استاد علی صفایی حائری عین صاد
 
پایگاه مؤسسه فرهنگی هنری لیلة القدر

تبین جایگاه بحث «قدر و اندازه آدمی» در نظام آموزشی عمومی بر مبنای آثار علی صفایی(عین-صاد)

مؤلف: محمد جواد سمیعی

تاریخ ثبت: 10 / 04 / 1392

موضوع: مقالات ارسال شده برای همایش

 بسم اللّه الرّحمن الرّحيم

 

 چکیده :

آدمی بدلیل قرا گرفتن در دنیایی قانونمند، و براثر نیازهایی که در او فریاد بر می دارند؛ ناچار محتاج آموزش در حوزه های مختلف زندگی است.

همراه با سیر تاریخ، و براساس نیازهای بشر و در کنار تقسیم کار که شالوده تخصص گرایی را در جوامع بشری پایه ریزی کرد؛ مهارت ها و دانش های بشری به حدی از گسترش و عمق رسید، که ناچار آموزش به صورت سیستماتیک و نظام‌مند و در دو قالب عمومی و تخصصی مطرح گردید.

در نظام آموزش عمومی، یکی از اهداف اصلی، پروراندن فرد برای زندگی در جهانی قانونمند و مرتبط است. امروزه که جهان با فراورده های بشری( تکنولوژی ها و نیز نظریاتی که نوع نگاه ما را عوض کرده‌اند) به صورتی کاملا متفاوت از قبل در آمده؛ و از سویی دیگر همراه آهنگ شتابانی با تغییر دائمی مواجهه است؛ لاجرم نوع آموزش عمومی نیز متفاوت می شود.

اگر در گذشته امکان این معنا بود که به فرد چند کلید اساسی برای مواجهه با مسائل و مصائب در کل دوران حیاتش بدهند؛ امروزه با وصفی که گذشت؛ چاره ای جز کلید ساز کردن افراد نیست. در چنین فضایی، آموزش معیارها به جای مباحث، امری ناگزیر جلوه می کند.

آنچه در این مقاله در صدد تبین آن هستیم، یکی از این معیارهای اساسی است که به فرد قدرت انتخاب و سردرگم نشدن در چهارراه های انتخاب را هدیه می دهد. معیاری که به گفته علی در نهج البلاغه آدمی بدون آن با داشتن تمامی معارف، باز هم با جهل دست به گریبان است. علی می فرمود : "کفی بالمرء جهلا ان لا یعرف قدره "

کسانی که با آثار مرحوم علی صفایی مانوس بوده اند این نکته را دریافته اند که این بحث کلیدی و کلیدساز، به عنوان نقطه آغاز و معیاری در تمام طول راه برای اغلب مسائل اساسی که انسان با آن مواجه است؛ مطرح می شود.

از سوی دیگر می توان این بحث را نه تنها به عنوان معیاری برای انتخاب ها و نقد حرف ها، بلکه اساسا نگرشی که آدمی را از محدوده ها و محدودیت ها جدا می کند و اصولا به عنوان مبنایی برای نوع نگاه آدمی به خویش و به جهان  مطرح نمود.


طرح مسئله:

پس از بوقوع پیوستن رنسانس در غرب، و در گذر از انقلاب صنعتی و همراه عصری پر شتاب که در آن نیمه عمر مهارت ها و دانش های هر شخص 2.5 سال تخمین زده می شود؛ نیازها و عرضه های موجود در جوامع بشری به گونه ای دستخوش تغییر شده است، که نظام های آموزشی، که عهده دار آماده کردن افراد برای برخورد و زندگی در چنین عصر و زمانه ای هستند؛ کمتر شباهتی با نظام های آموزشی دوره های گذشته تاریخ، لااقل تا آن جا که مکتوب شده و به دست ما رسیده است، دارند.

متناسب با چنین جهانی، آموزش دیگر منحصر به مکتب و مدرسه و دانشگاه نمی تواند باشد. رسانه های عمومی اعم از نشریات و صدا و سیما و اینترنت، و یا کارگاه هایی که در رابطه با هر شغل و کاری به طور متناوب برگزار می شود و...  تا ابزارهایی که شاید بزودی جایی در این نظام برای خود باز نمایند؛ همه و همه، مشغول آموزش دادن های عمومی و تخصصی به افراد برای بالا بردن بینش و یا بهره وری آنها هستند.

همان گونه که به اشاره از آن گذشتیم، نظام آموزشی از یک سو، از قالب سنتی خویش در زمان (سنی خاص) و مکان ( در مدرسه و کارگاه و دانشگاه و ... ) جدا شده است و در گستره های متنوعی از زندگی ما جای گرفته و جاری شده و از سوی دیگر، لااقل در دو سمت کلی به پرورش مشغول گردیده است. یکی به سوی آموزش عمومی و دیگری در جهت تخصصی. 

در آموزش عمومی، قشر خاصی مد نظر نیستند و به عبارت بهتر، انسان بما هو انسان این عصر، مخاطب است. در نظام تحصیلات رسمی کشور، شاید این دوره را بتوان دوران های ابتدایی و راهنمایی و سال های اول متوسطه منظور نمود.

متاسفانه در این زمینه با حداقل دو مشکل روبرو هستیم. نخست آنکه بر مبنای هدفی که از این دوره ترسیم شد، هنوز با سیر جهانی در این زمینه همراه نشده ایم و آغاز و انجام و مراحلی که در این دوره طی می شود؛ گاه تناسب مناسبی با آنچه باید باشد، نداریم. جای خالی بسیاری از مولفه های ناظر به نیازهای امروز و فردای انسان این دهر، و نیز عمق بیش از اندازه برخی مباحثی که از گذشته طرح می شده و تا امروز هم ادامه دارد و نیز روش های عمدتا منسوخی  که برای ارائه استفاده می شود، گوشه ای از این مشکل هستند. در حالی که باید دانش ها و مهارت هایی را در دستور کار قرار داد، که هدفی که گفته شد را تامین نمایند. از این گذشته با توجه به مشخص نبودن نیازهای فردا در چنین هنگامه پر شتابی، چاره ای جز کلید ساز کردن و ماهی گیر کردن افراد نداریم. و گرنه بر سر هر مسئله جدید، محتاج سرمایه گذاری زمانی و مالی هستیم، و تازه با سیر شتابانی که این ورودی ها( اعم از بینش ها یا تکنولوژی ها) دارند، عملا امکان این امر لااقل برای عموم جامعه، وجود نخواهد داشت. و مشکلاتی از قبیل گسل ژرف، بین ورود یک فراورده و فرهنگ آن کماکان، همچون امروز، وجود خواهد داشت. 

مشکل دوم در این بخش، این است که ما مدعی هستیم که تنها نمی خواهیم دانش هایی را تزریق کنیم و افراد را برای تولید بیش و برای مصرف بیش و باز هم تولید بیشتر و مصرف بیشتر ... آماده کنیم. ما انسان را طائر منزل قدس می دانیم و رهروی صراط، و این است که بینش هایی هم می خواهیم آموزش دهیم و یا به تعبیری دقیقتر، حکمت هایی می خواهیم مورد تعلیم قرار بگیرند، ( و یعلمهم الکتاب و الحکمه ) که خیر کثیر و خوبی بسیار، نه در آن نظام و چرخه مبتذل تولید و مصرف، که ریشه در این حکمت دارند. ( و من یوت الحکمه فقد اوتی خیرا کثیرا ) بینش هایی که در آن فرد، خود را و جهان را در پرتوی آن می بیند و رب را و غیب و یوم الآخررا می یابد و می خواهد.

 بهره مند شدن انسان از معارفش و نه صرفا جمع کردن و تحویل دادن به دیگران، با این دیدن و یافتن و خواستن، که حرکت را ناشی خواهد شد؛ این گونه تامین می شود .

همراه آن زمینه ها و در کنار این مشکلات است، که طرح کلیدهای اصلی که انسان را در چنین زمین و زمانه ای برای برخورد ها و انتخاب ها و حرکت ها آماده نمایدو از او، نه استخری از مباحث، که چشمه ای جوشان را بیرون می آورد، ضرورت می یابد.

اساس مشکل در همین است که ما چنین پیش فرض گرفته ایم، که حکمت و آنچه مطلوب ما از آموزش عمومی است؛ از طریق جمع کردن اطلاعات و آگاهی ها و معارف بدست می آید.  و این است که آن مراحل و روش ها را برمی گزینیم. بگذر از این که با چنین روش ها و سیری، اغلب چنان افراد دائره المعارف واری هم بدست نمی آیند. و نیز خیال کرده ایم که در بازار عرضه مکاتب، آن هم در زمینه ی شبهه و شهوت و بدعت، می توانیم بینش ها را بدین گونه در افراد ایجاد کرده و بپرورانیم، تا آن جا که بر روی ساقه خود راست بایستند و به استغلاظ و استقلال هم برسند ( سوره فتح- آیه 29 ) و در همه زمان ها و عصر ها ، میوه و ثمره بدهند ( سوره ابراهیم- آیه 25)

مرحوم استاد صفایی این کلید اصلی و این کلید ساز را، که هم معیاری برای انتخاب و موضع گیری فعالانه در زمینه های مختلف و حتی در موقعیت های پیش بینی نشده و قبلا عرضه نشده، است و هم آغازی برای جوانه زدن بینش های اساسی؛ " قدر و اندازه آدمی " می داند.

هنگامی که این کلید به دست می آید؛ انسان در مرحله انتخاب سرگردان نمی ماند. استاد بارها اشاره کرده است، که اطلاعات صرف، مسئله ای را حل نمی کند. با مجموعه اطلاعات هم انسان جاهل می ماند که علی(ع) می گفت : کفی بالمرء جهلا ان لا یعرف قدره. مگر آن که معیاری در میان باشد و انسان خود را و قدر و اندازه خود را در نظر بگیرد. طبیعی است که بدون معیار و میزان، سرگردان یا تابع و مقلد باشیم. استاد در این رابطه در کتاب درس هایی از انقلاب، جلد اول،  می گوید: " خود من از هنگامی که در اوایل بلوغم با همین معیار آشنا شدم، تا امروز گرفتار هیچ بحران فکری نمانده ام و در برابر مکتب ها و انشعاب ها و موضع گیری ها، سرگردان نمانده ام. "

علاوه بر این، برخورد انسان با درونی کردن این اصل و کلید و معیار قرار دادن آن، برخوردی فعالانه می شود و نه صرفا شنونده و منفعلانه. و حتی موضع گیری او هم از سلیقه و حال و حوصله و خوشامد ها و استحسان ها جدا می شود و حق و باطل بر اساس رابطه ای که با قدر و حد و اندازه پیدا می کند، میاندار نقد می شوند. این حضور فعالانه و حتی مدعی و طلبکارانه و نیز اصولی و مبتنی بر معیار ها، از شاخصه های ورود و خروج مرحوم استاد به مباحث است که در آثار مختلف ایشان نمونه ها در دسترس می باشد.

پیش از آن که به جزئیات بیشتری از طرح این بحث کلیدی بپردازم؛ شاید بهتر باشد که برخی پیشداوری هایی که می تواند روی فهم اثر بگذارد و چون دیواری قد علم کند و جلوه ها و راهگشایی ها را بپوشاند، مورد توجه قرار بگیرند. به تعبیر استاد " ما اكثراً در مسير فكريمان و در جريان فكريمان از اينجا، يعني از قدر انسان هيچ شروع نمي كنيم . مثل اينكه خجالت مي كشيم ، مثل اينكه بيگانه هستيم با آن ، مثل اينكه خيال مي كنيم از جاهاي ديگر و با يك كيفيت و برنامه هاي ديگر بايد شروع كنيم . "

در مورد موانعی که ما را از پرداختن به این بحث تحت اتهام هاو انگ های مختلف، از درونگرایی و ایده آلیستی تا تک بعدی بودن و سنتی بودن و معراج السعاده قرن بیستم و .... و تا غیرعلمی بودن و...  باز می دارد؛ می گذرم که خود محتاج کار جداگانه ای است.  تنها خواستم در این طرح که امید است تلنگری برای توجه به این بحث کلیدی مغفول باشد؛ به آنچه جلوی پرداختن و نیز فهم طرح را با مارک هایی که به آن می زند و به خاطر مشابهت ها با طرح هایی بی در و پنجره، می گیرد؛ اشاره ای کرده باشم. بدون فراهم کردن زمینه هایی که این شباهت ها، دیواری در مقابل شعور و احساسمان و در نتیجه قضاوتمان نشوند؛ این طرح به آن نتیجه هایی که صحبتش گذشت نمی رسد. که مرحوم استاد در باب زمینه طرح های آموزشی می گوید: "درس خوب هنگامى كه در جايگاه خوبى ننشيند و با طلب و آمادگى نباشد، همچون وردى است با زبان بيگانه و يا سرودى و زمزمه‏اى در بازار مسگرها. آن درس در ميان غوغاى درونى دانشجو گم مى‏شود و يا مفهوم نمى‏گردد.”

طرحی کلی از بحث  «قدر انسان»

در این بخش و در پی ضرورتی که از طرح چنین مسئله ای گفتیم، می خواهم طرحی کلی از بحث، بر محوریت آثار مرحوم استاد ارائه کنم. طبعا این کلی، تنها نقشه ای از بحثی است که پیشنهاد گردید، به عنوان محوری، در نظام آموزش عمومی تلقی شود و برای عملیاتی شدن این کلی، کار های پخته تری را می طلبد.

استاد بحث را از این جا آغاز می نماید، که درک انسان از خودش درکی بلاواسطه است. بر خلاف ادراکی که ما از پدیده ها و اشیاء داریم که با واسطه تحقق می گیرد و خود دارای مراحلی است.شناخت حضورى و شناخت با واسطه دو قسمت شناخت انسان را تشكيل مى‏دهند.

  شناخت باواسطه خود مراحلى دارد:

 1 - شناخت حسى و تجربى، كه انعكاس جهان خارج به واسطه‏ى حواس و اندام‏هاى حسى است.

 2 - انگاره‏هاى ذهنى كه در تجربه‏ها و دريافت‏هاى حسى دخالت مى‏كنند و در آن تركيب‏هاى جديدى را شكل مى‏دهند كه در جهان خارج هم وجود ندارد و همين انگاره‏هاى ذهنى به واسطه‏ى وهم و خيال، زمنيه‏ى تكلّم و نطق انسان را تشكيل مى‏دهد.

 3 - استنتاج‏ها و تجربه‏ها و تعميم‏ها كه به واسطه‏ى فكر به انسان منتقل مى‏شوند و آگاهى‏هاى عالى انسانى را شكل مى‏دهند و علوم و معارف و صنايع را پايه مى‏ريزند.

 4 - سنجش‏ها و مقايسه‏ها كه به واسطه‏ى عقل انجام مى‏گيرند و بهترين را مشخص مى‏سازند.

 

انسان به واسطه این ادراکی که از خود دارد و انفعالات و تحولاتی که در خود می بیند، متوجه دنیای بیرون از خود می شود.

انسان با این دنیای بیرون از خویش دو رابطه کلی دارد. یکی رابطه معرفتی که می خواهد این دنیا را بشناسد. علامت سوال دارد. به تعبیر خود استاد " اين جهان از ستاره ها و خورشيد و ماه و زمين و آسمانش گرفته، تا جانورهايی كه زير پاي انسان هستند و روي سر و صورت انسان مي نشينند ،]این که [ اينها چگونه شكل گرفتند ، چگونه حركت كردند و چگونه پيش رفتند و به كجا خواهند رسيد . اين سئوالهاي اساسي انسان است.

]و نیز [سئوالهايي كه راجع به شناخت انسان است …  اصل وجود اينها ، حركت اينها ، قانون اين حركت و جهت اين حركت . اين سئوالهاي اساسي آدم است . چون مي خواهد اين جهان را بشناسد ، چگونه وجود دارد ، چگونه شكل گرفته و چگونه حركت كرده و قانون اين حركت به چه صورتي به وجود آمده و اين حركت چه جهتي دارد ؟"

برای حل این سوالات که در درون انسان می جوشد و می شکفد، یک راه، رابطه ای است که به آن رابطه علمی می گویند یعنی تجزیه جهان. در این مورد استاد مدعی است که : " از ديدگاه تكاملى، انسان پس از تحول ماده تا حيات و حيات تا شعور، مطرح مى‏شود. در اين ديدگاه، وجود جهان بر وجود انسانى تقدم زمانى دارد و براى تحليل علمى از تكامل طبيعى و زيستى انسان بايد از آنجا شروع كرد؛ چون طبيعت و حيات گام‏هاى مقدم تكامل هستند.

 ولى براى تبيين كلى جهان - نه تحليل علمى آن - مجبوريم از انسان شروع كنيم؛ چون انسان پس از عبور از مرحله‏ى آگاهى ابتدايى و جريان انعكاس‏ها و بازتاب‏ها، هنگامى كه به خودآگاهى مى‏رسد و به تحليل مى‏پردازد و تجربه‏ها و انگاره‏ها و استنتاج‏ها را نقد مى‏زند، در اين مرحله، جلوتر از جهان با خودش سر و كار دارد. او از خودش عبور مى‏كند تا به جهان مى‏رسد. و اينجاست كه از ديدگاه شناخت و تبيين كلى، انسان مقدم مى‏شود؛ چون تمام تحليل‏هاى علمى كه از تجربه‏هاى انسان مايه مى‏گيرد، از تبيين كلى جهان عاجز هستند. تمام روش‏هاى تجربه‏گرا و عقل‏گرا و يا تلفيقى از اين دو، در مرحله‏ى تحليل علمى، مورد استفاده قرار مى‏گيرند، نه در هنگام تبيين كلى جهان ...

 دو لحاظ و دو ديدگاه وجود دارد: از ديدگاه تكامل، جهان پيش از انسان مطرح است، ولى از ديدگاه تبيين و شناخت، انسان پيش از جهان مطرح مى‏شود و تحليل از انسان آغاز مى‏گردد."

برای پایه ریزی این رابطه معرفتی از انسان آغاز می کنیم:" انسان با درك حضورى و بلاواسطه، در خودش سه مسأله را كشف مى‏كند، كه اين سه، كليد شناخت جهان و شناخت هستى، هستند. در اينجا بايد ميان جهان و هستى، ميان عالم و وجود فرق بگذاريم.

 مى‏گويى آب هست. سنگ هست. حسين هست ...

 در اين سه جمله يك نقطه‏ى اشتراك وجود دارد كه در تمامى پديده‏ها همين نقطه‏ى اشتراك هست. آن قدرِ مشتركى كه در تمام پديده‏ها وجود دارد، هستى ناميده مى‏شود؛ ولى با اين كه هستند، با هم تفاوت‏هايى دارند. آب و سنگ و حسين با هم فرق دارند. فرق اين‏ها از حدود و از مرزهاى هستى آن‏ها برخاسته كه در اصطلاح به آن ماهيت مى‏گوييم و اين هستى‏هاى محدود را، جهان، عالم و پديده مى‏خوانيم.

 ما با درك حضورى انسان، به كليدهايى مى‏رسيم كه جهان و هستى را، هستى محدود و هستى نامحدود را نشان مى‏دهند؛ چون اين محدودها، محكومند و حاكمى دارند كه هيچ حدّى بر نمى‏دارد."

درک وضعیت

درک تقدیر

و در نهایت درک ترکیب

مراحلی است که استاد با استفاده از درک حضوری انسان طی می کند. و در هر مرحله با مقدماتی حضوری و بلاواسطه نتایجی می گیرد و بدون آن که در جهنم دره های ایده آلیسم و سوفیسم گرفتار شود، در مرحله درک وضعیت به رب و حاکم و نیز به جهان خارج از ذهن می رسد. در مرحله درک تقدیر، به بیشتر بودن استعداد های آدمی از خوردن و خوابیدن و لذت و خوشی و رفاه و نیز استعدادهای اضافی که آدمی را به محدود نبودن در 70 سال این دنیا رهنمون می شود؛ می رسد. به عبارت مختصرتر، بزرگتر بودن از زندگی عادی و بیشتر بودن از 70 سال نتیجه درک تقدیر و آگاهی از اندازه هایی است که بلاواسطه احساس می شوند.

در مرحله درک ترکیب، آدمی می یابد که انسان با ترکیبی که میان استعدادهایش برقرار می شود؛ به آزادی، به خود آگاهی، به نظارت بر خویش، و به ضرورت حرکت، نه تفنن و تنوع، و به حرکت  تاریخی دست می یابد.         

 انسان با این ترکیب و تقدیر و وضعیت، با هستی، با جهان، با جامعه و با خودش، رابطه دارد.

ادامه این تبین کلی، به جهان و حضور جمال و حاکمیت نظام و اجل بر آن می رسد که در بخش دوم روش نقد جلد پنجم، مفصلا مورد بررسی قرار گرفته است.

این رابطه، رابطه معرفتی انسان با جهان خارج از خویش بود، که این گونه تبین کلی شد و مبادی بحث، پایه ریزی شد.

و اما رابطه دوم رابطه عاطفی است که می بینیم که اشیاء و پدیده های مختلف بر روی ما اثر می گذارد و ما را شاد و یا رنجور می سازد و ما را بدنبال خویش می کشد.

" ما اگر از خودمان تلقى نداشته باشيم و خودمان را در نظر نگيريم در برابر اين تأثّرها و تأثيرها سنگر نمى‏گيريم و سؤال نمى‏كنيم. ولى اگر قبول كرديم كه ما زيادتريم، مى‏گويم زيادتر؛ يعنى استعدادهاى بيشترى داريم و درجه‏ى وجودى زيادترى، نمى‏گويم بهتر يا بدتر، نمى‏گويم پايين‏تر يا بالاتر، همين زيادتر و كمتر براى شروع كافى است« اگر قبول كرديم كه ما زيادتريم، چگونه زيادتر را بدنبال كمتر راه مى‏اندازيم و چگونه اجازه مى‏دهيم كه كمترها بر روى ما اثر داشته باشند.

 در رابطه عاطفى ما با جهان، نمى‏توانيم اندازه وجودى خودمان را فراموش كنيم و اين درك از اندازه و قدرمان، كارى با بهتر يا بدتر، زشت‏تر يا زيباتر ندارد، كه فقط در رابطه با زيادى و كمى و بيشترى و كمترى، كار، يك سره مى‏شود، مسئله‏ى بهتر يا بدتر و خوبى در انسان، بعدها مطرح مى‏شود."

برای درک استعدادهای بیشتر آدمی، استاد دو راه پیشنهاد می دهد: " يكى مقايسه با موجودات ديگر و ديگرى، نيازها. هر نياز نمايانگر يك استعداد بلكه استعدادهايى ست، همان طور كه نياز غذا نمايان‏گر معده و روده‏ها و رگ‏ها و سلول‏هاست، همين طور نياز امنيت و يقين و آزادى و اعتراف و نجوا و مقبوليت و... نمايانگر استعدادهاى عظيمى هستند. امنيت نمايانگر فكر است و يقين، نمايانگر عقل و آزادى، نمايانگر اراده و اعتراف، نمايانگر وجدان و... چون تفكرات، آرامش مى‏خواهند و عقل و سنجش، يقين و انتخاب و اراده، آزادى و وجدان، نجوى و اعتراف. "

"در اين رابطة عاطفي ، مبناي ارزشها مطرح هستند ، كه من بر چه اساسی برای چيزي قدر گذاشتم و برايش ارزش قائلم و از آن متأثر مي شوم. در این جا نیز مشابه رابطه معرفتی که با تجزیه و تحلیل علمی به تبین کلی نمی رسید، اگر مجرد بخواهيم از جايي شروع كنيم راه به جايي نخواهيم برد. حتي اگر بخواهيم ارزشها را به خدا ببنديم به آن راه نخواهي داشت، اين كه بگوييم خدا اساس ارزش هاست، اگر خدا را بدست آورديم، همةمسائل حل مي شود؛ درست نیست.

 نكتة اساسي اين است، ما قبل از اينكه به خدا و به اين ارزش برسيم ، بايد يك ارزشهايي را در دست داشته باشيم و الا به خدا نمي رسيم ."

اساس دگرگون شدن و مبداء تحول در آدمی در همین عوض شدن مبنای ارزش هاست؛ که از این پس مبنا می شود قدر و اندازه و ارزش خود آدمی و این موجب می شود که به کم ها قانع نشویم و رابطه عاطفیمان بی در و پیکر نباشد و عشق ها و بغض های ما بر آن پایه بنا می شوند.

در ادامه، ايمان به قدر انسان و ارزش او، او را از این محدوده ها بیرون می برد و او را به سوى خدا مى‏كشاند و پایه ایمان ها می شوند. به تعبیر استاد: " ضرورت خدا، از ضرورت آب و هوا براى تو محسوس‏تر مى‏شود. و ايمان به غيب، براى تو كه شهود عالم، دلت را پر نكرده و ايمان به روز ديگر، كه به امروز قانع نيستى و ايمان به وحى، به دنبال مى‏آيند. كسانى كه خود را از دست مى‏دهند، هيچ ايمانى نخواهند داشت: »اَلَّذينَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُم فَهُمْ لا يُؤمِنون«؛ هيچ‏گونه ايمانى نه به اللّه، نه به غيب، نه به يوم الاخر و نه به وحى؛ كه تمامى اين ايمان‏ها در گرو ايمان به قدر انسان و در گرو شناخت انسان از خويش است. كسى كه خودش را باور نكرده، مثل انسانى مى‏ماند كه به روزى پنج ريال قانع است و خيال مى‏كند كه شقّ‏القمر كرده اما همين كه ارزش خودش را فهميد، مى‏بينى كه آرام نمى‏گيرد، حتّى هجرت مى‏كند و به آن‏جايى روى مى‏آورد كه حقوقش را بگيرد."

این گونه است که ایمان، در قلب و عاطفه انسان وارد می شود و حرکتی که در بخش رابطه عاطفی مطرح می شد، جهت می گیرد و همچون ابراهیم می سراید که : " انی ذاهب الی ربی... " و در این رفتن، هدایت های مستمر خواهد رسید ( انی ذاهب الی ربی سیهدین- من یومن بالله یهدی قلبه) و بدین گونه انسان در بن بستی نمی نشیند و رزق های مستمر و من حیث لایحتسب، او را و سیر او را میهمان می کند.

ترکیب این دو بحث معرفتی و احساسی، خود موالیدی دارد و راه را برای سیر آدمی باز می کند. و مدعای ما که کلید سازی از یک سو و معیار بودن از سوی دیگر و در نهایت عاملی برای بهره وری آدمی از معارفش بود، تامین می گردد.

 

به جای خاتمه

در پایانِ آنچه به اختصار و اجمال از آن گذشتم، ذکر این نکته لازم به نظر می رسد که طرحی که از آن گفت و گو شد هنوز حد و رسم و جنس و فصل خود را نیافته و هنوز از طرح ها و نظریه های مشابه جدا نشده است. خود من، در برابر برخی از نقاط شروع، تردید ها و سوالاتی دارم و همین طور در سیری که طی می شود، احساس می کنم پرش هایی رخ داده است و لازم است مورد دقت و مطالعه و تبین بیشتر و احتمالا تکمیل، واقع شود. خصوصا که خود استاد نیز قائل بر این بوده که هنوز بسیاری از مباحث را جز به اشاره و جمع بندی های ذهنی، مطرح نکرده است.

مدعی نیستم که از وعی و دقت و ضبط لازم برای مطرح نمودن چنین طرحی برخوردار بوده ام. وعی ای که با آن، مجموعه مباحث را بگیرم و با تسلط بر این همه، حکم کنم و دقتی که مجموعه را با مجموعه مقایسه کنم و مشابهت ها فریبم ندهد و ضبطی که تمام مجموعه را، گرچه به اختصار مطرح کنم.

آنچه مطلوب بود، نمایاندن چنین سرچشمه های زلالی ولو از دور و به ابهام و اشاره است؛ که می تواند بسیاری از بن بست های امروز ما را که هنوز هم از آن غافلیم و حتی پشت آن نشسته ایم و به آواز خواندن دلخوش هم شده ایم، بشکند.

شاید آنها که از چنین چشمه ها و نهرهای روانی بی خبرند، عذری داشته باشند؛ گرچه توانایی شان برای تحصیل آن یا لااقل واگذاردن امر به دیگران، راه را بر عذرشان می بندد؛ اما آشنایان این بحر عمیق نمی توانند عذری و حجتی اقامه کنند.

 باشد که با فکر و زبان خودمان و آنچه یافته ایم و بافته ایم، مواخذه نشویم.

 

«و من یوتی الحکمه فقد اوتی خیرا کثیرا و ما یذکر الا اولواالالباب» 

هم اکنون مطلبی ارائه نشده.

برای استفاده بهتر و راحت تر از سیستم نظردهی لطفا وارد سیستم شده یا از طریق این فرم ثبت نام کنید.

نام*:    ایمیل*:  
نظر*:
  کد امنیتی: