استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

تفکر (5)

مؤلف: محمد سلطانی

تاریخ ثبت: 11 / 02 / 1393

موضوع: اقتباس از آثار استاد

تفكر در استعدادها

با شناخت‌ استعدادها و سرمايه‌ هاي‌ انساني‌ به‌ كار او پي‌ مي‌بريم‌ و از نقش‌ او آگاه‌ مي‌شويم‌. و در نتيجه‌ به‌ شناخت‌ دنيا مي‌ رسيم‌ چون‌ دنيا كارگاه‌ ماست‌. اگر كار من‌ خوردن‌ و خوابيدن‌ و خوش‌ بودن‌ باشد، اگر كار من‌ و هدف‌ من‌ رفاه‌ باشد، ناچار دنيا مي‌شود آخور و خوابگاه‌ و عشرتكده‌؛ اما اگر سرمايه‌ هاي‌ من‌ بيش‌ از رفاه‌ و بيش‌ از خوشي‌ بود، ناچار كار من‌ بيشتر از اينها مي‌شود و در نتيجه‌ كارگاه‌ من‌ چيزي‌ ديگر جز همين‌ ها خواهد بود. كار هر كس‌ با سرمايه‌ اش‌ هماهنگي‌ دارد. اگر من‌ در خودم‌ پنجاه‌ تومان‌ سراغ‌ داشته‌ باشم‌، به‌ شلغم‌ فروشي‌ رو مي‌آورم‌. اما اگر ميليون‌ ها سرمايه‌ در خودم‌ ببينم‌، ناچار به‌ كارهاي‌ بزرگ‌ تري‌ رو خواهم‌ آورد. اكنون‌ بايد ببينيم‌ سرمايه‌ هاي‌ من‌ با چه‌ كاري‌ هماهنگ‌ است‌. پس با سؤال آغاز مي‎كنيم:

آيا من‌ براي‌ خوردن‌ و خوابيدن‌ و خوش‌ بودن‌، به‌ فكر و عقل‌، به‌ آزادي‌ و انتخاب‌، نياز دارم‌؟ اين‌ عقل‌ كه‌ مزاحم‌ خوشي‌ من‌ است‌، اين‌ فكر كه‌ هزار جور سؤال‌ براي‌ من‌ درست‌ مي‌كند. آيا اين‌ بزغاله‌ ها و اين‌ زنبورهاي‌ عسل‌، از من‌ خوش‌ تر نيستند؟ آيا يك‌ بزغاله‌، يك‌سگ‌، حتي‌ سگ‌ ولگرد صادق‌ هدايت‌ خودكشي‌ كرده‌ است‌؟ آيا براي‌ دوستش‌ از بدبختي‌ هايش‌ حرف‌ زده‌ است‌؟

آنها كه‌ خود آگاهي‌ ندارند، از بدبختي‌ ها بي‌ خبرند و خوشند، و اين‌ است‌ كه‌ اگر من‌ هم‌ بخواهم‌ به‌ خوشي‌ برسم‌، مجبورم‌ خودم‌ را از شر اين‌ فكر و عقل‌ خلاص‌ كنم‌ و به‌ گفته‌ حافظ به‌ خمره‌ بزنم‌ و قرابه ‌كش‌ شوم‌، تا (دمي‌ ز وسوسه‌ عقل‌ بي‌خبر باشم‌). نه‌ استعدادهاي‌ من‌ با خوشي‌ هماهنگ‌ است‌ و نه‌ وضع‌ كارگاه‌ من‌ با اين‌ كار مي‌خواند. از آن‌ جا كه‌ من‌ بيشتر از بزغاله‌ ها سرمايه‌ دارم‌، كار من‌ هم‌ ناچار زيادتر از بزغاله‌ هاست‌.من‌ براي‌ شناخت‌ هدف‌ و شناخت‌ نقش‌ خودم‌، بايد به‌ خودم‌ باز گردم‌ و در خودم تفكر كنم. براي‌ شناخت‌ يك‌ اتاق‌ و اين‌ كه‌ براي‌ چه‌ كاري‌ ساخته‌ شده‌، بايد به‌ خود اتاق ‌بازگردم‌. همان‌ طور كه‌ از وسايل‌ يك‌ اتاق‌ مي‌توانم‌ بفهمم‌ كه‌ آن‌ چه‌ اتاقي‌ است‌، اتاق ‌خواب‌ است‌ يا اتاق‌ عمل‌ يا نشيمن‌، همين‌ طور از استعدادها و نيروهايي‌ كه‌ در درون‌ انسان‌ نهفته‌، مي‌توانم‌ بفهمم‌ كه‌ كار او چيست‌ و براي‌ چيست‌؟ پس‌ كار انسان‌ با شناخت‌ استعدادهايش‌ مشخص‌ مي‌شود. اكنون‌ مي‌پرسم‌ استعدادهاي‌ انسان‌ را چگونه‌ مي‌توان‌ شناخت‌؟براي‌ شناخت‌ استعدادهاي‌ انسان‌ و سرمايه‌هاي‌ او، دو راه‌ وجود دارد:

1. نيازها، چون‌ هر نيازي‌ نمايانگر استعدادهايي‌ است‌.

