استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

جهاد (3). مبانى جنگ و دفاع‏

مؤلف: استاد علی صفایی حائری

تاریخ ثبت: 03 / 07 / 1393

موضوع: هفته دفاع مقدس

 مبانى جنگ و دفاع‏

 

1- غريزه ‏ها

من در اين جمع بندى از ريشه ‏هاى جنگ و درگيرى، غريزه ‏ها را بر عوامل ديگر مقدّم داشته ‏ام و از تحليل طبقاتى جنگ‏ چشم پوشيده ‏ام و اين به آن معنا نيست كه غافل بوده‏ ام و توجه نداشته‏ ام، بل با توجه و دقت اين گونه رفتار كرده ‏ام؛ چون به اعتقاد من با توجه به‏ نمونه‏ هاى تاريخى‏ و توجه به‏ واقعيت‏هاى‏ خارجى‏، اين‏ تحليل طبقاتى‏ بدون شاهد است و از اين گذشته، خود داستان‏ عدم تطابق نيروى توليد و روابط توليدى‏، زيربنا و مبناى اول نيست، كه بايد در تركيب‏ خاص انسان، به دنبال سنگ اول اين تحليل كار كرد.

بارها اين سخن را آورده ‏ايم كه در مجموعه، اصالت با اجزاء نيست بل با تركيب است‏. و بدون توجه به تركيب خاص انسان، تحليل‏هاى غريزى و وراثتى و تاريخى و اجتماعى و طبقاتى بر فرض صحت، نشانگر تمام واقعيت نيست و تنها گفت و گو از يك عامل در مجموعه ‏ها بى ‏اساس است، حتّى گفت و گو از تمام عوامل بدون توجه به تركيب، باز هم بى ‏اساس و سطحى و غير علمى و غير واقعى است.

من‏ غريزه‏ ها را در مسأله جنگ‏ها و درگيريها، حتّى بر نيازها و ضرورت‏ها مقدم داشتم، چون اساس هجوم‏ هاى خشن تنها نياز به مواد خام و منابع و منافع و يا بازار مصرف‏ نيست، چون اين نيازها، با تقسيم و همزيستى‏ مسالمت آميز بهتر تأمين شوند. كسانى كه بار شيشه دارند، سنگ پرانى نمى ‏كنند، چون در اين درگيرى خواسته ‏هاى خودشان هم مى ‏شكند و منافع مطلوبشان سنگ مى ‏خورد، اين سنگ پرانى ‏ها بيشتر از زياده طلبى ‏ها و قدرت نمايى ‏ها و رياست خواهى ‏هايى‏ ريشه مى ‏گيرد، كه براى هيچكس ديگر جايى باز نمى ‏كند و براى ديگران راهى نمى ‏گذارد، حتّى اگر نيازى نداشته باشد، حتّى اگر مثل خشايار شاه در بهترين شرايط اقتصادى و اجتماعى و بهترين دوره‏ى غناو سرشارى و وفور باشد، باز هم از لشكركشى و فتوحات دست برنمى دارد و آرام نمى‏ گيرد كه توانايى و قدرت، خود عامل طغيان و سركشى است.[1]

انسان بيشتر از اين محدوديت‏ها، استعداد و توان دارد و آنجاكه نتواند براى اين نيروهاى عظيم، مصرفى بيابد و راهى باز كند و در بن ‏بست بيفتد، ناچار اين نيروهاى عظيم متمركز، در بن‏ بست‏هاى موجود به طغيان مى ‏رسد و به اين گونه بى ‏قرارى انسان آغاز مى ‏شود و انسان بيقرار خود را به در و ديوار مى ‏زند و آتش و آشوب راه مى ‏اندازد.

اين رود سيال وجود انسان، حوضچه‏ ى كوچك دنيا را زود سرشار مى ‏كند و اگر به داد آن نرسى، ويرانى و خرابى بار مى ‏آورد و مادام كه مصرف نشود و به كار گرفته نشود، باتلاق مى‏ سازد. و در اين باتلاق است كه‏ نسل و حرث‏ را غرق مى ‏كند و جامعه و ثروت را به فساد و هلاك مى ‏كشاند.

اين قدرت طلبى ‏هاست كه به محدود كردن ديگران و اسير كردن ديگران و در صورت مقاومت به استخفاف و پوك كردن و استثمار و بهره كشى و استعمار نو و كهنه و پايگاه سازى و ژاندارم تراشى مى‏ انجامد و در برابر اين هجوم‏ هاست كه‏ جنگ‏هاى آزادى خواهى و عدالت جويى و استقلال طلبى‏، شكل مى ‏گيرد و قيام‏هاى مردمى استوار مى ‏شود و در همين قيام‏هاست كه قدرت‏ها، نفوذ مى ‏كنند و آدم مى ‏خرند و آدم مى سازند و آنها را از داخل فتح مى‏ نمايند.

چون هنگامى كه ديدند نمى ‏توانند آزادى و عدالت را بگيرند، اينها را دادند و استقلال را هم تقديمشان كردند، ولى ديگر نه از روبرو كه از درون، آنها را فتح كردند و به چنگ آوردند و از اين كه رفاه نسبى و نيروى مناسب هم برايشان در نظر بگيرند مضايقه نمى ‏كنند كه هيچ الاغى را بدون آب و علف و رفاه مطلوب، نمى ‏توان به كارهاى سنگين گرفت و بهره برد.

اين اشتباه استعمار پير و كهنه بود، كه تا مى ‏توانست كار مى‏ كشيد و همين كه طرف از ناى مى ‏افتاد بيرونش مى ‏انداخت، ولى بعدها آموختند كه بايد خوب تيمار كرد تا خوب بهره برد و بايد از مهره ‏ها حمايت كرد تا الاغ‏هاى زيادترى در صف خدمت بايستند و كمر ارادت ببندند.

در هر حال اين‏ غريزه‏ هاى قدرت‏ و اين‏ شخصيت سازى و جهان سالارى‏، هم در آدم‏ها و هم در جوامع نيرومندى كه به توانايى خود و ناتوانى ديگران، ايمان دارند، رخنه كرده و كار دنيا را به اينجا كشانده كه مى ‏بينى از آن طرف دنيا، در زير گوش تو و حتّى بر روى سر تو، براى خودشان منافع تشخيص مى ‏دهند و براى حفظ اين منافعِ ادعايى، به خود حق مى ‏دهند كه سر و گوش تو را كه هيچ، به هر پرنده‏ ى بى ‏گناه و حتّى به شهرها و مناطق گسترده با چوب قدرت خود بزنند و با آتش خشم كثيفشان حمله كنند و اگر تو دفاع كنى، تو را تنبيه كنند، كه جنگ طلب هستى و مزاحم ديگران و اخلال‏گر منطقه.

راستى كه دنيا چه تلخى ‏هاى شيرينى دارد ...

2- نيازها

حركت عشاير و كوچ آنها و جدال به خاطر سرزمين و مرتع و همين طور سركشى و دريانوردى كشورهاى ماوراء بحار و درگيرى آنهابا هم و درگيرى با صاحبان زمين و منابع و منافع، اينها همه نمونه ‏هايى از جدال‏هاى مستمر انسان به خاطر نيازها و ضرورت‏هاى زندگى است.

همان طور كه گذشت، اين ضرورت‏ها و نيازها در شكل طبيعى به جنگ و جدال روى نمى ‏آورد، بل به داد و ستد و تجارت و روابط سالم منتهى مى ‏شود و يا به تقسيم منافع و زندگى مسالمت‏ آميز، تجارت با صاحبان منابع و منافع و تقسيم منافع و بر خورد مسالمت آميز با رقيب‏هاى حاضر در صحنه.

اما از آنجا كه قدرت و نيروى اضافى در كار باشد، ديگر مسأله تقسيم و مسالمت و تجارت و روابط آزاد كنار مى‏ رود و برخوردهاى‏ قهر آميز و يا شيطنت آميز شكل مى ‏گيرد.

 

3- فتنه‏ گرى و تحميل‏

قدرت‏ها به خاطر بهره ‏بردارى راحت از منابع و منافع هنگفت. اگر مصلحت نبينند كه مستقيم عمل كنند، به ايجاد اختلاف و درگيريهاى قومى و مذهبى و يا سياسى و حكومتى روى مى ‏آورند و با شاخه ‏هايى كه براى ديگران مى ‏تراشند، آنها رابه تسليم و يا تقسيم مى ‏كشانند.

چه بسا از اين اختلاف‏ها بهره نبرند، آنجاست كه به ايجاد جنگ‏هاى تحميلى و لشكر كشى ‏هاى بزرگ روى مى ‏آورند، تا بتوانند، از اين ميانه به خواسته ‏ها و منافع خويش برسند و خر مراد را سوار شوند.

 

4- پيمان و امان و جوار

در ميان قبايل گذشته و عشاير امروز، حتّى در ميان قدرت‏هايى كه دشمن مشترك را احساس مى ‏كنند و قدرت خود را كافى نمى ‏دانند، ائتلاف و اتحاد و پيمان شكل مى ‏گيرد.

همان طور كه‏ جوار و امان‏، در ميان عشاير گذشته مخصوصاً در ميان اعراب، به جنگ‏هاى طولانى و درگيرى ‏هاى مستمرى، دامن زده است و آنها را به جان كسانى انداخته، كه دشمن مستقيم شان نبوده ‏اند، بلكه دشمن دوست و هم پيمان و يا مزاحم امان و جوار اينها بوده ‏اند.

 

5- آزادى 6- عدالت 7- استقلال 8- دفاع‏

اينها از پايه ‏ها و ريشه ‏هاى مقدسى است كه در برابر هجوم‏ هاى گذشته، مقاومت دارد. و درگيرى ‏ها را شكل مى ‏دهد.

انسان با تركيب خاص خود- از حس و غريزه و خيال و فكر و دو نظارت عقل بر راه‏ها و هدف‏ها- به حركت خويش روى مى ‏آورد و از آنچه كه دارد به آنچه كه مى ‏تواند داشته باشد و بايد داشته باشد، مى ‏پردازد. با اين حركت، برخورد با مانع‏ها و محدوده ‏ها و ديوارها آغاز مى ‏شود و در اين برخورد، نياز آزادى در او شكل مى ‏گيرد. در وسعت آزادى، تجاوزها شروع مى ‏شود و نياز به عدالت احساس مى ‏شود.

در اين دو مرحله، آنجا كه مزاحمى و شريكى، در حدود تو سر بردارد و سرپرستى تو را ادعا بنمايد، اين آزادى و عدالت و آن شخصيت سر برداشته‏، نمى ‏تواند حضور اين مزاحم را تحمل كند و براى استقلال خود و خلاصى از هر مزاحم مهاجمى درگير مى ‏شود و در اين درگيرى، قلعه‏ ى دفاع‏ را دارد، دفاع از خويش، از شخصيت و آزادى و عدالت مطلوب و دفاع از محدوده و سرزمين و دفاع از ناموس و دارايى، كه احساس مى ‏كند اينها جزيى از او هستند و هجوم به آنها هجوم به خود اوست.

اين نيروهاى برخاسته از شخصيت و احساس را، هنگامى كه شناسايى كنند، مى ‏توانند دور بزنند و با برخوردهاى غير مستقيم مهار كنند، قله ‏هاى سركش راكه نمى ‏توان مستقيم به زير پا كشيد مى‏ توان دور زد و مى ‏توان در پيچ و خم‏هاى راه، آن را فتح كرد و برآن ايستاد.

در همين راستا روان‏شناسى اجتماعى، مى ‏تواند راهگشاى خوبى براى مهاجم‏ هاى متكى به علم و دانش باشد، دزدى كه با چراغ مى ‏آيد، بهتر مى ‏تواند از چاه‏ها و مانع‏ها بگريزد و بهتر مى ‏تواند، به خواسته هاى خويش برسد.

و همين است كه جسارت‏هاى جوان و عصيان‏هاى او را با شهوت و عشق و يا ايده ‏آل‏ها و آرمان‏هاى بدون استخوان، مهار مى‏ كنند و در اين راه‏ها مى ‏خوابانند. اينها آنقدر پخته شده ‏اند كه از فرياد و عصيان، اعصابشان خرد نشود و اعصاب تو را آرام كنند و عصيان تو را بخوابانند.

درگيرى با اين دشمن پرتجربه كه از هر شكست خود، به دنبال راه جديدى مى ‏رود و دنده‏ ى ديگرى عوض مى ‏كند، پيچيده است و تو بايد در هر شكست، راه جديدى را دنبال باشى و و در برابر هر شگرد و ترفند جديد، برخورد مناسب و تازه‏اى را بياموزى.

در صورتى كه قانون‏هاى حاكم بر تو، براى او مشخص شود، به زودى تو را تسخير مى ‏كند و تغيير مى ‏دهد، پس قانون‏هاى حاكم بر او را شناسايى كن و پيچيدگى ‏هاى خود و جامعه‏ ى خودت را، از هر سِرّ و راز ى محكم‏تر نگهدار و پاسدار باش.

 

خلاصه‏

درگيرى ‏ها در هنگام وحدت اهداف، به خاطر محدوديت هدف و يا محدوديت آگاهى و ديد شكل مى ‏گيرد و در هنگام دوگانگى و اختلاف اهداف، مبانى گوناگونى وجود دارد. چه در طرف مهاجم مثل غريزه و نياز و فتنه گرى و تحميل و پيمانها و اتحادها و چه در طرف مقابل مثل آزادى و عدالت و استقلال و دفاع. در جنگ‏هاى مقدس دينى هم، در هنگام هجوم بينش، ايمان، توحيد، رشد و در هنگام دفاع مسئوليت حفاظت و پاسدارى و بهترين انتخاب، مبناى مبارزه است.

ما تحليل طبقاتى و مبارزه‏ ى طبقاتى را مبناى مبارزه نمى‏ شناسيم چون اين عدم‏ تطابق نيروى توليد و روابط توليد خود مسبوق به تركيب خاص انسان و بيشترطلبى و بهترطلبى اوست.

و غريزه ‏ها در مبناى مبارزه حتّى بر نيازها تقدم دارند؛ چون بدون اين غريزه‏ ى قدرت و تفرعن، نيازها به تقسيم منابع و بازار و يا همزيستى مسالمت ‏آميز روى مى ‏آورَد. و هم پيمان‏هايش را در اين تقسيم بندى پيدا مى ‏كند.

در رابطه با مبانى دفاع بايد توضيح داد كه تركيب انسان، حركت زاست و با اين حركت به مانع‏ها و نيازِ آزادى و به تجاوز و نيازِ عدالت مى ‏رسيم. و در اين دو مرحله حضور ديگران، مزاحم آزادى و شخصيت شكل گرفته ‏ى انسان است و استقلال طلبى از اينجا مايه مى ‏گيرد و دفاع در اين فضاى تجاوز مفهوم مى ‏شود. و روان شناسى اجتماعى براى مهار كردن و دور زدن اين نيروها چراغ خوبى در دست قدرت‏هاى دزد و مهاجم خواهد بود.



[1]  انَّ الْانسان لَيَطْغى‏ انْ رَاهُ اسْتَغنى ‏( علق، 5 و 6)

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی: