استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

دل من به این خوش است که...

مؤلف: استاد علی صفایی حائری

تاریخ ثبت: 04 / 05 / 1394

موضوع: اقتباس از آثار استاد

منبع: اخبات، ص 115.

يكى از ثروتمندان به مشهد آمده بود و مدت‏ها در حرم رفت و آمد مى‏ كرد، ولى نه حالى پيدا مى‏ كرد و نه سوز و جوششى در او ايجاد مى ‏شد.
از خودش بدش مى‏ آيد و تصميم مى ‏گيرد كه قهر كند و ديگر سراغ امام نيايد. بليط برگشت مى‏ گيرد. قبل از رفتن، در راه پيرمردى را مشاهده مى ‏كند كه بار زيادى را با چرخ دستى حمل مى ‏كند. پيش او مى ‏رود و مى ‏پرسد: چرا اين قدر بار زده ‏اى؟!
پيرمرد مى‏ گويد: اين بار را به خاطر اينكه مقدارى پول لازم دارم تا براى دخترم جهيزيه تهيه كنم، كنترات كرده ‏ام. از طرفى هم عيالم گفته تا اين مبلغ را تهيّه نكرده ‏اى، به خانه نيا!
بيچاره پيرمرد! با همه جان كندن و با تمام غيرت خود كار مى ‏كرد.
تاجر از اين وضعيت تكانى مى ‏خورد و تحوّلى در او ايجاد مى ‏شود و با پيرمرد به سمت منزلشان حركت مى‏ كنند. به منزل آنها مى ‏رود و سعى مى ‏كند تا حوائج آنان را بر طرف كند. جهيزيه را تهيّه و دختر را به خانه بخت مى ‏فرستد. آخر سر، بار ديگر به حرم مى ‏رود تا خداحافظى كند.
وقتى وارد حرم مى ‏شود، چشمانش مانند چشمه شروع به جوشيدن مى‏ كند و منقلب مى ‏شود.
صاحب دلى مى‏ گفت: بايد سنگ را از سرچشمه برداشت تا قساوت‏ها از بين برود.
در دنيايى كه پيرمردها زير بار هستند، دخترها فاسد و پسرها ضايع شده ‏اند، دل من به اين خوش است كه پول‏ هايم را روى هم گذاشته‏ ام و يا آنها را به انگشتر يا طلاى چند ميليونى تبديل كرده‏ ام و بعد هم توقع دارم كه در نماز شب، دلم بلرزد و يا در حرم كه قرار مى ‏گيرم، منقلب شوم!

هم اکنون مطلبی ارائه نشده.

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی:   

1394/5/13 - 12:3:3
م

من از کجا بفهمم سنگ من کجاست؟
چی کار کنم که بفهمم؟