2. مقايسه‌ با ساير جاندارها. وقتي‌ سرمايه‌ من‌ زيادتر از بزغاله‌ هاست‌، چگونه‌ مي‌توانم‌ به‌ كار بزغاله‌ قانع‌ شوم‌ و در همان‌ سطح‌ بمانم‌؟

انسان‌ از غرايز فردي‌ و غرايز اجتماعي‌ و فكر و عقل‌ برخوردار است‌. او با يك‌ رشته‌ عليتي‌ پيچيده‌ نشده‌، او با چند رشته‌ عليتي‌ همراه‌ است‌، و اين‌ رشته‌ ها هم‌ با هم‌ رقابت‌ دارند و بر روي‌ يكديگر اثر مي‌گذارند و ميدان‌ آزادي‌ انسان‌ را به‌ وجود مي‌آورند.

نيروي‌ كنجكاوي‌ فكر را به‌ جريان‌ مي‌ اندازد، فكر از معلوم‌ ها به‌ مجهول‌ هايش‌ مي‌رسد. گسترش‌ علوم‌، دريچه‌ هاي‌ تازه‌ اي‌ به‌ روي‌ او باز مي‌ كند. او به‌ سوخت‌ تازه‌ و مركب‌ تازه‌ و خانه‌ تازه‌ دست‌ مي‌يابد. سپس‌ عقل‌ اين‌ سوخت‌ ها و مركب‌ ها و ... را با قديمي‌ ها مي‌سنجد و بهترين‌ را نشان‌ مي‌دهد. سپس‌ غريزه‌ بهتر طلبي‌ و جلب‌ نفع‌ ما، ضامن‌ اجراي‌ اين‌ سنجش‌ و انتخاب‌ مي‌ گردد و در نتيجه‌ حركت‌ شروع‌ مي‌ شود. فكر بر عقل‌، و عقل‌ بر غريزه‌ اثر دارد. با اين‌ تضاد و رقابت‌ حركت‌ آغاز مي‌شود و زندگي‌ انسان‌ از جبر غريزه‌ آزاد مي‌ گردد و حركت‌ تاريخي‌ اش‌ را شروع‌ مي‌نمايد. همچنين‌ در زندگي‌ فردي‌، فكر، معبودها و محبوب‌ هاي‌ تازه‌ اي‌ پيدا مي‌ كند و عقل‌ آنها را مي‌ سنجد و بهترين‌ و زيباترين‌ و كامل‌ ترين‌ را مشخص‌ مي‌ نمايد و سپس‌ غريزه‌ جلب‌ نفع‌ و بهتر طلبي‌ انسان‌ او را عاشق‌ بهترها مي‌سازد و بت‌ هاي‌ سابق‌ و محبوب‌ هاي‌كوچك‌ تر را مي‌ شكند و رها مي‌ كند، و در نتيجه‌ حركت‌ و رشد انسان‌ آغاز مي‌ گردد.

ما از رقابت‌ و تضاد استعدادهاي‌ انسان‌ مي‌يابيم‌ كه‌ كار انسان‌ حركت‌ است‌، و اين‌ است‌ كه‌ حتي‌ خوردن‌ و خوابيدن‌ و رفت‌ و آمدهايش‌ بايد حركت‌ باشند. بايد تحرك‌ باشند، نه‌ تنوع‌; كه‌ تحرك‌ پله‌ ها را زير پاگذاشتن‌ است‌، و تنوع‌ در يك‌ پله‌ چند جور ايستادن‌. اكنون‌ كه‌ كار انسان‌ حركت‌ است‌، ناچار اين‌ حركت‌ جهتي‌ دارد و محركي‌ دارد.جهت‌ حركت‌ ما چه‌ چيز مي‌تواند باشد؟ آيا جهتي‌ پايين‌ تر از ما يا برابر ما يا عالي‌تر؟

پايين‌ تر تنزل‌ است‌ و برابر، تنوع‌ است‌ و ناچار عالي‌ تر مي‌تواند جهت‌ من‌ باشد، و ناچار كار من‌ مي‌شود حركت‌ و رشد، و در نتيجه‌ دنيا مي‌شود راه و كلاس‌ و كوره‌، نه‌ آخور و خوابگاه‌ و عشرتكده‌. و به‌ همين‌ خاطر كه‌ در راه‌ نمانيم‌ زير پاي‌ ما را داغ‌ مي‌ كنند و با ضربه‌ ها ما را به‌ جريان‌ مي‌ اندازند، و به‌ همين‌ خاطر دنيا با غم‌ و درد پيچيده‌ شده‌است. با اين‌ ديد، كار انسان‌ مي‌ شود حركت‌ و رشد. مي‌ شود حركت‌ به‌ سوي‌ عالي‌ تر. بايد پرسيد چه‌ كسي‌ عالي‌ تر از انسان‌ است‌ و برتر از او؟ لابد كسي‌ كه‌ بر او حكومت‌ دارد و بر او حاكم‌ است‌. در اين‌ حد به‌ اين‌ سؤال‌ مي‌ رسيم‌ كه‌ چه‌ كسي‌ بر من‌ حكومت‌ دارد؟ چه‌ كسي‌ بر ماحاكم‌ است‌؟

ماركسيست‌ ها مي‌گويند: قانون‌ هاي‌ ديالكتيكي‌ و طبيعي‌ و تكاملي‌. و اين‌ است‌ كه‌ جهت‌ حركت‌ آنها مي‌شود شناخت‌ قانون‌ ها و بهره‌ برداري‌ از آنها، تسخير و حتي‌ تغيير. كه‌ ماركس‌ مي‌گفت‌ شناخت‌ جهان‌ مهم‌ نيست‌، مهم‌ تغيير آن‌ است‌. اما ما توضيح‌ داديم‌ كه‌ قانون‌ ها خود محكوم‌ هستند و تنظيم‌ كننده‌ و كنترل‌ كننده‌ را نشان‌ مي‌ دهند. و ما مي‌ب ينيم‌ كه‌ قانون‌ هاي‌ هستي‌ تا حدودي‌ مسخر انسان‌ هم‌ هستند. پس‌ چگونه‌ مي‌ توانند حاكم‌ بر او باشند و جهت‌ حركت‌ او؟ اين‌ است‌ كه‌ جهت‌ حركت‌ انسان‌ حاكمي‌ است‌ كه‌ محكوم‌ نيست‌ و محدود نيست‌ و نيازمند نيست. و اين‌ است‌ كه‌ نقش‌ انسان‌ بهره‌ برداري‌ به‌ خاطر رفاه‌ نيست‌، بلكه‌ نقش‌ او خلافت‌ الله‌ است‌، و خلافت‌ حاكم‌ بر هستي‌ است‌، يعني‌ بهره‌ برداري‌ از نظم‌ و قانون‌ و هماهنگ‌ كردن‌ اين‌ بهره‌ برداري‌ با هدف‌ و به‌ خاطر رشد.

با تفكر در استعدادهاي‌ انسان‌ به‌ اين‌ همه‌ مي‌ رسيم‌ و ارتباط و هماهنگي‌ آنها را حس‌ مي‌ نماييم‌. با اين‌ تفكر، عظمت‌ استعدادهاي‌ او را مي‌ يابيم‌ و به‌ كار عظيم‌ او مي‌ رسيم‌ كه‌ رفاه‌ نيست‌ و خوشي‌ نيست‌، بلكه‌ رشد و خوبي‌ است‌. كه‌ خوشي‌ با خوبي‌ تفاوت‌ دارد. دارو براي‌ مريض‌ خوب‌ است‌ اما خوش‌ نيست‌. با اين‌ ديد ملاك‌ ها و ارزش‌ ها دگرگون‌ مي‌ شوند. اما امروز با ملاك‌ رفاه‌ و معيار خوشي‌ به‌ هر برخورد و هر حادثه‌ و هر مسئله‌ نگاه‌ مي‌ كنيم‌. و تمام‌ كارهاي‌ ما با اين‌ ملاك‌ مي‌ خواند. اما هنگامي‌ كه‌ كار انسان‌ حركت‌ و رشد بود، انسان‌ هر چيز را با اين‌ ملاك‌ مي‌ سنجد. دوستي‌ و دشمني‌ ها، قطع‌ ها و وصل‌ ها، شغل‌ ها و هدف‌ ها و...

با اين‌ شناخت‌ انسان‌ مي‌خواهد تمام‌ استعدادهاي‌ خود را بارور كند و تمام‌ سرمايه‌ هارا زياد كند. انسان‌ مي‌ خواهد خودش‌ را زياد كند نه‌ ثروت‌ و قدرت‌ و علمش‌ و در اين‌ سطح‌ است‌ كه‌ مي‌ تواند ثروت‌ و قدرت‌ و علم‌ را جهت‌ بدهد و از آنها به‌ خوبي‌ بهره‌ بردارد. مي‌ تواند امير باشد و مي‌ تواند از اسارت‌ ها آزاد گردد. من‌ هنگامي‌ كه‌ عظمت‌ خودم‌ را شناختم‌ ديگر به‌ كم‌ قانع‌ نمي‌ شوم‌ و از اسارت‌ ها آزاد مي‌ گردم‌. همان‌ طور كه‌ با شناخت‌ عظمت‌ خودم‌ از اسارت‌ توپ‌ ها و عروسك‌ هايم‌ رها شدم‌.

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی:   

1393/2/11 - 18:9:49
حورا طباطبایی

سلام
خیلی خوب بود..ممنون اما کاش کمی ساده تر بود،البته شاید خود بحث ساده نیست