استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

تفکر (2)

مؤلف: محمد سلطانی

تاریخ ثبت: 18 / 01 / 1393

موضوع: اقتباس از آثار استاد

 

با اين‌ توضيح‌ و مقايسه‌، هوش‌ و فكر و عقل‌ مفهوم‌ خود را باز مي‌يابند. هوش‌ نيروي درك‌ موقعيت‌ است. فكر نيروي‌ نتيجه‌گيري و ‌از‌ معلومات‌ به‌ مجهولات رسيدن، و عقل‌ نيروي‌ اندازه‌گيري‌ است‌.

در اين‌ مرحله‌ بهتر است‌ كه‌ فرق‌ ميان‌ تدبر و تفكر هم‌ توضيح‌ داده‌ شود. ما با تدبر، ادراكات‌ حسي‌ و علوم‌ تجربي‌ را به‌ دست‌ مي‌آوريم. تدبر تهيه‌ مواد خامي‌ است‌ كه‌ فكر در آن‌ كار مي‌كند و با تركيب‌ آنها به‌ نتيجه‌هايي‌مي‌رسد و شناخت‌هايي‌ به‌ دست‌ مي‌آورد. تدبر، زيرو رو كردن‌ مسأله‌ و يا حادثه‌ و صحنه‌اي‌ است‌ كه‌ پيش‌آمده است‌. تدبر ارزيابي‌‎كردن ‌آيه‌ها و نشانه‎هايي‌ است‌ كه‌ جلوه‌گري‌ دارند و حتي‌ پيش‌ پا افتاده‌اند، اما ما به آنها توجه نداريم. اين‌ تدبر و مطالعه‌، وسيع‌تر از مطالعه‌ كتاب‌ و روزنامه‌ است‌. مطالعه‌ به‌ اين‌ معني‌ استعمال‌هاي‌ زيادي‌ دارد؛ مثل‌ اين‌ كه‌ مي‌گوييم‌: داشتم‌ در احوال‌ خودم‌ مطالعه‌ مي‌كردم‌؛ يا ، داشتم اوضاع‌ را مطالعه‌ مي‎كردم‌.

همين‌ طور كه‌ در صفحه‌ كتاب‌ مي‌توان‌ مسائل‌ را بررسي‌ كرد و مطالعه‌ نمود، همين‌طور هم‌ در صفحه‌ خارج‌ و در برخوردها و نشست‌ و برخاست‌ها و رفتن‌ها وآمدن‌ها، مي‌توان‌ مسائلي‌ را در نظر گرفت‌ و مرتب‌ نمود و سپس‌ به‌ نتيجه‌گيري‌ و بهره‌برداري‌ پرداخت‌. انسان‌ از نيرويي برخوردار است كه مي‌تواند حالات‌ خودش‌ را بررسي‌ كند. ما مي‎توانيم نام اين نيرو را تدبر بگذاريم. مثلا ساعاتي‌ را كه‌ داريم به‌ شب‌ و روز، در تنهايي‌ و اجتماع تقسيم‌ كنيم‌. در شب‌ چه‌ مسائلي‌ به‌ ذهن‌ خطور مي‌كند. هنگامي‌ كه‌ تنهاييم‌ يا هنگامي‌ كه‌ در ميان‌ مردم‌ هستيم. هنگامي‌ كه‌ با ثروتمند يا فقير يا زن‌ يا مرد، با خوش‌ قيافه‌ يا متوسط يا زشت‌، و در روز هنگامي‌ كه‌ بر سر كاريم‌، يا در خانه‌، و جاهاي ديگر و نيز زماني‌كه‌ با دوستي‌ روبه‎رو مي‌شويم و يا با دشمني‌ برخورد مي‌كنيم.

مرحوم استاد در اين زمينه مي‎فرمايند: « اين‌ بررسي‌ها هنگامي‌ كه‌ ادامه‌ پيدا كرد ـ يك‌ ماه‌، يك‌ سال‌، بيشتر يا كمتر و يا حتي ‌يك‌ عمر ـ مصالحي‌ را به‌ وجود مي‌آورد كه‌ مي‌توان‌ با آن‌ مصالح‌ به‌ يك‌ ساختمان‌ فكري ‌رسيد. مي‌توان‌ به‌ شناخت‌هايي‌ دست‌ يافت‌ كه‌ مثلا ظرفيت‌ من‌ تا چه‌ اندازه‌ است‌، چه‌مسائلي‌ مرا خوشحال‌ مي‌كنند، چه‌ مسائلي‌ مرا ناراحت‌ مي‌كنند، عظمت‌ اين‌ مسائل‌ تا چه‌ حدي‌ است‌ و تأثير آنها با عظمت‌ آنها چه‌ رابطه‌اي‌ دارد؟ زيادتر است‌ يا كمتر؟ و آيا تأثير آنها تا چه‌ اندازه‌ بايد باشد؟ به‌ حدي‌ كه‌ دلم‌ را بگيرد يا دست‌ و پايم‌ را به‌ حركت‌ وادارد؟ حركتي‌ در يك‌ لحظه‌ يا يك‌ ساعت‌ يا يك‌ عمر؟ و تأثير آنها تا چه‌ اندازه‌ بوده‌است‌؟ چه‌ بسا تأثيرشان‌ بيش‌ از حد بوده‌؛ مثلا سلام‌ دوستي‌ كه‌ نبايد در من‌ حركتي‌ به‌وجود آورد، بيست‌ و چهار ساعت‌ يا حتي‌ يك‌ عمر مرا به‌ خود گرفته‌ و چه‌ بسا تأثيرشان ‌كمتر بوده‌. صحنه‌ فقري‌ كه‌ بايد مرا تا يك‌ ماه‌ مشغول‌ كند تنها يك‌ ساعت‌ گرفتار كرده‌است‌. با اين‌ تدبرها و ارزيابي‌ها انسان‌ مي‌تواند با كمك‌ فكر به‌ عوامل‌ مجهول‌ دست‌ بيابد ويا به‌ حقيقت‌ خود پي‌ ببرد . به خودشناسي برسد و در خود به‌ كاري‌ مشغول‌ شود، به‌ ايجاد عظمتي‌، حركتي‌، كنترلي‌ و يا مواظبتي‌. »

« باز انسان‌ مي‌تواند برخوردهايش‌ را بررسي‌ كند و آمار بگيرد و سپس‌ با تفكر در اين‌آمار، به‌ روحيه‌ها واميال‌ و خواسته‌هاي‌ خود پي‌ببرد. مي‌تواند محبوب‌هايش‌ را در نظربگيرد. در دوستانش‌ بررسي‌ و تدبر كند و از آنها آمار بردارد. در دفتر و يا در ذهن‌، وسپس‌ با تفكر به‌ نتيجه‌هايي‌ برسد كه‌ باعث‌ زيرورو كردن‌ گذشته‌ و تجديد نظر براي‌آينده‌ و به‌ هم‌ زدن‌ برنامه‌هاي‌ پيشين‌، و طرح‌ برنامه‌هاي‌ جديدي‌ باشد. »

پس مي‎توان چنين نتيجه‎گيري كرد كه تدبر در هر پديده‌ و هرحادثه‌اي‌، چه‌ كوچك‌ و چه‌ بزرگ‌، وتدبر به‌ هرصورتي‌ چه‌ در دفتر و چه‌ در ذهن‌ و ...، مايه‌هايي‌ فراهم‌ مي‌كند و مواد خامي‌ به‌ دست ‌مي‌آورد كه‌ براي‌ تفكر و ساختمان‌ فكري‌ لازم‌ و ضروري است‌.

تا بدينجا مي‎توان چنين گفت: « كه تدبر موادخام‌ را در درون‌ ما تلنبار مي‌كند. تفكر اين‌ مواد را مرتب‌ و هضم‌ مي‌كند و شيره‌هايش‌ رامي‌مكد و فضولاتش‌ را از حافظه‌ بيرون‌ مي‌ريزد و سرزمين‌ ذهن‌ را براي‌ مواد تازه‌ ديگرآماده‌ مي‌كند. اگر اين‌ دستگاه‌ هاضمه‌ به‌ كار نيفتد، آن‌ مواد خام‌، جز سنگيني‌ روحي‌ وامتلاي‌ ذهني‌، نتيجه‌اي‌ ندارد، و هيچ‌گاه‌ اين‌ مواد انباشته‌ شده‌ در ذهن‌ بهره‌اي‌ نخواهد داد، بلكه‌ زيان‌ هم‌ خواهد رساند. غذايي‌ كه‌ در معده‌ تلنبار مي‌شود، نه‌ تنها براي‌ اندام‌ ما فايده‌اي‌ ندارد و نيرويي‌ نمي‌آورد، بلكه‌ ايجاد تعفن‌ و مسموميت‌ هم‌ خواهد نمود، كه‌ بايد هر چه‌زودتر بيرونش‌ ريخت‌.»

لازم به ذكر است كه در اين‌ جا نقش‌ مربي، آن هم مربي‌ كه‌ طرز تدبر را، حتي‌ در حادثه‌هاي‌ كوچك‌ به‌ ما نشان‌بدهد، ضروري‌ است‌. يك‌ رهبر آگاه‌ با يك‌ برداشت‌ كه‌ از صحنه‌هاي‌ پيش‌ پا افتاده‌ زندگي‌ ما‌ مي‌كند، در ما‌ نيرويي‌ به‌ وجود مي‌آورد كه‌ از هر آب‌ صافي‌ كره‌ بيرون‌ بياوريم‌. يكي از مشكلات ما اين است كه خيال‌ مي‌كنيم‌ براي‌ تدبر بايد به‌ جنگل‌ خلوت‌ يا غار سوت‌ و كوري‌ رفت‌ كه‌ انسان‌ بتواند توجهي‌ داشته‌ باشد و لذا از تدبرها محروم‌ شده‌‌ و با اين‌ بازي‌ شيطان‌، بهره‌هايي‌ را از دست‌ داده‌ايم‌. اين مربي آگاه‌ است كه از شلوغ‌ترين‌ مسائل‌ مان‌ و از سطحي‌ترين‌ آنها، آرام‌ترين‌ و عميق‌ترين برداشت‌ها را برايمان‌ آماده‌ مي‌كند. و با همين‌ توجه‌ به‌ همه‌ جايي‌ بودن‌ تدبر و آسان‌ بودن آن، كارگشايي‌ها برايمان خواهد شد. با اين‌ رهبري مربي‌، ما مي‎توانيم‌ از بي‌فايده‌ترين‌ حادثه‌هاي‌ زندگي‌‌ سود سرشاري‌ ببريم وبه‌ عمق‌ عظيمي‌ برسيم.


با اين‌ رهبري‌، ديگر من‌ از هيچ‌ حادثه‌اي‌ همين‌طور نمي‌گذرم‌، بلكه‌ يادداشتش‌ مي‌كنم‌ وبراي‌ مهماني‌ فكرم‌ مرتبش‌ مي‌نمايم‌. آن‌ جايي‌ كه‌ ابراهيم‌، از تدبر در طلوع‌ و غروب‌ ستاره‌ و ماه‌ و خورشيد، با تدبر در اين‌حادثه‌هاي‌ هميشگي‌ و پيش‌ پا افتاده‌ به‌ آن‌ توحيد عظيم‌ دست‌ مي‌يابد، توحيد در سه‌شكلش‌: در درون‌ و در جامعه‌ و در هستي‌، تا حدي‌ كه‌ هوس‌ها و طاغوت‌ها و خدايان‌ وبت‌ها را كنار مي‌ريزد، از درون‌ اسماعيلش‌ را و از جامعه‌ غرور را و در هستي‌ بت‌ها وخدايان‌ را و آن‌ جا كه‌ تيمور با تدبر در حركت‌ مورچه‌اي‌ در كنار خرابه‌اي‌ بر ديوار شكسته‌اي‌ به‌آن‌ پشتكار و استقامت‌ مي‌رسد، و آن‌ جا كه‌ دانشمندي‌ از حركت‌ سيبي‌ در لحظه‌ آرامي‌ به‌ قانون‌هاي‌ هستي‌ راه‌مي‌يابد، آن‌ جا و آن‌ جاها همه‌ نمايانگر اين‌ است‌ كه‌ از هر حادثه‌اي‌ مي‌توان‌ به‌ اعماق‌رسيد و به‌ ژرف‌ها راه‌ يافت‌ و بهره‌هاي‌ فراوان‌ به‌ دست‌ آورد؛همچنان كه مرحوم استاد آيت الله صفايي حائري حتي‌ از:

1. روشن‌ نشدن‌ يك‌ ماشين‌ با آن‌ همه‌ استارت‌.
    2 . آواره‌ ماندن‌ يك‌ زنبور در ميان‌ اتاق

3. رها كردن‌ پياز، توسط يك‌ كودك‌ در هنگام‌ غذا. درس‎هايي را مي‎گرفت و به ما يادآور مي‎شد.

و راستي‌ همان‌ است‌ كه‌ امام‌ كاظم‌ (ع) مي‌فرمود: « ما من‌ شي‌ تراه‌ عينك‌ الا و فيه‌ موعظه‌ »، آنچه‌ چشم‌ تو آن‌ را مي‌يابد، در آن‌ درس‌ها و پندهايي‌ است‌.

بر اساس‌ اين‌ توجه‌، ديگر هر تصادف‌ و هر صحنه‌اي‌ پيامي‌ دارد و حرفي‌ دارد ومغزي‌، و تو نمي‌تواني‌ از اين‌ پيام‌ و از اين‌ حرف‌ و از اين‌ مغز به‌ زودي‌ بگذري؛‌ بلكه‌ آن‌ را زيرورو مي‌كني‌ و در آن‌ تدبر مي‌كني‌ و آن‌ را ارزيابي‌ مي‌نمايي‌. و اين‌ ارزيابي‌هاي‌ وسيع‌ ومرتب‌ به‌ سازمان‌ فكري‌ وسيعي‌ منتهي‌ مي‌شود.‌

اما اينكه فكر با اين‌ تجربه‌ها و آگاهي‌ها ( تدبر) چه مي‎كند؟ فكر از آنها نتيجه‌گيري‌ مي‌كند. فكر آنها را مي‌كاود و آنها را بارور مي‌سازد‌، و معلومات‌ و آگاهي‌هاي‌ تازه‌اي‌ به‌ دست‌ مي‌دهد و مجهولاتش‌ راكشف‌ مي‌كند. ما پس‌ از شنيدن‌ مطالبي‌، مي‌گوييم‌ پس‌ بايد اين‌ طور باشد، يا پس‌ چرا اين‌طور نيست‌؟ با اين‌ «پس» بهره‌برداري‌ و نتيجه‌گيري‌ شروع‌ مي‌شود. اين‌ «پس»، پيشقراول‌ تفكر ماست‌. اما «از آن‌ جا كه‌ فكر تحت‌ تأثير عوامل‌ محيط، تربيت‌، وراثت‌، تلقين‌ و تقليد و تاريخ‌ قرارمي‌گيرد، ضرورت‌ نقد و سنجش‌ و تعقل‌ نمودار مي‌گردد. اين‌ شناخت‌ ابتدايي‌، هم‌ محكوم‌ اين‌ عامل‌هاست‌ و هم‌ محدود و يكجانبه‌ و بسته‌. درست‌ است‌ كه‌ فكر راه‌هايي‌ را طرح‌ كرده‌ و از تجربه‌ها و با كمك‌ حواس‌، مجهولاتش‌ را به‌ دست‌ آورده‌، اما خود اين‌ راه‌ها محتاج‌ سنجش‌ و نقد هستند، و اگر بدون‌ اين‌ نقادي‌ و سنجش‌، راهي‌ شروع‌ شود و كاري‌ دنبال‌ گردد، درست‌ اين‌ كار همانند كار دوربيني‌ خواهد شد كه‌ يك‌ نقطه‌ را نشانه‌ مي‌گيرد، و از يك‌ زاويه‌ عكس‌ برمي‌دارد و در نتيجه‌ اين‌ عكس‎برداري‌ و شناخت‌ يك‌ بعدي‌ و سطحي‌ باعث‌ درگيري‌ها ومحروميت‌ها خواهدشد.»

براي‌ رسيدن‌ به‌ آرزوها و خواسته‌ها، براي‌ تأمين‌ نيازها و كمبودها و به‌ خاطر جلب‌نفع‌ و دفع‌ ضرر، سؤال‌ها مطرح‌ مي‌شوند، و فكر به‌ جريان‌ مي‌افتد و از خزينه‌ ادراكات ‌حسي‌ و تجربه‌ها، كه از تدبر حاصل شده است، مطلوب‌ خويش‌ را برمي‌دارد و كنار هم‌ مي‌چيند و راه‌هايي‌ را نشان‌مي‌دهد. در اين‌جا بايد، هم‌ اين‌ راه‌ها را و هم‌ آن‌ نفع‌ها و ضررها، آن‌ هدف‌ها و خواسته‌ها، هردو نقد بخورند و بررسي‌ شوند. نيرويي‌ كه‌ اين‌ سنجش‌ و نقادي‌ را عهده‌دار است‌ مي‌توانيم‌ عقل‌ بناميم‌، و اين‌ سنجش‌ را مي‌توانيم‌ تعقل‌ بخوانيم‌.

پس تا اينجا به خوبي بين هوش، تدبر، تفكر و تعقل مرزبندي شد و جاي هركدام در سير شناختي ما مشخص گرديد. از آنجا كه بهترين راه براي به كارانداختن فكر، طرح سوالات حساب‎شده است، ابتدا بايد بحثي پيرامون اين موضوع داشته باشيم كه كسي كه سؤال ندارد و مسأله‎اي ندارد را چگونه مسأله‎دار كنيم و در اين بحث  نيز لارم است ابتدا به ضرورت سؤال بپردازيم و اينكه اصلا چرا ما سؤال كنيم؟

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی: