استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

تفکر (3)

مؤلف: محمد سلطانی

تاریخ ثبت: 24 / 01 / 1393

موضوع: اقتباس از آثار استاد

ضرورت سؤال

گذشته‌ از حس‌ كنجكاوري‌ و عشق‌ به‌ آگاهي‌، ضرورت‌ طرح‌ سؤال‌، به‌ خاطر جريان‌ گرفتن‌ فكر و رسيدن‌ به‌ شناخت‌ و سنجش‌ و انتخاب‌ و عمل است‌. ضرورت‌ انتخاب‌، ضرورت‌ طرح‌ سؤال‌ را توضيح‌ مي‌دهد؛ چون ‌انتخاب‌، بدون‌ ارزيابي‌ و شناخت‌ ممكن‌ نيست‌ و شناخت‌، از تفكر مايه ‌مي‌گيرد و سؤال‌ است كه فكر را به‌ جريان‌ مي‌اندازد. مادام‌ كه‌ سؤال‌هايي‌ در انسان طرح‌ نشده‌ باشند، انسان، نه‌ از مطالعات‌ خود‌ بهره‌ مي‌گيرد‌ و نه‌ از تفكرات ‌ديگران؛ چون‌ كسي‌ كه‌ اشتهايي‌ ندارد، غذا را خوب‌ جذب‌ نخواهد كرد.

چگونه فرد را به سؤال بكشانيم و چگونه سؤال كنيم

اما اينكه كسي كه سوال ندارد را چگونه به سوال بكشانيم، در ايجا نقش مربي بسيار مهم است. ما مي‎بينيم كه خداوند بزرگترين مربي انسان در قرآن مجيد و نيز رسولان الهي و به خصوص رسول مكرم اسلام كه متصل به چشمه ‎سار وحي بود، با طرح‌ سؤال‌هاي‌ حساب‌ شده‌ اقوام و ملل و تك تك افراد را حركت‌ مي‌دادند و فكر را به‌ راه‌ مي‌انداختند‌. چون‌ دراين‌ هنگام‌ و در برابر سؤال‌، بايد جوابي‌ آماده‌ كرد و براي‌ جواب‌ بايد فكر نمود و حركتي را آغاز كرد و چه مثبت و چه منفي بايد جوابي آماده نمود. مربيان‌ آگاه‌ بشر اينگونه‌ خلق‌ را رهبري‌ ‌نموده و پيش‌ ‌بردند. اما ما چه مي‎كنيم؟ ما گاها كه از اينجا و از به راه انداختن فكر آغاز نمي‎نماييم و اگر آغاز نماييم براي‌ به‌ جريان‌ انداختن‌ فكر، از استدلال‌ها شروع‌ مي‌كنيم‌، و با دليل‌ و منطق‌، مي‎خواهيم فكر را به‌ راه‌ بياندازيم‌. ولي‌ در حقيقت‌ اين‌ به‌ راه‌ انداختن‌ نيست‌، بلكه‌ فكر را به‌ زير بار كشيدن‌ است‌. اين‌ روش‌ فكر را مشغول‌ و متوقف‌ مي‌كند و به‌ زير بار مي‌كشد. سنگيني‌ استدلال‌ براي‌ فكر ركود مي‌آورد و اگر حركتي‌ هم‌ باشد آن‌ حركت‌ فكر نيست‌. اين‌ حركت‌ خود استدلال‌ وحركت‌ خود منطق‌ است‌.

از نظر استاد ، بهترين‌ راه‌ براي‌ به‌ كار انداختن‌ فكر، طرح‌ سؤال‌هايي‌ حساب‌ شده‌ است‌. طرح‌ سؤال‌ براي‌ حركت‌ فكري‌، راهي‌ است‌ كه‌ پيامبران‌ از آن‌ جا رفته‌ اند و قرآن‌ از آن‌خبر مي‌دهد، و مي‌بينيم‌ سؤال‌هايي‌ را كه‌ تلنگرهاي‌ محرك‌ فكر هستند و در قرآن‌ به‌ كار گرفته‌ شده‌اند. انسان‌ در برابر سؤال‌ها مي‌خواهد جوابي‌ بياورد، و براي‌ به‌ دست‌ آوردن‌ جواب‌ ناچار است‌ كه‌ فكر كند و دست‌ و پا كند. و در نتيجه‌، فكر به‌ جريان‌ افتاده‌ و حركت‌ كرده‌ است‌. در صورتي‌ كه‌ سؤال‌ها حساب‌ شده‌ و دقيق‌ باشند، فكر زودتر به‌ شناخت‌ها و به‌ عقيده‌ و علاقه‌ و به‌ حركت‌ و عمل‌ منتهي‌ مي‌گردد.

« مربي‌ آگاه‌ به‌ جاي‌ اين‌ كه‌ با سنگيني‌ استدلال‌ها فكر را خسته‌ و تنبل‌ كند، با سؤال‌ها و راهنمايي‌ها فكر را آماده‌ مي‌كند و حركت‌ مي‌دهد و به‌ مقصد مي‌رساند. مربي‌ آگاه‌ آن‌ نيست‌ كه‌ به‌ جاي‌ افراد فكر بكند و استدلال‌ كند و بفهمد و ببيند. مربي‌ آگاه‌ كسي‌ است‌ كه‌ چشم‌ افراد را باز مي‌كند و پرده‌ ها را كنار مي‌زند و فكر را حركت ‌مي‌دهد تا افراد استدلال‌ها را بيابند و بفهمند و زيبايي‌ها را ببينند. در اين‌صورت ‌استدلال‌ها مستقيما دريافت‌ شده‌ اند و بدون‌ سنگيني‌، در فكر هضم‌ گرديده‌ اند. درضمن‌ شخصيت‌ افراد و استقلال‌ آنها هم مجروح‌ نگرديده‌ است‌.»

به نظر مرحوم استاد، طرح‌ سؤال‌ بايد با آگاهي‌ و دقت‌ همراه‌ باشد نه‌ با هجوم‌ و حمله‌. چه‌ بسا كه‌ انسان‌ بايد مدت‎ها خود را متفكر و غمگين‌ نشان‌ بدهد و طرف‌ را به‌ سؤال ‌وادار كند، و پس‌ از قرارها و تشنه‌ كردن‌ها، آرام‌ از خودش‌ بپرسد كه‌ راستي‌ چرا زنده‌ هستم‌ و چرا خودم‌ را راحت‌ نمي‌كنم‌. اين‌ زندگي‌ و اين‌ تلاوت‌ تكرارها يعني‌ چه‌؟ و آن‌گاه‌ از دوستش‌ بپرسد آنها كه‌ خود را راحت‌ كردند و انتحار كردند آيا از شهامت ‌و شجاعت‌ برخوردار نبودند؟ در اين‌ هنگام‌ دوستش‌ مي‌كوشد كه‌ او را دلگرم‌ كند. و اوست‌ كه‌ مي‌تواند او را از زندگي‌ و بن‌ بست‌ مرگ‌ و تنوع‌ بودن‌، به‌ تحرك‌ها و راه‌ها برساند و با طرح‌ سؤال‌ هاي‌ بنيادي‌ او را به‌ جريان‌ بيندازد. چون‌ تنها اين‌ سؤال‌ هاي‌ بنيادي‌ است‌ كه‌ انسان‌ را به‌ راه‌ مي‌اندازد و پيش‌ مي‌برد. كساني‌ كه‌ سؤال‌ها را از بالا شروع‌ مي‌كنند و از برگ‌ها آغاز مي‌كنند و از شكل‌ برگ‌ها و رنگ‌ برگ‌ها و كار برگ‌ها خود را خسته‌ مي‌كنند، به‌ نتيجه‌ نمي‌رسند؛ چون‌ اين‌ شكل‌ و رنگ‌ نتيجه‌ عواملي‌ است‌ كه‌ در ساقه‌ ها و ريشه‌ ها و شاخه‌ ها و پوست‌ها خانه‌ گرفته‌اند. اين‌ سؤال‌ هايي‌ كه‌ از اسلام‌ و خدا و هستي‌ مي‌شود، سؤال‌هاي‌ دست‌ دوم‌ و فرمي ‌است؛ چون‌ تا انسان‌ مجهول‌ است‌، اسلام‌ معلوم‌ نخواهد شد، و هستي‌ و الله‌ شناخته‌ نخواهند گرديد: « مَنْ‌ عَرَفَ‌ نَفْسَهُ‌ فَقَدْ عَرَفَ‌ رَبَّهُ‌ ».

هنگامي‌ كه‌ انسان‌ فقط دهان‌ است‌ كه‌ با يك‌ مشت‌ روده‌ همراه‌ شده‌، ديگر اين‌ دهان ‌نه‌ اسلام‌ و دين‌ مي‌خواهد و نه‌ عقل‌ و فكر و غرايز عالي‌، كه‌ براي‌ خوردن‌ همان‌ پاي ‌غريزه‌ كافيست. اما هنگامي‌ كه‌ بودن‌ انسان‌ جواب‌ گرفت‌ و چگونه‌ بودن‌ انسان‌ به‌ پاسخ‌ رسيد، چگونه ‌زيستن‌ و چگونه‌ مردن‌ او هم‌ مشخص‌ مي‌شود.

اين‌ است‌ كه‌ سؤال‌هاي‌ ابتدايي‌ از اين‌جا شروع‌ مي‌شوند:

آيا هستم‌؟ چرا به‌ اين‌ هستي‌ خاتمه‌ نمي‌دهم‌؟ چرا اين‌ بار را به‌ دوش‌ مي‌كشم‌؟ چه‌ لذتي‌ در اين‌ تلاوت‌ تكرار و تحمل‌ مرگ‌ تدريجي‌ هست‌؟ و چه‌ ترسي‌ از رفتن‌ و چه‌ شوقي‌ درماندن‌؟ اگر بودن‌ بهتر است‌، و اگر زندگي‌ ترجيح‌ دارد، خوب‌ در اين‌ زندگي‌ چه‌ مي‌خواهم‌؟ اصلا در زندگي‌ چه‌ بايد بخواهم‌؟ هدف‌ من‌ و خواستن‌ من‌ با چه‌ مسائلي‌ ارتباط دارد؟ آيا اين‌ هدف‌ با استعدادهاي‌ من‌ و نيازهاي‌ من‌ مربوط مي‌شود و از آنها مشخص‌ مي‌گردد؟ پس‌ استعدادهاي‌ من‌ چه‌ قدر است‌ و من‌ چه‌ قدر هستم‌. و چه‌ ارزشي‌ دارم‌. و چه‌ نيازهايي‌ براي‌ من‌ هست‌؟ در اين‌ سطح‌ است‌ كه‌ با تفكر در استعدادها و مقدار استعدادها و خلقت‌ انسان‌، مي‌توانيم‌ هر كس‌ را به‌ شناخت‌هايي‌ برسانيم‌ كه‌ در جهان‌بيني‌ فرد تأثيرگذار است. با اين‌گونه‌ سؤال‌هاي‌ عميق‌ و غير مهاجم‌، نطفه‌ حركت‌ و تفكر در ذهن‌هاي‌ فراري‌ و خسته‌، آرام‌ جاي‌ مي‌گيرد و رشد مي‌كند و به‌ مرور زمان‌ متولد مي‌شود.

به نظر مرحوم استاد نمي‌توان‌ شتابزده‌ در انتظار نتايج‌ فوري‌ بود كه‌ يك‌ دانه‌، ماه‌ها طول‌ مي‌كشد تا جوانه‌ بزند و برويد و رشد كند. ما با شتاب‌ نه‌ تنها طرف‌ را خراب‌ مي‌كنيم‌ كه‌ خود به‌ يأس‌ مي‌رسيم‌. همانند آن‌ گوسفنددار ناشي‌ كه‌ پوست‌ خربزه‌ را به‌ دهان‌ گوسفند مي‌گذاشت‌ و با دست‌ ديگرش ‌دنبه‌ گوسفند را وزن‌ مي‌كرد كه‌ ببيند آيا سنگين‌ شد و گوسفند چاق‌ و پروار گرديد؟ آنها كه‌ با اين‌ دست‌ غذا مي‌دهند و با آن‌ دست‌ دنبه‌ ها را مي‌ سنجند، فقط از كار خويش‌ مي‌مانند و به‌ يأس‌ مي‌رسند و دق‌ مرگ‌ مي‌شوند. مربي‌ با زيركي‌، سؤال‌ها را در درون‌ افراد مي‌كارد و در آنها طلب‌ را سبز مي‌كند و آنها را به‌ چرخ‌ مي‌اندازد و آن‌گاه‌ با آنها روش‌ برداشت‌ از مطالعه‌ و تدبر و تفكر را مي‌آموزد. او پيش‌ از هر چيز، ناچار است‌ كه‌ براي‌ اين‌ تفكر وسيع‌ مطالعات‌ وسيع‌ تري‌ را فراهم‌كند. مهمان‌ پراشتها، غذاي‌ زيادتري‌ مي‌خواهد. تفكر وسيع‌ و آماده‌، به‌ مواد فكري‌ زيادتري‌ نياز دارد، و ناچار با تفكرات‌ وسيع‌، مطالعات‌ بايد از محدوده‌ دفتر و كاغذ آزاد شود و به‌ وسعت‌ هستي‌ راه‌ بيابد و از هر حادثه‌ درس‌ها و برداشت‌ها و اعتبارها آغاز گردد. و در اين‌ حد ناچار بايد از روش‌ مطالعه‌ و برداشت‌ و روش‌ تفكر و نتيجه‌ گيري‌، پرده‌ بردارد. اما نكته دقيق ديگر آن است كه انسان‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ برداشت‌ها و تصويرها و تفكرها مي‎باستي به‌ چند اصل‌ مورد نيازش توجه كافي را مبذول دارد:

« 1. احتمال‌ اين‌ كه‌ در هر حادثه‌ مي‌تواند درسي‌ باشد و در هر تصادف‌ نظمي‌. كسي‌ كه‌ با اين‌ شناخت‌ يا با اين‌ احتمال‌ همراه‌ است‌ و احتمال‌ مي‌دهد كه‌ در اين‌ خاك‌ها گوهري ‌نهفته‌ و انگشتري‌ گم‌ شده‌، از آن‌ سطحي‌ نمي‌گذرد، بلكه‌ درنگ‌ مي‌كند و در آن‌ مي‌كاود وآن‌ را زيرورو مي‌كند و تدبر مي‌نمايد.

2. نگرش‌ و عينكي‌ كه‌ حادثه‌ را در يك‌ لحظه‌ محبوس‌ نكند. گل‌ قالي‌ و استكان ‌چاي‌ را در بند يك‌ لحظه‌ و در زمان‌ حالش‌ نگذارد. چون‌ هر حادثه‌ ارتباطي‌ با گذشته‌ دارد و جرياني‌ در آينده‌. و كسي‌ كه‌ ديروز و امروز و آينده‌ را يكجا مي‌بيند، حركت‌ها را بيشتر حس‌ مي‌كند و ركود را بهتر مي‌يابد و از دست‌ دادن‌ را عميق‌تر احساس‌ مي‌نمايد و اين‌ است‌ كه‌ بيشتر و بهتر بهره‌ برمي‌دارد.

3. فراغت‌ و خلوتي‌ كه‌ حادثه‌ ها را در خود بگيرد و آنها را هضم‌ كند. ذهن‌ خسته‌ و فكر مشغول‌، برداشتي‌ نخواهد داشت‌. ذهن‌ انسان‌ حادثه‌ها را بر اساس‌ اهميت‌ آنها و علاقه‌ و عشق‌ به‌ آنها دسته‎ بندي‌ مي‌كند. ذهن‌ هنگامي‌ كه‌ در همان‌ موضوع‌ با اهميت‌ و مورد علاقه‌ اش‌ جريان‌ مي‌گيرد، نفوذ بيشتر و قدرت‌ زيادتري‌ خواهد داشت‌ و در نتيجه‌ از اعماق‌، ره‌ آورد مهم‌تري‌ خواهد آورد. هنگامي‌ كه‌ مي‌خواهد‌ از يك‌ موضوع‌ برداشت‌ بيشتري‌ داشته‌ باشد،‌ نبايد به‌ خودش‌ فشار بياورد‌ و بي‌ حاصل‌ فكرش‌ را خسته‌ كند‌. هنگامي‌ كه‌ ضرورت‌ حادثه‌ و اهميت‌ آن‌ مشخص‌ شد، ناچار فكر به‌ آن‌ معطوف‌ مي‌شود و به‌ آن‌ رو مي‌آورد. اهميت‌ حادثه‌ را با ميزان‌ و ترازوي‌ عقل‌ هم‌ مي‌توان‌ سنجيد. كساني‌ كه‌ ذهنشان‌ به‌ يك‌ مسئله‌ مشغول‌ است‌ و در مسائل‌ ديگري‌ مي‌كاوند به‌ جايي‌ نخواهند رسيد. فراغت‌ و خلوت‌ به‌ وسعت‌ برداشت‌ها كمك‌ مي‌كند. ذهن‌ خسته‌ و مشغول‌ و شلوغ ‌برداشتي‌ ندارد، و اين‌ است‌ كه‌ راه‌ رفته‌ها در هر ماه‌ و هفته‌ و روز حتي‌ در هر ساعت‌ و در هر لحظه‌، ذهن‌ خود را و درون‌ خود را مراقبت‌ مي‌كردند و با محاسبه‌ ها اهميت‌ها را در نظر مي‌گرفتند و با مراقبت‌ها از پارازيت‌ها جلوگيري‌ مي‌نمودند و در نتيجه‌ فراغت‌ وخلوت‌ درون‌، حتي‌ با بلبشوي‌ بيرون،‌ برداشت‌ها داشتند و نتيجه‌ گيري‌ها.

4. نمونه‌ ها و مثال‌هايي‌ كه‌ در بحث تدبر از آن‌ ياد كرديم‌، طرز برداشت‌ را به‌ ما مي‌آموزد، همچنان كه‌ از لرزش‌ موج‌ و ريزش‌ ابر و زمزمه‌ نسيم‌ و حركت‌ ماهي‌ها و رقص‌ برگ‌ها و از گل‌ بي‌ رنگ‌ قالي‌ها و استكان‌ كثيف‌ چاي و ... نيز مي‎توان‌ درس‌ گرفت‌. »

با اين‌ نمونه‌ها و با آن‌ فراغت‌ و خلوت‌ و با آن‌ نگرش‌ و عينك‌ و توجه‌ به‌ گذشته‌ و حال‌ و آينده‌ و با آن‌ احتمال‌ و با آن‌ شناخت‌، برداشت‌ها زياد مي‌شود. آنها كه‌ به‌ نظم‌ هستي‌ و نظام‌ عليتي‌ آن‌ پي‌ برده‌ اند و هماهنگي‌ و ارتباط آن‌ را يافته‌ اند،از هيچ‌ حادثه‌ اي‌، از هيچ‌ تصادفي‌ سطحي‌ نمي‌گذرند. بگذر از آن‌ كه‌ تذكرها ويادآوري‌ها، حادثه‌ه اي‌ از دست‌ رفته‌ و درس‌هاي‌ فراموش‌شده‌ را به‌ ياد مي‌آورند

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی: