استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

رابطه تربیت و تفکر

مؤلف: حجت الاسلام والمسلمین موسی صفایی حائری

تاریخ ثبت: 12 / 09 / 1392

موضوع: تحقیق موضوعی آثار استاد

آدمى براى حركت و تعالى و رشد خويش، محتاج نيرويى است كه او را از تمامى كشش‏ها و جاذبه‏هايش آزاد سازد. او را از تمامى بندها و اسارت‏هايش جدا نمايد.

منى كه اسير و گرفتار توپ و دوچرخه و اسباب بازى‏هاى خويش هستم، مادامى كه نيرويى برتر در وجودم سر بر نياورد و عشقى بزرگتر از اعماقم شعله‏ور نشود، بازيچه‏هاى كودكى‏ام را رها نخواهم كرد و با آنها دمخور خواهم بود. مادام كه بازيچه‏اى بهتر و بزرگ‏تر را نيافته باشم، از توپ و دوچرخه‏ام دست برنمى‏دارم.

پس آدمى از يك طرف اسير و دربند و گرفتار جذبه‏هايى است كه او را به سمت خويش مى‏كشند، و از طرفى هم محتاج و نيازمند نيرو و عشقى برتر و بزرگ‏تر تا او را از اين اسارت و گرفتارى رها سازد.

آن چه انسان را در بند مى‏كشد و به اسارت مى‏برد و او را از حركت باز مى‏دارد، چند چيز است:

 1 - نفس آدمى، غريزه و اميال او، هوا و هوس و شهوات او. اين حبّ نفس و حبّ شهوت است كه آدمى را به دنبال خود مى‏كشد و او را رها نمى‏كند و اسير و ذليل و مقهور خويش مى‏سازد.

 2 - خَلق و حرف‏هاى آنها، مردم و زمزمه‏هاى آنهاست كه انسان را دهن‏بين و مبتلا كرده است و به خاطر همين حرف‏ها و زمزمه‏ها است كه گاهى به دام اين دسته و حزب و گاهى هم به دام حزب و دسته‏اى ديگر مى‏افتد. حرفهاى اين و آن مدام او را به اين طرف و آن طرف مى‏برد و اسير و گرفتار آدم‏ها و حزب بازى‏ها مى‏كند.

 3 - دنيا و جلوه‏هاى و زينت‏هاى آن كه هر دم او را با خود مى‏برد و از خود بى خود مى‏كند. و وقتى هم كه چشم باز مى‏كند، خود را گرفتار و از دست رفته مى‏بيند.

 4 - شيطان و دشمنى او كه به اين دشمنى با انسان قسم ياد كرده است و او را از سه طريق سابق، اِغواء مى‏كند. نفس را تحريك و خلق را وسوسه و دنيا را براى آدمى زينت مى‏بخشد و اين چنين او را به زنجير مى‏كشد.

اينها گرفتارى‏هاى انسان هستند و آن چه او را از اين باتلاق‏ها و گرفتارى‏ها بيرون مى‏آورد، همان محبّت شديدتر و عشق بزرگ‏تر است كه با عنصر ايمان در دل آدمى شكل مى‏گيرد: »الذين آمنوا اشد حباً للَّه«.

از وجود همين عنصر و نيرو است كه ابراهيم از اسماعيل جدا و به اللَّه پيوند مى‏خورد. نه اين كه ابراهيم، اسماعيل را دوست نداشت كه محبت و عشق او به حق بيش‏تر و شديدتر بود. و از وجود همين نيرو است كه تمامى افسانه‏ها و داستان‏ها در وادى عشق، در طول تاريخ شكل گرفته‏اند.

با اين توجه به اين نكته مى‏رسيم كه حال اين عشق شديد از كجا به دست مى‏آيد؟ چطور مى‏توان وجود آدمى را از آن سرشار كرد؟

تا آدمى چيزى را نشناسد، احساسى هم نسبت به آن در دلش سبز نمى‏شود. اصولاً احساس محبت يا نفرت نسبت به يك چيز، برخاسته از شناخت و معرفت من نسبت به آن شى‏ء است. بدون اين شناخت، آن شى‏ء نه برايم ارزشى دارد. نه نسبت به آن عشق و علاقه‏اى پيدا مى‏كنم. و نه به سمت آن حركت مى‏كنم.

و از آنجا كه هر شناخت و معرفتى از طريق تفكّر حاصل مى‏شود، پس به اين نتيجه مى‏رسيم كه تربيت، محتاج تفكّر است و براى تربيت بايد از اين نقطه شروع كرد؛ چرا كه تفكّر به شناخت و معرفت و معرفت به عشق و علاقه و عشق به حركت و عمل مى‏انجامد و بدين صورت از اين حلقه‏هاى واسط به حلقه اوليّه و نقطه شروع در تربيت مى‏رسيم.

و از همين جاست كه مى‏گوييم: اين ضرورت تفكّر است كه ضرورت تزكيه و آزادى را به دنبال مى‏آورد؛ چرا كه براى تفكّر و حصول معارف و علوم بشرى محتاج فكرى آزاد و سليم از هرگونه دغدغه و جذبه، و پاك و بى آلايش از هرگونه و پليدى و انحراف هستيم.

استاد در اين باره چنين مى‏گويد:

«كسى كه مى‏خواهد راه را بيابد و به حقيقتى برسد بايد هم راه برود و هم از راه برود و هم در راه شروع كند. وگرنه رفتن تنها بدون نتيجه است.

يك محقق هنگامى به حق مى‏رسد كه تحقيق صحيحى را شروع كرده باشد و روش صحيحى را به كار گرفته باشد و اين است كه بايد محقق قبل از هر چيز خود را از كشش هر عقيده و هر مكتب آزاد كند.

فكر انسان همانند يك قطب نما مى‏تواند راه را روشن و مشخص كند، به شرط اين كه يك قطب نما تحت تأثير كشش‏ها و جاذبه‏ها قرار نگرفته باشد.

هنگامى كه يك قطب نما در كنار يك آهن رباى قوى قرار مى‏گيرد و حوزه مغناطيسى آن دگرگون مى‏شود، ديگر قطب شمال و جنوب را مشخص نمى‏كند و راه را نشان نمى‏دهد و انسانى كه با اعتماد به اين قطب نما حركت مى‏كند، حتما گمراه مى‏شود. و همان طور كه گفتم خطر اين قطب نماى گرفتار، از بى قطب نما بودن كمتر نيست كه زيادتر است.

آنها كه با تفكّراتى مغشوش و گرفتار حركت مى‏كنند، خيلى گمراه‏تر از آنهايى هستند كه هرگز تفكّراتى ندارند و كارى را آغاز نكرده‌اند.

تفكّر انسان چه بسا كه تحت تأثير عادت‏ها، تقليدها، منافع، غريزه‏ها و تعصّب‏ها قرار بگيرد. و در نتيجه اين تفكّر فقط به همين‏ها منتهى مى‏شود، نه به حق. و همين‏ها را نتيجه مى‏دهد، نه حق را.

يكى از بزرگان درباره آب چاه تحقيقى كرده بود و به اين نتيجه رسيده بود كه آب چاه تا هنگامى كه تغيير نكند و رنگ و بو و طعمش عوض نشود، نجس نخواهد شد و قابل استفاده خواهد بود. هنگامى كه از اين تحقيق خلاص شد متوجه گرديد كه خودش در خانه چاهى دارد. اين بود كه با خود گفت شايد به خاطر اين چاه و راحتى خودم اين چنين فتوايى را دادم و به اين نتيجه رسيدم. از اين رو دستور داد كه چاه را پُر كردند و آنگاه دوباره تحقيق را شروع كرد؛ در هنگامى كه چاهى نداشت و منافعى او را محرف نمى‏كرد.»

هم اکنون مطلبی ارائه نشده.

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی:   

1392/11/22 - 18:17:25
سیاستمدار

برای هر مسیری چراغی ست،وهر چراغی را نوری،وهرنوری راشعاعی
و
این چراغ ونور وشعاعش
جزمتمسک شدن به حقیقت حبل المتین مگر راهی هست؟

1392/12/11 - 22:9:35
مقدم

سلام
شما فرموديد:
آن چه او را از اين باتلاق‏ها و گرفتارى‏ها بيرون مى‏آورد، همان محبّت شديدتر و عشق بزرگ‏تر است كه با عنصر ايمان در دل آدمى شكل مى‏گيرد»
به عبارت ديگر براي رهايي وآزادي از اسارتها بايد به عشق بزرگتر رسيد و عشق بزرگتر بامعرفت و شناخت حاصل مي شود و شناخت هم با تفكر
واز طرف ديگر مي فرماييد كه قبل از تفكر بايد آن را از اسارتهايي آزاد كرد
آيا اين دور يا تسلسل نيست؟