استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

نامه ای به بهشت

مؤلف: استاد علی صفایی حائری

تاریخ ثبت: 10 / 04 / 1392

موضوع: مطالب منتشر نشده از استاد

 توضیح: شهید اصغر ترکعلی عسگری طلبه با صفایی از خطه خوزستان بود که پس از آشنایی با استاد صفایی شیفته اندیشه و منش او شده بود و به قم هجرت نموده بود تا در دین تفقه کند. اما با شروع جنگ دلش آرام و قرار نداشت و دلش برای رفتن پر می کشید. او در چند عملیات شرکت کرد تا اینکه عاقبت در دهم اسفند ماه 1365 در عملیات کربلای پنج به شهادت رسید.

این نامه صمیمی و سراسر نکته را، استاد پس از شهادتش برایش نوشته است.

برای آشنایی بیشتر درباره شهید عسگری اینجا را ببینید.

بسمه تعالي

اي مهربان!

تو چقدر روشن شهادت دادي كه آدم آنگونه مي‌ميرد كه زندگي كرده است. آنها كه در كنار رنجها راحت هستند و همراه عسرت، در يسار و امن هستند، ناچار راحت مي‌روند و درميان دود وخون و آتش، درخت شهادتشان بار زندگي مي‌آورد .

اي‌مهربان!

اگر فاصله تولد تا مرگ يك عمر است، و اگر فاصله طلوع تا غروب ، يك روز است، توحساب كن، تو براي ما بگو كه فاصله طلوع تا طلوع و تولد تا تولد چيست ؟ و چقدر است؟

اگر عمر ما يك برش و يك مقطع از حيات و زندگي باشد چون كه غروب و مرگمان در برابر است، پس عمر تو ناچار استمرار زندگي، و تولدي مستمر و حياتي در حضور و حضوري مرزوق است.

آيا ما كه مرده‌ها را انتخاب كرده‌ايم با شمايي كه حيّ قيوم را خواستيد، برابريم؟

اگر زندگي انسان در انتخاب اوست پس شما حيات را انتخاب كرديد.

آنها كه حيّ قيوم را انتخاب كرده‌اند، زنده‌اند اگر چه بي‌نفس باشند و ما كه به مرده‌ها و ميرنده‌ها پيوند زده‌ايم مرده‌ايم هر چند كه خرناسه سردهيم و دهان بجنبانيم و كثافت بپاشيم.

ما آن وقتها كه تازه به بلوغ رسيده بوديم و مي‌خواستيم در برابر مشكل مرگ و ديوار زندگي جوابي و توجيهي دست و پا كنيم، مي‌گفتيم مرگ آغاز است نه پايان و مي‌گفتيم ابتداء است نه انتهاء و شروع است نه خاتمه و تماميّت است نه تمام شدن.

ولي بعدها شنيديم كه «سحره» و جادوگران وابسته به فرعون كه تا لحظه‌اي پيش طالب پاداش فرعون و راضي به قرب و جوار او بودند و دستها را بر گردن بسته بودند، با ديداري از قدرت و عزت حق به قرب او روي آوردند، «والقي السحره ساجدين» ، كه سجود قرب است و بعد از هر ركوعي اين دو قرب در دنيا و آخرت هست ...

و شنيديم كه همين مكتب نرفته‌ها چگونه در برابر تهديد فرعون كه دست و پاي آنها را مي‌بريد و مرگ پنهان را به گردنشان مي‌بست سرفراز و يله ايستادند و گفتند:«فاقض ما انت قاض» بكن آنچه مي‌تواني كه تو فقط در همين محدودها دست و پا مي‌جنباني و ما روي به كسي آورديم كه مي‌تواند بر گذشته و آينده حكم كند و در سرتاسر حيات مستمر ما مرهم زخم هاي كفر و شرك ما و جبران كسري هاي ما و غافر خطاياي ما باشد.

و ما شنيديم كه اين راه افتاده‌ها چگونه در برابر تهديد فرياد كردند «لاخير انا الي ربنا منقلبون» مرگ نه تنها ابتداء كه انقلاب است و جهش است و يك حركت بالاتر است.

و بعدها شنيديم كه خدا مرگ را مخلوق و جلوتر از زندگي مطرح مي‌كند «خلق الموت و الحيوه ...»

و اكنون تو اي مهربان ! حساب كن كه فاصله تولد تا تولد چيست؟

راستي كه فاصله را بايد ميان تولد و فنا اندازه گرفت، نه تولد تا تولدي ديگر. ايندو تقاطع ندارند و فاصله ندارند. استمرار است. و دنيا و آخرت است. و تداوم است .

اي عزيز! تو شهادت دادي كه آدم آنگونه مي ميرد كه زندگي كرده است. آنها كه راحت‌ زندگي مي‌كنند و در ميان رنجها و همراه عسرت، در يسار و راحت هستند، ناچار راحت مي ميرند و در ميان دود و خون و آتش، درخت شهادتشان بار زندگي مي‌آورد.

اي خوب! اي مهربان! تو سبكبار بودن و سبكبار رفتن و راحت زندگي كردن و راحت‌تر پريدن را تجربه كردي و در اين تجربه موفق، حجتي شدي براي آنها كه در راحتي‌هاي زندگي در رنجند و در بهار زندگي‌شان ترس پاييز دارند و در تابستانشان آوار زمستان مي‌بارد.

يادم نمي‌رود كه با دوست ديگرت كه آن هم شهادت را تجربه كرد به قم سركشيديد و با تأمل و دقت هجرت كرديد و با راحتي رنجها را لاجرعه سركشيديد و با صفا از آنچه كه در دستهاتان بود گذشتيد و تا امروز آموزگار صفا و وفا و مالك خاطرها و انس دوستاني شديد كه از موي سر تاپشت گوش تا چاي افطار و غذاي سحر و دعاي كميل و مكارم و ذكر مصيبت و شوخي و مزاحشان شما را تداعي مي‌كند و مثل يك چراغ با لبخند گرم در چشمشان مي‌نشيني و مثل نسيم برايشان زمزمه مي‌كني...

اگرچه رنج و محروميت و حتي فقر در كنار ثروت را به تن خريدي و پوستهاي تاول زده‌ات را با دستهاي مهربان و خنده‌هاي ملايمت پوشاندي، ولي پوشش مغفرت و رضوان حق بر تو مبارك باد كه آنچه در راه او رفته همان به دست آمده كه «عندك ممافات خلف و لما فسد صلاح» و صلاح مي‌پذيرد.

ما رويش سبز تو را هميشه شاهد بوديم و شكوفايي بيشتر تو را در اين سه ساله شاكر بوديم و اين جهش سرخ تو را منتظر ... كه وسعت سينه تو تنگي دنيا را نمي‌تابيد و بي‌باكي و اشتياق و انس به مرگ، حالت طبيعي دلهايي است كه روييدن را از ريشه‌هايشان توقع داشته‌اند.

حالتها در برابر مرگ گوناگون است.

گاهي ترس است با توجيه بي‌باري و بي‌كاري و دست‌هاي خالي و پشت‌هاي سنگين و با بيان ابوذر كه از خرابه وحشت داريم و به آبادان دل بسته‌ايم.(1)

و با اين تحليل كه مبهم ترسناك است.

ولي حقيقت اين است كه مرگ را نشناخته‌ايم و راحت زندگي نكرده‌ايم كه راحت بميريم . و گرنه چهل سال ديگر هم دستهاي ما بار و برگي ندارد و كوله‌بار ما از حجم سرشار گناه و غفلت و حسرت تلنبار .

وگرنه مي‌توانستيم توشه برداريم و دنيا را با خود ببريم و مي‌توانستيم كه دنيا رابكاريم و زياد كنيم.

و گرنه مي‌توانستيم به فضل حق اميدوار باشيم و ابهام ترسناك كارهامان را با كرامت او به روشني اميد بكشانيم و حتي به درازاي دست هاي طمع از ابر عنايت او باران بخواهيم .

اين حالت ترس است و اين هم توجيه‌هاي گوناگون وگاهي هم حالت، حالت نفرت است. چون مرگ مزاحم زندگي و آرزوها و كارها و برنامه‌هاي ماست. خط مرگ، زندگي ما را مي‌برد و اين تقاطع، نفرت انگيز است. مگر آنكه به حيات محمد و آل محمد(ص) روي بياوريم و مرگ ما ادامه  زندگي ما باشد كه اگر مرگ نيايد، زندگي در بن بست بنشيند و ملال‌آور شود.

واگر اين حيات محمدي به ما ارزاني شد آنوقت به تعبير امير‌المومنين سه حالت بي‌باكي و انس و اشتياق به مرگ در ما شعله مي كشد.

علي مي‌فرمايد: «ما ابالي اموت وقع علي ام‌ وقعت علي‌الموت» .مي‌فرمايد: «من بي‌باكم مي خواهد مرگ بر من داخل شود و يا من بر مرگ فرود آيم، من هميشه آماده‌ام». در حاليكه خوب‌هاي ما آنوقت كه وصيت مي‌كنند و به جبهه مي‌روند آماده شهادت هستند، اما اگر سالم بازگشتند و در شب عروسي وهنگام نشاط زندگي با پيك مرگ روبرو شدند، يكّه مي‌خورند و آمادگي ندارند، و بي‌باك نيستند چون مرگ زندگي آنها را مي‌برد و تقاطع مرگ و زندگي اگر نفرت بار نباشد، حيرت زا هست.

و اين حالت تا آنجا مي‌رسد كه علي مي‌فرمايد: « و الـله ان ابن ابيطالب آنس بالموت من‌الطفلا بثدي امّه. بخدا علي به مرگ از كودك به پستان مادر مانوس‌تر است» كه رزق و انس و سرگرمي علي‌ در مرگ است.

و باز به آنجا مي‌رسد كه علي درباره متقين در خطبه همام مي‌گويد: «لو لاا لآ جال التّي كتب اللـه عليهم لما استقر ارواحهم في‌ابدانهم... اگر سرپوش مرگ نبود آنها يك لحظه در اين فشار متراكم قرار نمي‌گرفتند». دنيا براي كساني كه باز نشده‌اند گشاد است و بهشت است اما آنها كه گسترش روح و وسعت قلب را به دست آوردند ديگر در اين پوسته تنگ نمي‌گنجند. و با انس مرگ به اشتياق و طلب مي‌رسند «الهي حبب‌الي لقائك واحبب لقائي...»

ومي‌خواهند كه دل آنها «مشتاقه ‌الي فرحه لقائك» باشد. و اشتياق به شادي ديدار را مي خواهند.

 آنچه بايد با تأكيد مطرح كنم اين نكته است كه تمامي اين انس و اشتياق به مرگ و تمامي اين حالتها زندگي‌ساز است.

به عكس آنچه شماتت مي‌كنند كه توجه زياد به مرگ، زندگي را به قبرستان‌ها پيوند مي‌زند و مرگ، تمامي زندگي را زير پوشش مي‌گيرد، به عكس اين شماتت، كسي كه مي‌خواهد برود، آماده مي‌شود و استعداد مرگ در سازندگي خودش و در برنامه‌هاي عمليش و در رابطه با جامعه و در رابطه با نسل‌هاي بعد جلوه خواهد كرد.

كسي كه مي‌خواهد هشتاد سال عمرش را در بهار بيستم عمرش جشن بگيرد، تمامي اين بار را در همين فرصت تنظيم و تقسيم مي‌كند وخط پس از خودش را محكم مي‌كند ونسل بعد را كه او امانتدار آنها هم هست در نظر مي‌آورد.

انس به مرگ زندگي ساز است. و استعداد و آماده‌باش مرگ، روح و عمل خودت و زندگي و حيات جامعه و نسل‌هاي بعد را زير پوشش مي‌برد.

توكه شور مرگ داري بايد توليد و تناسل را و زايمان و نگهداري مولودهايت را و تربيت و تهذيب آنها را در نظر داشته باشي و امانتها را به امانتداران ديگر سپرده باشي كه اين دعاي امام سجاد است كه در اين ماهها و روزهاي آخر زياد مي‌خواندي «اللهم ارزقني التجافي عن دار الغرور و الانابه الي دار الخلود و الاستعداد للموت قبل حلول الفوت».

آنها كه از فريب دنيا به رهايي و تجافي و پهلو تهي كردن روي آوردند و به دار خلود دل بستند، آنها براي مرگ آماده مي‌شوند و پيش‌از، از دست رفتن فرصتها كمرها را مي‌بندند و باشتاب گام بر مي‌دارند كه فرصت تنگ است و سبك بار مي‌شوند تا برسند كه اين فرياد مولاست «ايها الناس تودي فيكم بالرحيل تخففوا رحمكم الله تلحقوا ...» بانگ رحيل برخاسته و جرس فرياد مي‌دارد كه بربنديد محملها. بايد سبك بار شد تا رسيد و به كاروان ملحق شد و گرنه اين بار سنگين و اين گرداب و اين موجهاي مزاحم و اين جلوه‌هاي جلوگير فرصتي باقي نخواهند گذاشت...

شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين حايل

كجا دانند حال ما سبكباران ساحل ها

  


 

 1) از ابوذر مي‌پرسند چرا از آخرت گريزانيم و به دنيا دل‌بسته‌ايم؟ مي‌گويد شما دنيا را آباد كرده‌ايد و آخرت را از ياد برده‌ايد. هيچ‌كس از آبادي به خرابي روي نمي‌آورد .

 

هم اکنون مطلبی ارائه نشده.

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی: