استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

شرح کتاب صراط (17)

مؤلف: حجت الاسلام والمسلمین غنوی

تاریخ ثبت: 10 / 04 / 1394

موضوع: آثار شاگردان استاد

    حقانيت عمل در برابر حقانيت عامل  

    کدام­يک از اين­ها که گفتيم ملاک حق هستند؟ چهار ملاک را گفتيم: هوي و هوس، عقل و فکر، شرايط اجتماعي و دوره‌­هاي تاريخي و يا هم­آهنگي با نظام هستي. نکته­‌ي مهمي را هم اين­جا اضافه مي‌کنند که حق بودن و درست بودن يک انسان فرق دارد با حق بودن يا درست بودن يک عمل. گاهي خود انسان خوب است ولي کاري که کرده بد است و گاهي خود انسان بد است ولي کاري که کرده خوب است. يعني ما اين تفکيک را مي‌توانيم بفهميم که انسان و عملش را يکي نگيريم. بزرگي حرفي زده، حرفش حرف بي­خودي است ولي خودش بزرگ است. کوچکي است، انسان خبيثي است ولي حرف خوبي زده است، خودش را نپذيريم ولي حرفش را بپذيريم .

     دقت کنيد معمولاً حرف­‌هاي انسان­‌هاي عوضي و بد يک­دست باطل و بد نيست. اصلاً حرف يک­دست باطل را که کسي نمي­‌شنود، معمولاً حرف را چگونه به کرسي مي‌نشانند؟ يک چيزهايي در حرف­‌ها هست که افرادي با آن­ها برخورد مي­‌کنند، حق­‌ها را مي­‌بينند و باطل­‌هايش را نمي­‌بينند و مي­‌پسندند.

     ملاک‌هاي حقانيت

     آيا سه ملاک اول مي­‌توانند ملاک حقانيت باشند؟ آيا بر اساس هوي و هوس مي­‌توان حق را انتخاب کرد؟ اين جور انتخاب که جز صدمه خوردن ندارد! انسان امروز هوسش به يک چيز تعلق گرفته، فردا هوسش به يک چيز ديگر تعلق مي­‌گيرد. هوس روي منطقي استوار نيست. هوس در يک شرايط خاص و در يک لحظه شکل مي­‌گيرد، لحظه­‌ي بعد مطمئن نيست که همان، صدمه­‌ي سنگين نزده باشد پس هوي و هوس نمي‌تواند ملاک باشد.

     فکر و عقل ما هم ملاک بدي نيست ولي چراغ کم نوري است. جاي کمي را نشان مي­‌دهد. مگر ما چقدر اطلاعات داريم که بر اساس آن بشود تشخيص داد کدام کار حق است و کدام باطل؟ پس فکر و عقل هم ملاک نيست.

     دوره­‌هاي تاريخي و نظام اجتماعي چطور؟ اگر ما در دوره‌­هاي تاريخي و نظام اجتماعي بگرديم، انسان و جامعه­‌ي انساني در يک مجموعه­‌ي بزرگتري به نام هستي جاي دارد. يک کار، رفتار و عمل ممکن است در يک جامعه در دوره­‌اي مورد پذيرش قرارگرفته­ باشد، ولي اگر اين کار متناسب با سنت­‌هاي حاکم بر هستي نبوده باشد، با کل مجموعه همراه نبوده باشد. اين حرکت به طور طبيعي به صدمه خوردن و درگيري با نظام و شکست منجر مي­‌شود. پس اگر اين حرف را بپذيريم در حقيقت به اين­جا مي‌­رسيم و اگر مي­‌خواهيد بدانيد چه کاري حق، چه رفتاري و حرفي حق است، بايد بياييد حقانيت اين حرف را با حدود مقابلش بسنجيد.

     حق و قدر و حد

     آقاي صفايي اين­جا نکته­‌اي را توضيح مي­‌دهند که در کتاب­‌هاي ديگرشان کم­تر بيان شده. بحث قدر، حد و حق را اين­جا توضيح مي‌­دهند. اصطلاحات خاصي است که از آيات و روايات استفاده شده. شما از يک وسيله‌­اي مي‌خواهيد استفاده کنيد مثلاً از يک ماشين؛ مي‌خواهيد بدانيد که حقّ اين ماشين چيست، يعني ما چ­گونه با آن رفتار کنيم و چه ­جور از آن استفاده ببريم را از کجا به ­دست بياوريم؛ از حدود و مرزهايش. شما متوجه مي‌شويد که صندلي‌­هاي اين ماشين جايي ندارد که سه نفر بنشينند، موتور اين ماشين قدرتش فلان­قدر بيش­تر نيست و ... اين­ها حدود ماشين هستند يعني جاهايي که بيش از آن  به اين ماشين صدمه مي‌خورد. اين حدود را از کجا تشخيص مي­‌دهيد، يعني مرزهاي تحمل اين ماشين را از کجا تشخيص مي­‌دهيد؟ از ظرفيت­‌هاي آن، پس ما براي اين­که بفهميم چه رفتاري با آن حق است؛ بايد مرزهاي تحملش يعني حدودش را بشناسيم. براي اين­که بفهميم مرزهاي برخورد با آن کجاست بايد ظرفيت­‌هايش را بدانيم، برخورد از روي حدود و حدود از روي ظرفيت مشخص مي‌شود.

     حق و نياز

     تا اين جا سه چيز شد يکي  ديگر هم اضافه کنيم. وقتي مي­‌گوييم ظرفيت و قدر يک شيء، در انسان اگر بخواهيم بگوييم ظرفيت انسان، قدر انسان، يک مفهوم ديگر کنار آن پيدا مي‌شود. مفهوم نياز؛ براي انسان­‌ها به اندازه‌­اي که نياز دارند مي‌­توان ظرفيت تعيين کرد. ظرفيت انسان­‌ها با چه­ چيز ارتباط نزديک دارد؟ با ميزان نيازشان. و در حقيقت آن چيزي که به ما کليد مهمي براي باز کردن مشکل فعلي­مان مي‌دهد، همين بحث است. نيازها ظرفيت انسان­‌ها را نشان مي­‌دهد. قدر، حدود را و حدود، حقوق را معلوم مي­‌کنند. در همين نقطه از بحث يک کليد مهمي را استخراج مي­‌کنيم و آن وسيله و چيزي است که مي‌­تواند به ما نشان دهد بين مکاتب و معبودهاي مختلف کدام را انتخاب کنيم.

     انسان بايد مکتب و معبود و راهي را انتخاب کند که با نيازهايش سازگار است. هر مکتبي بهتر جواب­گوي نيازها باشد طبعاً در اين مسابقه برتر است. خب نتيجه­‌ي اين بحث اين است که اگر بخواهيم حق را مشخص و انتخاب کنيم بايد بياييم در رابطه با انسان نيازهايش را مشخص کنيم، مکتب حق، مکتبي است که نيازهاي انسان را مشخص کند و جواب­گو باشد. ما چه نيازهايي داريم؟ نيازها چندگونه دسته‌بندي مي‌­شود.

    نيازهاي جسمي و روحي

    ما مي­‌توانيم نيازهاي خودمان را در تنهايي، وقتي هيچ­کس کنارمان نيست ببينيم. خودمان تنها باشيم. نيازهاي جسمي داريم، نيازهاي روحي و يک­سري نيازهاي عالي. نيازهاي جسمي مانند مسکن، خوردن و ازدواج. نيازهاي روحي مانند مقبول بودن، گاهي که پر مي­‌شويم، امکان تخليه ­شدن را داشته باشيم، نجوا کردن با ديگران. يک­سري نيازها نه روحي است و نه جسمي، مثلاً نياز به دانستن . اين اشتياق به دانستن يکي از نيازهاي طبيعي ماست. يکي ديگر نياز به قدرت داشتن و تسلط داشتن است. سومين نياز، نياز به حرکت است. انسان هر چه داشته­ باشد و به هر شرايطي برسد دائماً اين دغدغه را دارد که يک­ گام پيش­تر بگذارد. هر شرايط مطلوب و شيريني را براي انسان بگذاريد بعد از مدتي مزه­‌ي آن از دهان او مي­‌رود. اصطلاحاً نياز به حرکت داريم. يک­جايي ماندن و شرايط ثابتي داشتن، براي ما قابل تحمل نيست.

     نيازهاي عالي

     ايشان نيازهاي عالي را هم سه­ دسته مي­‌کند؛ نياز به شناخت، قدرت و حرکت. جور ديگري هم ايشان مي­‌گويد که در حقيقت نياز اصلي­ ما نياز به حرکت است. منتهي در نياز به حر کت، نياز به شناخت پيدا مي­‌کنيم. زيرا يکي از لوازم حرکت، شناخت است و همين­طور نياز به قدرت پيدا کردن. چون انساني که مي­‌خواهد از شرايط موجود به شرايط مطلوب برسد نيازمند به قدرت و توانايي است.

     نياز به حرکت را اصل و دو نياز ديگر را جواب­گو و تأمين کننده­‌ي نياز به حرکت مي­‌دانند. نياز به حرکت را کاملاً مي­‌توانيم در زندگي خودمان حس کنيم. خود تفنّن طلبي ما، مثلاً مي­‌بينيد لباس هيچ مشکلي ندارد، اتاق هيچ مشکلي ندارد، اين موتور هيچ مشکلي ندارد ولي من خسته شده­‌ام. خود اين تفنّن طلبي حکايت از اين مي‌­کند که يک شکل ثابت ما را آزار مي­‌دهد و نمي‌­توانيم يک­جا بمانيم. در حقيقت ايشان دو دليل براي نياز به حرکت مي­‌آورند. اين دو دليل، عقلي نيست. دو علامت را در انسان نشان مي‌دهند: 1) نگاه به گذشته کنيد که انسان­ها هميشه در يک­جا نبوده­‌اند. 2) انسان مي­‌تواند روحيه‌­ي خودش را ببيند، که شرايط ثابت براي او قابل تحمل نيست. باز ايشان به تعبير ديگري مي­‌گويند که در حقيقت نياز بيش­تري به بهتر­طلبي، بيش­ترطلبي،  تنوع­‌طلبي و حرکت دارد. اين بيش­تر و بهتر و حرکت چه ربطي به بحث قبل داشت؟ بيش­تر طلبي به قدرت مربوط مي­‌شود و بهترطلبي به شناخت ربط دارد.

     جامعه، بر طرف کننده نيازهاي انسان يا منشأ آن

     اين مجموعه­‌ي نيازهاي انسان بود. نياز جسمي و روحي و نيازهاي عالي. نيازهايي هست که نمي­‌شود به جسم و روح ربط داد. انسان با اين­همه نياز در تنهايي نمي‌­تواند باشد، اين­همه گرفتاري را بايد با ديگران تقسيم کند و انسان به خاطر وسعت نيازهايش تن به جامعه مي‌­دهد. تن به اين مي­‌دهد که دور هم بنشينيم و يک­جور بارِ به اين بزرگي را با هم برداريم. به تعبير ديگر مدنيّت­ و به جامعه تن­ دادنِ­ انسان نتيجه­‌ي نيازهاي گسترده‌­ي اوست که او را به سمت زندگي در جامعه مي­‌کشاند.

     وقتي به جامعه آمد نيازهاي جديدي مطرح مي‌شود که اصلاً نه جسمي، نه روحي و نه عالي است. نيازهاي خاصي است که در جامعه پيدا مي­‌شود. همين­که دور هم بنشينيم، دو چيز نياز داريم: 1) نياز به تنظيم و قانون داريم، 2) بايد يک نفر متصدي کنترل و اجراي اين تنظيم و قانون باشد، يعني مديريت و رهبري مورد نياز است. به تعبير حضرت امير(ع). جامعه بدون فرمانده نمي‌­تواند شکل بگيرد چون جامعه نيازمند قوانين است و کسي هم بايد باشد که اين قوانين را هر چند قوي و ضعيف کنترل کند تا اجرا شود. در غير اين صورت قانون فقط لاي کاغذها مي­‌ماند و کار جامعه به نابودي کشيده مي­‌شود.

      آزادي در تقابل با قوانين

     پس تا اين­جا رسيديم که انسان يک نيازهاي خودي دارد و يک نياز هاي جامعه‌­اي. حالا اين انسان  وقتي در جامعه قرار گرفت به طور طبيعي موجودي است که بيش­تر مي­‌خواهد، بهتر مي­‌خواهد و تحرک هم دارد. اين انسان که مي­‌خواهد در جامعه حرکتش را انجام دهد؛ آن چيزي که پاهايش را براي حرکت اذيت مي‌­کند همان قوانين و قرارهايي است که خودش نداشته يا بر او تحميل شده است.

     اولين نيازي که انسان احساس مي‌کند اين است که اين زنجيرها از پاهايش باز شود، نياز به آزادي دارد، هميشه يک معارضه‌­اي بين نياز به قانون و نياز به آزادي است و جوامع هميشه سعي مي­‌کنند هر دو را حفظ کنند. هم جامعه را با قوانين و هم انسان­ها را با نياز طبيعي آن­ها. به تعبير ديگر انسان نياز به حرکت دارد اين انسان در حال حرکت را در جامعه گذاشته‌­ايم، مي‌خواهد راه بيفتد اما به اين طرف و آن طرف مي­‌خورد. اولين نيازي که پيدا مي‌کند نياز به آزادي است.

     عدالت، آزادي و رفاه

     اگر آزادي بود، در نتيجه­‌ يکي از خطرهايي که خواهد داشت، تجاوزها و درگيري­‌هاست. به طور طبيعي انسان­‌ها وقتي آزاد بمانند، فقط در چارچوب خودشان نيستند، به درگيري، نزاع و تجاوز هم خواهيم رسيد و طبيعتاً در اين­جا چه نيازي مطرح مي‌شود؟ اين­جا نياز به عدالت است. نياز به عدالت در فضاي تجاوز و ظلم خودش را نشان مي‌دهد و اگر عدالت هم در امکانات، هم در رابطه­‌ها، هم در فرصت­‌هايي که به ما دادند و هم در بهره‌­مندي از مواهب طبيعي بود به طور طبيعي در اين فضاي عادلانه رفاه پيدا مي‌­شود.

     حالا انسان هر کسي باشد، يک سطحي از آرامش و آسايش و رفاه را تجربه مي­‌کند. در اين­جا اول نياز به آزادي مطرح شد سپس نياز به عدالت و به دنبال آن نياز به رفاه، تأمين خواهد شد.

     احساس پوچي و جواب‌هاي آن

     رفاه که آمد ديگر ختم کلام نيست، تازه انسان­‌هاي مرفّه احساس مي­‌کنند که چيزي در اين عالم کم است. تازه احساس خالي­ بودن و بيهوده ­بودن به او دست مي­‌دهد. چه مشکلي پيش مي­‌آيد؟ احساس پوچي. خُب! خورديم، گشتيم و همه ­کار هم کرديم؛ که­ چي؟ اين چند جواب دارد؛ يا سراغ هنر مي‌رود، چرا؟ چون هنر، هنرش در اين است که پنجره‌­اي شود به سوي چيزي که نيست، راهي نشان دهد به ناکجاآباد، وسيله‌­اي شود که انسان چيزي را که واقعيت ندارد براي خود خلق کند. مثلاً دوست دارم دنيا اين­جور باشد، آبي و صورتي اما موجود نيست. دوست دارم انسان­‌ها اين شکلي باشند، مهربان و باحوصله و... شما در حقيقت از اين پوچي­‌ها به درگاه هنر پناه آورده‌ايد و سعي مي­‌کنيد به گونه­‌اي با هنر، خودتان را تخليه و آرام کنيد. يا به­ جاي هنر به بي­خيالي روي آوريد که مهم اين نيست که چه وضعيتي هست، مهم اين است که انسان خيلي به پر و پاي چيزي نپيچد. سعي کند خوش باشد و شاد باشد. راه حل ديگر اين است که صورت مسئله را پاک کند. خيلي احساس باطل بودن مي‌کند، مي‌­تواند يک تير در مغز خودش خالي کند. بسياري از متفکرين قرن نوزدهم به اين نتيجه و راه حل رسيدند که خودکشي کنند.

     راه ديگر اين است که دنبال يک پناه­گاه باشيم. سراغ عرفان مي­‌رويم خيلي­‌ها هستند که پُرگشته­‌اند و پُر خورده­‌اند و همه­ کار کرده‌­اند، بعد از مدتي تازه به اين مي­‌رسند که به محضر پيري بروند و در محضر بزرگي باشند. خيلي از اين پول­دارها آخر عمرشان مي‌خواهند حاج­‌آقايي باشد تا ايشان را نصيحت کند. خرج زيادي هم مي­‌کنند. چرا؟ چون اين­گونه تخليه­‌ي رواني مي‌­شوند. يک عمر پول جمع کرده‌­اند و عشق کرده­‌اند، آخر عمري کم آورده‌­اند و احساس مي­‌کنند جايي نياز است که گفت­‌وگويي کند و اين­ها احساس کنند کاري کرده‌اند. دقت کنيد، احساس کنند کاري کرده­‌اند و حاضرند هزينه­‌اش را هم بدهند!

     انسان­‌ها پس از مدتي اين طرف وآن­طرف زدن دنبال اين مسئله هستند و اين گاهي منجر به اصلاح مي‌شود و گاهي هم يک­ جور تخليه­‌ي رواني است. پس انسان‌ها بعد از رسيدن به همه چيز تازه رو به عرفان مي­‌آورند. بودا پيدا مي‌شود، ابراهيم اَدهَم پيدا مي­‌شود. شازده­‌هايي که در اوج قدرت هستند، از آن، پايين مي‌آيند، همه را رها مي­‌کنند و مي‌­روند. اين­ها همه شازده بودند و در دنياي امکانات، ولي احساس مي‌کنند سير نمي­‌شوند.

     انسان با حرکت خودش به جامعه رسيد؛ در جامعه به آزادي، عدالت، رفاه و در نهايت به عرفان نياز پيدا کرد و بعد از همه‌­ي اين نيازها تازه به اين م‌ي­رسد که در دو جنبه، در دو وجهه و در دو مسير به اوج قدرت برسد. هم در جنبه‌­ي مادي و هم در جنبه­‌ي معنوي به اوج برسد. تازه بعد از همه‌ي اين­ها يک نياز هم­چنان بي‌جواب است و آن، نياز به حرکت است. امکانات انسان زياد مي‌­شود ولي تازه بعد از آن­که امکانات و توانايي­‌هاي بيروني و دروني انسان زياد شد، او مي‌ماند که اين توانايي‌­ها را کجا هزينه کند، کجا خرج کند، در کدام مسير برود؟ در اين­جا نياز به رشد مطرح مي‌شود. ما مکتبي مي­‌خواهيم که جواب­‌گوي همه‌­ي اين­ها باشد.

 

پي­‌نوشت­‌ها :

1-      کتاب صراط، ص 67.

2-      شيخ طوسي، أمالي، ص 326.

3-      سوره­‌ي زمر، آيه­‌ي 5.

4-      سوره­‌ي زمر، آيه­‌ي 75.

هم اکنون مطلبی ارائه نشده.

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی: