استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

شرح کتاب مسئولیت و سازندگی - قسمت هجدهم

مؤلف: حجت‌الاسلام و المسلمین هادی زاده

تاریخ ثبت: 28 / 11 / 1391

موضوع: شرح و تبیین آثار استاد

خلاصه و جمع­ بندي جلسه گذشته

پس کلید هماهنگ کردن نیازها، مطالعه ­ها، تفکرها و زمینه­ هایی که این تفکرها در آنها اثر دارد، شناخت نیازها است. شناخت نیازها براساس حالت­ها و صفات اخلاقی بود. همچنين شناخت زمینه­ ها هم لازم است. منظور از اين زمینه­ ها، زمینه­ هایي است كه بايد در آنها مطالعه کنيم. این هم با تحلیل صفات و حالت­ها و بررسی ریشه­ ها و علت­ها به­ دست می­ آید. در نهایت شما که هم نیازتان را می­ دانید که در کجا و در چه زمینه­ ای باید تدبر کنید، مطالعه­ تان را در آن سو جهت مي­ دهيد، و هنگامي كه مواد خام فراهم شد، در همان مواد خام تفکر مي­ كنيد و به اين ترتيب این چهار گزینه با هم هماهنگ می ­شوند.

خلاصه اينكه: بحث ما از ضرورت تفکر شروع شد. پيش از اين گفته شده بود كه ما بندهایی به پایمان است و برای اینکه از این بندها رها شویم، باید عشق شدیدتری داشته باشیم و برای عشق شدیدتر باید شناخت داشته باشیم و برای شناخت باید تفکر داشته باشیم. اما در اینجا براي اثبات ضرورت تفكر گفته شد ما سرمایه ­هایی داریم كه ویژگی­شان این است که اگر به کار گرفته شوند، سود می­ آورند و وسعت می­ دهند و اگر به کار گرفته نشوند، رکود می ­آورند. این سرمایه­ ها باید به کار گرفته شوند و برای اینکه به کار گرفته شوند و به کار بیایند، باید شناخته شوند و لازمه شناخت هم تفکر است.

سپس گفته شد اكنون برای اینکه ما تفکر را درست بفهمیم، بايد آن را با واژه­ های دیگري مقايسه كرده و مرزهای این واژه ­ها را بشناسیم. بعد رسیدیم به اینکه کار مربی در زمينه تفكر چيست و اينكه اگر مربی کارش را انجام نداد، چه مسئله­ ای ممكن است برای ما پیش بیاید.

بحث بعدی، بحث تعقل است؛ یعنی گام آخر نظام تربیتی اسلام تعقل است. توضيح آنكه بعد از اینکه شما با تفکر شناخت­هايي به­ دست آوردید و اهدافی و راه­هایی برای رسیدن به این اهداف را شناختيد، به دو مقایسه و سنجش احتیاج دارید: نخست اينكه هدف­ها را بسنجید که کدامشان بهتر است كه براي اين منظور هدف­ها را با سرمایه خودتان مي­ سنجید که کدام­ يك مورد نیاز سرمایه­ های شما است، و ديگر اينكه راه­ها را بسنجید که کدام راه برای رسیدن به هدفی که انتخاب کرده ­ايد مناسب­ تر است. همين سنجش است كه به انتخاب ما منتهي مي­ شود و اين آغاز حرکت ما است.

تعقل

بحث را با این پرسش آغاز می­کنیم که «نويسنده کتاب، ضرورت تعقل را چگونه توضیح داده است؟» در اين زمينه شايد كسي اين­گونه بگويد كه چون ممكن است فکر، راه­ها و اهدافی را به ما نشان بدهد که درست نباشند، همین احتمال مخدوش بودن راه­ها و اهداف، ضرورت تعقل را اثبات مي­ كند. این حرف درست است، ولی احتمال انحراف تشخیص اهداف یا تشخیص راه­ها ریشه­ ای دارد که بايد به آن اشاره كرد و آن اینکه تفکر ما یک محکومیت دارد و یک محدودیت.                    

محكوميت و محدوديت فكر

محکومیت فكر در برابر عواملی است که پيش از اين در بحث­های قبلی از آنها گفت­ وگو شده است: تلقین و تقلید و تعصب و عادت و وراثت. فکر ما محکوم اینها است و همين سبب می­ شود احتمالي مطرح شود كه درست نباشد و این احتمال جاي نقد و ارزیابی داشته باشد.

علاوه بر اين محكوميت، نويسنده توضيح داده كه فكر ما محدوديتي هم دارد و ما براي اينكه بخواهيم این محدودیت را بشکنیم و این محکومیت را از ميان برداریم و بتوانیم اهداف و راه­ها را درست شناسایی کنیم نیازمند یک سنجش و تعقل هستیم. اكنون پرسش اين است كه اين محدودیت چگونه توضیح داده می­ شود و تفاوت آن با محكوميت چيست؟

معمولاً ما با واژه­ها روزنامه­ وار برخورد مي­ كنيم و فکر می ­کنيم مثلاً محدودیت و محکومیت يكي هستند. حتي اگر فرض كنيم كه اين دو واژه بيان ديگري از هم هستند، باز پرسش اين است كه اين «محکومیت» به چه معنا است و نمودش در تفکر من و در خطا یا انحراف تفکر من چگونه است؟

پرسش ديگر اين است كه آيا اساساً پاسخ اين پرسش كه محکومیت چگونه تحقق پیدا می­ کند و محدودیت چگونه ايجاد مي­ شود در نوشته ایشان آمده است يا خير؟

ايشان درباره محدودیت فكر اين­گونه مي­ نويسد كه «اگر بدون اين نقادي و سنجش، راهي شروع شود و كاري دنبال گردد، درست اين كار همانند كار دوربیني خواهد شد كه يك نقطه را نشانه مي­ گيرد و از يك زاویه عکس برمی­ دارد و در نتيجه اين عكس­ برداري و شناخت يك بعدي و سطحي باعث درگيري­ ها و محروميت­ها خواهد شد»[1] و این یعنی همان محدودیت كه یک بخش را نمی ­بیند .

محکومیت یعنی اینکه شما وقتی می­ خواهید فکر کنید و از مواد خامتان به نتیجه­ای برسید، فکر شما ممكن است تحت تأثیر عواملی که شمرده شده، به پاسخ­های خاصی برسد؛ یعنی اين عوامل ممكن است در تربیت شما اثر بگذارند و این تأثیر تربیت سبب شود شما به نتیجه نادرستي برسید و چند ماده خام را کنار هم بگذارید و بعد به دنبال آن یک نتیجه­ ای بگیرید . این نتیجه چرا گرفته شد؟ چون شما در این محیط زندگی می­ کرده­ اید این­گونه نتیجه گرفته اید، چون شما از این تربیت برخوردار بوده ­اید این­گونه نتیجه گرفته­ اید، چون تعصب داشته ­اید، چون وراثت شما اين­گونه بوده و عوامل وراثت در شما اثر داشته است این چنین تصمیمی گرفته ­اید.

يك مسئله ممكن است در محیط ­های مختلفی مثلاً محله­ های مختلف يك شهر با فرهنگ­های مختلف مطرح شود. وقتي همين مسئله براي جوان یا نوجواني که در محله بالاي شهر زندگي مي­ كند مطرح شود و او به آن بپردازد و فکرش بخواهد راه حل­هایی برایش پیدا کند، نتیجه ­ای می­ گیرد و چیزهایی مطرح می­کند که با راه حل­هاي نوجواني كه در محله پایین شهر زندگي مي­ كند متفاوت است. چرا؟ چون امكانات نفر اول در محله بالاتر چیزهای دیگری است و تربیت او نيز به گونه دیگری است. پس پاسخ­ها هم متفاوت می­ شود. در مثالي كه گفته شد حتي ممکن است امکانات هر دو محله بالاي شهر و پایین شهر يكسان باشد، ولی چه می شود كه آن نوجوان بالاشهری انتخاب نوجوان پايين شهري را انتخاب نمی ­کند؟ در اينجا عوامل فرهنگی تأثيرگذار بر آنها، شیوه تربیتشان، وراثت و تعصب­ها و تقلیدهايشان در فکر آنها اثر می­ گذارند و این همان محکومیت فکر است.

اكنون پرسش اين است كه کدام یک از این پاسخ­ها درست است؟ آیا پاسخ من که در محیط فرهنگی خاصی بوده­ام و امکانات بیشتري داشته­ ام و فکرم تحت تأثير اينها كار كرده درست است، یا پاسخ كسي که در روستایی بوده و يا در یک محله پایین شهر بوده و در آنجا به اين پاسخ رسیده است. چه کسی يا چه چيزي باید در اینجا حکومت کند و درست را از نادرست تشخيص دهد؟ حاكم در اينجا عقل است و ما از اين طريق می­ توانیم محکومیت فكرمان را کنترل کنیم.

اما در اينجا بحث دیگری هم مطرح است و آن بحث، محدودیتي است كه در نتیجه این محکومیت ايجاد مي ­شود. وقتی که براي آن نوجوان یا جوانی که در محیطی زندگي مي­ كند که فرهنگش پائین است این محدودیت وجود دارد، به صورت طبیعی گزینه­ هایی که به عنوان پاسخي برای رسیدن به مقصد به ذهش می­رسد گزینه­ های خاصی است. اصلاً برخي از راه حل­هاي دیگری به ذهنش نمی­ آید و یا اگر هم به ذهنش بيايد امکان استفاده از آن را ندارد. پس این محکومیتی که در اینجا مطرح است تحت تأثیر محیط ايجاد مي­ شود، اما به دنبال این عواملی که در انسان اثرگذار هستند محدودیت­هایی هم می ­آیند؛ یعنی يك محیط تربیتی خاص محدودیت­هایی را هم تحمیل می­ کند که زاویه دید شما را می­بندد و نمی­ گذارد چیزهای دیگر را ببینید. این همان محدودیت است.

روند تدبر و تفكر و تعقل

تا اینجا توضیح محکومیت و محدودیت و اينكه اين دو چگونه روي انسان اثر می­گذارند بود. اما ایشان در ادامه برای اینکه بهتر و عميق ­تر و نه تنها در حد توضيح برای ما معلوم شود كه این عوامل چگونه روي فكر ما اثر می­ گذارند به بحث دیگری می­پردازد که اسمش روند تدبر و تفکر و تعقل است. ايشان این روند را بررسی می­ کند تا اولاً نشان دهد كه این عوامل بیرونی چگونه روي فكر ما اثر می­گذارند و ثانياً نیروی سنجش چگونه می­تواند ما را از این محدودیت­ها نجات دهد و چگونه تعامل تضاد و رقابت بین این عوامل و قوه سنجش، منجر به آزادی ما می­ شود؟ اكنون بايد ديد كه روند طرح سؤال و تفکر و نقد چگونه محقق مي­ شود؟

نویسنده از اینجا شروع می­ کند که ابتدا بايد ديد طرح سؤال و جریان فکر چگونه اتفاق می­ افتد. این مطلب را برای این بررسی می­ کند که تأثیر آن عوامل در مراحلي كه پيش مي­ آيد را نشان دهد و بعد برسد به راه آزاد شدن از آن مراحل. فكر ما چه زمانی به کار می­ افتد؟ وقتی سؤالی داشته باشیم. چه زماني سؤال داریم؟ وقتی که چیزی را می­خواهیم و يا می ­خواهیم کاری را انجام بدهیم.

آن مطلوب ممکن است خواسته­ های ما باشد، یعنی چیزهایي را مي ­خواهيم حتي اگر نیاز فعلي ما نباشند؛ ممكن است تأمین یک نیاز باشد؛ و ممكن است جلب نفع یا دفع ضرری باشد. برای رسیدن به آن خواسته، یا برای تأمین آن نیاز و یا برای جلب نفع و دفع ضرر، سؤال­هایی در فکر ما شکل می­ گیرند كه مثلاً چگونه می­ توانم به آن خواسته برسم و يا چگونه می ­توانم این نیازم را تأمین کنم و يا چگونه می ­توانم این ضرر را از خودم دور کنم؟ این سؤال کلید فکر است.

این سؤال در جست­ وجوی راه­های رسیدن مطرح می­ شود و در این روند دیگر از اهداف گفت­ وگو نمی­شود. اولین مسئله ­ای که اینجا مطرح است اين است که آن اهدافي كه سبب شده­اند این سؤال­ها در ما شکل بگیرند، چرا هدف ما شده ­اند؟ مثلاً چرا من می­ خواهم یک لپ­ تاپ داشته باشم؟ چرا می­ خواهم یک ماشین داشته باشم؟ چرا می­ خواهم فلان غذا را به­ دست بیاورم؟ فلان خانه را به دست بیاورم؟ این اهداف و مطلوب­ها تحت تأثیر محیط و دیگر عوامل در ذهن و دل ما جای می ­گیرند. پس یكي از موارد تأثیر آن عوامل اینجا است؛ خواسته­ های شما و مطلوب­های شما براساس تربیتی که داشته اید تعريف شده است. کسی كه در یک محیط تربیتي خاص تربيت شده خواسته­ هایی دارد و فلان فردي كه در یک محیط دیگر تربیت شده خواسته ­های ديگري دارد. این یک مرحله است.

مرحله دیگر هنگامي است که سؤال­های فرد شکل بگيرد و با طرح سؤال فکر او به جریان بيفتد. جریان فکر چگونه اتفاق می­ افتد؟ ذهن فرد یک مجموعه ادراکات حسی و تجربه ­هایی دارد كه در اينجا به سراغ آنها مي­ رود و از این ادراکات حسی و تجربه­ ها مطالبی که در ارتباط با این سؤال­ها است را برمی ­دارد. در هر کار علمی یک نقش سؤال شما این است که پس از طرح این سؤال ذهن شما به سراغ مجموعه دانسته­ هايتان رفته و آن بخشی از آن كه مرتبط با اين سؤال است را انتخاب می­ کند. شما وقتی با اين مسئله برخورد کرده­ اید که در اينجا آبي براي نوشيدن نیست و من آب می­ خواهم، اين سؤال برايتان پيش مي­ آيد كه چگونه باید آب پیدا کنم. در اينجا همه اطلاعاتی که در حوزه­ هاي مختلف دارید به دردتان نمی­ خورد، بلكه از مجموع همه اطلاعاتی که در ذهن شما است تنها یک بخش به کمک فکر شما مي­ آيد و فكر همان بخش را گزینش می­ کند.

پس گام اول فكر این است که از مجموعه داشته ­ها و آگاهی­ های شما مطالب مرتبط با سؤال را انتخاب مي­ كند. اما فكر شما در گام دوم مطالبی را که انتخاب کرده است ترکیب مي­ كند و کنار هم مي­ چیند تا به پاسخ برسید. اگر مثلاً اشکالی در یک سیستم برقي و يا در سیستم تهویه يك مكان پیش بيايد، شما ناچارید ابتدا اطلاعاتی را جمع­ آوری کنید و بعد این اطلاعات را به شکل­های مختلف کنار هم بچینید تا به این مطلب برسيد که چه چيزي سبب شده که در این سیستم اشکال پیدا شود. اگر نخستين چینش جواب نداد، یا اينكه به جواب رسيديد ولي وقتي آن را آزمايش کردید دیدید كه درست نبوده است، آنقدر چینش اطلاعاتتان را تغییر می­ دهید تا به جواب درست برسید.

 پس فكر شما در مرحله دوم محتوا و داده ­ها و چیزهایی که با تدبر به­ دست آورده است را کنار هم می­ چیند تا راه­هایی را به شما نشان بدهد كه اين كار استنتاج نام دارد. یعنی فکر با ترکیب این داده ­ها به نتیجه­ای می­ رسد و این نتیجه در طرحی که ما داشته ­ایم، مشخص کردن یک راه است؛ چون سؤال ما اساساً در رابطه با یک راه بوده كه «من چگونه و از چه راهی می­ توانم به فلان خواسته برسم». چون ما يك راه می­ خواستیم، فکر هم در پاسخ ما یک یا چند راه مطرح می­ کند.

اما این راه­ها هم باز تحت تأثیر آن عوامل هستند؛ یعنی شما بسته به امکاناتتان، محیطی که در آن به سر می­ برید، تربیتی که از آن برخوردار شده­ اید و وراثتی که داشته­ اید راهی را انتخاب مي­ کنید. یکی براي تفريح می­ گوید برویم کوه، یکی دیگر می­ گوید برویم کوه برای چه؟ فرد ديگري ممکن است اصلاً کوه در نظرش هم نباشد و بگوید در همین آب آلوده ­ای که از کنار دستمان می ­گذرد شنا می­ کنیم. جواب­هایی که افراد به مسائل می­ دهند، خیلی تحت تاثیر محیط و امکاناتی است که در کنارش می­ بیند. فرد در محیطی تربیت یافته که با همین چيزها سرگرم بوده و از اين آموخته که با همین­ها سرگرم باشد.

پس اين عوامل هم بر روی اهداف و هم بر روی راه­هاي رسيدن به آنها اثر مي ­گذارند. پس هم این اهداف و هم این راه­ها باید نقد شوند تادرستي و نادرستي آنها ارزیابی شود و بفهمیم چقدر ارزش دارند. اينها نقد مي­ شوند تا محدودیتشان شکسته شود.

نقش عقل

اكنون پرسش این است که آن چیزی که عهده دار این نقد است چیست؟ عقل است. عنوان اين فرآيند نقادی و ارزيابي چیست؟  تعقل است. همان­گونه که در فکر می­ گفتیم آن نیرویی که عهده دار پاسخ دادن است فکر است و آن کاری که فکر انجام می­ دهد استنتاج و تفکر است، اینجا هم مي­ گوئيم قوه­ اي به نام عقل در ما وجود دارد و کاری که انجام می­ دهد تعقل است.

عقل دو كار انجام می­ دهد:

1. نظارت بر اهداف؛

2. نظارت بر راه­هایی که فكر به ما نشان داده است.

نقد وارزيابي اهداف

در نقد اهداف باز بايد دقت کنیم. هر نقدی معیار و ملاك می ­خواهد. ایشان سیری را مطرح می­ کند که از دروه کودکی انسان تا دوره بلوغ تقريباً در درون همه اتفاق می­ افتد. در حقيقت پيش از اينكه بخواهيم به اين بپردازيم که معیار نقد اهداف چيست، بايد توضيحي داده شود. به اين منظور ايشان بحث را اين­گونه پيش مي­ برد: شما چه چیزهایی را به عنوان هدف خود در نظر می­ گیرید؟ وقتي در كودكي دوچرخه را می­ خواهید، عروسک را می­ خواهید، و يا هنگامي كه بزرگ­تر می­ شوید ماشین يا خانه­اي را می­ خواهید، اين خواستن شما بر چه اساسی است؟ اين خواست شما براساس یک نکته مهم است و آن اينكه شما اینها را برای خودتان خوب می ­دانيد. اگر چیزی را برای خودتان بد بدانيد، آن را نمی­ خواهید. هیچ کس آتش گرفتن امکاناتش را نمی ­خواهد. چرا؟ چون این را بد می ­داند. هیچ کس بیمار شدن را برای خودش نمی­ خواهد؛ چون این را بد می­ داند. آن چيزي که پشت همه این خواسته­ ها و آرزوها است خوبی آنها است؛ ما چیزهایی را برای خودمان خوب می­ دانیم كه آنها مطلوب ما مي­ شوند، و یک چیزهایی را برای خودمان خوب نمی ­دانیم كه آنها را نمی­ خواهیم و سعی می­ کنیم از آنها دور شویم.

 هر انساني را در هر جایی که ببینید، چه در فرهنگ بدوی، چه در فرهنگ پیشرفته، چه انسان خوب و در محیط سالم، و چه انسان بد و در محیط فاسد، آن چیزی را که می­ خواهد ابتدا برای خودش خوب دانسته و بعد آن را خواسته است. انساني که دست به فساد می ­زند نيز این فساد را برای خودش خوب دیده است و اگر با او گفت­ وگو کنید و با سیری که گذرانده تا به این انتخاب فاسد رسیده و آن را انجام داده آشنا شويد، می ­بینید كه این كار را برای خودش خوب دیده و از همين رو به آن اقدام كرده است.

تعريف خوبي

تمام این توضیحات برای این است که ما به اینجا برسیم که ملاک خواسته­ ها به تعریف ما از خوبی­ها برمي­ گردد. خوبی چیست؟ ما يك مطلوب را بر چه اساسی توضیح می­ دهیم و يك چيز چرا مطلوب ما مي ­شود؟ چون  آن را خوب  می­ دانیم. اما پرسش اين است كه يك چيز را با چه توضیحی خوب می­ دانیم؟ یک پاسخ اين است كه خوب چيزي است که به نفع ما است؛ يعني در یک مرحله هر چیزی که به چشمتان خوش می­آید را خوب می ­بینید. بچه ­ها هر چیزی که به چشمشان قشنگ آمد را خوب می­ دانند. مثلاً وقتي به بازار می روند و چیزی را می ­بینند، همین که به چشمشان جالب آمد می­ گویند همین را می­ خواهم و دیگر کاری به این ندارد که ممکن است چیز دیگری هم در مغازه­ هاي اطراف باشد.

پس ما در یک مرحله با چشممان خوبی­ها را تشخیص می­دهیم. اما در مرحله ديگر، به تعبیر ایشان با طبعمان خوبي­ها را شناسايي مي­كنيم؛ یعنی هر چیزی که وقتی در دهانمان مي­ گذاريم، يا وقتی لمسش می­ کنیم، و يا وقتی آن را می­بینیم از آن لذت می ­بریم را خوب مي­ دانيم. به بيان ديگر خوبی آن چيزي است که با طبع ما سازگار است. این هم یک مرحله است که در ما اتفاق می افتد.

در مرحله ديگر خوبی آن چيزي است که با دل من همساز است و دل من را آرام می ­کند. در اينجا یک سطح بالاتر می ­آییم و دیگر دنبال چیزهایی که به دهانمان خوش بیایند نیستیم و اگر اینها را هم می­ خواهیم به دنبال آن دلمان هم اینها را می­ خواهد و به اين ترتيب، هر چيزي كه دلمان بخواهد را خوب می­ دانیم. مثلاً مادرها ممکن است رنج را هم تحمل کنند، تنها به خاطر دلشان. وقتي از مادري كه يك فداكاري كرده است مي ­پرسيم چرا این کار را کردی؟ می­گوید: به خاطر دلم است. نمی توانم از بچه ­ام دل بکنم. بچه­اش همه چيز را خراب کرده و اصلاً رفته و به او پشت کرده و هزار مشکل هم برایش درست کرده است، اما او به خاطر دلش باز هم فداكاري مي­ كند.

 تا اينجا سه مرحله که در درون ما اتفاق می­ افتند بررسي شدند. آیا این مراحلی که برای ما اتفاق می­ افتد شايستگي اینکه خوبی را تشخیص بدهند دارند یا اینکه در اینها خوش­ها با خوب­ها به هم آميخته است و من از هر چه خوشم بياید همان را برای خودم خوب می­ دانم؟ در همه اين سه مرحله خوشی و خوبی به هم آمیخته است؛ بنابراين باید به دنبال معیار دیگری براي تشخيص خوبي باشیم.

براي فهم آميخته بودن خوبي و خوشي در اين مراحل به اين مثال توجه كنيد. فرض كنيد چیزی به دهانتان خوش بيايد و آن را بخوريد، ولی بعد دچار دل­درد و بیماری شويد. آن موقع که گرفتار پزشك و درمان می­ شوید می­ فهميد كه اين براي شما خوش بوده و از آن لذت برده­ اید، اما برایتان خوب نبوده و به شما آسیب رسانده است. آنجا معلوم می­ شود كه براي شما خوبی و خوشی به هم آمیخته شده بوده است.

در سن نوجوانی این خوشی­ها كمي رنگ عوض می­ کند، ولی باز هم آن چيزهايي را كه به عنوان خوب انتخاب مي­ كند با محوريت همين خوشی­ها است كه به سراغشان مي ­رود. در هنگام بلوغ هم گاهی همین­گونه هستیم، ولی در اين سن نظارت­هایی در درونمان شکل می­ گیرد که كم­كم مي­توانيم ميان خوبي و خوشي تفکیک کنیم.

حال اگر ما بخواهيم در این دام نیفتیم، معیارمان چه بايد باشد؟ معیاری که در اينجا مطرح می­ شود و ما با نظارت عقل در تجربه­ هايي که ابتدا چيزي را خوب دانستیم و بعد دیده­ ایم كه خوبی آن در جلوه خوشی­ اش بوده، به آن مي رسيم اين است كه خوبی آن چیزی است که کسری ما را تأمین کند و ما را بارور کند و فقط در لحظه به ما لذت ندهد. شما ممکن است از لذت­هایی بگذرید، برای اینکه کمبودهایی در وجود شما جبران شوند. چرا از اين لذت­ها می­ گذرید؟ چون دیده­ اید كه هميشه خوبی آن چیزی نیست که به شما لذت بدهد؛ بلكه خوب آن چيزي است که شما را رشد بدهد، خوب آن چيزي است که کمبودی را در وجود شما جبران کند. این نظارت كار عقل است. البته انسان با توجه به مجموعه­ اي از مواد خام و تجربه ­ها به اینجا می­ رسد که خوب را آن چيزي بداند که نیازی را تأمين کند و به او کمال و رشد بدهد و او را بارور کند.

حال اگر ما بخواهيم با این ملاک حرکت کنیم، دیگر خوبی­ها و خوشی­ها از هم متمایز می­ شوند. شما می ­بینید الان دوست دارید فلان غذا را بخورید، ولی پزشك شما گفته است كه اگر اين غذا را بخورید این صدمه را می­ بینید و شما با همين حرف از خوشی آن غذا می ­گذرید. چرا اين رنج را تحمل می­ کنید؟ چون اين رنج را برای خودتان خوب می­ دانید و خوشی و خوبی را از هم تفکیک کرده ­اید.

با این نظارت شما می ­توانید تأثیرات محیط، تلقین، تعصب و تقلید را کنترل کنید و از بند آنها آزاد شوید. در چیزی که محيط به شما تلقین می­ کند، ممکن است خوبی و خوشی به هم آمیخته باشد؛ مثلاً محيط اين­گونه القا مي­ كند كه بايد به دنبال پول برويد. چرا؟ چون شما در محیطی زندگی کرده ­ايد که هر كس باید برای خودش امکاناتی را فراهم کند و لذت­هایی ببرد و شما کلید همه اینها را هم پول می­ دانيد. ولی وقتی این معیار در درون شما شکل بگیرد که آن چیزی که كمبودهاي مرا جبران کند و مرا رشد دهد برايم خوب است، آن وقت بررسي مي­ كنيد كه آيا این پول مي­ تواند شما را رشد بدهد یا نه؟ پاسخ اين سؤال به اين برمی­ گردد که شما نیازهایتان را شناخته باشيد و در اينجا باید مشخص شود که این نیازها چیست .

اگر این معیار در ما شکل گرفت، یک آزادی در درون ما اتفاق می­ افتد؛ چون این نگهبان بر در اندیشه ما و بر در دل ما ایستاده و نمی­ گذارد هر چیزی که خوش بود، خودش را به عنوان خوب به ما قالب کند و در نتیجه حرکت فکر ما را به دنبال خودش ببرد.

نقد و ارزيابي راه­هاي رسيدن به هدف

پس از تشخيص هدف، نوبت اين است كه راه­های ممکن را ارزیابی کنیم. مثالی كه نويسنده آورده اين است كه اگر معلوم شد كه خواسته شما دوچرخه است، فکر می­ کنید كه از چه راه­هایی به خواسته ­تان برسید: دوچرخه بخرم؟ دوچرخه کرایه کنم؟ دوچرخه قرض کنم؟ دوچرخه یکی از دوستانم را همین­طور بدون اجازه بردارم و بروم؟ و... این راه­هایی که فکر به شما نشان می­ دهد برخاسته از محیطی است که در آن زندگی می­ کنید. مثلاً در محيط شما بچه ­ها خیلی راحت دوچرخه ديگري را برمی ­دارند و می­ روند و بر اين اساس برداشتن دوچرخه و رفتن برای شما مشکل نیست.

اما اگر این نظارت و معيار را پیدا کردید که چه چیزی برایتان خوب است و چه چيزي برايتان بد است، بررسي می­ کنید که برداشتن دوچرخه، نیاز شما به آن را تأمین می­ کند، ولی پیامدهایی هم دارد كه يكي از آنها اين است که اطمینانی که تا كنون به شما داشته­ اند و جایگاهی که داشته­ اید از بين مي­ رود و به تدريج این اطمینان از محيطي كه در آن زندگي مي­ كنيد هم رخت برمي­ بندد؛ چون وقتی یک نفر این کار را شروع کرد، دیگران هم می ­توانند این کار را انجام دهند و آرام آرام اين كار رايج مي­شود و وقتی كه این کار رايج شد، دیگر حتي خود شما هم اطمينان نمي­ كنيد دوچرخه­تان را سر کوچه بگذاريد و برويد.

 وقتی شما با در نظر گرفتن این پیامدها، به سراغ ارزيابي امکاناتی که دارید مي ­رويد و می ­بینید با اين امكانات، خریدن دوچرخه ممكن نيست ـ و اين همان محدودیت امکانات و محیط است كه بر راه­هاي انتخابي­تان اثر می­گذارد ـ شما با فرهنگی که دارید آن گزینه­ ای که براساس امکاناتتان گزينه خوبي جلوه مي­ کند را انتخاب مي­ كنيد. اما وقتی معیار خوبی را به درستي دريافته باشید، با خود خواهيد گفت كه كار اگرچه لذتی در شما ایجاد می ­کند، اما كار خوبي نیست.

ايشان در اينجا به نکته­ ای اشاره می­کند و آن اینکه حتي اگر چیزی را خوب بدانیم، ممكن است به آن عمل نكنيم. در بسیاری از موارد ما موعظه­ هايي داريم و نصیحت­هایی مي­ كنيم، اما چون این نصیحت­ها خشکند و در پس آنها احساسی نیست، به دنبال آن حرکتی شکل نمی­ گیرد. اما وقتی با معیار خوبی به راه افتادی و برای خودت و دیگران حرف را به اینجا رساندی که خوبی را درک کند، ديگر خوبی فقط در محدوده شناخت نمی­ ماند. در اين صورت آنچه را که خوب مي­ دانید، بهترطلبی­تان می­ گوید كه دنبالش برويم و این ضمانت اجرایی درونی دارد.

در خيلي از موارد ما می­ خواهیم کاری را انجام بدهیم، ولی می­ بینیم كه در درون ما اتفاقي نمی­ افتد. علت اين است كه بهترطلبی ما هنوز راه نیفتاده. چرا؟ چون بهتر بودن آن چيز را به خوبي درنیافته ­ایم. بنابراين اگر با ملاک خوبی راه برویم و آن را درک کنيم، به دنبال آن بهترطلبی حكم مي­ كند به سوي آن حرکت کنيم و به دستش بیاوريم. اگر همه حرکت­های انسان­ها در طول زندگی­شان را تحلیل کنید، مي بينيد كه براساس همین مکانیزم عمل می­ کنند؛ چیزی را خوب می­ دانند و چون خوب می­ دانند دنبالش حرکت می ­کنند تا آن را به ­دست بیاورند. اما پرسش اين است كه خوبی واقعی چیست؟ و همين جا است كه مشکل پیش می­ آید و هر كس چيزي مي­گويد؛ یعنی در تطبیق خوبی با هم تفاوت داریم.

این مطلب خیلی مهمي است. ما هنگامي كه مي­ خواهيم در خودمان و در دیگران عمل کنیم، بايد تصویر خوبی و خوب بودن را ارائه دهیم و اگر توانستیم به این درک برسيم يا برسانیم که فلان چيز خوب است، غریزه بهترطلبی ادامه کار را انجام خواهد داد.

پس یک مرحله، نظارت عقل بر اهداف بود. نظارت دوم نظارت بر راه­های رسیدن است. اگر آن آزادی در وجود شما تحقق پیدا کرد، می­ توانید راه­ها را هم محک بزنید، اما اگر آن آزادی در مرحله اهداف محقق نشد و هدف­های شما چیزهای دیگری بود، دیگر در نظارت بر راه­ها خيلي نمی­ توانید اثرگذار باشید. وقتی هدف بد شد، شما اگر از بین راه­هاي پيش رو یک راه خوب را هم انتخاب کنید، باز هم اتفاق بدي می ­افتد. اگر آن آزادی محقق شد و آن عوامل کنار رفتند هدف­های خوب برگزیده مي­ شود و در اين هنگام چون برای رسیدن به آن راه­های خوب آزاد هستید راه­هایي را هم انتخاب می­ کنید که با آن هدف­ها در تعارض نباشند.

ضمانت اجرايي تشخيص­ هاي عقل

مرحله يكم تصمیم این است که شما یک چیزی را بشناسید. وقتی آن را شناختید، آن را سبک و سنگین مي ­کنید و هنگامي كه آن را سبک و سنگین کرده و ارزيابي كرديد و پیامدها و مقدمات و لوازم آن را هم بررسی نموديد، به انتخاب مي­ رسيد. انتخاب با تطبیق خوبی انجام مي­ شود. به اين ترتيب كه شما پس از اينكه همه چیزها را بررسی کردید می­ گوئید این چیزها خوب است و این می ­شود تصمیم. اكنون پرسش اين است كه این تصمیم چه پشتوانه اجرایی دارد و چه نیرویی در وجودتان شما را به راه می­ اندازد که حركت كن و این را به­ دست بیاور؟ اگر ما چيزي را بدانیم و به مرحله تصمیم هم برسیم، ولی نیرویی در وجود ما نباشد که ما را به حرکت در بیاورد، و غریزه­ ای در ما گذاشته نشده باشد که ما را به اين وادار كند كه دنبال هرچه خوب است برويم و اگر دو سه گزینه خوب کنار هم بودند و تنها يكي از آنها را می­ توانستیم به­ دست آوريم، به سراغ آنکه از همه بهتر است برويم، هيچ حرکتی در ما اتفاق نمی­ افتد.[2]شناخت­ها ما را به خوبی­ها راهنمایی می­ کنند. خوبی را که شناختیم، حبّ خوبی­ها که بهترطلبی ناميده مي­ شود و در حقيقت عشقی در وجود ما است این حرکت را ایجاد می ­کند.

مشورت با ديگران

در ادامه به این نکته اشاره می­ شود که اگرچه همه ما یک توانمندی و قوه سنجشی داریم، اما در اجتماع با کسانی برخورد داریم که آنها هم از اين توانمندی و اين قوه سنجش برخودارند. یک راه بسیار خوب برای ما این است که در مرحله انتخاب اهداف و انتخاب راه­ها، از مشورت و از چراغ عقل دیگران هم بهره ­مند شویم. اما در اینجا یک آسیب هم سر راه ما است. ممکن است مشورت اين­گونه معنا شود که ما اطلاعات افراد ديگر را بگیریم، انتخاب آنها را بگیریم و دنبال آنها برویم؛ یعنی چشم خودمان را ببندیم و با چراغ آنها راه برویم. این برداشت نادرست است. مشورت یعنی اینکه از ارزیابی­ها، آگاهی­ها و اطلاعاتی که دیگران به­ دست آورده­ اند بهره­ مند شویم و براساس آن ارزیابی­ها و دقت­ها واطلاعات خودمان نظارت کنیم، نه اینکه نظارت خودمان را تعطیل کنيم و دنبال دیگران راه بیفتيم. به بيان ایشان، مشورت کور کردن نیست، مشورت استفاده کردن از چراغ دیگران است.

در مسیری که می ­خواهید بر اهداف و راه­ها نظارت کنید، به هيچ وجه تک­روی نکنید. امیرمؤمنان بياني دارند که می فرمایند: «من استبدَ بِرأیه هلک»؛[3] کسی که فقط با رأی خودش می­ خواهد حرکت کند و استبداد رأی دارد و به حرف دیگران توجهی ندارد، به هلاکت می­ رسد. بهترین راه این است که از چراغ هدایت عقل دیگران هم بهره ­مند شویم.

با این توضیحي که ایشان در اینجا مطرح مي­ كند، بحث نظام تربیتی اسلام در سطح علمی­اش به پایان می­ رسد. پيش از اين گفته بوديم كه در نظام تربيتي اسلام دو سطح بحث داریم و در دو مرحله گفت ­وگو می­ کنیم: یک مرحله، مرحله علمی و تحلیلی است و مرحله ديگر، مرحله عملی و کا بردی. در اينجا مرحله علمی و تحلیلی به پایان برده می­ شود.

بعد از این بحث نويسنده به نظام تربیتی اسلام در شکل کاربردی و عملی­اش به آن شکلی که در جهان­ بینی اسلامی مطرح است مي­ رسد. البته سیر ایشان مفصل­ تر است و به بحث شناخت هم می ­پردازد، اما چون بخشي از بحث شناخت که برای شما تازه است، يك مرور تاریخی روي کار انسان و روش­ هایی که براي شناخت داشته است مي­ باشد که لازمه آن یک پشتوانه مطالعاتی مفصل در حوزه شناخت است، از اين بخش می­ گذریم. بعد از اين به مرحله دوم که بحث جهان­بینی اسلامی است مي­ رسيم. اين بحث مهم­ترين بحث عملیاتی برای فرد است و عمده جریان معرفتی و فقه دین در اينجا در درون افراد شکل مي­ گیرد.

اگر ما بتوانیم بخش جهان­ بینی را كمي عمیق­ تر و با مشارکت بیشتر بگذرانيم خيلي مفيد است؛ یعنی خود شما وقتي داريد مطالعه می­ کنید، به جای اینکه کتاب را بخوانید، هر جا نويسنده سؤالي مطرح می­ کند، سعي كنيد خودتان به آن فکر کنید و با آن همراه شويد.

تا اینجا جریانی مطرح شده برای اینکه به حب اشد برسيم. برای رسیدن به حب اشدی که ما را از اسارتمان آزاد مي ­کند و براساس آن مي­ توانیم مسیر درست را انتخاب کنیم، اگر بخواهیم به صورت کاربردی  این بحث را مطرح کنیم مجموعه­ اي از سؤال­هاي مرتبط با بحث جهان­ بینی پيش می­ آید و سؤال­هايي شروع می­ شود. براي نمونه يكي از سؤال­هايي كه در اينجا مطرح مي­ شود و ايشان در متن كتاب هم به آن اشاره مي­ كند اين است كه برای اینکه بتوانیم فکر کنیم و هدف­هایی را انتخاب کنیم  و محبوب­ها را خط بزنیم و به محبوب اصلی حب شديدتر پیدا کنیم، نخستين گاممان چه بايد باشد؟ نخستين گام تدبر است. این تدبرها باید از کجا شروع شود؟ از دو حوزه می­ توانیم شروع کنیم: حوزه بیرونی که در اینجا از آن گفت ­وگو نمی­ کنند و حوزه درونی و جهان درون ما. شما در وجود خودتان دو گونه تدبر را آغاز کنید: یکم تدبر در رابطه با استعدادها، و ديگري، تدبر در اینکه از ابتدا که وجود يافته­ ايد تا امروز چه اتفاقی در وجودتان افتاده است. پس از انجام این دو تدبر به کتاب هم مراجعه کنید که سؤال برایتان مشخص ­تر شود.

 

 قسمت بعدی


[1] . مسئوليت و سازندگي، ص122.

[2] . مي­توان اراده را اين­گونه تحلیل كرد.

[3] . نهج البلاغه صبحي صالح، حكمت161.

 

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی: