استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

فرض كن كسى جز تو در اين عالم نيست!

مؤلف: استاد علی صفایی حائری

تاریخ ثبت: 01 / 04 / 1394

موضوع: اقتباس از آثار استاد

منبع: اخبات، ص105-113

آدمى بايد جايگاه و كار خود را در شرايط مختلف اجتماعى، سياسى، اقتصادى و شرايط خاصى كه وجود دارد، در مجموعه ملت‏‌ها و در اين جهان گسترده، بشناسد. بداند كه چه مى‌‏خواهد بكند؟ تقديرى داشته باشد. بفهمد كه وقتى پاى بچه‏‌اش مى‌‏شكند، سرش مى‌‏شكند، اسهال مى‌‏گيرد، لوله خانه‏‌اش آب مى‌‏دهد، آيا بايد همه غم‏‌هاى عالم در او صف بكشد؟! همّ و غمّ او همين‏‌ها باشد؟!

به حقِّ حقّ قسم، وقتى در روز قيامت، خداوند اولياى خود را محشور مى‌‏كند و ما مى‌‏بينيم كه غم و غصّه‏‌هاى آنان چه بوده، به حال خود گريه مى‌‏كنيم و شرمنده مى‌‏شويم كه چقدر غصّه‏‌هاى ما حقير بوده است!

وقتى در روز قيامت على (ع) را به صحراى محشر مى‌‏آورند و ما را هم مى‏‌آورند و غصّه‏‌هاى او را با غصّه‏‌هاى ما مقايسه مى‌‏كنند، خجالت مى‌‏كشيم! مى‌‏بينيم فلان آدم كه در يمامه گرسنه مانده، جزء غصّه‏‌هاى حضرت بوده، در حالى كه غصّه من اين بوده كه تخم بلبلم كوچك شده و يا بلبلم جوجه نكرده و يا باد ماشينم در رفته و يا روى ماشينم خط كشيده‏‌اند! ...

خدا شاهد است كه ما نه خدا را شناخته‏‌ايم و نه قدر خود را و اين گِله خداست كه انسان را خيلى ذليل مى‌‏كند: «وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حقَّ قَدْرِه»[1]؛ كه قدر حق را نشناخته‌‏ايد.

ما نه قدر حق، كه قدر خود را هم ندانستيم. يك عمر همه آنچه را كه به‏ ما دادند، پخش كرديم، هزينه كرديم، آن هم براى چه كسانى و در دست چه جانورهايى!!

... ما ياد گرفته‌‏ايم فقط بهانه بياوريم و غُر بزنيم كه نمى‌‏گذارند كار كنيم يا جامعه منحرف شده و ديگر نمى‌‏شود كارى انجام داد و ... در حالى كه هر چه مشكلات زيادتر شود، تكاليف بيشتر مى‌‏شود.

واقعيت امر اين است كه بايد از موانع و مشكلات مَرْكَب ساخت. در جامعه‌‏اى كه ابتلاءها آمده، امراض آمده، سياهى‏‌ها آمده، همين‏‌ها موضوع كار تو هستند.

... به خدا قسم كه از حيوانات هم عقب‏‌تريم! آنها با غريزه مى‌‏فهمند كه چه بخورند، ولى ما با غريزه كه هيچ، با تربيت هم به آن نرسيده‏‌ايم؛ با چشم و هم چشمى، هر كثافتى را مى‏‌خوريم و بعد هم با نوشابه قورتش مى‌‏دهيم و آروغ مى‌‏زنيم و باد مى‌‏آوريم. نمى‌‏دانيم چه بايد بكنيم!

در سرزمين وجود خود، نه بيرون از خود، مفلوك و بيچاره‌‏ايم. سلطان ظالمى هستيم كه تمام نيروهاى تحت امرمان را به فلاكت كشانده‌‏ايم!

همه اينها بازخواست دارد. دست من، چشم من، گوش من، عمر من، فرج من، بطن من، فكر من، عقل من، وهم من، تخيل من، اگر هر كدام در محضر حق، از من بپرسند كه با ما چه كرده‏‌اى، اگر بگويند كه ما را سالم تحويل گرفتى، ولى ضايع كردى، چه مى‌‏گويم؟ ذليل مى‌‏شوم!

وَهْم به جاى اينكه عامل فراست و دقت شود، به احتمال‏‌هاى نيش غولى تبديل شده است تا چيزهايى را از جايى در آورد و به جاى ديگرى بچسباند كه بيا و ببين! جز اينكه انسان خودش را رنج دهد و خرد و خسته نمايد و اعصابش را ضايع و ديگرى را مبتلا كند، هيچ چيز ديگرى را برايش ندارد.

اين وَهْم و تخيّل و تفكّر و عقل و ترازو را داده‌‏ايم، اما چه چيزى را بدست آورده‏‌ايم؟ با خانواده خود، با برادر و خواهر، با پدر و مادرمان كه خسته‏‌اند و محروم و مبتلا، چه كرده‌‏ايم؟

پدر يك دنيا آرزو دارد و من هر چه بدبختى دارم بر سر او مى‌‏زنم و مى‌‏گويم تو مرا بدبخت كردى. او تو را به اين دنيا آورد و تو عمرى در كنار او بودى، حتى اگر تو را درست تربيت نكرد، ولى تو بفهم كه چگونه با او برخورد كنى. به او خدمت كن! پدرى كه اكنون ذليل و پير و مفلوك شده است، عمرى را داده و حاصلش توى بى‌‏رحم شده‌‏اى!

براى بِرّ و خوبى به والدين برنامه‏‌ريزى كنيم، كه چه زنده باشند و چه مرده، به يادشان باشيم و كارى كنيم و قدمى برايشان برداريم. براى برادر و خواهر، بستگان و ذَوِالارحام، همسايه‌‏ها، همشهرى‌‏ها و ... كه همه مبتلا هستند، قدمى برداريم. آنهايى كه مبتلا به هزار فساد و زنا و فحشاء و درگيرى هستند، چه كسى بايد برايشان كار كند و قدمى بردارد؟

اگر در مملكتى هستى كه تمامش تاريك است، اين نشان مى‌‏دهد كه تو يك كبريت هم روشن نكرده‏‌اى. نبايد مسأله را توجيه كنيم و بگوييم ديگران اقدام نكرده‌‏اند، كه تو بايد فرض كنى، كسى جز تو در اين عالم نيست. بايد خود شروع كنى و هر مقدمه‏‌اى را كه مى‏‌خواهد، فراهم نمايى.

وقتى اهداف دور را تكّه تكّه و ريز كنى، زود به آنها مى‌‏رسى، ولى وقتى بخواهى قُلُمبه قُلُمبه كار كنى، اهداف نزديك را هم از دست مى‌‏دهى و محروم مى‌‏شوى.

جامعه امروز را نگاه كنيد! نيروهاى جوان راببينيد! به مدارس دقت كنيد! اين نيروهايى كه تا اين حد رشد كرده‏‌اند، چرا ايستاده‌‏اند؟ چرا عقب‏گرد كرده‏‌اند؟ چه سستى‌‏هايى صورت گرفته است؟ پوشش‏‌ها و حالت‏‌ها، علامت از زمينه‏‌ها و ريشه‏‌هاى ديگرى دارد.

شما در گذشته در سرزمينى شروع كرديد و از شكم مُرده‏‌ها، بچّه‏‌هاى زنده را بيرون كشيديد، اما امروز چه شده كه بچه‌هاى زنده شما هم، مرده مى‌‏زايند و يا سر زا مى‌‏روند؟!

... در مملكتى كه همه به آن چشم دوخته‏‌اند تا ذليلش كنند و تو اوضاع منطقه را مى‌‏بينى كه چطور حساب شده پيش مى‌‏روند، چطور شكست مى‌‏دهند، چگونه نيروهايى را كه مى‌‏خواهند فردا مزاحم نباشد، از بين مى‌‏برند و وحدت‏‌هاى ديگرى به وجود مى‌‏آورند، قراردادهايى را مى‌‏بندند تا تو را محصور كنند، تا منابع تو را محصور كنند، چه كسى بايد شروع كند؟

مگر تو در اين عالم، آدم نيستى؟! چرا بايد اين قدر ذليل بنشينى؟!

... پس اگر مى‌‏خواهى حالى بدست آورى، دو چيز را بايد مراعات كنى:

هم بايد قرب را بدست آورى و هم بايد حجاب‏‌ها را بردارى، كه كسى كه طالب حال است، آن را مفت نمى‌‏دهند.

البته به اين نكته هم بايد توجه كنيم كه آدمى گيرِ حالت‏‌هاست. خيال مى‌‏كند اگر حالى پيدا كرد و اشك و آهى داشت و گريه‏‌اى كرد، خيلى خوب و مقّرب است و يا اگر حال خوشى نداشت و اشكى نيامد، خيلى بد است!

اين هر دو از بيچارگى اوست؛ چرا كه نه خشكى چشم، علامت بدى است و نه جوشش آن، علامت قرب و خوبى.

يكى از ثروتمندان به مشهد آمده بود و مدت‏‌ها در حرم رفت و آمد مى‌‏كرد، ولى نه حالى پيدا مى‌‏كرد و نه سوز و جوششى در او ايجاد مى‌‏شد.

از خودش بدش مى‌‏آيد و تصميم مى‌‏گيرد كه قهر كند و ديگر سراغ امام نيايد. بليط برگشت مى‌‏گيرد. قبل از رفتن، در راه پيرمردى را مشاهده مى‌‏كند كه بار زيادى را با چرخ دستى حمل مى‌‏كند. پيش او مى‌‏رود و مى‌‏پرسد: چرا اين قدر بار زده‌‏اى؟!

پيرمرد مى‌‏گويد: اين بار را به خاطر اينكه مقدارى پول لازم دارم تا براى دخترم جهيزيه تهيه كنم، كنترات كرده‏‌ام. از طرفى هم عيالم گفته تا اين مبلغ را تهيّه نكرده‌‏اى، به خانه نيا!

بيچاره پيرمرد! با همه جان كندن و با تمام غيرت خود كار مى‌‏كرد.

تاجر از اين وضعيت تكانى مى‌خورد و تحوّلى در او ايجاد مى‌‏شود و با پيرمرد به سمت منزلشان حركت مى‌‏كنند. به منزل آنها مى‌‏رود و سعى مى‌‏كند تا حوائج آنان را بر طرف كند. جهيزيه را تهيّه و دختر را به خانه بخت مى‌‏فرستد. آخر سر، بار ديگر به حرم مى‌‏رود تا خداحافظى كند.

وقتى وارد حرم مى‌‏شود، چشمانش مانند چشمه شروع به جوشيدن مى‌‏كند و منقلب مى‌‏شود.

صاحب دلى مى‌‏گفت: بايد سنگ را از سرچشمه برداشت تا قساوت‏‌ها از بين برود.

در دنيايى كه پيرمردها زير بار هستند، دخترها فاسد و پسرها ضايع شده‏‌اند، دل من به اين خوش است كه پول‏‌هايم را روى هم گذاشته‌‏ام و يا آنها را به انگشتر يا طلاى چند ميليونى تبديل كرده‌‏ام و بعد هم توقع دارم كه در نماز شب، دلم بلرزد و يا در حرم كه قرار مى‌‏گيرم، منقلب شوم!

مرحوم بحر العلوم كه يكى از علماى بزرگ است، براى يكى از علماء كه خود صاحب كرامات است، پيغام مى‌‏فرستد تا خدمت ايشان برسد. وقتى مى‌‏آيد، مى‌‏بيند كه اين بزرگ، در حالى كه دست به محاسنش گرفته، خيلى منقلب و ناراحت است. آن بزرگ به او مى‌‏گويد: تو هستى و در همسايگى‌‏ات كسى است كه دو روز غذا نخورده و گرسنه مانده است؟! چرا كارى نكرده‏‌اى؟!

آن عالم در جواب مى‌‏گويد كه من نمى‌‏دانستم. آن بزرگ اعتراض مى‌‏كند كه چرا نبايد بدانى؟! اگر مى‌‏دانستى و اقدام نمى‌‏كردى، كه يهودى بودى!

حال شما ببينيد در همسايگى خود چه افرادى سوختند و از بين رفتند! نه در همسايگى كه در خانه خود، چقدر زن و بچه‏‌هاى ما ضايع شدند و يا خواهر و برادرهاى ما به فساد و فحشاء كشيده شدند. با اين همه كوتاهى، انتظار داريم كه دلمان بلرزد؟! خيلى جنايت كرده‌‏ايم!

 

 



( 1) انعام، 91.

هم اکنون مطلبی ارائه نشده.

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی: