استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

تفاوت انقلاب اسلامی با سایر انقلاب ها

مؤلف: استاد علی صفایی حائری

تاریخ ثبت: 14 / 11 / 1393

موضوع: اقتباس از آثار استاد

منبع: بررسى، ص: 70

در بينش اسلامى، رسولان تاريخ، براى شروع انقلاب خويش، از انسان و دگرگون كردن او مايه مى ‏گرفتند؛ چون مادام كه انسان دگرگون نشده بود، هر دگرگونى ديگر، گرفتار همان فسادهايى مى ‏شد كه از آن فرار كرده بود.

شما با توجه به جمله‏ اى كه امام امير المؤمنين (ع) در نهج البلاغه و درباره‏ ى كار رسولان آورده و با مقايسه‏ ى آن با آيه ‏اى كه كار انقلابى‏ هاى تاريخ را تشريح مى‏ كند، مى‏ توانيد تفاوت انقلاب اسلامى را با ساير انقلاب‏ها بشناسيد و متوجه شويد كه زيربناها در كجا هستند و از كجا بايد حركت انقلابى آغاز گردد. امام (ع) مى‏ گويد: خداوند پيامبرانش را فرستاد: «لِيُثِيرُوا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقُولِ»؛ تا انديشه‏ هاى مدفون را در آن‏ها برانگيزد و ثوره و انقلاب در اينجا و در اين سرزمين شروع شود.

ثوره از ريشه ثور است؛ يعنى گاو نرى كه براى زير و رو كردن زمين به كار مى ‏رود. اين زير و رو كردن و اين انقلاب، در انديشه‏ هايى است كه در جريان تاريخى انسان در او مدفون شده بودند و پنهان شده بودند. در اين ديد، انسان جزء نيست. انسان كلّيّتى است كه تاريخ و جامعه و وراثت و تربيت و جغرافيا، جزئى از او هستند. و با اين بينش نسبت به انسان، توليد زيربنا و اصل حاكم نخواهد بود؛ كه يك رشته‏ ى مؤثر است، نه يك حاكم قاطع. و اين انسان است كه در اين كليت و در اين تركيب آزاد مى‏ شود و با اين آزادى است كه مسئول است كه چرا حركت نكرده. عذر اين كه پدرم چه كسى بوده يا در فلان محل پرورش يافتم، پذيرفته نيست.[1] اين عذرها هنگامى مقبول بود كه انسان از نظارت دوم عقل بر روى هدف‏ها و از اين تركيب برخوردار نبود؛ كه: «المفلس فى امان اللَّه». با وجود اين نيرو و اين سنجش، انسان آزاد است و مى‏ تواند كه لااقل هجرت كند و از سرزمين خويش فراتر رود و چون ميخ در دل خاك ننشيند كه هر كسى بر سر او سنگى بكوبد و فرو رفتنش را بيشتر كند.

ثوره در اين سنجش ‏هاى مدفون عملى مى‏ شود و انسان به اين سنجش ‏ها باز مى‏ گردد تا بينش ‏هايش او را همراهى كند. و با اين بينش بفهمد كه ميان آنجا كه ايستاده و آنچه كه هست و از آنجا كه بايد برود و آنچه كه بايد باشد فاصله است. نيروى محرك انسان و عامل حركت تاريخ چيزى جز همين بينش نيست.

مادام كه اين درك و اين احساس در انسان نجوشد، تضاد طبقاتى و حتى درك تضاد طبقاتى، حركتى ايجاد نمى‏ كند؛ كه توجيه مى‏ شود كه ما نمى ‏توانيم. آن‏ها از نژاد برتر هستند و از اين حرف‏ها ...

بايد اين بينش‏ها را عوض كرد تا انسان جايگاه خودش و قدر خودش را بشناسد و نقش خودش را بشناسد و ديگر اسير حاكم‏ها و حكومت‏ها و يا قدرت‏ها و سرمايه ‏دارها نشود و با آب و علوفه‏ ى آن‏ها اغفال نگردد.

اسلام از اين بنياد شروع مى‏ كند. رسول پيش از آن كه روابط توليد را زير و رو كند انسان مولد را زير و رو مى‏ نمايد تا خودش را ببيند و با اين بينش، ديگر در چاله ‏ها محبوس نشود و در دست طاغوت‏ها، مقهور نگردد؛ چون در اين بينش تا ستم كش نباشد، ستمگر نيست. و عامل مرض تنها ميكرب‏ها نيستند؛ كه زمينه‏ ى مساعد، عامل مريضى است. اگر زمينه‏ ها آمادّه نشده باشند ميكرب‏ها خود نابود مى‏شوند. و در زمينه‏ ى‏ واكسينه شده، وجود ميكرب‏ها، جز آمادگى و قدرت بيشتر اثرى نمى‏ گذارد.

در اين بينش، انسان آزاد است؛ چون از تركيب جبرها برخوردار شده. و اين انسان آزاد است كه با دست خودش زنجيرى مى‏ شود و با پاى خودش به اسارت مى‏ رود. اين انسان است كه با آزادى، خودش را مى‏ فروشد. عذر نياور كه مجبور بودم، كشته مى‏ شدم، زندان مى‏ شدم، كه اين عذرها پسنديده نيست. تو اين زندگى اسارت بار را بر آن مرگ آزاد ترجيح داده بودى. تو خودت اين را انتخاب كرده بودى، وگرنه او چه مى ‏توانست بكند، جز كشتن تو و به بند كشيدن تو. تو از ترس بند دشمن خودت را با دست خود به بند كشيدى و خودت را پيش از اعدام او، در خويش زنده به گور كردى.

در اين بينش، انقلاب با درك ارزش شروع مى‏ شود و با دگرگون شدن ارزش‏ها و نقش‏ها، روابط دگرگون مى ‏شود. و ديگر انتقال سرمايه‏ ها نيست كه كارگشاست؛ كه انتقال آدم‏ها از جايگاه‏ هاى خويش و از زنجيرهاى خويش مى‏ تواند راهگشا باشد.

و در اين مرحله، به سوره ‏ى روم مى‏ توانى مراجعه كنى و بيابى كه چگونه پس از تفكر در انسان و رسيدن به بينش‏ها، جهان بينى و بينش تاريخى تو عوض مى‏ شود و تمام انقلاب‏ها را سطحى و مبتذل مى ‏بينى.

«أَوَلَمْ يَسِيرُوا فِى الْارْضِ فَيَنْظُروا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ ...[2]»؛ آيا اين‏ها در زمين حركت نكردند و در تاريخ چشم ندوختند تا با شهود خويش ببينند كه ادامه‏ ى گذشتگان چگونه بود. گذشتگانى كه با نيروى بيشتر بودند؛ «كانُوا اشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً». و انقلاب‏ها داشتند، اما بر روى زمين.

«اثارُوا الْارْضَ»، ثوره آن‏ها بر روى زمين و توليد بود و در نتيجه آبادى ‏ها به همراه داشت. «وَ عَمَرُوها اكْثَرَ مِمّا عَمَرُوها»؛ آبادى ‏هايى بيشتر از آنچه اين كافرهاى چشم بسته آباد كرده بودند. با اين وصف، با اين آبادى ‏ها، با اين انقلاب‏ها و ثوره‏ ها هنوز جاى خالى رسولان پر نشده بود و بنيادها دگرگون نگشته بود؛ كه انسان خراب بود و زمينِ آباد در دست انسان خراب جز به خرابى نمى ‏رسد. و تنها انتقال قدرت‏ها كارگشا نيست، كه تسلط بر قدرت، و قدرت بر قدرت مطلوب است. و اين كارى است كه انبياء همراه بيّنات و روشنگرى ‏هاى خويش داشتند. «وَ جائَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَما كانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لكِنْ كانُوا انْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ‏[3]»؛ رسولان آمدند با روشنگرى‏ ها انسان را و ادامه ‏اش را و ارزش ‏هايش و قدرش را نشانش دادند. خدا به آن‏ها ستم نكرد. آن‏ها خود بر خود ستم كردند.

شايد با همين دو فراز، مفهوم انقلاب اسلامى، جاى خودش را باز كرده باشد و بنيادهاى جامعه مشخص شده باشند و تفاوت كار رسولان با انقلابى‏ هاى ديگر نمودار گشته باشد. رسولانى كه انسان را آباد مى‏ ساختند تا بتوانند آبادى‏ ها را در دست داشته باشد.

شايد در اين فراز اين سؤال پيش بيايد كه رسولان چه كردند و چه اثرى باقى گذاشتند. آن نوح (ع) بود كه اين همه ناليد و كارى نكرد و آن هم محمد (ص) كه حتى نزديكانش در برابرش ايستادند و دوستانش دشمن رهبرى شدند كه او معرفى كرده بود ...

در اين مرحله بايد توجه داشت كه رسولان مى‏ خواستند زمينه‏ ى انتخاب انسان و زمينه‏ ى خوب شدن او را فراهم كنند. آن‏ها نيامده بودند كه آدم‏ها را به سوى خوبى بغلطانند و به دوش بگيرند ... كه مى ‏خواستند انسان خودش گام بردارد و پيش بيايد و پبش بيايد. رسولان روشنگرى‏ ها داشتند و كسانى كه با آن‏ها بودند، يا ابوذر مى ‏شدند و يا ابوجهل. وجود فياض، تو را همانطور نمى‏ گذارد، كه پس از بينش‏ها، تو يا در راه مى‏تازى كه ابوذرى و يا سنگ راه مى‏مانى كه ابوجهلى. اين مربوط به انتخاب توست. رسولان كار خود را انجام دادند و در برابر يك خط حاكم، خط دوم و راه دوم را گذاشتند تا آن‏ها كه زنده مى ‏شوند با آگاهى زنده شده باشند و آن‏ها كه هلاك مى ‏شوند با آگاهى به هلاك رسيده باشند. «لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى‏ مَنْ حَىَّ عَنْ بَيِّنَةٍ[4]».

 



[1] در سوره‏ ى صافات، نشان داده مى‏ شود كه نه راه قدرت و نه راه سوگند و اغفال، هيچ كدام از اين راه‏ها عذر نيستند و دو دسته‏ ى اغواگر و اغوا شده مسئولند و در عذاب شريكند؛ كه در جرم شريك بوده‏ اند. يكى عامل بوده و ديگرى پذيرنده:« فانهم فى العذاب مشتركون» صافات، 32 و 33

[2]  روم، 9

[3] همان

[4] انفال، 42

هم اکنون مطلبی ارائه نشده.

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی: