استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

خلاصه کتاب «چهل حدیث از امام حسین علیه‌السلام» (2)

مؤلف: مهدی کثیری

تاریخ ثبت: 08 / 03 / 1393

موضوع: اقتباس از آثار استاد

قال الحسين عليه السلام:

1-الهى أَنا الفقير فى غناى فكيف لا أكون فقيراً فى فقرى. الهى أنا الجاهل فى علمى فكيف لا أكون جهولًا فى جهلى.

2-الهى ان اختلاف تدبيرك و سرعة طواء مقاديرك منعا عبادك العارفين بك، عن السكون الى عطاء و اليأس منك فى بلاء.

3-الهى منى ما يليق بلؤمى و منك ما يليق بكرمك.

4-الهى وصفت نفسك باللطف و الرأفة لى قبل وجود ضعفى، أفتمنعنى منهما بعد وجود ضعفى.

5-الهى ان ظهرت المحاسن منى فبفضلك و لك المنتة علىّ و ان ظهرت المساوى منى فبعدلك و لك الحجة علىّ.

6-الهى كيف تكلنى و قد تكفّلت لى؟ و كيف أضام و أنت الناصر لى؟ أم كيف أخيب و أنت الحفّى بى ها أنا أتوسّل اليك بفقرى اليك و كيف‏ أتوسل اليك بما هو محال ان يصل اليك؟ أم كيف أشكو اليك حالى و هو لايخفى عليك؟ أم كيف أترجِم بمقالى و هو منك برز اليك؟ أم كيف تخيبّ آمالى و هى قد وفدت اليك أم كيف لا تحسن احوالى و بك قامت.

7-الهى ما ألطفك بى مع عظيم جهلى!! و ما أرحمك بى مع قبيح فعلى!! الهى ما أقربك منّى و أبعدنى عنك! و ما أرأفك بى فما الّذى يحجبنى عنك.

8-الهى علمت باختلاف الآثار و تنقّلات الاطوار، انّ مرادك منّى أن تتعرّف الىّ فى كل شى‏ءٍ حتى لا أجهلك فى شى‏ء.

9-الهى كلّما أخرسنى لؤمى، أنطقنى كرمك و كلّما آيستنى اوصافى، أطمعتنى مننك.

10-الهى من كانت محاسنه مساوى فكيف لاتكون مساويه، مساوى؟ و من كانت حقائقه دعاوى، فكيف لاتكون دعاويه دعاوى؟

11-الهى حكمك النّافذ و مشيّتك القاهرة لم يتركا لذى مقال مقالا و لا لذى حالٍ حالًا. الهى كم من طاعة بنيتها و حالة شيدّتها، هدم اعتمادى عليها عدلك، بل أقالنى منها فضلك. الهى انّك تعلم انّى و ان لم تدم الطّاعة منى فعلًا جزماً فقد دامت محبّة و عزماً. الهى كيف اعزم و أنت القاهر؟ و كيف لااعزم و أنت الامِر

12- الهى ترددى فى الآثار يوجب بُعد المزار، فاجمعنى عليك بخدمةٍ توصلنى اليك. كيف يستدلّ عليك بماهو فى‏ وجوده مفتقر اليك. أيكون لغيرك من الظّهور ماليس لك حتّى يكون هوالمظهر لك.

متى غبت حتّى تحتاج الى دليل يدلّ عليك؟ و متى بعدت حتّى تكون الآثارُ هى الّتى توصل اليك؟ عميت عين لاتراك عليها رقيباً و خسرت صفقة عبدٍ لم تجعل له من حُبِّك نصيباً. الهى امرت بالرّجوع الى الآثار، فارجعنى اليك بكسوة الانوار و هداية الاستبصار حتّى أرجع اليك منها كما دخلت اليك منها، مصون السّرّ عن النّظر اليها و مرفوع الهمّة عن الاعتماد عليها. انّك على كلّ شى قدير.

13-الهى هذا ذلّى ظاهر بين يديك و هذا حالى لايخفى عليك، منك أطلب الوصول اليك و بك أستدلّ عليك، فاهدنى بنورك اليك و أقمنى بصدق العبوديّة بين يديك.

14-الهى علّمنى من علمك المخزون و صنّى بسترك المصون. الهى حقّقنى بحقائق أهل القرب و اسلك بى مسلك أهل الجذب الهى أغننى بتدبيرك لى عن تدبيرى و باختيارك عن اختيارى و أوقفنى على مراكز اضطرارى. الهى أخرجنى من ذلّ نفسى و طهّرنى من شكّى و شركى قبل حلول رَمسى. بك أنتصر فانصرنى و عليك أتوكّل فلاتكلنى و ايّاك أسئل فلا تُخَيّبْنى و فى فضلك أرغب فلا تحرمنى و بجنابك انتسب فلا تُبعدنى و ببابك أقف، فلا تطردنى.

15-الهى تقدّس رضاك أن يكون له علّة منك، فكيف يكون له علّة منّى. الهى أنت الغنىّ بذاتك أن يصل اليك النّفع منك، فكيف لاتكون غنيّاً عنّى. الهى انّ القضا و القدر يمنّينى و انّ الهوى بوثاق الشّهوة أسرنى فكن أنت النّصيرلى، حتّى تنصّرنى و تُبصّرنى و أغننى بفضلك حتّى أستغنى بك عن طلبى. أنت الّذى أشرقت الانوار فى قلوب أولياك حتّى عرفوك و وحدّوك و أنت الّذى أَزَلْتَ الاغيار عن قلوب احبّائك، حتّى لم يحبّوا سواك و لم يلجئوا الى غيرك. أنت المونسُ لهم حيث أوحشتهم العوالم و أنت الّذى هديتهم، حيث استبانت لهم المعالم. ماذا وجد من فقدك و ما الّذى فقد من وجدك. لقد خاب من رضى دونك بدلًا و لقد خسر من بغى عنك متحوّلًا. كيف يرجى سواك و أنت ما قطعت الاحسان و كيف يطلب من غيرك و أنت ما بدّلت عادة الامتنان. يا من أذاق أحبّائه حلاوة الموانسة فقاموا بين يديه متملّقين!! يا من ألبس أوليائه ملابس هيبته، فقاموا بين يديه مستغفرين. أنت الذّاكر قبل الذّاكرين و أنت البادى بالاحسان قبل توجّه العابدين و أنت الجواد بالعطاء قبل طلب الطّالبين و أنت الوهّاب، ثمّ لاوهبت لنا من‏ المستقرضين.

16-الهى أطلبنى برحمتك حتّى أصل اليك و أجذبنى بمنّك حتّى اقبل عليك. الهى انّ رجائى لاينقطع عنك و ان عصيتك، كما انّ خوفى لايزايلنى و ان أطعتك، فقد دفعتنى العوالم اليك و قد أوقعنى علمى بكرمك عليك. الهى كيف أخيب و أنت أَمَلى أمْ كيف أهان و عليك مُتّكلى.

17-الهى كيف أستعزّ و فى الذّلّة أركزتنى، أم كيف لاأستعزّ و اليك نسبتنى؟ الهى كيف لا أفتقر و أنت الّذى فى الفقراء أقمتنى؟ أم كيف أفتقر و أنت الّذى بجودك أغنيتنى.

18-و أنت الّذى لا اله غيرك، تعرّفت لكلّ شى فماجهلك شى‏ء.

19-و أنت الّذى تعرّفت الىّ فى كلّ شى‏ءٍ، فرأيْتك ظاهراً فى كلّ شى‏ءٍ و أنت الظّاهر لكلّ شى‏ءٍ.

20-يا من استوى برحمانيّته فصار العرش غيباً فى ذاته. محقت الآثار بالآثار و محوت الاغيار بمحيطات أفلاك الانوار، يا من احتجب فى سرادقات عرشه أن تدركه الابصار، يا من تجلى بكمال بهائه فتحققت عظمته الاستواء، كيف تخفى و أنت الظاهر؟ أم كيف تغيب و أنت الرقيب الحاضر؟

انك على كل شى قدير و الحمد لله وحده.

 

استاد باز در حدیث دوم قسمتی از دعای عرفه امام را ذکر می کنند که به نقل سید ابن طاووس است ولی در نقل علّامه مجلسی نیامده، در این حدیث مختصر به تفاوت عرفان دینی و عرفان حسینی با عرفان زرد و سرخ و هند و یونان وایران می پردازیم، تفاوتی در شروع و نهایت و منازل و مراکب و حال و مقامات.

گاهی آدمی با دعوت حق، با معرفت و عشق او و عمل به خوبی ها شروع به حرکت به سوی ربّ می کند اما در ادامه مشکلاتی است، از نابرابری عمل با سعی، از غرور معرفت، از توقع و مطالبه محبت و از تجاوز در اعمال و از ناکامی عشق و عمل در تعارض بدی ها در رسیدن به خوبی های او است و با تمام اینها نابرابری سعی من است تا مقصد که تا او جز با او راهی نیست  ( آه من قلّة الزّاد و بُعدالطریق )، برای تمام نا برابری ها از تو می خواهیم تا به ما آنگونه ببخشی که اگر هیچ چیز دیگر نبخشیدی زیان نکنیم و کم نیاوریم چون همه بخشش ها اگر به جوار و قرب و اُنس تو راه نیابد همه آنها سوختن است و درد و حسرت که تنها با اوست که به اطمینان و اَمن می رسیم.

ذلّت من در تعارض ها وبن بست ها، ذلّت من در وصال معرفت با غرور و اعجاب و در فراق معرفت با شکّ و شبهه، ذلّت من در محبّت و عشق و در عمل و اقدام و ذلّت من در تمامی این مراحل من را خواستار رهایی از آنها و طالب عزّت تو می کند، عزتی که مخصوص اوست و دوستانش با این عزت بهره بر می دارند و به سهمی از عزت می رسند.

راه رسیدن به عزت و وصال و قرب او جز عجز از راه نیست که عجز ما را چه در مرحله معرفت و چه در مرحله عمل و سپاسگزاری همچون راهی رسا و شکری کارآمد می شناسد که به موسی می فرمود: اکنون که به عجز رسیدی تو مرا سپاس گذاشتی و شاکر گردیدی.

گرچه با ریاضت و تمرکز که جامع تمامی جریان های عرفانی است می توان به قدرت و آگاهی رسید ولی به غنای از قدرت و فراغ از غیر دوست جز با بلاء و صنایع او (بخششی که با سازندگی همراه است) راهی نیست و همین است که اضطرار را می خواهد که «اَوقِفنی عَلی مراکِز اضطراری»، این است که طالب بلاء می شوم که بلاء خود مرکب است، بلاء فعل ربّ است و از بلاء و تربیت او انکسار و ذلت توشه راه می شود، با بلاء است که به عجز می رسیم ، بلاء حساب سالک را صفر می کند تا مغرور معرفت و قدرت و حتی عنایتهای حق نشود و ذلیل غرور، بلاء، شک ها را و شرک ها را پاک می کند و دیگر دل آبستن فتنه نمی شود و از او چشم نمی پوشد. در این عجز و اضطرار اجابت حق و اعتصام به ریسمان اوست « اَمَّن یجیب المُضطر إذا دعاه ویکشف السّوء »، « من یعتصم بالله فقد هُدِی الی صراط مستقیم ». عجز اشتیاق به طاعت است در جایی که طاعت تداوم نمی یابد.

در عجز وصال عبودبت است و خود را با پوشش محکم او صیانت کردن یعنی عهده داری خدا بنده اش را با بالاتر از اطمینان به نعمت و اطمینان به قدر و شکر و صبر بلکه با اطمینان به ذکر و عنایت او « فی مَقعَدِ صِدقٍ عندَ مَلیکٍ مُقتدرٍ ».

 

ترجمه حدیث:

امام حسين فرمود:

1-خداى من! من در متن بى ‏نيازى و غنا، محتاجم؛ پس چگونه در وسعت فقر و نيازهاى خود، فقير نباشم. من در آنچه كه مى ‏دانم جاهل و نادان هستم؛ پس چگونه در جهل و نادانى خودم، جهول نباشم.

2- خدايا! تدبيرهاى گوناگون تو و تقديرهاى شتابنده‏ تو، اين دو جلوگير بندگان عارفى هستند كه با تو به معرفت رسيده‏ اند، جلوگير آنها هستند كه به بخشش‏ هاى تو آرام بگيرند و تكيه كنند و در بلاء و گرفتارى‏ ها مأيوس شوند و از تو دست بر دارند.

3-خداى من آنچه از من برخاسته، با پستى من هماهنگ است و آنچه از تو آشكار گرديد، با كرامت تو سازگار است.

4-خداى من! تو پيش از ضعف من خود را با لطف و بخشش آشكار ساختى، آيا با اين همه ضعف از اين لطف و بخشش محروم و ممنوعم مى‏ سازى؟

5- خداى من! اگر از من خوبى ‏هايى آشكار شده، آنها با فضل و بخشش توبوده و تو بر من منّت دارى و اگر از من بدى‏ هايى آشكار گشته، اين هم از عدل و عنايت تو بوده و تو بر من محبّت دارى.

6- خداى من! چگونه رهايم مى ‏كنى، در حالي كه توعهده‏ دار من هستى؟! خداى من! چگونه در برابر اين همه وسوسه و فتنه و شيطان و نفس و جلوه و فريب تنهايم مى ‏گذارى با اينكه، فقط تو ياور من هستى؟! چگونه بر من ستم رود با اينكه تو ناصر من هستى؟ يا چگونه نااميد شوم با اينكه تو بر من مى ‏بخشى و بر من لباس كرامت مى ‏پوشانى؟ خداى من! با فقرم بسوى تو وسيله مى ‏سازم ولى چگونه به سوى تو راه يابم با فقرى كه به تو راه ندارد؟ يا چگونه شكواى حالم را براى تو سر كنم با اينكه بر تو پوشيده نيست؟ يا چگونه با حرف‏هايم حالت‏هايم را براى تو ترجمه كنم و بازگو نمايم و حال آنكه اينها از تو بر خاسته و بسوى تو روى آورده‏ اند، اينها از تو براى تو آشكار گرديده است يا چگونه آرزوهايم را محروم مى ‏سازى و باز مى ‏گردانى؟ اينها بر تو وفود كرده‏ اند و بر تو فرود آمده‏ اند. يا چگونه حالت‏هايم را به خوبى بر نمى ‏گردانى؟ اينها به تو وابسته ‏اند و به تو ايستاده ‏اند.

7-خداى من! چگونه با اين حجم عظيم نادانى من اين گونه به من مهربانى و با اين زشتى كارهايم، اينگونه به من رحمت مى‏ آورى؟! خداى من! چقدر تو به من نزديك و چقدر من از تو دورم؟ چقدر به من رأفت دارى! پس چه چيزى مرا از تو جدا مى ‏سازد، جز بدى ‏هايم؟ و چه كسى تو را از من دور مى ‏كند، جز سركشى ‏هايم؟ و اين بدى ‏ها و سركشى ‏ها در برابر اين لطف و رحمت و رأفت تو چه حجابى مى ‏تواند باشد؟

8- خداى من! من از رفت و آمد آثار تو و از تحوّل و نقل و انتقال جلوه‏ هاى تو، دانستم تو مى ‏خواهى كه براى من در هر چيزى رخ بنمايى تا تو را در هيچ چيز جاهل نباشم و با تو بيگانه نمانم.

9- خداى من! هركجا كه پستى من زبانم را بست و شرمندگى در گلويم ريخت، همانجا كرامت تو به سخنم آورد و زبانم را گشود. هركجا كه اوصاف من و رذائل من مرا مأيوس و نااميد گرداند، همانجا منّت‏ها و بخشش‏هاى مستمر تو مرا به طمع انداخت.

10- خداى من! آنكس كه خوبى ‏هايش بدى ‏ها هستند، چگونه بدى ‏هايش بدى ‏ها نباشند. كسى كه حقايق او دعاوى است، چگونه ادعاهايش، ادعا نباشد.

11- خداى من! دستور نافذ تو و خواسته‏ مسلط تو، نه حرفى و نه حالى براى صاحب سخن و صاحبدلى باقى نگذاشتند. خداى من! چه طاعت‏هايى كه ساختم و چه حالت‏هايى كه محكم كردم، ولى عدل تو اعتمادم را بر آنها شكست نه بالاتر؛ فضل و عنايت تو مرا از آن حالت و طاعت نجات داد. الهى! تو مى ‏دانى كه من اگرچه طاعتم تداوم نيافت و به عمل و به خيرم نرسيد، ولى در محبّت و خواسته و در عزم واشتياقم، عشق طاعت تو ادامه‏ يافته و عزم ارتباط با تو ريشه دوانده است. خداى من! چگونه تصميم بگيرم با اينكه تو مى ‏شكنى تا مغرور نمانم و چگونه تصميم نگيرم با آنكه تو دستور مى ‏دهى و تو مى ‏خواهى كه بر خيزم.

12-خداى من! رفت و آمد من در آثار تو باعث دورى ديدار تو است. من پراكنده را تو خود، با خدمتى كه به تو مى ‏رساند بر خودت جمع كن و از تردد و رفت و آمد در آثار نجات بده. چگونه بر تو استدلال مى ‏شود به آنچه كه خود در هستى خود، محتاج توست؟! آيا غير تو از تو آشكارتر است، تا آشكار كننده‏ تو باشد؟ تو چه وقت پنهان بودى تا نياز به نشانه‏ اى داشته باشى كه بر تو دلالت كند؟ تو چه وقت دور بودى تا آثار تو، وسيله‏ اى باشند كه به تو برسانند؟ كور است چشمى كه تو را همراه خود و كارگزار بر خود نمى‏ بيند و زيانبار است تجارت و سوداگرى بنده‏ اى كه تو براى او از عشق و محبّت خود نصيبى و سهمى نگذاشته ‏اى.خداى من! تو دستور دادى تا به آثار تو بازگرديم و به آنها رجوع كنيم، پس تو مرا با لباس‏هاى نور و هدايت ديدار، بسوى خود بازگردان. تا همانگونه كه از آثار بسوى تو آمده بودم همانگونه بسوى تو از آثار باز گردم، در حاليكه در نهانخانه‏ دلم از توجه به آثار مصون مانده باشم و در تمامى همتم از اعتماد بر آثار بالاتر رفته باشم. بدرستى كه تو بر آنچه كه بخواهى توانايى.

13- خداى من! اين ذلت من، در حضورتو آشكار است و اين حال من، بر تو پوشيده نيست. من راهى ندارم و بى ‏چاره‏ ام، از تو مى‏ خواهم، تا مرا به سوى خود بكشانى، من با تو به سوى تو راه مى‏ يابم و بر تو استدلال مى ‏كنم. پس تو مرا با روشنى خودت به خودت راه بده و مرا با عبوديت صادق در حضور خود بپابدار.

14- خداى من! از آن علم و معرفتى كه در نزد خود نگاه داشته‏ اى، به من بياموز و مرا با پوشش محكم خود صيانت كن. خداى من! مرا با حقايق اهل قرب، ثابت و پا برجا بنما و مرا در راه آنهايى‏ كه تو جذبشان كردى و نگاهشان داشتى، راه ببر و سير بده. خداى من! تو باتدبير خودت مرا از تدبير خودم بى ‏نياز كن و با اختيار خودت از اختيار خودم رهايم ساز، تو مرا به ريشه ‏هاى اضطرار و بيچاره‏ گيم واقف كن و آگاهى بده. خداى من! مرا از ذلت‏هاى خودم رهايى بده و مرا از شك‏ها و شرك‏هايم پيش از مرگ و در خاك نشستنم جدا كن و پاك گردان. من از تو يارى مى ‏خواهم تو ياريم ده. من بر تو تكيه مى‏ كنم پس رهايم نكن. من از تو مى ‏خواهم نا اميدم مساز. من در فضل تو رغبت مى‏ كنم، محرومم مخواه. من به آستان تو خودم را مى ‏بندم، تو دورم نساز. من بر درگاه تو مى ‏ايستم، پس طردم مكن

15- خداى من! خشنودى تو رنگ تحوّل ندارد و براى آن علّتى حتى از ناحيه‏ تو معنا ندارد. پس چگونه از ناحيه‏ من علتى براى رضاى تو مى ‏تواند باشد؟ خداى من! تو از خودت بى‏ نيازى پس چگونه از من بى ‏نياز نباشى. خداى من! اندازه‏ هايى كه تو گذاشتى و قضاء و دستور و فرصتى كه تو دادى مرا اميد مى ‏دهد، ولى هواى دل من با رشته ‏هاى شهوت‏ها و خواسته‏ ها، مرا به اسارت برده است، پس تو، فقط تو ياور من باش تا نصرتم دهى و بصيرتم بخشى و تو با فضل خودت بى ‏نيازم ساز، تا من با تو از طلب و تلاش خودم بى ‏نياز گردم. خدايا! اين تو هستى كه نورها را بر دل دوستانت تاباندى، تا تو را شناختند و تنها تو را بر گرفتند. اين تو هستى كه بيگانه‏ ها را از دل‏هاى عاشقانت جدا ساختى، تا آنكه جز تو را نخواستند و به غير تو پناه نياوردند. اين تو هستى كه انس آنها شدى آن هنگام كه تمامى عوالم، آنها را به وحشت انداخت. اين تو هستى كه آنها را هدايت كردى، آنجا كه براى آنها نشانه ‏ها آشكار شد. كسى كه تو را از دست داد چه بدست آورده و كسى كه تو را يافت چه از دست داده است؟ ماذا وجد من فقدك. هركس به جاى تو جز تو را خواست، محروم گشته و هركس از تو گذشت و ديگرى را طلب كرد، خسارت ديده است، چگونه به غير تو اميد بسته‏مى ‏شود با اينكه تو رشته‏ احسان را نبريدى؟ و چگونه از ديگرى طلب مى ‏شود با اينكه تو عادت بخشيدن را كنار نگذاشتى؟ اى آنكه به دوستانت شيرينى انس را چشاندى، پس آنها در حضور تو به شيرين زبانى ايستادند. اى آنكه بر صاحبان ولايت خود لباس‏هاى هيبت خويش را پوشاندى تا آنها به استغفار در محضر تو ايستادند. پيش از آنكه بياد تو باشند تو به ياد آنها هستى و تو جلوتر از توجه عبادت كنندگان به احسان آغاز كرده‏ اى. تو پيش از خواسته‏ خواستگاران با سخاوت بخشيده‏ اى، تو بدون عوض بخشيده ‏اى و سپس همان را كه بخشيده بودى، از ما وام گرفتى.

16- خداى من! تو مرا طلب كن، تو بارحمت و مهربانيت مرا بخواه، تا به تو راه بيايم. تو با بخشش و منت خود مرا بگير، تا من به تو روى بياورم. خداى من! اميد من بريده نمى ‏شود، هر چند تو را عصيان كنم، همانطور كه ترسم رهايم نمى ‏كند اگر چه تو را اطاعت كنم كه عصيان من از كرامت تو افزون نيست و اطاعت من به اندازه‏ مطلوبم و برابر خواسته‏ ام نيست. خداى من! دنياهاى تجربه شده و عالَم‏هاى آشنا، من را به سوى تو آورده و آگاهى من از كرامت تو دل مرا بر تو گذاشته است. خداى من! چگونه نا اميد باشم، با آنكه تو آروزى منى و چگونه خوار شوم، با آنكه تو تكيه گاه منى؟

17-خداى من! چگونه با سختى به عزت راه بيابم با آنكه تو مرا در ذلّت نشاندى؟ و چگونه صاحب عزّت نباشم و حال آنكه تو مرا به خود بستى و به‏ خود نسبت دادى؟ خداى من! چگونه مفتقر نباشم؟ تو مرا در ميان بينوايان گذاشتى؟ چگونه بينوا و محتاج بمانم با آنكه تو با سخاوت خود بى ‏نيازم ساختى؟

18-اين تويى كه جز تو مبعودى نيست، به هر چيزى خود را نشان دادى و براى هر چه كه خواستى جلوه كردى، پس هيچ چيزى نيست كه تو را نشناسد.

19-تو نه تنها بر همه جلوه كردى، كه بر من در هر چيزى رخ گشودى و چهره باز كردى. اين تويى كه خود را در هر چيزى به من نشان دادى‏، پس تو را در هر چيز، من آشكار ديدم. همراه هر پديده و پيش از هر پديده و پس از هر پديده، تو جلوه دارى‏.

20- اى آنكه با رحمانيت و بخشندگى، همراه تسلط و احاطه و حضورى هستى، كه در اين حضور، تمامى خلقت و تمامى آسمان و زمين و عرش، پنهان است. تو با آثار، آثار را پاك مى ‏كنى و كنار مى ‏زنى، تو با تحوّلِ آنها و رفت و آمد آنها، خود را نشان مى ‏دهى. تو با فلك ‏هاى نور و جريان‏هاى محيط و مستمر معرفت، بيگانه ‏ها را محو مى ‏كنى. تو پنهانِ آشكار و آشكار پنهانى. اى آنكه در پرده‏ هاى عرش و در حجاب پديده‏ ها، چهره نهان كردى تا آنكه هيچ چشمى تو را نديد و بر تو احاطه نكرد.اى آنكه با تمامى روشنى، جلوه كردى و عظمت تو، تسلط و احاطه‏ تو را ثابت نمود و محكم ساخت. چگونه پنهان مى‏ مانى با اينكه تو آشكار هستى و فقط تو آشكار هستى؟ و چگونه غائب مى ‏شوى، با آنكه تو همراهى و فقط تو حضور دارى.

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی: