­ها به سه خلوصي که گفته مي‌­شود، مي­‌انديشيدند و عمل مي‌­كردند. خلوص در نيت، عمل و دين.

 خلوص در عمل يعني انسان كاري كه مي­‌كند، قاطي كردن كار خوب و بد نباشد. گاهي اوقات يك احساني كه مي­‌خواهيم به كسي كنيم بيان­گر يك كار خوب است ولي در همين کار خوب داريم سي­ تا گند هم مي­‌زنيم. شخصيت طرف را خراب كرديم، به ديگران رفتار بد ياد داديم و... اخلاص در عمل اين است كه خوب و بد در عمل قاطي نشده باشد، زشت و زيبا درهم نشده باشد. عمل خالص، عمل يك‌دست و تميز است.

خلوصِ بالاتر، خلوص در نيّت است. خلوص در نيّت اين است كه كارها در يك مرحله براي او باشد چون اگر براي او نباشد هيچ ارزشي ندارد. مرحله­‌ي بالاتر خلوص اين است كه اين عمل‌­ها آرام آرام از نيّت‌­هاي كوچك و ضعيف آزاد شده باشد به نيّت‌­هاي خيلي بالاتر رسيده باشد. نه ­تنها از دنيا  آزاد شده باشيم كه حتي عمل‌هاي­مان به خاطر ترس از جهنم نباشد، عمل­‌هاي­مان به خاطر عشق به بهشت نباشد، براي هدف­‌هاي بالاتر باشد. البته همين­جا عرض كنم كه اين كلاه‌­ها به سر ما خيلي گشاد است. ولي خلاصه اين­ها را لااقل مي­‌شود تخمين زد و از دور ديد كه بعضي­‌ها به جاهايي مي‌­رسند كه نه ­تنها انگيزه­‌ها، دنيا نيست كه به خاطر بهشت و جهنم نيز كار نمي‌­كنند.

عبادت براي خدا

 يك عده از ما واقعاً باورمان نمي­‌شود. بعضي­‌ها باورشان مي­‌شود که بهشتي و جهنمي هست و براي اين­ها كار مي­‌كنند. بعضي­‌ها از اين هم بالاتر مي­‌روند و به تعبير حضرت امير اگر عبادت پروردگار و بندگي او را مي­‌كنند نه به خاطر رسيدن به نعمت­‌هايي است و نه به خاطر ترس از چيزي، يك تصوير بالاتر است که احساس مي­‌كنند اگر جايي ارزش اين را دارد كه خودشان را خرج كنند، آن درگاه خداست. يك حد از نيت و اخلاص اين­جاست كه انسان نيّت­ش را شست­شوي بيش­تري دهد، بالاتر ببرد و به تعبير آن شاعر كه مي‌­گويد:

گر از دوست چشمت به احسان اوست         تو در بند خويشي نه در بند دوست

يعني حواس­ت به اين است كه او چه­ چيز داده و چه از او مي‌­توان گرفت. اگر او را هم مي‌خواهي براي خودت مي­‌خواهي. نيت­‌ها وقتي در يك سطحي بهشت است يعني نعمت­‌هاي او را مي‌خواهم و وقتي بحثِ ترس از جهنم است، مشكل رهاشدنِ خودم است ولي يك موقع است او را مي‌خواهم و اين كلاه، كلاه گشادي است ولي مي‌­شود تاحدي اين را فهميد كه آن چيزي كه باعث حركت است، حب مولاست.

زيباترين اعمال و نيات

ايشان اشاره دارند كه در دعاي مكارم الاخلاق داريم: < و انته بنيتي إلي أحسن النيّات و بعملي إلي احسن الاعمال > شما مي‌­توانيد سير اخلاص در عمل و اخلاص در نيت را در همين دعا ببينيد. "خدايا منتهي كن نيت من را به قشنگ‌­ترينِ نيّت‌­ها و عمل من را به قشنگ‌­ترين عمل‌­ها ". اين قشنگ‌شدن عمل‌­ها يعني خالص شدن شما. انسان اگر بهشت بخواهد خيلي كلاس­ش بالاست و بالاتر از آن را خواستن كلاس كساني است كه چشم­شان به خداست نه به خودشان. امام سجاد(ع) جمله‌­اي دارند كه يك­ نفر از اهل دنيا نزد ايشان مي‌­آيد و مي‌­گويد: آقا ما يك توصيه‌­اي داريم و سفارش ما را پيش خليفه بكنيد! امام مي‌­گويد: من خجالت مي‌كشم كه دنيا را از خالق­ش بخواهم تو مي­‌خواهي كه من دنيا را از اين سلاطين بخواهم؟! يعني از مخلوقات­ش بخواهم.  بحث اين­جاست كه ما بايد خود او را بخواهيم...

هم اکنون مطلبی ارائه نشده.

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی: