استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

شرح كتاب مسئوليت و سازندگي - قسمت شانزدهم

مؤلف: حجت‌الاسلام و المسلمین هادی زاده

تاریخ ثبت: 21 / 11 / 1391

موضوع: شرح و تبیین آثار استاد

  تفکر و تعقل

ضرورت تفكر

ايشان ضرورت تفكر را با این بیان مطرح می‌‌کند: اولاً ما سرمایه‌‌هایی داریم که اگر به کار گرفته شوند هم برای ما وسعت به دنبال می‌‌آورند، هم حرکت و هم رشد؛ ثانياً غفلت از این سرمايه‌‌ها ما را به رکود می‌‌کشاند. اگر ما از این سرمایه‌‌ها غافل شویم به جای آن حرکت و رشد، به رکود دچار مي‌‌شويم. شیطان هم همین را می‌‌خواهد که ما غافل شویم. با توجه به این دو نکته به اين نتيجه مي‌‌رسيم که ما در گام يكم باید سرمایه‌‌ها و مقدار آنها را بشناسیم، بعد این سرمايه‌‌ها را به کار گیریم، و در گام سوم اگر خسارتی هم داشتیم آنها را جبران کنیم.

در اينجا ايشان به این روایت هم اشاره مي‌‌كند که «رحم الله من عرف قدر نفسه»؛[1] خدا رحمت کند کسی را که اندازه خودش را بشناسد. خدا رحمت کند را من به شکل دعایی مطرح کردم، اما به شکل خبری هم می‌‌شود آن را ترجمه كرد كه خدا رحمت کرده است کسی را که «عرف قدر نفسه»؛ اندازه خودش را بشناسد. چرا خدا او را رحمت کرده است و يا رحمت مي‌‌كند؟ چرا مهربانی شامل حالش می‌‌شود و عنایت‌‌هاي الهي او را دربرمي‌‌گيرند؟ چون کسی که سرمایه‌‌های خودش را شناخته، گام يكمِ شناخت دشمنی‌‌ها، مقاصد و راه را طي كرده است.

ما باید سرمایه‌‌هایمان را بشناسیم. هر تاجری که می‌‌خواهد وارد بازار شود، اگر بخواهد خودش را در برابر رقیبان و دشمنانش حفظ کند و در عین حال به مقصدش هم برسد، نخستين كارش این است که ببیند چه مقدار سرمایه دارد؛ چون اگر ميزان سرمایه‌‌اش را نداند و با کمتر از سرمایه‌‌اش به میدان بیاید صدمه می‌‌خورد. همچنين اگر با بیش از سرمایه‌‌اش به میدان بیاید هم صدمه می‌‌خورد. اما اگر سرمایه‌‌اش را بشناسد و بازار و مشتري‌‌ها و اهداف خودش را به اندازه سرمایه‌‌اش تعریف کند، راحت‌‌تر می‌‌تواند از خود در برابر دشمنان و آسیب‌‌ها محافظت کند. پس ما باید سرمایه‌‌ها و اندازه سرمایه‌‌ها را بشناسیم تا بتوانیم آنها را به کار گیریم.

اكنون پرسش اين است كه برای رسیدن به این شناخت چه باید بکنیم؟ در اینجا بحث تفکر مطرح می‌‌شود. این تفکر است که ابتدا ما را به شناخت سرمايه‌‌ها، و سپس به شناخت مقدار اين سرمایه‌‌ها مي‌‌رساند. بعد از اين با همین ملاک می‌‌توانیم به سیر تفکرمان ادامه دهیم.

پس ايشان ضرورت تفکر را در ضمن این چند نکته مطرح می‌‌کند:

اولاً، سرمایه‌‌هایی داریم که اگر به کار گرفته شوند رشد می‌‌آورند و اگر از آنها غفلت شود رکود می‌‌آورند؛

ثانياً، ما باید این سرمایه‌‌ها را بشناسیم؛

ثالثاً، برای شناخت این سرمایه‌‌ها باید تفكر كنيم.

ممكن است كسي بگويد: درباره همه اشیا مي‌‌توان تدبر کرد و در برابر آن موضع گرفت و مرحله بعد از تدبر هم تفکر است، اما در اینجا بحث به راه‌‌های درونی محدود شده است. آيا اگر ما در بیرون از خودمان تدبر کنیم، این تدبر سبب رشد خودمان می‌‌شود یا نه؟ اگر می‌‌شود پس آن موجود تربیت می‌‌شود و در نتيجه بحث تربیت تنها به نیروهای درونی محدود نمي‌‌شود. اين در حالي است كه نويسنده تفكر را به نیروهای درونی محدود كرده است.

در پاسخ بايد گفت: در اينجا بحث محدود کردن تفكر نیست. بايد به دو نکته به صورت هم‌‌زمان توجه داشت: یکي اينكه بحث ما در اين كتاب يك بحث تربیتی است و ديگر اينكه ما در اين بخش از كتاب می‌‌خواهیم گام نخست تربیت را برداريم. پيش از اين گفته‌‌ایم كه تدبرها می‌‌توانند هدایت‌‌هایی برای ما داشته باشند. در بحث تدبر گفته شد كه هدایت تدبرها بر اساس دو نکته است: یکی نیازها و دیگری اهمیت‌‌ها. گستره تدبر خیلی وسیع است، ولی ذهن شما نمی‌‌تواند و نبايد به اين سو و آن سو برود و پراکنده شود، بلكه باید ببینید نیازتان چیست. در گام نخست هم نیاز ما این است و بنابراين تفکرمان را هم در چارچوب مواد خامی که در حوزه همین تدبر به‌‌دست آمده سامان مي‌‌دهيم و این به معنای محدود کردن تفکر نیست. هنگامي كه این نیازمان رفع شد و خواستيم كه نیاز دیگری را بررسی کنیم، حوزه تدبرمان را به سوي ديگري جهت مي‌‌دهيم و آن‌‌گاه تفکرمان به همان حوزه كشيده مي‌‌شود. پس ما بحث را محدود نکرده‌‌ایم.

مقدماتي براي تعريف تفكر

یک بحثی که ایشان به سرعت از آن گذشته‌‌اند، بحث تعریف تفکر است. ایشان در اينجا به تعریف تفکر نپرداخته است. ايشان به مسئله‌‌ای اشاره می‌‌کند و آن اینكه چون قوای ذهنی ما و به بيان ديگر درون ما به هم آمیخته است، الفاظ و تعابیری که استفاده مي‌‌كنيم را جای يكدیگر به کار می‌‌بریم: می‌‌گوئیم «عقل» اما منظورمان فکر است، می‌‌گوئیم «فکر» اما منظورمان عقل است، می‌‌گوئیم «هوش» اما منظورمان فکر است و گاهی هم می‌‌گوئیم «فکر» اما منظورمان هوش است؛ یعنی حد و مرز این واژه‌‌ها برايمان معلوم نشده است. وقتي شما وارد مباحث روان‌‌شناسی هم می‌‌شوید می‌‌بینید كه در بسیاری از اینها حد و مرز تعريف‌‌هايشان به خوبی مشخص نشده است. همچنين هنگامي كه به سراغ منابع دینی و مثلاً به سراغ فلسفه یا شرح‌‌هاي ذیل روایات مي‌‌رويد، وقتی بحث عقل را بررسي مي‌‌كنيد می‌‌بینید كه چه معانی گوناگوني برای عقل برشمرده‌‌اند. همه این معانی درست است و به ریشه خودش برمی‌‌گردد، ولی ما بايد حد و مرز عقل به عنوان یک توانایی ذهنی در برابر فکر و در برابر هوش و در برابر حافظه را مشخص کنیم. به بيان ديگر هر چند واژه عقل در موارد گوناگوني کاربرد دارد و به چیزهای دیگري هم می‌‌گویند عقل، ولی بايد مشخص کنیم آنچه در وجود ما است كه اگر آن را بیابیم به ما می‌‌گویند عاقل و اگر در وجود ما نباشد به ما می‌‌گویند سفیه یا مجنون، چیست؟ بايد اين را تعریف کنیم.

این نكته‌‌اي كه گفتم کلیدی است برای اينكه از اين شلوغی بازار تعريف‌‌ها نجات پیدا کنید. همه تعریف‌‌ها در جای خودشان درست: «عقل مُدرِک کلیات است» که در فلسفه می‌‌گویند در جای خودش درست، «عقل از عِقال است و به معناي چيزي است كه به انسان پایبند می‌‌زند» هم در جای خودش درست. اما ما می‌‌خواهیم یک ویژگی در انسان را تعریف کنيم که اگر در وجود كسي باشد انسان عاقلي است و اگر نباشد مي‌‌شود مجنون.

اشتراك‌‌هاي انسان و حيوان

چون همه این تعريف‌‌ها به هم آمیخته است، نويسنده بيان مي‌‌كند كه خوب است ما در اینجا به تفکر و تمایزش با نیروهای دیگر بپردازيم و برای اینکه بتوانيم این تعریف را به درستي بفهمیم و به نتیجه برسیم، بحث را از اين نقطه شروع می‌‌کند که: ما انسان‌‌ها علاوه بر اشتراك‌‌هايي با حیوانات داريم، تعدادي ويژگي اختصاصي نيز داریم. ما حواس داریم، حيوانات هم حواس دارند و بعضی از حواس آنها حتي از ما هم قوی‌‌تر است. ما درك مي‌‌كنيم، آنها هم درک می‌‌کنند. آنها احساس درد دارند، ما هم احساس درد داریم. آنها عاطفه دارند، ما هم عاطفه داریم. آنها هوش دارند، ما هم هوش داریم. آنها حافظه دارند، ما هم حافظه داریم و...اما چیزهایی هم هستند که ما را از حيوانات متمایز می‌‌کنند.

تفاوت‌‌هاي انسان و حيوان

1. قوه تفكر

نخستين توانمندی اختصاصي ما اين است: حیوان وقتی مجموعه‌‌ای را می‌‌بیند، يا در موقعیتی قرار می‌‌گیرد و چيزي را مشاهده می‌‌کند، موقعيت را درمی‌‌یابد ولی نمي‌‌تواند اين موقعیت و آن چیزی که دریافت کرده و مشاهده کرده را نقد و ارزيابي كند و دریچه‌‌ای به سوي چیزهایی که مجهول است باز كند و آنها را بشناسد، در حالی‌‌که ما می‌‌توانیم. ما می‌‌توانیم چیزهایی که می‌‌بینیم را ترکیب کنیم و به چیزهایی که نمی‌‌بینیم و براي ما مجهول است دست پیدا کنیم. این توانایی «قدرت تفکر» نام دارد.

2. قوه تعقل

دومین ویژگی اختصاصي انسان این است که ما وقتی چند مشاهده داریم و می‌‌بینیم یک حادثه روي مي‌‌دهد و چیزهایی درون آن اثر می‌‌گذارند، می‌‌توانیم آنها را مقایسه و ارزیابی کنیم كه اگر مثلاً دو چیز در برابر ما می‌‌گذارند، کدامش را برداریم. می‌‌توانیم ارزیابی کنیم کدام يك از آنها نزدیک‌‌تر است، کدامشان به حال ما مناسب‌‌تر است. ما مي‌‌توانيم اينها را ارزیابی کرده و یکی را انتخاب کنیم. این قوه را هم حیوان ندارد؛ یعنی حیوان نمی‌‌تواند ارزیابی و مقایسه کند. این قوه را «نیروی سنجش» يا «نیروی عقل» مي‌‌ناميم که هم مقایسه مي‌‌كند و هم براساس اين مقايسه قضاوت مي‌‌نمايد؛ یعنی براساس نتيجه مقايسه يك طرف مقايسه را انتخاب مي‌‌كند.

رفع توهم وجود نيروي مقايسه‌‌گر در حيوانات

ممكن است براي كسي اين توهم پيش بيايد كه خيلي از حیوانات هم می‌‌توانند مقایسه کنند؛ مثلاً اگر به حیوانی مثل گربه یک تكه گوشت و یک چیز بدهيم، حیوان به هيچ وجه به سراغ غير گوشت نمي‌‌رود؛ یعنی در واقع می‌‌فهمد و انتخاب می‌‌کند.

اما بايد توجه داشت كه به این عملكرد حيوانات انتخاب نمی‌‌گویند؛ این هدایت غریزه است. در اينجا تفاوت ظريفي وجود دارد و آن اینکه حیوان ممکن است ـ و البته معمولاً این‌‌گونه است ـ در عملکرد خودش به بهترین‌‌ها هدایت شود، اما هدايت اين موجود به سوي بهترین‌‌ها در نتیجه بررسی و مقایسه و انتخاب خودش نیست، بلكه اين غریزه‌‌اش است كه انتخاب می‌‌کند. حيواني که گوشت‌‌خوار است به صورت غریزی به سوي گوشت می‌‌رود و حيواني که گیاه‌‌خوار است نيز به صورت غریزی به سوي گیاه می‌‌رود. پس این هدایت غریزی است، نه با استفاده از قوه مقایسه و سنجش. درست مانند کودکی که هنوز این توانایی‌‌ها درونش شکل نگرفته، اما به صورت غریزی ممکن است پس از آنكه چیزی را چشيد آن را به كناري بيندازد و يا بعد از آنكه آن را چشيد به خوردن آن ادامه دهد. این كار اين كودك به معنای انتخاب و مقایسه کردن و ديدن پیامدهاي كارش نيست.

3. اختيار و انتخاب

نتیجه سنجشها اختیار و انتخاب است که در انسان وجود دارد و در حیوان نیست. نويسنده در اينجا اين‌‌گونه توضیح می‌‌دهد که اگر حیوان بهترین‌‌ها را به‌‌دست می‌‌آورد و مثلاً‌ از بين دو شکار به سراغ شكاري می‌‌رود که راحت‌‌تر به آن دست پیدا می‌‌کند و آن حيوان قوی که جست و خیزش زیاد است و باید براي رسيدن به آن خیلی بدود را رها می‌‌کند و دنبال شكاري كه هنوز بچه و ضعیف است مي دود، این براساس اختیار و انتخابش نیست، بلكه به صورت غریزی اين‌‌گونه هدایت می‌‌شود. پس حيوان بهترینها را برنمی‌‌گزیند، بلكه در واقع بهترین‌‌ها را به‌‌دست می‌‌آورد. علامتش هم این است كه اگر به صورت کلان نگريسته شود، در زندگی حیوان‌‌ها هیچ تحولی ديده نمي‌‌شود؛ یعنی این‌‌گونه نیست که زندگي آنها مدام در حال تغيیر و تحول باشد و مثلاً امروز كه این چیز را دارد و این‌‌گونه زندگی می‌‌کند، فردا به گونه دیگری زندگی کند.

البته ممكن است در زندگي حيوانات تغيیراتي ايجاد شود که برخاسته از تحمیل محیط است و يا ممكن است آب و هوا عوض شود و چیزهایی را بر آنها تحمیل کند و در نتيجه شرایط زندگي‌‌شان عوض شود. يكي از دوستان مي‌‌گفت که ما در سفري كه به یکی از این جزیره‌‌های حاشيه خلیج فارس رفته بوديم بزغاله‌‌هایی را ديديم که دیگر فقط کاغذ می‌‌خوردند. علتش هم اين بود كه آنجا چیزی گیرشان نمی‌‌آمد. اما اين چيزي بود كه محیط به آنها تحمیل کرده بود. اما اینکه خودشان روندی را طی کنند که زندگي‌‌شان را تغيیر دهند و رو به کمال بروند، چنين چيزي در آنها نیست. این مطلب نشانگر این است که آنچه در حيوانات ديده مي‌‌شود استنتاج و سنجش و مقایسه نیست و انتخاب و اختیار در آنها وجود ندارد و حيوانات تنها در حوزه غریزه‌‌هایشان حرکت می‌‌کنند.

قسمت بعدی


[1] . مناوي، فيض القدير، دارالكتب العلميه، بيروت، ج4، ص38.

 

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی: