| زندگي اصولي در رفتار و کلمات امام حسین (ع) |
|
|
توضيح: اين نوشته از مجموعه دست نوشته هاي استاد در محرم سال ۱۳۷۴ بوده كه مطلب حاضر دست نوشت شب اول محرم مي باشد. از شب دوم تا شب نهم از اين مجموعه در بخش اول كتاب از معرفت ديني تا حكومت ديني جمع آوري شده است لكن اين نوشته (شب اول محرم ۱۳۷۴) و سه نوشته ديگر از اين مجموعه (شب هاي نهم و دهم و يازدهم محرم۱۳۷۴) به علت عدم ارتباط با بحث معرفت ديني چاپ نگرديده است. سه مطلب ديگر نيز ان شاءالله در ويژه نامه محرم بر روي سايت قرار خواهد گرفت.
السلام عليک يا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک و اناخت برحلک اللهم ثبّتنا علی دينک و استعملنا بطاعتک و ليّن قلوبنا لولیّ امرک
با اصول آشنا شدن ، با اصول زندگی کردن ، و در اين زندگی گرفتار تبعّض و شرک و التقاط نگشتن ، هر سه مشکل است . مشکل است، چون من اين فرصت بيست _ سی ساله را و لااقل تا پيش از بلوغ را با عادت ، با غريزه يا رقابت و حسادت و خودنمايی و تظاهر گذرانده ام . زندگی و بودن و نبودنِ من برايم زير سوال نرفته . دوستی ها و دشمنی ها و انتخاب ها و طردهای من ، برايم با خوشی و ناخوشی و استحسان و استبداد ، تفسير می شده و اين تفسير، مقبول بوده و در آن خدشه ای نيامده. من برای ارتباط و انزوای خودم دليلی جز حالت ها و خواهش ها و يا عادت ها و انفاق های ساده نداشته ام و دليلی بيشتر از اين هم نمی خواسته ام . و بيشتر از اين هم از من نمی خواسته اند . و طبيعی اين گونه زندگی غير اصولی، تناقض ، تزلزل ، وابستگی به شرايط خارج ، وابستگی به حالت های نفسانی و درگيری با رقابت ها و تعارض ها و درگيری با تظاهر و چشم و هم چشمی هاست . اين آفتهای ششگانه ، طبيعی است . تناقض طبيعی است، چون عوامل خام عادت و غريزه و رقابت و تظاهر ، هر کدام سرچشمه های متعدد و هر کدام تقاضاهای متفاوت دارند . عادت ها و تربيت های القاء شده از ناحيه پدر و مادر و برادر واستاد ، می توانند هماهنگ نباشد. عشق و نفرت و حسادت و رياء و تظاهر و قهرمان بازی می توانند در برابر يکديگر صف بکشند . از يک طرف می خواهم دربرابر جمعِ منتظر،پای شکسته رقيبم را به درمانگاه برسانم تا تشويق و تعريف آن ها را تصاحب کنم و از طرفی می خواهم اين رقيبم از صحنه مسابقه و رقابت طرد شود و من به نتيجه برسم . از طرف ديگر،دلم می سوزد و عاطفه ام آرامم نمی گذارد و از طرف ديگر، برخورد صبح و تندی در حضور جمع و زبان تيز و تند رقيبم وادارم می کند که از صحنه چشم بپوشم و به روی خود نياورم . اين همه عامل و هر کدام هم با اين همه تقاضا و اقتضاء، طبيعی است که سلوک يکدست و هماهنگی را فراهم نسازد و در يک مورد، گرفتار فراز و نشيب و يا در موارد مشابه گرفتار خط مشی های ناهماهنگ بگردم . تزلزل هم طبيعی است ، چون در برابر اين همه دعوت، تصميم گيری سنگين است . در برابر اين همه فشار، انتخاب سخت است . وابستگی ها و درگيری ها هم طبيعی است ، چون در غيبت شخص و با نبود نظارت وجمع بندی ، مجموعه پندار و رفتار و گفتار ما از جبر عوامل نفسانی و اجتماعی و زمينه های موافق و مخالف، آزاد نمی شود و از چنبره اين نيروهای ريشه دار سر بر نمی آورد . آزادی از اين همه اسارت با تعقل و نظارت آغاز می شود و اين تعقل و نظارت به اصول محکم و استقامت در اجراء و وحدت اجراء نياز دارد . اين اصول بايد تمامی زندگی و مرگ و روابط و نتايج را زير پوشش بگيرد . ما هنوز از زندگی والدين خود فاصله نگرفته ايم . ما هنوز به بودن خود توجه نکرده ايم و اين بودن را انتخاب نکرده ايم؛ در نتيجه اگر با خوشی و ملايمات همراه باشيم بحرانی نداريم. اما آنجا که مشکلات و شکست ها سر برمی دارد ، بحرانی می شويم و به مرگ فکر می کنيم و به دامان آن می آويزيم . اين بودن ، بودن ما نيست، بودن پس مانده ، و يا بودن مغفول و مفلوکی است که اولين بحران متزلزلش می کند . ما زندگی و مرگ را با هدفی نسنجيده ايم و اصلاً چنين هدفی گسترده که بر زندگی و مرگ سايه بيندازد ، انتخاب نکرده ايم؛ که اهداف ، اهداف موسمی ، و خوشايندها و خواهش های کوچک است . زندگی ، زندگی حقارت است؛ حقارت شادی های احمقانه و رنج ها و غصه های ابلهانه .
ادامه مطلب را ببینید یا از لینک زیر به سایت با استادمراجعه فرمائید
|
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد
|
دست نوشته های استاد
| بخشي از دست نوشته شب عاشورا |
|
|
|
همين امروز عصر كه دشمن به تنهايي حسين(ع) واقف شد و فهميد ديگر كسي براي ياري حسين(ع) نمي آيد و فهميد كه از لشگر كوفه كسي به سوي دعوت نمي آيد و براي حسين(ع) و غربت او دل نمي دهد، همين امروز عصر دشمن مي خواست تا كار را يك سره كند و گندم ري را آبياري نمايد. به سوي خيمه هاي حسين(ع) هجوم آوردند، زينب(س) هجوم را مي بيند، به سراغ برادر مي آيد، حسين(ع) بيرون خيمه ها بر شمشير تكيه داده و به جاي توجه به هجوم مرگبار آن ها به زينب(س) مي گويد: من رسول خدا(ص) را در خواب ديدم. به من گفت: به زودي به سوي ما مي آيي. و آن گاه از ابوالفضل(ع) مي خواهد، و عاشقانه مي خواهد، كه: با آن ها مذاكره كن ببين چه مي خواهند، و هنگامي كه از تصميم بر درگيري و جنگ خبر مي آورد، از آن ها يك شب مهلت مي خواهد تا نماز بخواند، دعا كند و استغفار نمايد. حسين(ع) مي گويد: خدا مي داند كه من نماز و خواندن قرآن و دعا و استغفار را دوست دارم. راستي يك دل و اين همه عشق! يك دل و اين همه وسعت! آدمي بايد در كجا ايستاده باشد كه مرگ، ديوار هراس او نباشد و زندگي او با مرگ به بن بست نرسد و در تقاطع نماند؟ آدمي بايد چه نوشيده باشد كه اين همه تلخي و رنج را شيرين شيرين، مستانه مستانه سر كشد؟ و آدمي بايد چقدر سرشار باشد كه اين همه از دست دادن، او را زيادتر و سرشارتر نمايد؟ يا حسين ! ياحسين! بر محدوديت و محروميت ما ترحّمي. بر اين همه ضعف و حقارت، بر اين همه ترس و هراس و تعلّق، بر اين همه ذلّت و تسليم عنايتي! ساقي بريز از كرم به جام باده خوارها … راستي ما در كجا ايستاده ايم، ما در كجا افتاده ايم! حسين جان عنايتي!
بخشي از دست نوشته شب عاشورا ۱۳۷۴
| بخشي از دست نوشته هاي شام غريبان |
|
|
|
و باز لطافت را ببين كه چگونه در صبح عاشورا، شوخ و مهربان، براي ملاقات خدا آماده مي شود و ديدار حور را انتظار مي كشد... هنگامي كه يكي از ياران به او مي گويد: آيا حالا وقت شوخي است؟ حبيب مي گويد: آري! حالا وقت اين شوخي است، چون بين ما و بهشت جز همين تيزي شمشيرها و نيزه ها مانع نيست. و باز لطافت جلو داران حسين(ع) را ببين كه چگونه بر غريزه مسلط هستند و چگونه به سوي نيزه ها و تيرها هجوم مي آورند و چگونه امضاء وفا از حسين(ع) مي گيرند... و باز لطافت آن سياه را ببين كه چگونه بر پاي حسين(ع) مي پيچد و منّت مي پذيرد تا سفيدرو و خوش بو و شرافتمند بر خدا ميهمان شود. و لطافت تمامي اين روح هاي مهربان را ببين كه حتي جنازه قطعه قطعه آن ها، بر صداي دادخواهي و استنصار حسين(ع) مي جنبد و آرام نمي گيرد. و لطافت ابوالفضل(ع) را ببين كه چگونه با تمام وجود، با چنگ و دندان به اجابت حسين(ع) مي آيد و فرمان مي برد و با تمامي وفاء، به اخوّت و برادري مي رسد... با اين كه در تمامي عمر به ولايت حسين(ع)، حسين(ع) را صدا مي زد، ولي پس از اين مرحله از وفا و لطافت، گويا فرياد فاطمه(س) را مي شنود كه او را به فرزندي مي خواند و اين روح وفا را به آغوش مي كشد كه فرياد مي زند: يا اخا ادرك اخاك.
سلام خدا بر شما روح هاي وفادار و مهرباني كه ادعايي نداشته و خود را بدهكار مي دانستيد، در جاي خود سوختيد و پيشاپيش حسين(ع) خون خود را بخشيديد، و منّت پذيرفتيد كه خود را به ثبت رسانديد ودر حساب خدا براي خود بهره اندوختيد و با اين احتساب و با اين شهود، به ملاقات زخم هاي سرخ و ضربه هاي سبز رفتيد و در مدت كوتاهي راه درازي را پيموديد... و در جوار رسولان خدا و اولياء او نشستيد.
بخشي از دست نوشته هاي شام غريبان محرم ۱۳۷۴
|
| چرا اینگونه ؟ |
|
|
|
من خيلي فكر مي كردم كه بر فرض بخواهند حسين(ع) را به خاطر هر چيزي بكشند، آخر اين شكل چرا؟ با اين بغض، با اين شماتت، با اين قساوت لباس را از بدن ها جدا كنند و بدن ها را زير پاي اسب ها بشكنند، اين ها با چه منطقي جز قساوت مي سازد؟... اباعبدالله(ع) هنگام وداع با زينب(س) از خواهر لباس كهنه اي خواستند و در زير لباس ها و زره پوشيدند. تا اين لباس كهنه را بگذارند و با كرامت با حسين(ع) روبرو شوند، ولي چه بگويم... وقتي كه خواهر عمروبن عبدود بر نعش برادرش نشست، گفت: برادر من، من ديگر بر تو گريه نمي كنم، چون حتي زره ارزشمند تو را كه از بهترين زره هاي عرب است از تن تو در نياورده اند و غنيمت تو را بر نداشته اند. من بر تو گريه نمي كنم چون تو را كريم و بزرگواري كشته است و اين كرامت آرام بخش است. چه بگويم كه زينب(س) با چه جنازه اي روبرو مي شود و چگونه قطعه قطعه بدن برادر را كه عريان زير آفتاب افتاده، به چشم مي گيرد. راستي چگونه وقتي كه اين گونه با قساوت برخورد مي كنند، و حتي آن ها را بر سر نعش هاي به خون نشسته، با تازيانه مي كوبند. نمي دانم چگونه آدمي به قساوت مي رسد و تا چه مرحله اي، از آگاهي و معرفت خود چشم مي پوشد و شماتت مي كند و مي گويد: قاتلوا من مرق عن الدين و فارق الجماعة؛ ص ۲۵۵ كلمات، و يا مي گويد: آيا اين آب را مي بيني كه چگونه مي درخشد؟ نخواهيم گذاشت حتي يك قطره از آن به گلويت برسد. ص ۲۴۶-۲۴۹ كلمات شيخ مفيد در ارشاد مي فرمايد: پس از خستگي زياد هنگامي كه حسين(ع) از پا افتاد و در محاصره دشمن در جلو خيمه ها قرار گرفت يكي از افراد دشمن بر حسين(ع) شمشير كشيد و مي خواست كه بر حسين(ع) ضربه بزند، يكي از فرزندان كوچك خود را به امام رساند و به مهاجم گفت: آيا مي خواهي عموي مرا بكشي؟ آن وقت دست خود را به حمايت از عمو جلو آورد و دست فرزند قطع شد و بر پوست آويزان ماند... كودك فرياد كشيد و خود را به دامان عمو انداخت و حضرت او را به صبر دعوت كرد و بر آن ها نفرين نمود. و اين نفرين ها از اين دل مهربان، نشان حدّ قساوت و سنگدلي آن هاست. آدمي با مشاهده اين صحنه ها از لطافت و قساوت، متحيّر مي ماند كه آدمي تا كجا پيش مي رود و تا چه مرحله چشم مي پوشد و چگونه سخت و خشن مي گردد. تو اين قساوت ها را با لطافت حرّ مقايسه كن، چگونه شكسته مي آيد و چگونه حتي نمي خواهد چشم در چشم حسين(ع) بدوزد و خانواده گرفتار او را ببيند و چگونه براي شهادت شتاب مي كند.
بخشي از دست نوشته هاي شام غريبان محرم۱۳۷۴
دست نوشته های استاد را از سایت با استاد از لینک زیر ببینید
http://www.baostad.com/index.php?option=com_content&task=view&id=9&Itemid=29 | |
| |
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد
|
بسم الله الرحمن الرحیم

از آنروز که آریائیها به سرزمین ایران رسیدند و در شمال غربی – مادها و در جنوب کنونی ایران – پارسها مستقر شدند و از آنروز که امپراطوری بزرگی تشکیل دادند ودر طو قرنها با قدرتهای دیگر گلاویز شدند و از آن روز که بر اثر درگیریها ضعیف شدند و بر اثر اتراف و تجمل از درون پوسیده شدند و بخاطر طبقات و اشرافیت طعمه اعراب گردیدند و از آن روز در دست اعراب ذلیل شدند و دوباره سر بر افراشتند و به سرکشی پرداختند و عاقبت به استقلال رسیدند از همه این روزها می گذرم چون بحث درباره اینهمه فرصت بیشتر و موقعیت آزادتری می خواهد . از این گذشته در این قسمتها کتایهایی نوشته شده است و بحثهای سرشار گردیده است .
من می خواهم درباره ایران از زمان صفویه تا قاجاریه تا پهلوی و تا امروز چیزی بگویم و از آنچه به امروز و فردای ما مربوط می شود چیزی بنویسم و این نه به این خاطر است که در این قسمتها چیزی نوشته نشده بلکه به این خاطر است که نوشته ها گوناگجون است و از دبیچه های مختلف و با دید های متفاوت و در نتیجه جائی برای دید ما هم هست و دریچه ای در پیش روی ما نیز باز میشود .
بیشتر عمل این نوشته مطالعه ای بود که از دو کتاب میراث خوار استعمار و ماموریت برای و طوم برایم پیش آمد در این کتابها موقعیت مادر گذشته دور و نزدیک و امروز تصویر شده بود و مقایسه شده بود و در نتیجه پیشرفت ایران و سیاست مثبت دولت تائید گردیده بود .
گرچه کتاب ماموریت بیشتر از سال 39 بحثی نکرده است اما از این سال به بعد را من خودم دیگر شاهد هستم و دیده ام که پس از برنامه هفت ساله اول و دوم نوبت به برنامه سوم رسید .
از سایت با استاد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد
|
فرصتی پیش آمده و باید فرصت ها را به غنیمت گرفت چون ما که شهامت ایجاد فرصت ها را نداریم. لااقل باید از فرصت های پیش آمده استفاده كنيم پيش از آن كه همچون ابرها بگذرند و سوز آب را بر دل تشنة برگه ها بگذارند.
ما از هنگامي كه بيدار شديم و ديديم ميراث ما به غارت رفته و نسل ما به اسارت گرفته شده است ناچار كوشش هائي را شروع نموديم و كارهائي آغاز نموديم: مدارسي، نشريه هائي و انجمن هایی راه انداختيم. داستان هائي نوشتيم و براي كودكان قهرمان هاي فراموش شده را زنده كرديم و حرف هاي تحريف شده را به حق بازگو نموديم.
مقدمه
فرصتی پیش آمده و باید فرصت ها را به غنیمت گرفت چون ما که شهامت ایجاد فرصت ها را نداریم. لااقل باید از فرصت های پیش آمده استفاده كنيم پيش از آن كه همچون ابرها بگذرند و سوز آب را بر دل تشنة برگه ها بگذارند.
ما از هنگامي كه بيدار شديم و ديديم ميراث ما به غارت رفته و نسل ما به اسارت گرفته شده است ناچار كوشش هائي را شروع نموديم و كارهائي آغاز نموديم: مدارسي، نشريه هائي و انجمن هایی راه انداختيم. داستان هائي نوشتيم و براي كودكان قهرمان هاي فراموش شده را زنده كرديم و حرف هاي تحريف شده را به حق بازگو نموديم.
ما در اين راه از هر گونه برنامة عملي و علمي و هنري استفاده كرديم و نكات رواني را در نظر گرفتيم و در اين راه حتي از دشمن درس ها آموختيم در اين فرصت كم به انگيزه كارهاي انجام شده و به هدف اين كارها و به نقد و بررسي آن ها نمي توان پرداخت چون اين بررسي و علت جوئي به نهاد افراد فعّال باز مي گردد ودر اين حدّ كار شغلي ميشود. بايد هر كس به نقد خود برخيزد كه گفته اند حاسبوا انفسكم. نه حاسبوا اعمالكم.
اكنون همينقدر مي گويم كه ما به پيروي از اين حقيقت كه: لا ينتشر الهدي الا ممّا انتشر الضّلال. مدارسي را پايه گذاري نموديم امّا اين مدارس با مدارس ديگر، همه از يك برنامة فرهنگي برخوردار بودند و همان كتاب ها در هر دو جا خوانده مي شد و همان حرف ها كه باتوجه جمع آوري شده بود بخورد بچه ها مي رفت.
فقط جدائي اين مدارس به وسيلة استادها و معلمين و دبيرانش صورت مي گرفت اين ها بودند كه در بعضي از فرصت ها حرف هائي مي زدند و آگاهي هائي سبز مي كردند.
تا اين كه سانسور شديد و برنامه هاي وسيع امنيتي جلوي اين گونه فعاليت ها را هم گرفت و آخر سر تمام مدارس را يكرنگ و يك جور كرد و اين راه، نه بهتر بگويم: اين كوره راه را هم بست.
امّا انجمن ها، بيشتر استعداد سخنراني بچه ها را شكوفا مي كرد و با برنامه هاي متنّوع وسايل و امكاناتش آن ها را جمع مي كرد امّا چه بگويم كه آيا آنان را بارور و شكوفا هم مي نمود و يا نفرت و انزجار را در نهادشان مي ريخت و يا آخر سر مشغولشان مي گردد و آنان را به بازي مي گرفت و افرادي دائره المعارفي بار مي آورد.
براي بررسي اين مسائل به تحقيق هاي وسيع تر و آمارهاي دقيق تري نياز هست.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد
|
این نوشته یکی از سخنرانی های استاد صفایی است به صورت مقاله عرضه می گردد از سایت بااستاد
_حكمت : معنا و آثار
_ارتباط هاي انسان با دنياي خارج
_ارتباط دانش و ارزش
_راه ارزش يابي و ارزش سازي
_حجت هاي ظاهر و باطن
_تفكر و آثار آن
-چرا مشهد مي رويم ؟
بسم الله الرحمن الرحيم
|
|
 |
امشب شبي است كه بايد با حكمت زنده اش كرد . اين حكمت چيست كه اين شب را اگر با آن شروع كنيم و با آن احيايش بداريم ، شب زنده شده و ما هم زنده شده ايم . آيا حكمت ، همين جمع كردن اطلاعات و آگاههيها و معارف است ؟ حكمت چيست ؟ علم چيست ؟ كه در اين شب مهمترين كار باشد ...
من براي خودم سخت بود كه در اين شب ها قبول كنم جمع بشويم . گفتگوها و حرف ها را شنيده ايد . ولي باز همين معنا مي ماند كه آدم اين حرف ها را مقدم كند بر هر كاري . اين حكمت چيست كه اگر ما بتوانيم امشب را را اين حكمت به سر كنيم ، احياء شده ايم . روي روال عادي خيال مي كنيم حكمت اين است كه يك سري مطالعات روي مكاتب و راجع به اديان و راجع به مسايل مختلف داشته باشيم . مسأله اين است (كه بارها به آن اشاره شده و جمله اي در نهج البلاغه هم نشان دهنده همين معناست ) ( كفي بالمره جهلا ان لايعرف قدره )
همين كافي است كه تو جاهل بماني و كافي است كه تو از حكمت بهره اي نداشته باشي و به حكمت نرسيده باشي ، چه وقت ؟ وقتي قدر و اندازة خودت را نشناخته باشي . امشب هم شب قدر است و حكمت هم ، همين معرفت قدر است و اين كه امشب را اگر با اين حكمت كسي سربكند نتيجه مي گيرد ....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد
|
کن لما لا ترجو ارجي منك لا ترجوا فان موسي ذهب يقتبس ناراً فاصرف اليهم و هو نبي مرسل (اصول كافي)
داستان يهود را از ابراهيم آغاز مي كنيم. ابراهيمي كه پس از آدم و نوح، پدر سوم تاريخ است و بنيانگذار اسلام و آموزگار توحيد.
ابراهيم در بين النهرين در كوثي متولد شدو در كوهها و غارها رشد كرد و به توحيد رسيد. توحيدي وسيع در درون و در جامعه و در هستي. توحيد در درون ابراهيم هواها را كنار زد و اسماعيلش را گرفت. و در جامعه نمرود را و در هستي رب النوع ها و هذا ربي هذا ربي را.
كن لما لا ترجو ارجي منك لا ترجوا فان موسي ذهب يقتبس ناراً فاصرف اليهم و هو نبي مرسل (اصول كافي)
داستان يهود را از ابراهيم آغاز مي كنيم. ابراهيمي كه پس از آدم و نوح، پدر سوم تاريخ است و بنيانگذار اسلام و آموزگار توحيد.
ابراهيم در بين النهرين در كوثي متولد شدو در كوهها و غارها رشد كرد و به توحيد رسيد. توحيدي وسيع در درون و در جامعه و در هستي. توحيد در درون ابراهيم هواها را كنار زد و اسماعيلش را گرفت. و در جامعه نمرود را و در هستي رب النوع ها و هذا ربي هذا ربي را.
ابراهيم موحد، ابراهيمي كه خودش را به حكومت نگرفته بود و از هواها آزاد شده بود، نمي توانست نمرود را حاكم بگيرد و نمي توانست حكومت غير از خدا را بپذيرد. و نمي توانست بت ها را بپذيرد و تحمل كند.اين بود كه با نمرود و با بت ها درگير شد. و به مخالفت برخاست. و عاقبت آن ها را شكست و درهم ريخت. و با محاكمه اي مفتضح به جهنمي از آتش پرتاب گرديد.
هنگامي كه ابراهيم از دور به سوي آتش مي آمد، فرشته ها ناله كردند و گفتند كه خداوندا، در زمين همين ابراهيم بود و دوست تو بود و اكنون دشمنانت او را نابود كنند؟ تو او را تنها مي گذاري؟ و او فرمود: او بنده من است، هرگاه بخواهم، نگاهش مي دارم. جبرئيل با شتاب به سوي ابراهيم آمد كه: «ابراهيم! الك حاجة؟»؛ آيا نيازي داري؟ و ابراهيم بزرگ، ابراهيم موحد، ابراهيم آزاد، آرام جواب داد: اما اليك فلا. به تو، نه. فقط دو كلمه، به تو،نه.
راستي عجيب است. هنگامه اي كه هركس را به هر چيز مي كشاند و متوسل مي كند، ابراهيم را از جبرئيل هم آزاد مي بيند كه «امّا اليك فلا». اين آزادي و انقطاع ادامه توحيدي است كه تمام وجود ابراهيم و تمام جامعه و تمام هستي را در بر گرفته است. اين آزادي و قدرت ارمغان توحيد است.
ابراهيم از آتش گذشت و نمرود هم اقرار كرد. هنگامي كه ابراهيم را در ميان آتش هاي خويش سالم و رستگار مي ديد اقراركرد: هركس كه خدايي مي خواهد، مانند خداي ابراهيم انتخاب كند.
ابراهيم از آتش گذشته، به اضافه ابراهيم بت شكن، آوازه اش همه جا را گرفت. و عرصه را بر طاغوت تنگ كرد. اين بود كه از ابراهيم خواستند تا از سرزمين آن ها بيرون رود.
ابراهيم كه در آن سرزمين ياوراني نمي ديد و زمينه اي نمي يافت از آن جا كوچ كرد و به سوي خدا راه افتاد تا آيينه داري در شهر كوران نباشد.
ابراهيم با ساره و با داراييش از كوفه تا اور كلداييان تا حران آمد و در اينجا پدرش را از دست داد و تا كنعان آمد تا شكيم تا بلوطستان موده تا در شرقي بيت نيل در كوهي مسكن گزيد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد
|
این نوشته یکی از سخنرانی های استاد صفایی است به صورت مقاله عرضه می گردد
عناوين بحث مديريت اسلامي
_ زمينه ها و عوامل مديريت و شكل اسلامي
_ كتاب و ميزان
_ مراحل ميزان
امشب ، شب آخر رمضان است . ان شاءا... در اين فرصتي كه مانده ، جبراني بشود . آنچه كه گذشته ، زمينه اي باشد براي دعاي وداع حضرت سجاد (ع) كه به آن مروري كنيم و يك توجهاتي بيايد برايمان .
... واقعاً براي ولايت مشكل ايجاد مي شود ( بخاطر ) نوع حركت آن ها و نقش هايي كه داشته اند . اگر انسان متوجه اين معنا بشود و آماده اش نباشد ، زود عقب مي كشد و كنار مي رود . ان شاء ا... خدا در اين رمضان رزقي را به ما داده باشد كه بتوانيم ولايت را تحمل كنيم و در اين ضيافت خدا ، تحليلي را بدست آورده باشيم كه نور چشم اولياء خدا باشيم .
... خدايا ! تو را شكر ، چون تو عضو خودت را براي ما دادي . به ياد ما باش و بگذر از ما .
اگر بخواهيم گرده اي پيدا كنيم و حكومت اولياء و انبياء را تحمل نماييم ، در همين رمضان بايد نرمش كنيم .
و اما راجع به مسأله خودمان ... براي كارهايي كه خودتان بخواهيد انجام بدهيد ، يك سري كتاب هست ، كتاب هاي دانشگاهي در رشته هاي مديريت را نيز مي توانيد بخوانيد . يك سري كتاب هم هست مربوط به حركت هاي انقلابي از گذشته تا امروز ، مربوط به بعضي سردارها ، رجال و حتي ثروتمند ها ، كه چه جور كار كردند و چه پيشرفت هايي كردند در واقع ، تاريخ مي تواند كمك كند . مسأله بعد ، واقعيتي است كه ما در آن قرار گرفته ايم . شرايطي كه ما الان در آن زندگي مي كنيم و مسائلي كه با آن برخورد كرده ايم . راجع به آنچه كه اين مسايل را بوجود آورد ، در جلسه قبل اشاره كرديم . مسأله بعد هم اين معناست كه با توجه به اين واقعيتي كه وجود دارد ، و با توجه با اين منابع ديني كه كتاب و سنت و تاريخ ما هستند ، تاريخ اسلام ، تاريخ انبياء و تاريخ ائمه ، انسان به يك سؤال هايي مي رسد لااقل يك تفاوت هايي در نحوة برخورد اينها مي بيند . همين سؤال ها كافي است براي اينكه انسان را با يك تلقي جديدي از مديريت و رهبري و سازمان و تشكل آشنا بكند . ( فكر ميكنم اين منابع براي شما كه هي منبع ، منبع مي كنيد كافي مي باشد ! ) از اين منبع چهارم ، كتاب و سنت و تاريخ ، از تاريخ اولياء و انبياء اگر بخواهيم بهره اي ببريم ، لازمه اش اين است كه يك سري آشنايي هايي داشته باشيم با نحوة كارهاي ديگران و با واقعيت موجودمان . اين ها زمينه اي مي شود كه از اين جريان ها نتيجه اي بگيريم . حتي يك آيه كه بنظر ابتدايي است ، و يا ربطي به قضيه نداشته باشد ، چه بسا روشن كننده ترين اصل در مديريت و رهبري و هم سازمان و تشكل باشد . مثلاً آية ( انا ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و لا ميزان ليقوم الناس بالقسط ) اين يك آيه چه چيز را مي تواند برساند ؟ ... ولي اگر آمادگي هايي آمده باشد براي آدم ، متوجه مي شود كه انبياء آمده اند ، يك حركتي بوجود آمده ، اين حركت هم يك مقدماتي داشته ، و نحوة ارتباط انبياء و با اصحابشان ، يك نوع رابطه مشخصي بوده . اين نوع رابطه مشخص چه زمينه هايي داشته ؟ انسان اگر همان زمينه ها را تعقيب كند ، لااقل مي تواند با آن نحوه رهبري و با آن نحوة تشكل و سازمان آشنا بشود . اين ساده است ، به شرطي كه انسان هول نشود ... اين ، از حيث منبع . گمان مي كنم كافي باشد .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد
|