استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

مدیریت انسان از منظر دین- قسمت پنجم

مؤلف: حجت‌الاسلام و المسلمین داوود پارسا

تاریخ ثبت: 21 / 06 / 1391

موضوع: اقتباس از آثار استاد

ساختار بحث را در اینجا ببینید.

2- برای چه بودن(هدف از زندگی)

سؤال دومی که، بعد از بودن و چرا آفریدن انسان  مطرح می گردد، برای چه بودن انسان است؛ یعنی ما در زندگی به دنبال چه هدف و مقصدی باشیم تا زندگی‌مان دچار رکود و بن بست  نگردد.

معروف است كه فردي به دوست خود گفت:

لطفاً به من بگو از كدام راه بايد بروم؟

دوستش جواب داد:

بستگي به اين دارد كه كجا مي‌خواهي بروي؟

آن شخص پاسخ داد:

خيلي برايم مهم نيست كجا بروم

دوست او در جواب گفت:

پس مهم نيست از كدام راه بروي!

تعریف هدف

 هدف در لغت، به معناى (نشانه) و (غرض) است، اما در اصطلاح، چیزى است که شخص قبل از عمل، آن را در نظر مى گیرد و نیروى خویش و وسایل لازم را براى وصول به آن به کار مى برد و غرضش دست یابى و رسیدن به آن است.                                                                                                                                          

نقش شناخت  هدف در کسب موفقیت

شناخت و انتخاب هدف، یکى از اساسى ترین موضوعات زندگى انسان است. اگر انسان هیچ شناختى از هدف خود در زندگى نداشته باشد، زندگی را پوچ و بى معنا خواهد یافت. همه فعالیت هاى آگاهانه و ناآگاهانه انسان زمانى مفهوم خواهد داشت که هدف نهایى اش در زندگى روشن باشد.

با اندکى دقت مى توان فهمید هدفى که ما براى زندگى خود در نظر مى گیریم ، همه آن را تحت تأثیر قرار مى دهد; به تعبیرى دیگر، به زندگى ما جهت و معنا مى بخشد. اگر انسان ها در زندگى خود روش هاى متفاوتى دارند به این دلیل است که هدف هاى مختلفى را دنبال مى کنند.  هر قدر این هدف ها با ارزش تر و والاتر باشد، به همان اندازه زندگى انسان از ارزش و کیفیت عالى ترى بهره مند خواهد شد. بنابراین، سعادت و یا شقاوت انسان در گرو «شناخت هدف»و انتخاب آن است.

چه بسا افرادى هستند که سال ها در این دنیا زندگى مى کنند و به علت سرگرم شدن به کارهاى روزمره و به خصوص غرق شدن در ظواهر زندگى و لذت هاى مادى و آرامش دروغین، هرگز به اساسى ترین مسئله زندگى یعنى شناخت و انتخاب هدف نمى اندیشند; این عده به تعبیر قرآن کسانى هستند که به حیات دنیا راضى شده و به آن آرام گرفته اند:  «إِنَّ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا وَ اطْمَأَنُّوا بِها وَ الَّذينَ هُمْ عَنْ آياتِنا غافِلُون»

اما در مقابل، وارستگانى هستند که با بُعد متعالى حیات آشنا شده اند. اینان توانسته اند در سایه تحصیل کمال، دریچه اى از عالم بالا به روى خود بگشایند و با عظمت هاى معنویِ زندگى آشنا شوند.

پس به جرأت مى توان گفت که اساس موفقیت انسان در مسیر پر پیچ و خم زندگى، شناخت و انتخاب هدف مى باشد و کسانى که در این راه ،مسیر صحیح را انتخاب کرده و هدف خویش را همچو مشعلى فروزان در انتهاى مسیر نظاره گرند، همواره موفق و پیروز هستند و بالعکس کسانی که هدفی را در زندگی انتخاب نکرده اند ، نتیجه ای جز رسیدن به بن بست و در نهایت به انتحار و خودکشی ندارند .

در این جا بد نیست به داستان  زندگی جوان‌آمریکایی که هدفی در زندگی انتخاب نکرده بود ، بپردازیم

آن جوان سرگذشت خود را این چنین بیان می کند : بیست و دو سال داشتم و همان مسیری را در زندگی دنبال کرده بودم که اجتماع برای رسیدن به خوشبختی دیکته می کند.از دانشگاه فارغ التحصیل شده بودم و در پست مهندسی شیمی در شرکتی کار می کردم و در آمد یالایی داشتم.و دیگر آرزویی نداشتم. تمامی اجزای خوش بختی را در اختیار داشتم؛ ماشین، ضبط صوت، آپارتمان لوکس،حقوق مکفی، یک دو دوست....دیگر چه چیزی می توانی بخواهی ای مرد جوان؟

اما در زندگی هرگز تا به حال ، آن اندازه، احساس تیره روزی نکرده بودم. در اولین سال فارغ التحصیلی، در همان زمانی که در پست مهندسی شیمی در یک کمپانی کار می کردم، گرفتار بحران هویت و ارزش های زندگی شدم. هر چند تمام کارهایی را که جامعه برای خوش بخت شدن دیکته می کند، انجام داده بودم.، اما هیچ دلیلی برای ادامه زندگی نمی یافتم. نمی دانستم چرا زنده ام و چرا زنده بودنم می تواند مهم باشد. زندگی هیچ معنایی برایم نداشت. این بحران شک و پریشانی، کم کم به تمامی زندگی ام کشیده شد.

با خود فکر می کردم، آیا به راستی زندگی کاملا نسبی است؟ پنجاه-هشتاد سالی از خوشی ها و نا خوشی های زود گذر[استفاده کردن] کار کردن، خوابیدن، خوردن، لذت بردن از خوشی های زمینی و همین، و بعد انگار نه انگار زنده بودی؟ اگر چنین است پس اصلا چرا باید زندگی کرد؟ چرا خودکشی نکرد و به همه این ها خاتمه نداد؟چرا باید برای زندگی بی هدف، تلاش بیهوده کرد؟ چرا باید خوب بود؟ چرا باید به فکر سلامتی بود؟ اگر قرار باشد همه چیز با رود زندگی شسته شود و برده شود، اصلا چرا باید تلاش کرد؟ هر چه می گذشت، همه چیز بیشتر غیر قابل تحمل می شد و مرا به این نتیجه می رساند که زندگی به راستی ارزش زیستن ندارد.

   ما برای این که بتوایم هدف زندگی را به طور صحیح انتخاب کنیم و دچار این همه بحران و حیران  نگردیم، باید به بررسی و شناخت انسان بپردازیم و به تمامی چراها و سئولات ،پاسخ منطقی و درست بدهیم. پاسخ صحیح به این سئولات ، مستلزم شناخت معنا و هدف زندگی است و برای شناخت هدف زندگی ، باید از امکانات و سرمایه های انسان خبر داشت. به تعبیر دیگر: مدیریت  و برنامه ریزی زندگی  مستلزم شناخت هدف می باشد. و شناخت هدف مستلزم شناخت انسان می باشد.

قبل از اینکه به شناخت انسان بپردازیم به مسأله ی اهمیت و ضرورت شناخت از منظر آیات و روایات و همچنین از  دیدگاه اندیشمندان  می پردازیم:   

اهمیت شناخت انسان

الف:از منظر آیات و روایات :

در کتاب آئین زندگی ،  قرآن  مجید  به مسأله ی شناخت انسان بسیار توجه گردیده و می فرماید: 

«یا ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم»  یعنی ای کسانی که به مرحله ی ایمان و عشق رسیده اید ابتدا به خودتان  بپردازید و خود را دریابید. چون کسی که ساخته نشده باشد نمی تواند در دیگران تأثیر گذار باشد.

پیامبر رحمت و مهربانی به پیروان خود مژده ی رحمت می دهد که اگر به این مسأله توجه کنند :

«رحم الله إمرا عَلِمَ مِن أین و فی أین و الی أین »[1]  « خدا رحمت کند ، آن کس که بداند از کجا آمده  ، در کجاست و به کجا رهسپار می شود .».

در یک روایت آمده : خودشناسی به منزله ی  خداشناسی است :

«مَن عرف نفسه فقد عرف ربه»[2]

یا در یک روایت بالاترین معرفت ها را ، معرفت خودشناسی دانسته است :

«افضل المعرفه معرفه الانسان»[3]

و یا در روایتی ، علی (ع) کسی را که در صدد معرفت خود برنیاید، تهدید به هلاکت و نابودی کرده است:

«هلک إمرو لم یعرف قدره»[4]

در روایت دیگری آمده: چطور کسی که خود را نشناخته می تواند دیگری رابشناسد :

 «کیف یعرف غیره من یجهل نفسه »[5]

حضرت علی (ع) در شعری این گونه انسان را ترسیم می کند:

      دوائک فیک و لا تبصر               و دائک منک و لا تشعرُ

      أتزعم انک جرم صغیر                  و فیک انطوی العالَمُ الأکبر

      یعنی:درمان در خود توست ولی تو بصیرت ندازی و درد از خودت است ولی تو نمی فهمی!

     آیا تو گمان می کنی یک انسان کوچکی هستی ؟ در حالی که در تو دنیای بزرگی نهفته ای.

ب:از منظر اندیشمندان:

شهید مطهری ،  در بحث نقد عرفان از مثنوی مولوی افسانه ای را نقل می کند:

مردی طالب گنج بود و همیشه دعا و تضرع و زاری و خدا خدا می کرد که خدایا این همه گنجها را مردم زیر خاک کردند بعد رفتند و این ها مانده زیر خاکها و کسی استفاده نمی کند.خدایا به من گنحی بنمایان که بروم آن را اکتشاف کنم و بعد یک عمر راحت زندگی کنم. مدت ها خدا خدا می کرد تا بالأخره در عالم رؤیا خواب نما شد که می روی در فلان کوه ، فلان نقطه می ایستی و تیری هم به کمان می کنی، هر جا این تیر افتاد ، گنج آن جا است.

بیل و کلنگ و دستگاهش را برداشت و رفت به آن نقطه، دید همه علامت ها درست است. شک نکرد که گنج را پیدا کرده.تیر را به کمان کرد، گفت حالا به کدام طرف پرتاب کنم. یادش افتاد نگفته اند به کدام طرف. گفت حالا یک طرف پرتاب می کنم.به قوت کشید و به یک طرف پرتاب کرد. نگاه کرد تیر کجا افتاد. بعد با بیل و کلنگش رفت برای گنج، کَند وکَند ، پیدا نکرد، بالأخره آنقدر کَند که گفت ، اگر کسی هم گنجی زیر خاک کند، از این بیشتر  پائین نمی رود. حتما اشتباه کرده ام ، باید به یک طرف دیگر پرتاب کنم، رفت به یک طرف دیگر پرتاب کرد.باز آمد کند و هر چه کند پیدا نکرد. شمال و جنوب و مغرب و مشرق، چند روزی کارش این بود، بعد شمال شرقی و جنوب غربی و همه جهات.

مدتی این بیچاره زحمت کشید چیزی پیدا نکرد. دوباره رفت دم مسجد و دعا و فریاد، تا باره دیگر خواب نما شد، همان شخص به خوابش آمد. این چه ارائه ای بود به ما کردی ؟ من رفتم آن جا ایستادم، تیر به کمان  کردم ، یک دفعه از آن طرف، گفت ما کی به تو گفتیم تیر را به قوت بکش و پرتاب کن؟ ما گفتیم تیر را به کمان بگذار هر جا خودش افتاد. روز بعد رفت و تیر را به کمان کرد و هیچ نکشید ، همان جا جلوی پاش افتاد، زیر پای خودش را کند و گنج را پیدا کرد.

شخصی در مشهد به نام آقای شیخ مجتبی قزوینی می گفت: ما این داستان را در مثنوی خواندیم ، به مرحوم میرزای کرمانشاهی «مرد عارف و سالکی بوده که به منبر هم می رفته» رسیدم و گفتم آقای میرزا ، این ملا در این شعر چه می خواهد بگوید؟ این داستان هدفش چیست؟ فقط یک جمله در جواب من گفت: « و فی أنفسکم افلا تیصرون» می خواهد بگوید مطلب در خود تو است ، کجا این طرف و آن طرف می روی؟

و لذا شهید مطهری در انتهای این داستان می فرماید: اگر انسان خودش را شناخت به عالم ملکوت پی خواهد برد و آن جا را خواهد شناخت.

چقدر زیبا بیان کرده، شاعر شیرین سخن مولوی:

سالها فکر من این است وهمه  شب سخنم                        که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام ، آمدنم بهر چه بود                                      به کجا می روم آخر ننمانی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا                     با چه بود است مرا وی از این ساختنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک                                      دو سه روزی قفسی از بدنم ساخته ام

عارف فرزانه و روشن بین حضرت آیه الله بهاءالدینی در این باره می فرماید :

«هر کس به اندازه ی فهم و همتش از نعمت های الهی استفاده می کند. انسان باید کسب معرفت و نورانیت کند انبیاء آمده اند تا همت بشر را بالا ببرند»[6]

و همچنین  «ملای رومی» در مورد کسی که اگر خود را نشناسد ارزان می فروشند، متذکر شده است :

خویشتن نشناخت مسکین آدمی                                  از فزونی آمد، شد در کمی         

خویشتن را آدمی ارزان فروخت                                      بود اطلس خویش بر دلقی بدوخت

سقراط ( که حدود دوهزار و پانصد سال پیش می زیسته است ) در این زمینه می گوید:

«بیهوده در شناخت موجودات خشک و بی روح رنج مبر .بلکه خود را بشناس که شناخت نفس بالاتر از شناخت طبیعت است.»

گاندی در کتاب «دین است مذهب من » می گوید : «من از مطالعه ی اوپانیشادها(قدیمی ترین کتاب مذهبی و عرفانی هند) به سه اصل پی بردم که این سه اصل ، برای من یک عمر دستورالعمل بوده است :

اول:در این عالم برای رسیدن به حقیقت تنها یک راه وجود دارد و آن شناخت نفس

دوم: هر که خود را شناخت ، خدا را می شناسد.

سوم : فقط یک قدرت و یک آزادی و یک عدالت وجود دارد و آن ، قدرت و تسلط بر خویشتن و آزاد شدن نفس از هر کس و هر چیز دیگر و رسیدن به اعتدال در وجود خویشتن  است، هر کس بر خویشتن مسلط شود بر اشیاء دیگر نیز مسلط خواهد شد.

الکسین کارل ،فیزیولوژیست و زیست شناس معروف غربی می گوید:

«ما در ایجاد وسایل راحتی و سرعت در کار و تهیه ابزارهای زندگی ، پیشرفت فراوان کرده ایم ولی  خود را به هیچ وجه نشناخته ایم ، و  در حقیقت از خود غفلت ورزیده ایم و در نتیجه پیشرفت های علمی نتواسته است ماراسعادتمند کند و توجه دقیق ، نشان می دهد که اضطراب ها و نگرانی هایمان بیشتر شده است.»

وقتي کسي‌ سرمايه‌اي دارد و مي شنود که ارزش آن سرمايه در بازار پايين آمده است، بسيار ناراحت مي‌شود و غم و اندوه فراوان او را در بر مي‌گيرد، غافل از آنکه سرمايه عمر ما لحظه به لحظه کم مي شود و قدر آن را نمي دانيم و احساس نمي کنيم که چه چيز ارزشمندي را از دست مي دهيم. چرا؟ چرا يک چنين احساسي در ما وجود دارد که سرمايه هاي دروني خود مانند عمر، سلامتي، نشاط، جواني و بسياري از فرصت‌هاي ديگر را هيچ حساب مي‌کنيم و اصلاً ارزشي براي آن‌ها قائل نيستيم و شايد تنها زماني به هوش آييم که چه چيزهاي گرانبهايي را از دست داده‌ايم که ديگر خيلي دير باشد و زماني براي جبران آن ها باقي نمانده باشد‌؟

بنابراین توجه به خودشناسی چه در منظر آیات و روایات و چه از دیدگاه دانشمندان و بزرگان یکی از کلیدی ترین حل مشکل انسان معاصر است ، ولی متأسفانه گاهی احساس می شود این مسأله ی بسیار مهم زندگی ،  به فراموشی و غفلت سپرده شده است و همین امر موجب بهم خوردن تعادل و آرامش زندگی گردیده است. و لذا در ذیل به بررسی شناخت بیشتر انسان می پردازیم: ...

قسمت بعدی

[1] -بحار.ج.58 ص99

[2] -بحار ج 58 ص 99

[3] -غررالحکم ص232

[4] -بحار.ج72 ص68 باب 44 الاد ب

[5] -غرر الحکم ص233 جهل النفس

[6] -غرر الحکم ص232

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی: