استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

آیه‌های تلاوت شده. قسمت44

مؤلف: حجت‌الاسلام والمسلمین سید عبدالمجید فلسفیان

تاریخ ثبت: 02 / 07 / 1393

موضوع: آثار شاگردان استاد

آیه های تلاوت شده

هستی هدفدار و مسئول بودن انسان

الَّذينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ في‏ خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ (191)

روایات وارده در شأن این آیه و آیات بعد:

 1 – امام صادق (ع) در مورد نماز شب پیامبر می فرمایند: پیامبر هنگام خواب ابتدا وضو می گرفت و می خوابید در حالی مسواکش را بالای سرش قرار می داد سپس برای نماز شب که بلند می شد می نشت و به آسمان نگاه می کرد و این آیه را تلاوت می کرد آنگاه وضو می گرفت و چهار رکعت نماز شب می خواند بار دیگر می خوابید مجدد بیدار می شد و می نشست و به آسمان نظر می افکند و باز همین آیه و آیات بعد از آن را تلاوت می کرد و چهار رکعت دیگر از نماز شب را می خواند و بعد از آن می خوابید و همین عمل را تکرار می کرد به تلاوت این آیه می پرداخت ...[1] 

2 – صاحب تفسیر مجمع البیان از پیامبر اکرم نقل می کند که وقتی این آیه نازل شد رسول اکرم فرمودند: وای بر کسی که این آیه را تنها در دهانش می چرخاند و آن را می خواند ولی در آن تأمل و تفکر نمی کند.[2]

واژه شناسی

باطل:

 نقیض حق. تلف شدن[3]. نابودشدن و از بین رفتن و چیزی که دوام و بقاء ندارد و پابرجا نیست.[4]و ثبات ندارد[5] 

با توجه به آیه 17رعد: أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رابِياً وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ

فَيَذْهَبُ جُفاءً [6]وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثال‏  باطل همان کف سر آب است که حقیقتی ندارد و ثبات و دوام و نفعی نیز نخواهد داشت

  حق‏: در برابر باطل‏، در برابر لغو، در برابر ظلم و تجاوز و در برابر زايل و غلط و در برابر متزلزل‏آمده است. و در نتيجه مفهوم هدفدارى‏ و عدل و ثبات و درستى و راستى و حد نگهدارى در آن ملحوظ و نهفته است.[7]

سبحان:

 سبح سبحا و سباحه؛ حرکت وشناوری و جری و دور شدن و تسبیح دور کردن از عیب ها و بدی ها پاک کردن و پاک دانستن.[8] 

و سبحان را بعضی مصدر[9] و بعضی اسم مصدر  و بعضی اسمی دانسته اند که در مقام مصدر نشسته[10] و بعضی اسم علم مانند عمران[11] و مقایس اللغه به دو اصل قائل شده یکی برای عبادت و دیگری برای شناوری و حرکت اسب  [12]

 تسبيح در ثلاثى مجرد «سباحه» به معناى شناورى و شنا كردن است. «كُلٌّ فى‏ فَلَكٍ يَسْبَحُونَ»، [13]همين معناى ثلاثى مجرد را دارد. اما همين كه اين واژه به باب تفعيل آمد، معناى ديگرى به دست مى‏ آورد. و اين خاصيت باب‏هاست و اين نتيجه وزن‏ هاست كه هر كدام معناى تازه ‏اى به دست مى‏ دهند. تسبيح، ديگر به معناى شناورى و شنا كردن نيست، معناى تازه ‏اى دارد؛ به پاكى نسبت دادن، از بدى ‏ها، اشتباه ‏ها و بيهودگى ‏ها جدا دانستن. تسبيح نه به معناى شناورى است و نه به معناى تسبيح تكوينى و دلالت بر پاكى، كه: «كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلوتَهُ وَ تَسْبيحَه»؛[14] تمامى پديده ‏ها با آگاهى به نماز و تسبيحش راه يافته است.[15] 

قِنا: 

تقوی: تقوى؛ بروزن فعلی از وقایه. در اصل وقوی است که واو بدل به تا شده است، و صاحب کتاب النهایه می‌گوید: تقوی در اصل اوتقی از باب افتعال بوده و واو قلب به تا و در تا ادغام شده و به علت کثرت استعمال گمان شده که تا جزء کلمه است. به معنای حفظ و نگهداری و دفع چیزی از چیزی به وسیله شئ دیگر؛ قال النبىّ9: اتّقوا النار و لو بشقّ تمرة، وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ9 إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ‏ و أَحْجَمَ النَّاسُ،قَدَّمَ أَهْلَ بَيْتِهِ فَوَقَى بِهِمْ أَصْحَابَهُ حَرَّ السُّيُوفِ وَ الْأَسِنَّة[16]، كنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَيْنَا بِرَسُولِ اللَّهِ [17].

يعنى اطاعت و روى مرز راه رفتن. تقوى به معناى نگه‏دارى و پاس‏دارى و به معناى مرحله‏اى پس از اسلام که حد ذهنى و معرفتى است و ايمان که حد قلبى و احساس است مطرح مى‏شود و به معناى حذر و اطاعت و آماده‏باش هم مى‏آيد.

پرسش های ترکیبی و ارتباطی

ذکر خداوند به چه معناست ؟ ذکر زبانی و گفتن الحمدالله سبحان الله ... و ذکر و یادآوری صفات حق   یا حضور حق در همه صحنه های زندگی انسان مراد است ؟ به نظر می رسد که ذکر همان پیوند مدام با حق داشتن و او را در همه لحظه های زندگی حاضر و ناظر دانستن است.[18]  

و ذکر قبل از اینکه یک عمل زبانی باشد یک عمل قلبی و جوانحی است که در قرآن به هر دو حوزه اشاره دارد و می فرماید: وَ اذْكُرْ رَبَّكَ في‏ نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ وَ لا تَكُنْ مِنَ الْغافِلين‏[19]

  به این جهت استاد می فرمایند:ذكر مصداق‏هاى متفاوتى دارد: از تكبير و حمد و تهليل گرفته تا معانى و توجهات باطنى كه براى انسان مى‏ آيد.و بیان دیگر دارند: «فَإِذَا قَضَيْتُم مَّناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آباءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْراً»؛ پس هنگامى كه مناسك و عبادت‏هاى خود را به انجام رسانديد، بى ‏درنگ خدا را به ياد بياوريد، همان‏طور كه پدران خود را به ياد مى ‏آوريد، يا سخت‏تر و با ذكر و ياد بيشتر ...اين‏ ذكر شديد پس از ذكر مطابق‏ مطرح مى ‏شود.

آدمى با ذكر مطابق از ضلال و كفر مى ‏رهد و با ذكر شديد از شرك‏ها و بت‏ها نجات مى ‏يابد و از محدوديت‏ها و محروميت‏ها رها مى ‏شود.[20]

آمدن اسم اشاره هذا به جای هذه یا هولاء چه نکته ای دارد؟ آیا جهتش این می تواند باشد که  در اینجا هذا برای تعظیم است یا اینکه تمامی هستی یک واحد است

رابطه ذکر و فکر چیست؟ آیا نه این است که اول فکر است بعد ذکر؟ گاهی انسان از اثر پی به مؤثر می برد و از آیه و نشانه به حق راه پیدا می کند و گاهی در اشلی بالاتر از حق و حکمت او پی به هدفداری هستی می برد و با ذکر حق و صفات او هستی را یک پارچه جاری به سوی او می بیند و او را از هر نقصی و عیبی در این خلقت مبرا می شمارد.

وجه تفریع« فَقِنا عَذابَ النَّارِ» بر جمله سابق چیست؟ آیا  از این جهت است که با اینکه دائما ذاکرند ولی به خود مغرور نمی شوند[21] یا به جهت این است که به دون حشر و قیامت مسئله خلقت باطل خواهد بود [22] یا اینکه هستی باطل نیست و حق است پس باید صالح و طالح و خوب و بد مساوی نباشند[23] و یا چیزی که شیخ بها به آن اشاره دارد[24] و یا آن جهتی است که استاد می گوید که در متن سخنان ایشان می آید؟

تلاوت آیه

زمینه های تسبیح

  تو هنگامى كه در خودت، در جامعه و در تاريخت و در جهان بزرگ يك قطره باران، يك ذره شن، يك ستاره، يك حركت و يك آدم و يك حالت را بى ‏معنا و زيادى و بى ‏هدف مى‏ بينى، يك نقص و عيب مى ‏بينى و اينها را از خدا مى ‏بينى، زمينه‏ اى براى تسبيح ندارى. زمينه‏ تسبيح اين شعور و آگاهى به پاكى خدا، به برائت خدا از تمامى نقص‏ها و از تمامى اشتباه‏ها، از تمامى بى‏هدفى ‏ها و بيهودگى ‏هاست. وقتى مى ‏گوييم: خدايا، تو پاكى، تو نازى؛ يعنى كه تو آدم و جامعه و تاريخ و جهان را پاك آفريده‏ اى، خوب آفريده ‏اى با هدف آفريده ‏اى و در تمامى كتاب هستى يك كلمه بى ‏حساب و بى ‏معنا و زايد نيست.

تسبيح در زمينه چنين شعور و همراه چنين اعتقادى مطرح مى ‏شود:

«رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ ...»[25] منى كه در پرونده خدا هزارها ظلم و تبعيض و هزارها جهل و اشتباه و هزارها عبث و بيهوده و هزارها ضعف و كوتاهى نوشته‏ ام، چگونه مى‏ توانم تسبيح بگويم؟ منى كه اگر به آسمان نگاه كنم و اين همه ستاره‏هاى سرگردان را ببينم، لااقل در دلم بيهودگى اينها را شاهدم. و اگر به دريا سفر كنم و از وسعت آب‏ها و يا عمق آنها و آن همه پديده ‏هاى گوناگون، پوچى و بى ‏حاصلى را بو مى ‏كشم و گمان مى‏ كنم و اگر به جنگل‏ها و كوه‏ها گرفتار شوم، در سينه ‏ام هزار چرا و اعتراض صف مى‏ كشند و اگر در زندگى آدم‏ها و رنج‏هاشان راهى پيدا كنم، لااقل متحير مى ‏مانم، مى ‏مانم و مى ‏گويم: چه مى ‏دانم. و اگر در ميان معلول‏ها ماندم از احساس‏هاى گره خورده سرشار مى ‏شوم و مى‏ شورم. و اگر از بيمارستانى عبور كردم يك تكه آتش مى ‏شوم و مى ‏سوزم و بغض مى ‏كنم و بانگ بر مى ‏دارم. و اگر بر صحنه‏ جنگ و داستان نامردى و نامرادى آدم‏ها شاهد شوم، طاقتم طاق مى‏ شود و به جنون مى ‏رسم و اگر و ... اگرهاى ديگر را با حالت‏هاى اعتراض و شك و حيرت و عصيان و فرياد و كفر و دشنام همراهى مى ‏كنم. اين من چگونه مى ‏توانم تسبيح بگويم و چگونه مى ‏توانم اين خدا را بپذيرم و دلم را از شوقش و زبانم را از تسبيحش و چشمم را از اشكش سرشار كنم و وجودم را در خنكاى نسيم لطفش رها سازم؟

تسبيح من آن‏جا مطرح مى‏ شود كه با تمامى اين سفرها؛ از آسمان و جنگل و دريا و از جنگ و خون و درد، وجودم با شك و اعتراض و حيرتى گرد نگيرد و باور داشته باشم كه او تمامى كارش را انجام داده و قبول داشته باشم كه تمامى اين دردها در آدم‏ها؛ و ستم‏ها در جامعه؛ و كمبودها در جهان از ماست و بر عهده ماست.

تسبيح در اين سرزمين سبز مى ‏شود و بر شاخه‏ چنين باورى و شعورى شكوفه مى ‏دهد. و اين تسبيح بارها مى ‏آورد و كارها بر عهده‏ تو مى ‏گذارد كه خيال نكنى با كلمه ‏ها به تسبيح مى ‏رسى و با كلمه ‏ها كارهايت تمام مى‏ شود.[26]

معاد در قرآن از سه طريق مطرح مى ‏شود؛ از تفكر در انسان و ادامه او،[27] از تفكر در نظام هستى و در نتيجه شعور حاكم بر آن و در نتيجه هدفدارى و مرحله ‏اى بودن آن‏[28] و از تفكر در اللّه و حكمت‏ و اللّه و رحمت‏ و اللّه و عدالت‏ و اللّه و احاطه‏ و ...  [29]

راه های اثبات معاد

از سه راه مى ‏توان به معاد رسيد و ضرورت آن را تبيين كرد:

راه اول: تفكر در انسان.

با توجه به استعدادهاى اضافى انسان استمرار او مشخص مى‏ شد و با استمرارش معاد به دست مى‏ آمد، كه دو سوره «روم» و «تين» آن را توضيح مى ‏داد.

«أَوَلَمْ‏يَتَفَكَّرُواْ فِى أَنْفُسِهِمْ مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا إِلّا بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُّسَمًّى ...»[30]. با تفكر در خودت مى ‏يافتى كه هستى «حق» است؛ يعنى هدف‏دار است. و «أجل» دارد؛ يعنى مرحله ‏اى است.

با تفكر در انسان و استمرار او معاد مطرح مى‏ شد. ما اثبات‏ مى ‏كرديم معاد هست، پس انسان برانگيخته مى ‏شود. اما روش قرآن بر عكس اين بود، كه مى‏ گفت: انسان ادامه دارد، پس معاد هست.

در سوره «تين» هم مى‏ فرمود: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسانَ فِى أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ ...»[31]؛ انسان بهترين نوع تركيب و پيوستگى را دارد، «... فَمَا يُكَذِّبُكَ بَعْدُ بِالدِّينِ»[32]، پس چگونه مى ‏تواند استمرار نداشته باشد؟! و چه چيزى تو را نسبت به ادامه و جزاى خودت به تكذيب واداشته است؟! پس با توجه به تقويم و تركيب خاص انسان بود كه مسأله معاد مطرح مى ‏شد.

راه دوّم: تفكر در هستى.

وقتى كه ما جهان را راه مى ‏ديديم، اين راه به مقصدى منتهى مى ‏شد؛ «وَ يَتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذا باطِلًا»[33]. با تفكر در هستى، استمرار هستى، كه از آن جمله انسان بود به دست مى ‏آمد و با تفكر در نظام هستى، هدف‏دارى هستى به دست مى‏ آمد. در نتيجه اين نظام، باطل و بى ‏هدف‏ نبود.

از راههای شناخت: هدفداری هستی 

وقتى كه كار انسان حركت باشد هستى هم، راه مى ‏شود. وقتى كه هستى از نظم برخوردار شد، از هدف هم برخودار مى ‏شود و اين هدف، هدفِ انسان و هدف هستى است؛ چون بين انسان و هستى تفاوتى نيست. وقتى كه كلّ و مجموع حادث بود و جهت داشت خواه‏ وناخواه اجزايش، هم جهت دارند و هم هدف.

اين هدف را از چه چيز مى ‏شناسيم؟ از نظمى كه در اين هستى وجود دارد به شعور پى مى ‏بريم و از اين شعور، به هدف و اين است كه كسانى كه در اين هستى تفكر مى ‏كنند به معاد مى ‏رسند.

در سوره آل عمران آمده: «... وَ يَتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذا باطِلًا سُبْحانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ»[34]؛ آنها وقتى در هستى و در خلقت آسمان‏ها و زمين تفكر مى‏ كنند، به اين نتيجه مى‏ رسند كه تو اينها را بى‏ هدف نيافريده ‏اى، اينها باطل و پوچ نيستند و به بن ‏بست نمى‏ رسند. در نتيجه از آنجا كه اين هستى، جهت و نظم و قانون دارد خواه‏ وناخواه درگيرى با اين قانون‏ها رنج و صدمه دارد، كوبيدن و كوبيده شدن دارد. «فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ»؛ پس تو ما را از اين رنج‏ها نگهدار باش.[35]

«وَ مَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا باطِلًا ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُواْ فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُواْ مِنَ النَّارِ»[1]؛ ما آسمان و زمين را باطل نيافريديم. اين گمان آنهايى است كه از خودشان و از هستى چشم پوشيده ‏اند و اينها هستند كه صدمه مى ‏خورند و مى ‏سوزند.

كسانى كه استعدادهاى عظيم خودشان را راكد مى ‏گذارند و از اين همه مايه بى ‏خبر مى ‏گذرند، در روزى كه مى‏ يابند چقدر سرمايه را به ركود و احتكار بسته ‏اند، خواه ‏وناخواه مى ‏سوزند و رنج مى‏ كشند و فريادِ «يا حَسْرَتى‏ عَلى‏ مَا فَرَّطتُ فِى جَنْبِ اللَّهِ»[1] از آنها بلند مى ‏شود، كه واى بر ما، چقدر كوتاه آمديم و چقدر به مسخره گرفتيم![36]

راه سوم: توجه به اللَّه.[37]

كسى كه خدا را مى ‏پذيرفت؛ خدا و علمش، خدا و حكمتش، خدا و احاطه‏ اش، خدا و رحتمش، خدا و عدالتش، خدا و ...، با توجه به خدا در هر كدام از اين قسمت‏ها معاد مطرح مى ‏شد.

در همين سوره‏ «تين» بُعد حكمت مطرح بود؛ «أَلَيْسَ اللَّهُ بِأَحْكَمِ الْحَاكِمِينَ»[38]. چرا معاد مطرح مى‏ شد؟ چون اللَّه، حكيم بود و حكمت ادامه زندگى را مطرح مى ‏كرد و معنا نداشت كه اين هستى، با اين همه طول و تفصيلش، فقط به خاطر خوردن و خالى كردن و رفتن انسان به وجود آمده باشد. پس اللَّهِ حكيم، معاد را مطرح مى ‏كند.

و يا خدا و رحمتش، خدا و عدالتش كه؛ «هَلْ يَسْتَوِى الَّذِينَ يعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لايَعْلَمُونَ»[39]، «مَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ»[40].



[1]  -الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ‏ وَ ذَكَرَ صَلَاةَ النَّبِيِّ ص قَالَ كَانَ يُؤْتَى بِطَهُورٍ فَيُخَمَّرُ عِنْدَ رَأْسِهِ‏ وَ يُوضَعُ سِوَاكُهُ تَحْتَ فِرَاشِهِ ثُمَّ يَنَامُ مَا شَاءَ اللَّهُ فَإِذَا اسْتَيْقَظَ جَلَسَ ثُمَّ قَلَّبَ بَصَرَهُ فِي السَّمَاءِ ثُمَّ تَلَا الْآيَاتِ مِنْ آلِ عِمْرَانَ‏ إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ الْآيَاتِ- ثُمَّ يَسْتَنُّ وَ يَتَطَهَّرُ ثُمَّ يَقُومُ إِلَى الْمَسْجِدِ فَيَرْكَعُ أَرْبَعَ رَكَعَاتٍ عَلَى قَدْرِ قراءة [قِرَاءَتِهِ‏] رُكُوعُهُ وَ سُجُودُهُ عَلَى قَدْرِ رُكُوعِهِ يَرْكَعُ حَتَّى يُقَالَ مَتَى يَرْفَعُ رَأْسَهُ وَ يَسْجُدُ حَتَّى يُقَالَ مَتَى يَرْفَعُ رَأْسَهُ ثُمَّ يَعُودُ إِلَى فِرَاشِهِ فَيَنَامُ مَا شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ يَسْتَيْقِظُ فَيَجْلِسُ فَيَتْلُو الْآيَاتِ مِنْ آلِ عِمْرَانَ- وَ يُقَلِّبُ بَصَرَهُ فِي السَّمَاءِ ثُمَّ يَسْتَنُّ وَ يَتَطَهَّرُ وَ يَقُومُ إِلَى الْمَسْجِدِ وَ يُصَلِّي الْأَرْبَعَ رَكَعَاتٍ كَمَا رَكَعَ قَبْلَ ذَلِكَ ثُمَّ يَعُودُ إِلَى فِرَاشِهِ فَيَنَامُ مَا شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ يَسْتَيْقِظُ وَ يَجْلِسُ وَ يَتْلُو الْآيَاتِ مِنْ آلِ عِمْرَانَ- وَ يُقَلِّبُ بَصَرَهُ فِي السَّمَاءِ ثُمَّ يَسْتَنُّ وَ يَتَطَهَّرُ وَ يَقُومُ إِلَى الْمَسْجِدِ فَيُوتِرُ وَ يُصَلِّي الرَّكْعَتَيْنِ ثُمَّ يَخْرُجُ إِلَى الصَّلَاةِ. تهذيب الأحكام (تحقيق خرسان)، ج‏2، ص: 334 

[2]  - في المجمع عن النبي لما أنزلت هذه الآية قال ويل لمن لاكها بين‏ فكيه و لم يتأمل ما فيها.

[3]  - بَطَلَ‏ الشي‏ءُ يَبْطُل‏ بُطولًا، إذا تلِف، و أبطل     جمهرة اللغة ؛ ج‏1 ؛ ص359

[4]  - الباء و الطاء و اللام أصلٌ واحد، و هو ذَهاب الشئ و قِلَّة مُكثه و لُبْثه. يقال‏ بَطَلَ‏ الشئُ‏ يَبطُل‏ بُطْلًا و بُطُولًا. و سُمِّى الشيطانُ‏ الباطلَ‏ لأنه لا حقيقةَ لأفعاله، و كلُّ شى‏ء[4]  معجم مقاييس اللغه ؛ ج‏1 ؛ ص258

[5]  - الْبَاطِلُ‏: نقيض الحق، و هو ما لا ثبات له عند الفحص عنه‏[5]   مفردات ألفاظ القرآن ؛ ص129

[6]  - جَفَأَ الزَّبَدَ يَجْفَأ جَفْأ، و الاسم: الجُفَاء. و أَجْفَأَت‏ القدر زَبَدَها. و جَفَأَت‏ به، أي: رمت به و طرحته و جَفَأْتُ‏ الرجلَ، أي: احتملته و ضربت به الأرض. و الجُفاء: الزبد فوق الماء، قال الله عز و جل: فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ‏ جُفاء     كتاب العين ؛ ج‏6 ؛ 188

[7]  - تطهير با جارى قرآن، ج‏2، ص: 30   و صراط، ص: 69

[8]  - قلت: و معنى تَنْزِيه اللَّه من السُّوء: تَبْعِيدُه منه، و كذلك‏ تسبيحه‏ تبعيده، من قولك:سَبَحْتُ‏ في الأرض إذا أَبْعَدْتَ فيها، و منه قوله جَلَّ و عَزَّ: وَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ‏ يَسْبَحُونَ‏ [يس:40]، و كذلك قوله: وَ السَّابِحاتِ‏ سَبْحاً [النَّازعَات: 3] هي النجوم‏ تَسْبَحُ‏ في الفَلَكِ أي تذهَبُ فيها بَسْطاً كما يَسْبَحُ‏ السابح‏ في الماء سَبْحاً، و كذلك‏ السابحُ‏ من الخَيْل يَمُدُّ يَدَيه في الجَرْي‏ سَبْحاً كما يسبح‏ السابح‏ في الماء. تهذيب اللغة ؛ ج‏4 ؛ ص196

[9]  - و قال الزجاج في قول اللَّه جَلّ و عزّ: سُبْحانَ‏ الَّذِي أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ لَيْلًا [الإسرَاء: 1] منصوب على المصدر، أسبِّح‏ اللَّه‏ تَسبيحاً فراهيدى، خليل بن احمد، كتاب العين - قم، چاپ: دوم.

 [10]  - يقال: سَبّحْت‏ اللَّه‏ تسبيحاً و سُبْحَاناً بمعنى واحد، فالمصدر تسبيح‏، و الإسم‏ سبحان‏ يقوم مقام المصدر ازهرى، محمد بن احمد، تهذيب اللغة - بيروت، چاپ: اول.

[11] - و سُبْحَانَ‏، بالضَّمِّ: مصدرٌ لا فعلَ لهُ، أَو اسم مصدرٍ و هو التَّسْبِيحُ‏ بمعنى التَّنزيهِ، أَو عَلَمٌ كعُثْمَانَ مطلقاً، أَو في غير حال الإِضافة، و لا يكاد يستعمل إِلَّا مضافاً منصوباً بفعلٍ متروكٍ إظهارُهُ وجوباً نحو: سُبْحَانَ‏ اللَّهِ؛ أَي: أُسَبِّحُ‏ اللَّهَ‏ سُبْحَانَ‏، و الإِضافةُ للبيان- كحاتمِ طي‏ء- فلا تنافي العلميَّة، فإِن قطع عن الإِضافة فَرُبَّما نوِّن، كقوله:سُبْحَانَهُ‏ ثُمَ‏ سُبْحَاناً نَعوذ[11] بِهِ‏

ربَّما عرِّف باللام كقوله:سُبْحَانَكَ‏ اللَّهُمَّ ذَا السّبْحَان      و ربَّما منِعَ الصَّرف؛ للعلميَّةِ و زيادَة الأَلف و النُّون، و هو يتحتَّم على القول بالعلميَّة،  الطراز الأول ؛ ج‏4 ؛ ص342 و قال «ابنُ جِنِّى»: سبحانُ‏، اسمُ علَمٍ لمعنى البراءةِ و التنزيه، بمنزلةِ عثمانَ و حُمْرانَ، اجتمع فى‏ سُبْحانَ‏ التعريفُ و الألِفُ و النونُ، و كِلاهما عِلّةٌ تمنَعُ من الصّرْفِ.

[12]  - السين و الباء و الحاء أصلان: أحدهما جنسٌ من العبادة، و الآخر جنسٌ من السَّعى.[12]و الأصل الآخر السَّبْح‏ و السِّباحة: العَوم فى الماء. و السّابح‏ من الخيل:الحَسنُ مدِّ اليدين فى الجَرْى

[13]  - انبياء، 33

[14]  نور، 41

[15]  - تطهير با جارى قرآن، ج‏1، ص: 214

[16]. نامه: 9

[17]. حکمت، غریب کلام: 9

[18]  -  عن أبي حمزة الثمالي عن أبي جعفر ع قال‏ لا يزال المؤمن في صلاة ما كان في ذكر الله- إن كان قائما أو جالسا أو مضطجعا لأن الله يقول: «الَّذِينَ‏ يَذْكُرُونَ‏ اللَّهَ‏ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ‏»  تفسير العياشي ؛ ج‏1 ؛ 211 وَ بِالْإِسْنَادِ الْأَوَّلِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مَهْزِيَارَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ‏  عَنْ عَلِيِّ بْنِ عُقْبَةَ عَنْ جَارُودِ بْنِ الْمُنْذِرِ  قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ ع يَقُولُ‏ أَشَدُّ(سید) الْأَعْمَالِ ثَلَاثَةٌ إِنْصَافُكَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِكَ- حَتَّى لَا تَرْضَى لَهَا بِشَيْ‏ءٍ مِنْهُمْ إِلَّا رَضِيتَ لَهُمْ مِنْهَا مِثْلَهُ وَ مُؤَاسَاتُكَ الْأَخَ‏  فِي الْمَالِ وَ ذِكْرُ اللَّهِ عَلَى كُلِّ حَالٍ وَ لَيْسَ أَنْ‏ تَقُولَ‏ سُبْحَانَ‏ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ- وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ فَقَطْ وَ لَكِنْ إِذَا وَرَدَ عَلَيْكَ شَيْ‏ءٌ نَهَى اللَّهُ عَنْهُ‏ تَرَكْتَهُ‏    امالی مفید

[19]  - لأعراف : 205

[20]  - تطهير با جارى قرآن، ج‏3، ص: 348 ذیل آیه

[21]  - تفسیر اطیب البیان

[22]  -  ... انديشمندان بعد از آنكه باطل را از عالم خلقت نفى مى ‏كنند، اين معنا برايشان كشف مى‏ شود كه پس بطور مسلم مردم براى جزا دوباره محشور خواهند شد، و در آن عالم ستمگران كيفر خواهند ديد، آن هم كيفرى خوار كننده، كه همان آتش باشد، و ممكن نيست كسى يا عاملى اين كيفر را و مصلحت آن را باطل و يا رد كند، چون بدون حشر مساله خلقت، باطل خواهد شد، پس اين است معناى اينكه مى ‏گويند" فَقِنا عَذابَ النَّارِ رَبَّنا إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ وَ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصارٍ".         ترجمه الميزان، ج‏4، ص: 137

[23]  -  و جي‏ء بفاء التعقيب في حكاية قولهم: فَقِنا عَذابَ النَّارِ لأنّه ترتّب على العلم بأنّ هذا الخلق حقّ، و من جملة الحقّ أن لا يستوي الصالح و الطالح، و المطيع و العاصي، فعلموا أنّ لكلّ مستقرّا مناسبا فسألوا أن يكونوا من أهل الخير المجنّبين عذاب النار.       التحرير و التنوير، ج‏3، ص: 310

[24]  - «فَقِنا عَذابَ النَّارِ» چه هر گاه كه خلق اين اشياء مبتنى بر حكمت و مصلحت حال عباد است و معاش آنها به سبب آنست، و دليلى است كه دلالت مى ‏كند بر معرفت صانع، و راغب مى‏ كند بر طاعات او و قيام به وظايف عبادات او- جلّ شأنه- تا به نيل فوز ابدى رسند؛ و غالبا كه انسان مخلّ است به آن، پس حسن تفريع نموده است بر كلام سابق و گفته كه: فَقِنا عَذابَ النَّارِ يعنى پس نگاه‏دار ما را از عذاب آتش‏ منهاج النجاح في ترجمة مفتاح الفلاح ؛ متن ؛ ص365

[25] )- آل عمران، 191

[26]  - تطهير با جارى قرآن، ج‏1، ص: 215

[27]  أولم يتفكروا فى أنفسهم ما خلق الله السموات و الارض و ما بينها الا بالحق و أجل مسمى روم، 8.

[28]  يتفكرون فى خلق السموات و الارض ربّنا ماخلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار آل‏عمران، 191.

[29]  - تطهیر ج:2 ص: 171

[30]  روم، 8 .

[31] . تين، 4 .

[32]  همان، 7 .

[33] . آل عمران، 191 

[34]  آل عمران، 191 .

[35]  - حيات برتر: معاد از منظر قرآن، ص: 33

[36]  - حيات برتر: معاد از منظر قرآن، ص: 40

[37]  - حيات برتر: معاد از منظر قرآن، ص: 60

[38] تين، 8 .

[39] زمر، 9 .

[40] صافات، 154 .

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی: