استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

آغاز انفلاب

مؤلف: استاد علی صفایی حائری

تاریخ ثبت: 20 / 11 / 1392

موضوع: گزیده کتب استاد

    انقلاب‏ اسلامى‏؛ يعنى انقلابى كه كار خود را در جا به جا كردن سرمايه‏ها و دولتى كردن آن نمى‏داند. انقلابى كه توليد را خط اول و زير بنا نمى‏داند و معتقد است كه انسان و تركيب خاص انسان، نيازآفرين و آفريدگار توليد بوده و هر انقلابى بايد از اين تركيب آغاز كند، وگرنه در سطح، كاويده و مسأله‏اى را حل نكرده است.

آمد و رفت دوره‏هاى تاريخى و حركت تاريخ در رابطه با ابزار توليد تحليل نمى‏شود؛ كه در رابطه با نظام حاكم بر جهان و بر انسان قابل تحليل است. هنگامى كه طغيان و تجاور و ظلم و ... در يك نظام نمودار شد، ناچار، درگيرى و نابودى فرا رسيده است. و همين است كه سرمايه‏دارهايى كه از ظلم و تجاوز خود كاهيدند، ادامه پيدا كردند و همين‏طور زمين‏دارها تا امروز به اين گونه در كنار هم نشسته‏اند.

در بينش اسلامى، رسولان تاريخ، براى شروع انقلاب خويش، از انسان و دگرگون كردن او مايه مى‏گرفتند؛ چون مادام كه انسان دگرگون نشده بود، هر دگرگونى ديگر، گرفتار همان فسادهايى مى‏شد كه از آن فرار كرده بود.

شما با توجه به جمله‏اى كه امام امير المؤمنين (ع) در نهج البلاغه و درباره‏ى كار رسولان آورده و با مقايسه‏ى آن با آيه‏اى كه كار انقلابى‏هاى تاريخ را تشريح مى‏كند، مى‏توانيد تفاوت انقلاب اسلامى را با ساير انقلاب‏ها بشناسيد و متوجه شويد كه زيربناها در كجا هستند و از كجا بايد حركت انقلابى آغاز گردد. امام (ع) مى‏گويد: خداوند پيامبرانش را فرستاد: «لِيُثِيرُوا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقُولِ»؛ تا انديشه‏هاى مدفون را در آن‏ها برانگيزد و ثوره و انقلاب در اينجا و در اين سرزمين شروع شود.

ثوره از ريشه ثور است؛ يعنى گاو نرى كه براى زير و رو كردن زمين به كار مى‏رود. اين زير و رو كردن و اين انقلاب، در انديشه‏هايى است كه در جريان تاريخى انسان در او مدفون شده بودند و پنهان شده بودند. در اين ديد، انسان جزء نيست. انسان كلّيتى است كه تاريخ و جامعه و وراثت و تربيت و جغرافيا، جزئى از او هستند. و با اين بينش نسبت به انسان، توليد زيربنا و اصل حاكم نخواهد بود؛ كه يك رشته‏ى مؤثر است، نه يك حاكم قاطع. و اين انسان است كه در اين كليت و در اين تركيب، آزاد مى‏شود و با اين آزادى است كه مسئول است كه چرا حركت نكرده. عذر اين كه پدرم چه كسى بوده يا در فلان محل پرورش يافتم، پذيرفته نيست. اين عذرها هنگامى مقبول بود كه انسان از نظارت دوم عقل بر روى هدف‏ها و از اين تركيب برخوردار نبود؛ كه: المفلس فى امان اللَّه. با وجود اين نيرو و اين سنجش، انسان آزاد است و مى‏تواند كه لااقل هجرت كند و از سرزمين خويش فراتر رود و چون ميخ در دل خاك ننشيند كه هر كسى بر سر او سنگى بكوبد و فرو رفتنش را بيشتر كند.

ثوره در اين سنجش‏هاى مدفون عملى مى‏شود و انسان به اين سنجش‏ها باز مى‏گردد تا بينش‏هايش او را همراهى كند. و با اين بينش بفهمد كه ميان آنجا كه ايستاده و آنچه كه هست و از آنجا كه بايد برود و آنچه كه بايد باشد فاصله است. نيروى محرك انسان و عامل حركت تاريخ چيزى جز همين بينش نيست. مادام كه اين درك و اين احساس در انسان نجوشد، تضاد طبقاتى و حتى درك تضاد طبقاتى، حركتى ايجاد نمى‏كند؛ كه توجيه مى‏شود كه ما نمى‏توانيم، آن‏ها از نژاد برتر هستند و از اين حرف‏ها ...

بايد اين بينش‏ها را عوض كرد تا انسان جايگاه خودش و قدر خودش را بشناسد و نقش خودش را بشناسد و ديگر اسير حاكم‏ها و حكومت‏ها و يا قدرت‏ها و سرمايه‏دارها نشود و با آب و علوفه‏ى آن‏ها اغفال نگردد.

اسلام از اين بنياد شروع مى‏كند. رسول پيش از آن كه روابط توليد را زير و رو كند، انسان مولد را زير و رو مى‏نمايد تا خودش را ببيند و با اين بينش، ديگر در چاله‏ها محبوس نشود و در دست طاغوت‏ها، مقهور نگردد؛ چون در اين بينش تا ستمكش نباشد، ستمگر نيست. و عامل مرض تنها ميكرب‏ها نيستند؛ كه زمينه‏ى مساعد، عامل مريضى است. اگر زمينه‏ها آماده نشده باشند، ميكرب‏ها خود نابود مى‏شوند. و در زمينه‏ى‏ واكسينه شده، وجود ميكرب‏ها، جز آمادگى و قدرت بيشتر اثرى نمى‏گذارد.

در اين بينش، انسان آزاد است؛ چون از تركيب جبرها برخوردار شده. و اين انسان آزاد است كه با دست خودش زنجيرى مى‏شود و با پاى خودش به اسارت مى‏رود. اين انسان است كه با آزادى، خودش را مى‏فروشد. عذر نياور كه مجبور بودم، كشته مى‏شدم، زندان مى‏شدم، كه اين عذرها پسنديده نيست. تو اين زندگى اسارت بار را بر آن مرگ آزاد ترجيح داده بودى. تو خودت اين را انتخاب كرده بودى، وگرنه او چه مى‏توانست بكند، جز كشتن تو و به بند كشيدن تو. تو از ترس بند دشمن، خودت را با دست خود به بند كشيدى و خودت را پيش از اعدام او، در خويش زنده به گور كردى.

در اين بينش، انقلاب، با درك ارزش شروع مى‏شود و با دگرگون شدن ارزش‏ها و نقش‏ها، روابط دگرگون مى‏شود. و ديگر انتقال سرمايه‏ها نيست كه كارگشاست؛ كه انتقال آدم‏ها از جايگاه‏هاى خويش و از زنجيرهاى خويش مى‏تواند راهگشا باشد.

و در اين مرحله، به سوره‏ى روم مى‏توانى مراجعه كنى و بيابى كه چگونه پس از تفكر در انسان و رسيدن به بينش‏ها، جهان بينى و بينش تاريخى تو عوض مى‏شود و تمام انقلاب‏ها را سطحى و مبتذل مى‏بينى.

أَوَلَمْ يَسِيرُوا فِى الْارْضِ فَيَنْظُروا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ ... ؛ آيا اين‏ها در زمين حركت نكردند و در تاريخ چشم ندوختند تا با شهود خويش ببينند كه ادامه‏ى گذشتگان چگونه بود. گذشتگانى كه با نيروى بيشتر بودند؛ كانُوا اشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً. و انقلاب‏ها داشتند، اما بر روى زمين. اثارُوا الْارْضَ، ثوره آن‏ها بر روى زمين و توليد بود و در نتيجه آبادى‏ها به همراه داشت. وَ عَمَرُوها اكْثَرَ مِمّا عَمَرُوها؛ آبادى‏هايى بيشتر از آنچه اين كافرهاى چشم بسته آباد كرده بودند. با اين وصف، با اين آبادى‏ها، با اين انقلاب‏ها و ثوره‏ها هنوز جاى خالى رسولان پر نشده بود و بنيادها دگرگون نگشته بود؛ كه انسان خراب بود و زمينِ آباد در دست انسان خراب جز به خرابى نمى‏رسد. و تنها انتقال قدرت‏ها كارگشا نيست، كه تسلط بر قدرت، و قدرت بر قدرت مطلوب است. و اين كارى است كه انبياء همراه بيّنات و روشنگرى‏هاى خويش داشتند. وَ جائَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَما كانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لكِنْ كانُوا انْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ‏؛ رسولان آمدند با روشنگرى‏ها انسان را و ادامه‏اش را و ارزش‏هايش و قدرش را نشانش دادند. خدا به آن‏ها ستم نكرد. آن‏ها خود بر خود ستم كردند.

شايد با همين دو فراز، مفهوم انقلاب اسلامى، جاى خودش را باز كرده باشد و بنيادهاى جامعه مشخص شده باشند و تفاوت كار رسولان با انقلابى‏هاى ديگر نمودار گشته باشد. رسولانى كه انسان را آباد مى‏ساختند تا بتوانند آبادى‏ها را در دست داشته باشد.

شايد در اين فراز اين سؤال پيش بيايد كه رسولان چه كردند و چه اثرى باقى گذاشتند. آن نوح (ع) بود كه اين همه ناليد و كارى نكرد و آن هم محمد (ص) كه حتى نزديكانش در برابرش ايستادند و دوستانش دشمن رهبرى شدند كه او معرفى كرده بود ...

در اين مرحله بايد توجه داشت كه رسولان مى‏خواستند زمينه‏ى انتخاب انسان و زمينه‏ى خوب شدن او را فراهم كنند. آن‏ها نيامده بودند كه آدم‏ها را به سوى خوبى بغلطانند و به دوش بگيرند ... كه مى‏خواستند انسان خودش گام بردارد و پيش بيايد و پبش بيايد. رسولان روشنگرى‏ها داشتند و كسانى كه با آن‏ها بودند، يا ابوذر مى‏شدند و يا ابوجهل. وجود فياض، تو را همانطور نمى‏گذارد، كه پس از بينش‏ها، تو يا در راه مى‏تازى كه ابوذرى و يا سنگ راه مى‏مانى كه ابوجهلى. اين مربوط به انتخاب توست. رسولان كار خود را انجام دادند و در برابر يك خط حاكم، خط دوم و راه دوم را گذاشتند تا آن‏ها كه زنده مى‏شوند با آگاهى زنده شده باشند و آن‏ها كه هلاك مى‏شوند با آگاهى به هلاك رسيده باشند. لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى‏ مَنْ حَىَّ عَنْ بَيِّنَةٍ.

بررسی ص69

هم اکنون مطلبی ارائه نشده.

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی: