استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

شرح کتاب مسئولیت و سازندگی - قسمت بیستم

مؤلف: حجت‌الاسلام و المسلمین هادی زاده

تاریخ ثبت: 05 / 12 / 1391

موضوع: شرح و تبیین آثار استاد

شناخت انسان، كليد اصلي حل پرسش­هاي مطرح در جهان­ بيني.

ايشان در اينجا از این سه گفت­ وگو می­کند. البته به بحث روش­ها در پایان اين بخش پرداخته مي­ شود. نکته مهم در اینجا دو بحث است: کلیدها و میزان­ها. میزان­ها براساس کلید­ها شکل می­ گیرند. هنگامي كه وارد بحث از کلیدها شويم روشن می ­شود که چرا اینها کلید هستند.

تمام اندیشه­ هایی که در دنیا مطرح شده ­اند و نگاهی به خود هستی مطرح کرده ­اند و بعد به انسان گفته­ اند كه کارَت این است و بايد اين­گونه عمل كني، وقتی درست هستند که از خود انسان شروع کنند؛ چون این انسان است که می­ خواهد تکلیف خودش را روشن کند. ما نمي ­خواهيم به هستی نگاه کنیم تا یک تحلیل علمی داشته باشیم برای ملائکه­ای که مثلاً بر جهان هستي ما سیطره دارند و يا نمی­ خواهیم تحلیلي داشته باشيم برای خدایی که آفریننده جهان است. نیاز ما به بینش و جهان­ بینی از اینجا برخاسته که می­ خواهيم تکلیفمان روشن شود که می خواهيم چکار کنيم؟ در اين دنيا کشاورزی کنم؟ عمرم را صرف لذت بردن بکنم؟ اصلاً عمرم را بر باد بدهم؟ یا اينكه خودم را خلاص کنم و از قید حیات بیرون بزنم؟ چکار بايد بکنم؟ اساساً پرسش­هاي مطرح در جهان­ بینی همه برای این است که جايگاه انسان معلوم شود و مشخص شود كه انسان در این دنيا چه کاره است.

اگر این باشد، باید خودمان را بررسي كنيم که چه هستيم تا براساس این کلید «من چه هستم» بتوانیم راز هستی را هم باز کنیم که اصلاً این خورشید و ماه و ستاره برای چه راه افتاده ­اند و این انسان­ها براي چه در این عالم پراکنده شده­اند. ايشان به اين دليل از اين مطلب با عنوان كليد ياد می­ کند كه انسان در نگاه اولی که به هستي می­ اندازد، اين همه برایش مبهم است كه راز اينكه این همه پديده را راه انداخته­ اند و در اين ميان مرا نيز با مجموعه­ اي از تعلق­ها و با مجموعه ­اي از نیازها و امکانات آفريده ­اند چیست؟ کلیدی که راه گشا است و همه اين گره­ها را باز می­ کند خود انسان است.

معناي روايت «من عرف نفسه...»

اما هنگامي كه گفته مي­ شود کلید اين مطلب انسان است، بايد ديد در اين انسان چه چیزهایی داریم که می­ تواند راز هستی را كشف كند و جهان­بینی و نگرش به هستی را روشن کند. شاید این روایت را زیاد شنیده باشید كه «من عرف نفسه فقد عرف ربه». اين روايت را چگونه توضیح می ­دهیم؟ ما معمولاً شناخت از خود را اين­گونه توضيح می­ دهیم: «ببین مغز تو چگونه کار می­ کند، عجب عالمی است! قلب تو چگونه کار می­ کند، کبد چگونه کار می­ کند، حجم كار این کبد به اندازه­اي است كه اگر بخواهيد در دنیا معادل آن را درست کنيد به پانصد پالایشگاه نياز است. ببینید چه عظمتی است! از اینها  به خدا پی ببر!» آیا معناي روايت این است؟ اين­گونه شناخت در واقع همان شناختی است که ما از درخت و حیوان هم مي ­توانيم داشته باشيم، این معناي «من عرف نفسه» نیست. این شناخت همه موجودات عالم است. هر موجودی را در نظر بگيريد همين گونه است. همین سیستم­ها با كم و زيادش و با قوت و ضعفش در وجود حیوانات هم است.

دو گونه معرفت وجود دارد: یکي از آنها كه در اینجا از آن بحث می ­شود شناخت از چیزهایی است که می ­توانند کلیدي باشند كه ما را به عرفان رب مي­ رسانند، کلید جهان­ بینی باشند. آنها چه هستند؟ ایشان در اینجا چند مورد را مطرح می­ کند: یکی خود انسان یا خلقت انسان است و این یک چیزی است که در وجود انسان قرار دارد، یکی استعدادهای انسان است و یکی هم مقدار استعدادهای انسان است. اینها می ­توانند راه گشا باشند.

تفاوت نقطه شروع جهان­ بيني مورد نظر اين كتاب با جهان­ بيني­ هاي رايج

چرا در اين كتاب بحث جهان­بيني را از اینجا شروع مي­ كنيم؟ شما در مطالعاتی که تا به حال در زمینه جهان­ بینی و شناخت جهان و شناخت هستی و به طور كلي در مورد مباحث عقاید داشته­ ايد از اینجا شروع نکرده­ اید. ما اين بحث­ها را از بیرون شروع می­ کنیم. معمولاً به هستي نگاه می­ کنیم و یک نظامی را در هستی می­ بینیم و از این نظام در هستی به خدا می­ رسیم و از آن خالق هستی به این مي­رسيم که پس من باید در جهت او حرکت کنم و به دستورات او پی ببرم. ما از بیرون شروع می­ کنیم.

آفات شروع مباحث جهان­ بيني از بيرون از خود انسان

شروع کردن از بیرون آفات و آسيب­هايي دارد؛ مثلاً ایده­ئالیسم مطرح می­ شود، سفسطه­ گرایی مطرح می ­شود. در سفسطه ­گرايي گفته مي­ شود معلوم نیست این چيزي که شما تشخیص می­ دهید درست باشد. چرا؟ چون شناخت ما از بیرون یک واسطه دارد و يك پل می­خورد. آن پل چيست؟ شناخت من از يك لیوان چگونه است؟ بين من  و آن ليوان یک پل وجود دارد. آن پل چیست؟ ابزار شناخت من از آن ليوان، آن عکسی است که از آن دارم، اما آيا آن چيزي كه يافته­ام بدون خطا است. من صورت و عکس این لیوان را در ذهنم می­ یابم، ولی آیا آن صورت، همان لیوان است یا نه؟

در اين گونه از شناخت احتمال خطا هست و بايد پيرامون آن بحث شود تا این احتمال خطا منتفی شود تا شما بتوانيد از شناخت بیرونی به جهان­ بینی برسید. اما راهی وجود دارد که هیچ يك از این آفت­ها را ندارد و آن شناخت درون است. آيا شناخت شما از همان صورت ليوان که درون شما است واسطه می­ خورد؟ یعنی آيا از آن هم باز یک عکس و تصويري دارید؟ نه، شما آن تصوير درون ذهنتان را بي ­واسطه درمی­ يابيد. آيا شناخت شما از حالت­هاي خودتان با واسطه است یا بی­ واسطه؟ شناختتان از امکاناتی که در وجود شما است، از استعدادها و توانایی­هایی که دارید بي­ واسطه است یا با واسطه؟ آيا بین شما و اين استعدادها پل مي ­خورد یا اين شناخت­ها بدون پل در دست خودتان است؟ اینها را بدون واسطه درک می­ کنیم و چون بدون واسطه درک می­ کنیم هیچ خطایی در آن راه ندارد و هیچ­کدام از آن آفت­ها در آن نیست.

ابتناي روش دعوت پيامبران بر شناخت دروني

از اين رو پیامبران الهی نيز در فرآيند دعوت خود از اینجا شروع می ­کنند و می ­آیند تا همان چيزي که در وجود انسان­ها هست را یادآوري كنند و تذکر دهند.[1] این روش بی ­آفت است، کلاس و مدرسه و دانشگاه و مدرك لیسانس و فوق لیسانس و دکترا و فوق دکترا هم نمی خواهد، به فلسفه و کلام هم نيازي ندارد. پیامبر وقتي به یک پیرزن بی­سواد مي ­رسد؛ چون از آن چيزي كه درون خودش است شروع می­ کند، به هیچ کدام از این تحصیلات احتیاج ندارد. شما اگر بخواهید يك بحث کلامی را بفهمید باید حتماً منطق خوانده باشید و اگر بخواهید آن را خیلی عمیق بفهميد باید فلسفه بدانید. در اين روش دیگر اينها نیست. پیامبر هیچ كجا کلاس فلسفه تشكيل نداد، کلاس کلام تشكيل نداد. چرا؟ چون همراه با بینات بود.[2]

«بَیّن» یعنی چیزی که خودش روشن است و هیچ ابهامی درون آن نیست. این بینات در وجود ما چه چيزهايي هستند؟ همان­هایی هستند که بي­واسطه آنها را درک می­ کنیم. در اصطلاح علمی به اين شيوه درك می­ گویند «علم حضوري». چرا اين­گونه از آگاهي را با صفت «حضوری» مي­ آوريم؟ چون آنچه را که می ­فهمیم در حضور ما است.[3] توانایی­های من، اینکه من هوش دارم، فکر دارم، اینها در حضور من هستند و هیچ چیزی بین من و آنها واسطه نمی­ شود. همان­گونه که ما در محضر خدا هستیم. نسبت ما به توانایی­های درونی­مان این­گونه هستند. اين توانايي­ها در محضر ما هستند و هیچ واسطه­ای بين ما و آنها نمی­ خورد.

پس این راه حسنش این است که هیچ واسطه­ ای در ميان نیست و اين شناخت در حضور ما است و وقتی واسطه­ اي نبود و در حضور ما بود، از آفت­های سفسطه و ايده ­ئاليسم و همه آن مشكلاتي که در بحث شناخت مطرح مي­ شود مصون خواهد بود.

پس تا اینجا توضیح دادیم كه اولاً جهان­ بینی به چه معنا است؟ ثانياً اينكه چرا ايشان از تعبير کلید استفاده می ­کند؟ و گفته شد كه اينها راز جهان­ بینی را می­ گشایند. و ثالثاً اينكه چرا بحث جهان­ بيني را بر خلاف روش­های مرسومی که ما داریم از اينجا شروع مي ­كند؟ و پاسخ داده شد كه چون اینها واسطه نمی ­خورند و چون واسطه نمی­ خورند از آفت­هاي شناخت حصولي مصونند. همچنين گفته شد كه روش اولياء خدا هم همین بوده است، مگر در مواردي مثل دوره امام رضاکه چون مخالفان بحث­های کلامی مطرح می­ کردند، امام هم با بحث­های کلامی پاسخ می­ گفتند.

تفكر در خلقت انسان

این کلیدها سه مورد بودند: تفکر در انسان و یا به تعبیر دقیق­تر تفکر در خلقت انسان، تفکر در استعدادها و تفکر در مقدار استعدادها. ابتدا بايد گام نخست را برداریم و براي اين منظور همان سير تدبر (یعنی تهيه مواد خام) استنتاج و از این  مواد خام نتیجه ­گرفتن (تفکر) و ارزیابی و سنجش را طی مي­ کنیم. اگر بخواهيم تدبری در خودمان داشته باشیم، ممکن است گفته شود در اين تدبر کنيم كه حالت­هايمان چیست؟ کجا شاد می ­شويم؟ کجا عصبانی می ­شويم؟ و...اما اين درست نيست. پيش از اين گفته شد كه تدبر را نياز مدیریت می­ کند. در اينجا به تدبري نیاز داریم كه در وجودمان چیزهایی پیدا شود كه به حل مسئله هستی­ شناسی ­مان كمك مي­ كنند. چه چیزهایی در وجود ما هست؟ بايد در خلقت خودمان تفكر کنیم و در سیر ابتدا تا امروز خودمان تدبر کنیم. چه چيزي به­ دست می ­آوریم؟

اگر شما به دیروز، امروز و فردای خودتان نگاه کنید و مثلاً از ابتدای تولد تا دو سالگی و سه سالگی را اگر در نظر بگیرید، فقر را می­ بینید. فقر یعنی نیاز انسان به غیر، حال آن غیر می ­تواند افراد باشد یا اشیاء. ما به اینها نياز داريم و از اين نياز به فقر تعبير می­ شود. همچنين ضعف را می­ بینيد؛ بازوی آن روزتان را با بازوی امروزتان مقایسه می­ کنید، ذهن آن روزتان را با ذهن امروزتان مقایسه می­ کنید، قدرت گفت ­وگوي دیروزتان را با قدرت گفت­ وگوي امروزتان مقایسه می­ کنید و می­ بینید آن روز ضعيف بوده ­ايد و هیچ توانمندی در ميان نبوده است. بعد عجز است. شما در آن دوره نیاز به آب داشتيد، ولی از اینکه آب را به ­دست بیاورید عاجز بوديد. نیاز به غذا داشتيد، نیاز داشتيد که سرپناهی برای خودتان درست کنید، خودتان را گرم نگه دارید، ولي از دست يافتن به آن عاجز بوديد. بعد مسئله جهل مطرح مي­ شود. شما به چیزهایی که می­ توانستند نیاز شما را برطرف کنند جهل داشتيد و از محیطی که در آن تنفس می­ کرديد هیچ خبری نداشتيد. این جهل است.

چهار خصوصیت فقر و ضعف و عجز و جهل از ابتداي طفولیت در انسان وجود دارد و آرام آرام از شدت آن کاسته می ­شود؛ مثلاً وقتی چهار ساله مي ­شويد دیگر بازوهايتان توانمندتر مي­ شود، پاهايتان توانمندتر مي­ شود و ذهن توانمندتر مي­ شود. كم كم نیازهای انسان به بیرون کمتر شده و خودش می ­تواند برخي از كارها را خودش انجام بدهد. عجزش در برابر خواسته ­هایش کمتر شده و می­ تواند در برابر برخي از چیزهایي كه قدرت آن را دارد از خودش دفاع کند و یک چیزهایی را به­ دست بیاورد. جهلش کمتر شده و شناختش از محیط در مقايسه با قبل بیشتر مي ­شود. این روند همین طور ادامه پیدا می­ کند تا اينكه فرد به آن اوج قدرت مي­ رسد و در این اوج قدرت دیگر در برابر کسانی که در محیط خودش هستند ضعفی نمی ­بیند. (دقت كنيد كه مي ­گوئيم در مقايسه با افراد موجود در محيط؛ چون باز هم در مقايسه با چیزهای دیگر ضعیف است.) در برابر بخش مهمي از خواسته ­هایی که دارد عجزی در خودش نمی­ بیند. علمش آن اندازه شده که پاسخ نیازهای خودش را بدهد.

همه اینها در قالب اين تدبر به­ دست مي­ آيد؛ یعنی با مرور مراحلی که گذرانده ­اید این مواد خام به دستتان می ­آید. زماني بود كه این چهار خصوصیت را داشتید. زماني پيش آمد كه این چهار خصوصیت تا حدودي از ميان رفت. در مورد آينده هم با تجربه بیرونی و مشاهده حال ديگران، و هم با مشاهده درون خودتان و سیری که گذرانده ­ايد معلوم است كه ما چیزهایی را از دست می­ دهيم و این سیرِ داشتن و از دست دادن در نهایت به آنجا می ­رسد که زبانتان را از شما می­ گیرند، چشمتان را می­ گیرند و... پس در مرحله­ ای اين توانمندي­ها را نداشتید، در مرحله­ای به­ دست آورديد و در مرحله­اي از دست مي ­دهيد.

نتايج تفكر در خلقت انسان

این مواد خامی است که ما از تفكر در خلقت خودمان به­ دست آورده ­ایم. اكنون می­ خواهیم از این مواد خام نتیجه­ گیری کنیم. از اینها چه چیزی می­ توان نتیجه گرفت؟ نتیجه می­ گیریم که باید حاکمی وجود داشته باشد.[4] از اینکه ما یک روزی اين توانمندي­ها را نداشته ­ايم و امروز داريم و در آینده دوباره هم اینها را از دست خواهيم داد چه چیزی به­ دست می ­آید؟ آن روز که من اينها را نداشتم، نداشتنم به اراده خودم نبود. امروز هم که آنها را دارم، اين دارايي­ها به اراده من نیامده است.[5] وقتی اتفاقی در وجود شما می ­افتد که در اختیار شما نیست، یعنی کسی هست که بر شما حاکم است، یعنی شما محکومید. کسی که با اراده دیگری در او اتفاقاتی می­ افتد و رفت­ وآمدهایی در او صورت می­ گیرد چه وصفی دارد؟ محکوم است. وقتی شما محکوم شديد، محکوم بودن نمايانگر وجود یک حاکم است. این دو کاملاً با هم همراه هستند و هیچ استدلالی هم نمی خواهد.

بايد ديد آیا در عالَم کسی هست كه بتواند حاكم به این معنا را قبول نداشته باشد؟ اگر حاكم را اين­گونه تعریف کنید، یعنی آن چیزی که این رفت­ وآمدها در کل هستی و رفت­ وآمدهایی درون من از او شروع می­ شود (كه در یک شیوه استدلال از آن به مبدأ و نقطه آغاز تعبیر می ­کنند) همه ناچارند آن را قبول كنند. همه مجبورند یک نقطه آغاز برای این هستی در نظر بگيرند، چه مادی باشند چه غیر مادی، چه خدا را قبول داشته باشند چه خدا را قبول نداشته باشند، همه بايد نقطه آغازی برای هستی در نظر بگيرند و حاکمی برای هستی ببينند. شما اندیشه مادی­ها و آنهایی که خدا را نمی­ پرستند را هم كه بررسي كنيد، آنها نيز می ­گویند «ماده اولیه» نقطه آغاز هستي است. پس در ضرورت این نقطه آغاز و وجود حاکم هیچ کس اختلافي ندارد.

 

 


[1] . لیثیروا فیهم دفائن العقول (نهج البلاغه، خطبه يكم).

[2] . لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْميزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْط (حديد:25).

[3] . برای اینکه متوجه شوید مي­ گويم: شما در حضور من نیستید. آن چيزي که کاملاً در حضور من است و هیچ واسطه­ ای بين من و آن وجود ندارد عکس و تصوير شما در ذهن من است.

[4] . اگر خودتان تأمل کنید آيا مي ­توانيد وجود اين حاكم را دريابيد. در این بحث بايد بنا بر این باشد كه هيچ حرفی را از بیرون نپذیرید. هدایت و راهنمایی که ذهن شما را جهت دهد خوب است، اشاره­ها را بگیرید. اما آيا خودتان مي ­توانید از این مواد خام نتیجه بگیرید یا نه؟

[5] . اگر شما بخواهید اینها را از خودتان بگیرید بايد حیات را از خودتان بگیرید و اين كار را می ­توانید انجام دهيد و خودکشی در اختیار آدم است، اما اگر بخواهید اینها را داشته باشید در اختیار شما نیست و اگر هم بخواهيد در عين حيات آنها را نداشته باشيد باز هم در اختيار شما نيست.

 

 قسمت بعدی

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی: