استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

تفکر (4)

مؤلف: محمد سلطانی

تاریخ ثبت: 03 / 02 / 1393

موضوع: اقتباس از آثار استاد

در چه فكر كنيم

ما اگر معتقد شديم‌، آگاهي‌ انسان و‌ تجربه‌ هايش‌ با عنصر تفكرش‌ شكل‌ مي‌گيرد، اينجاست‌ كه‌ بايد توضيح‌ بدهيم‌ كه‌ چگونه‌ اين‌ انسان‌ را آموزش دهيم‌ كه‌ فكر كند. از سويي به او كمك‌ كنيم كه‌ شناخت‎ هايش‌ را تنظيم‌ كرده و از باتلاق‎هايي‌ كه‌ بر سر راه‌ هست‌ و وسوسه‌ هايي‌ كه‌ در كمين‌ است‌، آزاد شده و از رؤياها جدا شود و با واقعيت‎ها گره‌ بخورد. براي اين كار چه‌ بايد كرد و از كجا بايد شروع نمود؟

داستان‌ را از اينجا شروع‌ مي‌كنيم‌. انسان‌ اگر بخواهد انتخاب‌ كننده‌ باشد، نه‌ عادت‌ و نه‌ تلقين‌ و نه‌ تحميل؛ اين‌ انتخاب‌، احتياج‌ به‌ سنجش‌ دارد و اين‌ سنجش‌، احتياج‌ به‌ شناخت‌. اين‌ شناخت‌ از چه‌ چيزي بدست‌ مي‌ آيد؟ برخي همچون بينش‌ ماركسيستي‌ معتقدند از تجربه‌ ها و به اصطلاح‌ بينش‌ علمي. تحليل «پاولف» اين ‌است كه شناخت‌ انسان‌، در رابطه‌ انسان‌ با طبيعت‌ است، در نتيجه‌ هيچ‌ چيز از پيش‌ وجود ندارد. شكل‎ هاي‌ ساده‌ شناخت‌ انسان‌ تا حد عالي‎ اش‌ در فلسفه‌ و رياضيات،‌ از همين‌ مقوله‌ بهره ‌‎برداري‌ مي‌كند. مراحل‌ شش‎ گانه‌ آموزشي‌ كه‌ در انسان‌ هست‌ و شناختي‌ كه‌ براي‌ او هست‌، از اين‌ چنين‌ كانالي‌ عبور مي‌كند.

مرحوم استاد در اينجا به نكته ‎اي اشاره دارند كه‌ شايد همه‌ مسأله‌ را بتواند همين‌ يك‌ نكته‌ توضيح‌ بدهد و آن‌ اينست‌ كه ‌ما، داستان‌ را به هر نحوي‌ كه‌ مي‌خواهيم‌، تحليل‌ كنيم؛‌ در رابطه‌ انسان‌ با طبيعت‌، يا ... . « مسأله‌ اين‌ است‌ كه انسان‌ خودش‌ هم‌ ادارك‌ مي‌كند. من‌ همينطور كه ‌اين‌ كاغذ را، اين‌ ديوار را، شما را ادارك‌ مي‌كنم‌ و احساس‌ مي‌كنم‌، ازخودم‌ هم‌ ادراك‌ دارم‌. احساس‌ دارم‌. احساس‌ خودم‌ از خودم‌ به‌ چه ‌وسيله‌ اي‌ است‌؟ به‌ وسيله‌ حواسم‌ است‌؟ به وسيله‌ فكرم‌ است‌؟ من‌ حتي‌ احساس‌ مي‌كنم‌ حواسي‌ دارم‌. احساس‌ مي‌كنم‌ فكر دارم‌. اين‌ نيروها را من ‌در خودم‌ احساس‌ مي‌كنم‌. با چه‌؟ با خودشان‌؟! »

پس‌ انسان‌، گذشته‌ از شناخت ‎هايي‌ كه‌ در رابطه‌ با طبيعت‌ برايش‌ بدست ‌مي‌آيد، از اين‌ نوع‌ شناخت‌ برخوردار است‌. شناخت‌ و درك‌ بلا واسطه‌ از خودش‌. ما بايد روي‌ چنين‌ شناخت‌ بلا واسطه‌ اي‌كه‌ حتي‌ پيش‌ از تجربه‌ است‌ و حتي‌ حواس‌ ما با آن‌ شناخت‌، ادراك‌ و احساس‌ مي‎شوند، تكيه كنيم. ما در رابطه‌ با طبيعت‌ خودمان‌ را نمي‌ بينيم‌. نيروهايمان‌ را نمي‌بينيم اما كاركرد فكرمان‌، كاركرد دست‌ و پا و حواسمان‌ را در رابطه‌ با طبيعت‌، يعني‌ نتيجه‌ كار با طبيعت‌ را، ‌مي‌بينيم‌. ولي‌ داستان‌ انسان‌، داستاني‌ است‌ كه‌ در رابطه‌ با خودش‌ هم‌ ادامه‌ دارد و همين‌ دوگانگي‌ شناخت‌ در انسان‌ است‌ كه‌ دو نوع‌ بينش‌ را مطرح‌ مي‌كند. يكي‌ بينش‌ علمي‌ را كه‌ بر اساس‌ تجربه‌ است‌ و ديگري ‌بينش‌ فلسفي‌ را به‌ تعبيري‌‌، (اگر بتوانيم‌ اين‌ كلمه‌ را در اينجا بكار ببريم‌) كه‌ مراد استاد از فلسفه‌ در اينجا، آن‌ سيستم‌ فكري‌ است‌ كه‌ هر كس‌ مي‌ تواند داشته‌ باشد. نه‌ منقولات‌ فلسفي‌ و نتيجه‌ افكار فلسفي‌، و راههايي‌ كه‌ هركس‌ براي‌ خودش‌ گرفته‌ است‌.

پس‌ انساني‌ كه‌ مي‌خواهد از روي عادت زندگي‌ نكند، مي‌خواهد انتخاب‌ كند. اين‌ انتخاب‌، احتياج‌ به‌ سنجش‌ دارد و سنجش‌ احتياج‌ به‌ شناخت‌. شناخت‌ انسان‌، يا علمي است؛ يعني‌ مبتني‌ بر تجربه‌ است‌ ‌و يا فلسفي‌ است كه‌  مبتني‌ بر مسايلي‌ است ‌كه‌ حتي‌ بينش‌ هاي‌ علمي اش‌ را شكل‌ مي‌دهد. چون‌ اين‌ را ما همه‌ معتقديم ‌كه‌ عالي‌ ترين‌ بينش‌هاي‌ علمي‌ در رابطه‌ با فلسفه‌ اي‌ است‌ كه‌ يك‌ عالم‌ براي‌ خودش‌ اتخاذ كرده‌ است‌. اين‌ فلسفه‌ از كجا بوجود مي‌ آيد؟ از‌ دوگانگي‌ شناخت‌ در انسان‌، يعني‌ در رابطه‌ با طبيعت‌ و در رابطه‌ با خودش‌، منبعي‌ براي‌ اين‌ حركت‌ فكري‌، اين‌حركت‌ فلسفي‌ و اين‌ بينش‌ عالي‌ انسان‌، بوجود مي‌آورد.

انبياء با چنين‌ بينشي‌ كار دارند، حال اسم آن هرچه باشد. اين‌ است‌ كه‌ علوم‌ و تخصص‎ ها بعد از اين‌ بينش‌ شكل‌ مي‌ گيرند. اين‌ است‌ كه‌ عوض‌ آنكه ‌متخصص‌ تربيت‌ كنند، آدم‌ تربيت‌ مي‌كنند تا او شغلهايش‌ را و تخصص‎ هايش‌ را انتخاب‌ كند. نه‌ اينكه‌ انتخابش‌ كنند و نه‌ اينكه‌ تخصص‎ ها او را به دنبال‌ بكشند و جبرها محكومش‌ كنند.

بينش‌ فلسفي‌ از بينش‌ بلاواسطه‌ انسان‌ از خودش‌ و از استعدادهاي‌ خودش‌، سرچشمه‌ مي‌گيرد

انسان نيروها و اندازه‌ هاي‌ خودش‌ را احساس‌ مي‌كند. تركيب‌ها وچگونگي‌ خودش‌ را احساس‌ مي‌كند. و اين‌ تركيب‌، اين‌ تقدير و اندازه‌ هاو اين‌ وضعيت‌ انسان‌ كه‌ كليدهايي‌ براي‌ شناخت‌ جهان‌، ادامه‌ انسان‌ و نقش‌ انسان‌ هستند. شناخت‌ جهان‌ و ادامه‌ انسان‌ و نقش‌ انسان‌ در اين‌ جهان‌. علم‌ پس‌ از اين‌ شروع‌ مي‌ شود. در رابطه‌ با تجربه‌ هايي‌ كه‌ انسان‌ در رابطه‌ با محيطش‌ داشته‌ باشد.

‌معلومات‌ ابتدائي‌ ما كه‌ در رابطه‌ با خودمان‌ يعني‌ درك‌ بلاواسطه‌ ماست، صغري‌ و كبراي‌ نتيجه ‌‎گيري‎هاي‌ بعدي‌ ما خواهد بود. ما در بينش‌ فلسفي‌ مان‌، نسبت‌ به‌ خودمان‌ به‌ بيشتر از اين‌ شناخت ‎هاي‌ بلاواسطه‌ كه‌ عالي‌ ترين‌ و ناب‌ ترين‌ و خالص‌ ترين‌ شناخت‎هاي‌ انسان‌ هستند، هيچ‌ راهي‌ نداريم و نمي‎توانيم به آنها دست يابيم و ا ز طرف ديگر به‌ چيزي‌ جز اين‌ شناخت‎ ها احتياج‌ نداريم.‌ آنچه‌‌ در اين‌ بينش‌ مطرح‌ است‌، آدم‎شدن‌ من‌ است.‌ تخصص‎ها و علوم‌ از اين‌ به‌ بعد شكل‌ مي‌گيرد. پس‌ داستان‌ انسان‌ با آن‌ همه‌ مجهولات‌،‌ از اينجا شروع‌ مي‌شود.

پس حال كه مي‎خواهيم تفكر كنيم، بايد از تفكر در انسان، استعدادهاي او و مقدار استعدادهاي او صحبت نماييم.

 

تفكر در انسان، استعدادهاي او و مقدار استعدادهاي او

تا بدينجا دانستيم كه آن‌ كليدي‌ كه‌ راز انسان‌ و هستي‌ و دنيا و نقش‌ انسان‌ را مي‌گشايد، در درون‌ خود انسان‌ نهفته‌ است‌. ما با تفكر و شناخت‌ ستعدادها و سرمايه‌ ها و شناخت‌ مقدار آنها و شناخت‌ خلقت‌ و آفرينش‌ خود، به‌ شناخت‌ هستي‌ و نقش‌ خود در هستي‌، پي‌ مي‌بريم‌.

تفكر در انسان‌

با تفكر در خلقت‌ انسان‌، محكوم‌ بودن‌ او را مي‌يابيم‌ و در نتيجه‌ به‌ حاكمي‌ پي‌ مي‌ بريم‌.

براي‌ اين‌ تفكر به‌ تدبرهايي‌ نياز داريم‌. من‌ ديروز و امروز و فردايم‌ را مطالعه‌ مي‌كنم‌. ديروزي‌ كه‌ هيچ‌ نداشتم‌ و با چهار خصوصيت‌ فقر و عجز و ضعف‌ و جهل‌، همراه‌ بودم‌ و امروزي‌ كه‌ بي‌نياز شده‌ ام‌ و به‌ بلوغ‌ و قدرت‌ و حكمت‌ رسيده‌ ام‌ و فردايي‌ كه‌ دوباره‌ پير و فرتوت‌ و از دست‌ رفته‌ خواهم‌ شد.

با اين‌ تدبر، دادن‌ها و گرفتن‌ ها را مي‌يابم‌ و محكوميت‌ ها را مي‌بينم‌ و به‌ حاكمي‌ مي‌ رسم‌. اين‌ حاكم‌ را، حتي‌ مادي‌ ها و ماركسيست‌ ها هم‌ قبول‌ دارند. آنها هم‌ لباس حتي ‌هستي‌ را به‌ چوب‌ رختي‌ آويزان‌ مي‌كنند. آنها هم‌ در جايي‌ مي‌ايستند يا در ماده‌ يا در انرژي‌ يا قانون‌ ها. در اين‌ حاكم‌ مسئله‌اي‌ نيست‌. مسئله‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ حاكم‌ با چه ‌خصوصيات‌ و ويژگي‌هايي‌ همراه‌ است‌، و مهم‌ اينكه‌ در كجا مي‌ توانيم‌ بايستيم‌ كه‌ سُر نخوريم‌ و زمين‌ نيفتيم‌.

اين‌ هستي‌، اين‌ ماده‌ و اين‌ انرژي‌ واين‌ قانون‌ها همه‌ نيازمند هستند و همه‌ محكوم‌هستند و در نتيجه‌ اينها جاي‌ پاي‌ محكمي‌ نيستند. قانون‌ها، تنظيم‌ كننده‌ و كنترل‌ كننده‌ و قانونگذار را نشان‌ مي‌دهند. درست‌ است‌ كه‌ يك‌ ماشين‌ با چند قانون‌ در جريان‌ است‌. اما اين‌ قانون‌ها خود حاكمي‌ را نشان‌ مي‌دهند كه‌ آنها را تنظيم‌ كرده‌ و به‌ جريان‌ انداخته‌ است‌. اينها همه‌ محكوم‌ هستند و حاكمي‌ را نشان‌ مي‌دهند و اين‌ حاكم‌ ويژگي‌هايي‌ دارد:

1. بي‌ مانندي‌: او مثل‌ اتم،‌ مثل‌ انرژي،‌ مثل‌ قانون‌ها نيست‌. اگر مثل‌ اينها بود، مثل‌همين‌ها محكوم‌ مي‌شد.

2. بي‌ نيازي‌: او به‌ آفريده‌ ها و آفريدگار و زمان‌ و مكان‌ و حتي‌ به‌ خودش‌ نياز ندارد. اگر او نيازي‌ مي‌داشت‌، محكوم‌ مي‌ بود و حاكمي‌ مي‌ خواست‌.

3. نا محدودي‌: او حدي‌ ندارد، نه‌ در قدرت‌ و علمش‌ و نه‌ در وجودش‌. نمي‌ توانيم ‌بگوييم‌ فقط اين‌جاست‌، بيرون‌ است‌ يا در درون‌، اين‌ جاست‌ يا آن‌ جا. چون‌ محدود، به‌ دو چيز نياز دارد، به‌ حدود و مرزهايي‌ و به‌ محدود كننده‌ و مرزباني‌. و نتيجه‌ نامحدودي‌ احاطه‌ است‌ و نتيجه‌ احاطه‌، حضور و آگاهي‌ و علم‌.

4. يگانگي‌: او از تركيب‌ و اجزائي‌ برخوردار نيست‌، او هم‌ يكي‌ است‌ و هم‌ يگانه‌. من‌ يكي‌ هستم‌ اما يگانه‌ نيستم‌. او هم‌ واحد است‌ و هم‌ احد. اگر او تركيبي‌ مي‌داشت‌، اگر علم‌ و قدرت‌ و شنوايي‌ و بينايي‌ و حكمت‌ او با يكديگر تفاوت‌ داشت‌، ناچار اجزائي‌ بر مي‌ داشت‌، و ناچار نيازمند به‌ اين‌ اجزاء و نيازمند به‌ تركيب‌ كننده‌اي‌ بود.

اين‌ خصوصيات‌، او را مشخص‌ مي‌كند و از آفريده‌ها جدا مي‌سازد. ولي‌ اوخصوصيات‌ ديگري‌ هم‌ دارد كه‌ عشق‌ او را در دل‌ها بزرگ‌ مي‌كند:

1. او زيباست‌ كه‌ زيبايي‌ آفريده‌ اوست‌. حسن‌ آن‌ دارد كه‌ يوسف‌ آفريد.

2. او كامل‌ است‌ و نقصي‌ و نيازي‌ ندارد. و انسان‌ عاشق‌ زيبايي‌ و كمال‌ است‌.

3. او دهنده‌ است‌ نه‌ گيرنده‌. او بخشنده‌ و رحمان‌ است‌، اما ديگران‌ مصرف‌ كننده‌هستند. او نيازهاي‌ مرا از پيش‌ تهيه‌ كرده‌، حتي‌ نفت‌ چراغ‌ من‌ را، و سوزن‌ خياطي‌ام‌ را.

4. او مهربان‌ است‌ و بخشندگي‌هاي‌ او از روي‌ عادت‌ و يا سياست‌ نيست‌. به‌ من‌علوفه‌ نمي‌دهد كه‌ از شيرم‌ بگيرد. او به‌ من‌ از خودم‌ مهربان‌تر است‌. اين‌ حب‌ به‌ نفس‌،اين‌ غريزه‌ را چه‌ كسي‌ در من‌ نهاده‌؟ چه‌ كسي‌ مرا با خودم‌ مهربان‌ كرد؟ او از من‌ به‌ من‌ نزديك‌تر است‌ و از من‌ به‌ من‌ مهربان‌تر و از من‌ به‌ من‌ آگاه‌ تر است‌. او در ميان‌ من‌ و دلم‌ فاصله‌ است. او مرا با خودم‌ آشتي‌ داد و مرا با خودم‌ آشنا كرد.

5. او بهترين‌ دوست‌ است‌ كه‌ مي‌دهد و نمي‌گيرد و پرورش‌ هم‌ مي‌دهد، و من‌ هم ‌محتاج‌ انس‌ و دوستي‌ هستم‌. با اين‌ شناخت‌ ها هم‌ او را مي‌يابم‌ و هم‌ به‌ او دل‌ مي‌بندم‌ كه ‌من‌ دلداده‌ زيبايي‌ و كمال‌ و اسير محبت‌ و احسان‌ و محتاج‌ دوست‌ و رفيق‌ هستم‌.

با اين‌ تدبرها و تفكرها، به‌ شناخت‌ خودم‌ و فقرم‌ و ضعفم‌ و عجزم‌ و جهلم‌ و محكوميتم‌ مي‌رسم‌، و با اين‌ شناخت‌ها به‌ حاكم‌ و ربم‌ مي‌رسم‌; او كه‌ مرا آفريد و بي‌ نيازم‌ كرد و قدرتم‌ داد و حكمت‌ در سرم‌ ريخت‌.

اگر شناخت‌، شناخت‌ مجرد باشد در من‌ احساسي‌ زنده‌ نمي‌ شود؛ مثل‌ اين‌ كه‌ من ‌بدانم‌ بيرون‌ از خانه‌ كسي‌ هست‌. اما اگر شناخت‌ خوبي‌ و بدي‌ باشد، در من‌ احساس‌ عشق‌ و نفرت‌ زنده‌ مي‌شود; مثل‌ اين‌ كه‌ بدانم‌ بيرون‌ از خانه‌ دزدي‌ و دشمني‌ است‌ و يا دوستي‌ و معشوقه‌ اي‌. ادراك‌ مجرد احساسي‌ نمي‌ آفريند. اما ادراك‌ خوبي‌ و يا بدي‌ در من‌ احساس‌ نفرت‌ وعشق‌ و در نتيجه‌ حركت‌ و تلاش‌ را زنده‌ مي‌كند.

اين‌ است‌ كه‌ با شناخت‌ زيبايي‌ و محبت‌ او به‌ عشق‌ او مي‌رسم‌ و اين‌ معشوق‌ را با بت‌ هاي‌ ديگر و محبوب‌ هاي‌ ديگر، با نفس‌ و خلق‌ و دنيا و شيطان‌ مي‌سنجم‌ و از آنها آزادمي‌شوم‌. هنگامي‌ كه‌ يافتم‌ او از من‌ به‌ من‌ نزديك‌تر است‌، ديگر نمي‌توانم‌ از او جدا شوم‌، حتي‌ اگر خودم‌ را از دست‌ بدهم‌. آخر من‌ بي‌ او با خودم‌ چه‌ كنم‌؟ در حالي‌ كه‌ بي‌ خودم‌ با او هستم‌ و با انتخاب‌، و در انتخابم‌ ادامه‌ مي‌يابم‌. كه‌ هر كس‌ در انتخابش‌ زنده‌ است‌.

من‌ با تفكر به‌ شناخت‌ خودم‌ و در نتيجه‌ به‌ شناخت‌ ربم‌ و در نتيجه‌ به‌ عشق‌ او مي‌ رسم‌ (ايمان‌). و اين‌ عشق‌ و ايمان‌ مرا به‌ اطاعت‌ و عمل‌ مي‌كشاند (تقوا).

باز اين‌ عشق‌ مرا از عشق‌هاي‌ كوچك‌تر آزاد مي‌كند و از اسارت‌ها رها مي‌سازد(زهد). و هنگامي‌ كه‌ يافتم‌ داده‌ها ملاك‌ افتخار نيست‌، و هنگامي‌ كه‌ يافتم‌ داده‌ ها بازدهي‌ مي‌خواهند و از هر كس‌ به‌ اندازه‌ سرمايه‌ اش‌ سود مي‌گيرند و هنگامي‌ كه‌ يافتم‌ كه‌ هنگام‌ پاداش‌، نسبت‌ها را در نظر مي‌آورند، و هنگامي‌ كه‌ يافتم‌ حتي‌ نسبت‌ ها وسعي‌ ها را و عمل‌ها را با هدف‌ مي‌سنجند، در اين‌ هنگام‌ ها به‌ رضا و خشنودي‌ مي‌رسم‌ و در هر كلاسي‌ درسم‌ را مي‌خوانم‌، چون‌ دو پا براي‌ رشد ما هست‌: بهره‌ برداري‌ براي‌ حق‌ در هنگام‌ دارايي‌ ها (شكر)، و به‌ پاي‌ باطل‌ نچسبيدن‌ در هنگام‌ نداري‌ ها (صبر) .

با رشد و آگاهي‌ و معرفت‌ به‌ حيرت‌ مي‌رسم‌، چون‌ هنگامي‌ كه‌ رابطه‌ ها و نيازهاي‌ گوناگون‌ و خاصيت‌ هاي‌ بي‌ شمار را مي‌يابم‌، در تصميم‌ مي‌ مانم‌ و در سنجش‌ لنگ‌ مي‌ شوم‌ و با اين‌ حيرت‌ به‌ تفويض‌ مي‌رسم‌ و با يك‌ قدرت‌ و حكمت‌ برتر زد و بند مي‌كنم‌ و او را به‌ وكالت‌ مي‌گيرم‌.

اين‌ هشت‌ مرحله‌ كه‌ هر كدام‌ ديگري‌ را به‌ دنبال‌ مي‌كشد، نظام‌ اخلاقي‌ اسلام‌ راتشكيل‌ مي‌دهد. و اين‌ نظام‌ هماهنگ‌ و مرتبط است‌ كه‌ مي‌تواند احكام‌ اخلاقي‌ اسلام‌ را به‌ دوش‌ بگيرد. و مي‌ تواند تمام‌ بدي‌ها را بخشكاند و تمام‌ خوبي‌ها را شكوفا كند:

1. تفكر 2. شناخت‌ خودم‌ و ربم‌ 3. عشق‌ و ايمان‌ 4. اطاعت‌ و تقوا 5. آزادي‌ و زهد 6. رضا 7. حيرت‌ 8. تفويض‌.

تا بدينجا نقش تفكر در انسان را در شناخت انسان و ربش و حاصل آن را ملاحظه نموديم.


برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی:   

1393/2/9 - 15:14:47
روی مرز

این نوشته مناسب مقالات علمی است نه اینترنت .

1393/2/15 - 7:26:5
طه (پاسخ به روی مرز)

روی مرز گرامی
اینجا یک سایت علمی در فضای مجازی وارائه دهنده مطالب علمی،یک تفکر ناب ست.