استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

سلوک عارفان - قسمت دهم

مؤلف: حجت الاسلام والمسلمین بهاء الدین اسکندری

تاریخ ثبت: 17 / 02 / 1392

موضوع: تحقیق موضوعی آثار استاد

6 ـ بلا و ضربه‌ها

در کشاکش همین مبارزه و جهاد است که سالک می‌کوشد بر نقاط ضعف خود چیره گردد و زنجیرهای وابستگی و علاقه‌ها و تعلقات را از دست و پای خویش باز کند ، سالک می‌کوشد و می‌کوشد و نمی‌تواند و نمی‌تواند . در هنگامه همین کوشیدن و نتوانستن است . که بلا و ضربه‌های خدا ، فتنه‌ها و امتحانات دوست چون باران رحمتی بر او می‌بارند تا هم ضعف‌های او را عریان و بی پرده به او بنمایانند و هم از وابستگی‌ها و دلبستگی‌ها آزاد سازند و اگر شاکر باشد آنقدر این بلاها ادامه می‌یابد تا به عجر برسد و آنقدر فشار می‌آورند که از تمامی مراحل علم و عقل و عشق و عمل آزاد گردد و از این مرکب‌ها هم ناامید شود که این‌ها خود حجاب‌هایی نورانیند که در مراحل بالاتر سلوک او را از رفتن باز می‌دارند . [1]

7 ـ عجز و اضطرار

انسان در راه دنیا به بن بست می‏ رسد و در راه خدا به عجز. و عظمت مذهب در همین است که پوچی و عبث انسان را به عجز تبدیل می‏ کند . تو که استعدادهایی داری، بی‏آرام و نیروهایی داری پر توان، هنگامی که به راه افتادی، در محدوده ها نمی‏ توانی دوام بیاوری. این رود عظیم وجود تو، این حوض‏ه ای کوچک را در لحظه پر می‏ کند و این جریان مستمر، به عبث و پوچی می ‏رسد و مرداب می سازد. این است که در راه دنیا به بن‏بست می‏رسی و در این بن‏بست به پوچی. تو که راه افتاده‏ای، تمامی هستی برای تو بیش از یک پوسته نیست، که جوجه‏های به راه افتاده باید با نوک‏هایشان سوراخ کنند و از بن‏بست بیرون بیایند. تو که راه افتادی دنیا با تمامی وسعتش می ‏شود زندان تو و سجن تو و تو آزادی را و شهادت را و مرگ و لقاء خدایت را از تمامی نعمت‏ها بالاتر می دانی، که آزادی از زندان برای زندانی هر چند که بهترین غذا و مکان را به او ارزانی کرده باشند، از هر چیز ارزنده ‏تر است. و این است که شهادت برای این روحی‏ه ای عظیم‏تر از هستی، بالاترین نعمت است .

انسان بزرگ‏تر از این زندگی و عظیم‏تر از این هستی است. این است که راه می ‏افتد و هنگامی که راه افتاد دیوارها را احساس می‏ کند و زندان را می فهمد و پوچی و عبث در این بن‏بست تجربه می‏ شوند. و تنها مذهب است که جهت انسان را می ‏تواند عوض کند و او را از محدوده ای تنگ، بیرون بیاورد و حتی بهشت را به عنوان منزل ـ نه مقصد ـ معرفی کند و جهت حرکت انسان را به سوی نامحدودی بگذارد، که تمامی توان او را از علم و عقل و عشق و عمل او را می‏ بلعد و راه هنوز ادامه دارد.

این عظمت مذهب است که عبث را به عجز تبدیل می ‏کند تا آنجا که علی مرد راه می ‏گوید: آه مِنْ قِلَّةِ الزّادِ و طول الطَّریق[2] .

وای از توشه‏ ی کم و راه دور. این عجز علی است. علی که تمامی دنیا در چشمش کمتر از یک کفش پاره و کمتر از آب بینی بز و کمتر از روده ‏ی خوک در دست جزامی است.  همین علی در این راه به عجز می ‏رسد و فریاد برمی‏ دارد آه ... و این‏ آه علی را کسی می ‏فهمد، که سینه‏ ی علی را فهمیده باشد. سینه‏ ی او نه همچون سینه ‏ی ماست که تحمل خودمان را نداریم و به عجز می‏ رسیم علی سینه‏ ای دارد که دشمنش در آن شناور است، که دشمن از وسعت آن در تنگناست. از همین سینه، علی آه می‏ کشد که وای از توشه‏ ی کم و از راه دور.

و همین راه دور است که انسان را از بن‏بست و عبث می رهاند و به فکر وا می‏ دارد تا مرکبی دیگر بیابد و پس از عجز با این مرکب گام بردارد . این عجز دو رشته دارد :

هم در راه معرفت،

هم در راه قرب. [3]

عجز هم در معرفت است که : الهی قصر الاسن عن بلوغ ثنائک کما یلیق بجلالک وعجزت العقول من ادراک کنه جمالک وانحسرت الابصار دون النظر الی سبحات وجهک ولم تجعل للخق طریقا الی معرفتک الا بالعجز عن معرفتک[4]

این عجز در معرفت به احاطه او و نامحدودی او دلالت می‌کند و همین است که انسان جاری روی به او می‌آورد و اینگونه طلب می‌کند و اینگونه می‏ سوزد .

آنچه که تو از خدا تصور کنی، آن مخلوق ذهن توست و به تو باز می‏ گردد. آن خدایی که در اندیشه‏ ی تو احاطه شود و درک شود، آن محدود محکومی است که نمی‏تواند حاکم تو باشد و جهت حرکت تو باشد. حاکمی که وجودش را از فقر جهان، فهمیده‏ ایم و حضورش را از نامحدودیش بدست آورده ‏ایم؛ حاکمی که از ما به خودمان نزدیکتر است، که خودآگاهی ما و خودخواهی ما از اوست که ما را به این ترکیب رسانده و این گونه با خودمان پیوند داده است . [5]

و عجز در قرب نیز هست که : الهی لیس لی وسیله الیک الا عواطف رأفتک ولا لی ذریعه الیک الا عوارف رحمتک وشفاعة نبیک ، نبی الرحمه ومنقد الامة من الغمه ، فاجعلهما سببا الی نیل غفرانک وصیرهما لی وصله الی الفوز برضوانک[6]

قرب او، لقاء او و غفران او و رضوان او وسیله می‏ خواهد و این قرب، جز با او و با شفاعت و همراهی رسولش امکان ندارد . در مناجات مریدین، تصویرهایی است و زمینه‏ه ایی که این عجز را نشان می دهد. تو می‏ بینی راههایی را که به تنگی نشسته و می‏ بینی رهراوانی را که پایشان تاول برداشته و مانده ‏اند. آنها که از راه علم و راه عقل و راه عشق و راه عمل آمده‏ اند، همگی پای طلب، پر آبله دارند و در تنگنا افتاده‏ اند. تو اینها را می ‏بینی و پاکی او را گواهی می‏ دهی، که این همه ماندن مسئولش تو نیستی و این همه رنج عاملش تو نیستی. سبحانک. تو پاکی، تو نازی، ما أَضْیقَ الطَّریق ... راه‏ها چقدر تنگ هستند، عَلی مَنْ لَمْ‏تَکنْ دَلیله ... بر آنها که تو رهبرشان نبودی، آنها که با تکیه بر علم و عقل و عشق‏ و عمل آمده ‏اند و با دریافت‏ها و ذکرها آمده ‏اند، همه مانده‏ اند. هر کدام در جایی به زانو درافتاده ‏اند و در کناری به اسارت رفته ‏اند.

از آن سو می‏ بینی که چه آرام دسته‏ای رسیده ‏اند. و ما اوْضَحَ الْحَقَّ . . .

چقدر آشکار و روشن است حق، عِنْدَ مَنْ هَدَیتَهُ سَبیلَه ... در نزد آنهایی که تو به راهشان کشیدی.

تو همراه این تصویر از پای افتاده ‏ها و در راه مانده ‏ها، این تصویر از مقصد رسیده ها و راه رفته‏ ها، چه حالی خواهی داشت جز طلب و چه سوزی خواهی گرفت جز این فریاد. الهی‏ فَاسْلُک بِنا ... تو ما را به راه بینداز و راه ببر. سُبُلَ الْوُصُولِ الَیک ... راههایی که به تو می ‏رسد نه به غرورها و قدرت‏ها و تسخیرها و شورها و سوزها. فَاْسلُک بِنا سُبُلَ الوُصُولِ الَیک وَ سَیرنا فِی اقْرَبِ الطُرُق. تو ما را در نزدیک‏ترین راه تا مهمانی خودت بگردان. دورها را تو نزدیک کن و سختی‏های مشکل را تو بر ما آسان بگیر . ما را به عباد خودت ملحق کن.

آنها که نه از راه عبادت و ریاضت و نه از راه خدمت و طریقت و نه از راه علم و عقل، که از راه عبودیت و از راه اطاعت تو گام برداشته ‏اند، با شتاب به سوی تو کوشیده‏ اند و بی‏امان بر این درگاه کوبیده ‏اند و تنها تو را در شب‏ها و روزها عبد بوده اند، که از هیبت تو به اشفاق رسیده ‏اند. آنها که تو، آبخورهاشان را پاک کرده ‏ای و به آرزوهاشان رسانده‏ ای و خواسته‏ هاشان رابر آورده کرده ‏ای و کارهاشان رابه عهده گرفته‏ ای و دلهاشان را از عشق خودت سرشار کرده‏ ای و از صافی جام خودت سیرابشان نموده‏ ای، پس با تو به لذت نجوای تو رسیده‏ اند و از تو، دورترین آرزوها را گرفته‏ اند.

ای آنکه به روی آورده‏ ها، تو روی آورده ‏ای و با پیوند بر آنها باز گردانده ‏ای و بخشیده ‏ای. ای آنکه با غافل‏های از یادت مهربانی و دوستدار و برای جذبشان به سوی درگاه خویش آماده‏ ای و خواستار، از تو می‏ خواهم که مرا که اگر روی نیاروده‏ ام، غافلم نه کافر، از آنهایی قرار بدهی که بیشترین بهره از تو و بالاترین جایگاه در نزد تو و بزرگ‏ترین سهم از محبت تو و بهترین نصیب از معرفت تو به دست آورده ‏اند، که تمام همت من از تمامی هستی بریده شده و روی به سوی تو آورده و تمامی خواسته‏ی من، به سوی تو بازگشته است. تو نه دیگری، مراد منی و برای توست نه جز تو این بیداری من و این بی‏قراری من. دیدار تو نور چشم من است. پیوند تو آرزوی من است. شوقم به سوی توست. بی‏تابیم از عشق توست. سر به هواییم در هوای توست. خواسته‏ ی من رضای توست. نیاز من دیدار توست. طلب من کنار توست. قرب تو نهایت سؤال من است .

نجوای تو روح و راحت من است. در نزد تو دوای درد من است و درمان سوز من و آرامی آتش من و برکناری رنج من، پس تو انیس من باش در وحشتم و آزاد بخش لرزشم و بخشنده ‏ی گناهم و پذیرنده‏ ی بازگشتم و جوابگوی دعوتم و سرپرست نگهداریم و بی‏ نیاز کننده‏ ی نیازمندیم. تو مرا از خودت مبر. تو مرا از خودت دور مکن. ای نعمت من، ای بهشت من، ای دنیای من و ای آخرت من. ای مهربان‏تر از تمامی مهربانها.

در این نمونه ها می‏ بینیم جلوه ‏های عجز را که پاها به تاول نشسته و نیروها ته کشیده، ولی طلب بیشتر شده و سوز و شور رفتن افزون‏تر، که در این عجز، تازه اول راه است.

تو از آثار او نمی ‏خواهی که به او برسی، که می‏ گویی: الهی تَرَدُّدی فِی الآثارِ یوجِبُ بُعْدَ المَزار. گشت و گذار من در آثار تو باعث دوری دیدار توست. مگر آثار تو از تو روشن‏ ترند که روشن کننده‏ ی تو باشند. الهی ألِغَیرِک مِنَ الظُّهُورِ ما لَیسَ لَک حتّی‏ یکونُ هُوَ المُظْهِر لک. اینجاست که تو از او به سوی او می‏ روی و از او، او را می‏ شناسی، چه در مرحله‏ ی معرفت و چه در مرحله‏ ی قرب و لقاء، جزء او وسیله ‏ای نیست، از غیر او به او رسیدن شرک است. در آینه‏ ی آثار دیدن شرک است. توحید عالی چنین عجزی را می‏ خواهد که از غیر او به او راهی نیابی و از غیر او، او را نبینی.

اوست که به هستی ظهور بخشیده و روشنی داده. اوست که می‏ تواند این راه بلند را برای تو کوتاه کند. اینها که در یک مرحله مرکب تو هستند در مرحله دیگر مانع تو هستند و شرک. و این رسول است که درس می‏ دهد؛ اثر شرک از پای مورچه بر سنگ سیاه در شب تاریک، پنهان‏تر است. آنچه که تو را به خدا می‏ رساند، همان آیه ‏ها و آثاری که تو را به توحید دعوت می کند، در یک مرحله خودش شرک می‏ شود، که با پایی جز او به او راهی‏ نیست . . .

اینجاست که مقصد اوست. وسیله اوست. راه اوست. جز او کسی نیست، که تمامی مرکب‏ها در گل مانده اند و تمامی قدرت‏ها به عجز رسیده‏ اند و تمامی وسیله ها خود مانع راه تو شده ‏اند. بی‏حساب نیست که‏ کمال الانقطاع را می‏ خواهند؛ الهی‏ هَبْ لی‏ ... خدای من به من هدیه کن، به من ببخش، که من سزاوار نیستم، من خریدار نیستم که چیزی ندارم، تو به من ببخش؛ کمالَ الِانْقِطاعِ الَیک، آزادی کامل را که به سوی تو بال بگشاید، چون ما در برابر قطع او و بلاء او گاهی سرکشیم و انقطاع نداریم و این قطع را نپذیرفته‏ ایم، پس از پذیرفتن چه بسا به سوی او نیامده باشم و بی‏خیال و لوطی ‏وار مانده باشیم و پس از حرکت به سوی او چه بسا که از خود آزادی، آزاد نشده باشیم. کمال انقطاع این همه را در خود دارد. أَنِرْ ابْصارَ قُلُوبِنا بِضیاءِ نَظَرِها الَیک. تو چشم‏هایی که در دل ما پلک باز کرده ‏اند، با نور نگاه به خودت، همراهی کن. حَتّی تَخْرِقَ ابصارُ الْقُلُوب حُجُبَ النُّور. تا چشم‏های دل ما، پرده ‏ها و حجاب‏های نور را هم بدرد. فَتَصِلَ الی‏ مَعْدَنِ الْعَظَمَة و به جایگاه عظمت تو برسد، فتصیرَ أرواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِک[7] .

 و روح‏های ما به عزت پاک تو، وابسته گردد و جز تو چیزی نخواهد.

این پرواز از حجاب‏های نور، پرواز کسانی است که به عجز راه یافته ‏اند و از علم و عقل و عشق و عمل هم به مقصد نرسیده ‏اند . [8]

 


[1]. این مبحث مفصلاً در مرکب‌های سلوک آمده است .

[2]. نهج البلاغه صبحی صالح ، حکمت 77 .

[3]. صراط / صص 127 ـ 125 .

[4]. مناجات دوازدهم از مناجات خمسة عشر  .

[5]. صراط / ص 128 .

[6]. مناجات دهم از مناجات خمسة عشر  .

[7]. مناجات شعبانیه .

[8]. صراط / صص 134 ـ 129 .

 

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی:   

1392/2/20 - 0:6:56
مازیار

نوشتن دوباره مطالبی که در کتابها آمده اند دردی را دوا نمیکند .ما از شاگردان وکسانی که در سلوک ایشان حضور داشته اند انتظار داریم که نمونه های عینی وعملی این مراحل را چه در رفتار خود استاد چه اطرافیان به ما نشان دهند.نمونه هایی ازعجز واستعانت یا بلاها.به اینصورت هم جاذبه نوشته ها بیشتر میشود وهم درک آنها برای همچو منی راحتتر است....برای مثال شاید با بی عقلی وبی تدبیری خود را به دردسری بیندازم وآن را مرحله بلای سلوک حساب کنم ! ویا ضعف وناچاری ام را به حساب عجز سلوک! این کلی گویی ها همچون نور انداختن در اسمان است شاید برای اهل پرواز راهنمایی باشد اما زمینی ها در آسمان تاریک چیزی نمیبینند!