از کتاب" حرکت(تحلیل جریان فکری و تربیتی انسان) "
..... ما به اندازه همه وجودمان، به اندازه تمامى ابعاد خلقها و نسلها استعداد داريم. اگر بخواهيم اين استعدادها را تنها براى نان و آب، براى اينكه پُست و مدركى پيدا كنيم محصور نماييم، زياد هم مىآوريم. اينجاست كه آخرِ عمر ما و تمامِ حاصل زندگىِ ما، اين مىشود كه سگى را دست بگيريم و از كنار ساحلى بگذريم و سوت بزنيم و يا گذشته بىحاصلمان را تكرار كنيم.
اگر فهميديم به اندازه همه ابعاد خودمان؛ يعنى بدن، فكر، قلب، عقل و روح و به اندازه همه اين ابعاد در ديگران به ما استعداد داده شده، ديگر مسأله در اين حدى كه محصورش كردهايم، محدود نمىشود.
تركيب و رابطه اين استعدادها با هم، نامحدود بودن و ادامه و امتداد ما را توضيح مىدهد. شخصيت ما را توضيح مىدهد. حركت ما را توضيح مىدهد.
تقدير و اندازه اين استعدادها هم، در رابطه با شغلها و اشتغالهاى ماست.
ما " تركيبى" داريم كه به اندازه همه وجود خودمان و همه نياز نسلها مىتواند بارورى داشته باشد و اين تركيب، نقش ما را مشخص مىكند. ما " تقديرى " داريم كه اين تقدير، شغل ما را مشخص مىكند.ص۳۵
.....مقصود انسان از حركت براى به دست آوردن نان و آب، مربوط به مرحلهاى از زندگى است كه فقط فقر را احساس كرده. بعد از تأمين اين نياز، حركتِ مستمرِ او به بنبست مىرسد. آن وقت نياز به آزادى را احساس مىكند. در آزادى، تجاوزها به وجود مىآيد. از اين رو نياز به عدالت را احساس مىكند. در عدالت، رفاه به وجود مىآيد و در رفاه، پوچى را احساس مىكند؛ تا آنجا كه به خودش رو مىآورد. آدمى پس از تكاملى كه در صنعت پيدا مىكند، بار ديگر به خودش پناه مىآورد و اينجاست كه به پوچى دوم مىرسد.
انسان پس از مرحله تكامل چه در " خودش "و چه در " صنعتش " به مرحله جهت دادن به استعدادهايش راه پيدا مىكند و تو مىبينى كه داستان مستمراً ادامه دارد؛ چرا كه آدمى مستمراً ادامه و امتداد دارد.ص۳۶
.....سعى، موضعگيرى
نمونهاى از انسانها مىتوانند حجت بر ما باشند كه با دستمان، با چشممان، با فكرمان، با نيروهاى عظيمى كه در ما نهفته است، چه كارها كه مىتوانستهايم انجام دهيم و ندادهايم! اينها حجت هستند. اينها نمونه هستند. دليل بر اين هستند كه انسان مىتواند از آنچه هست و در جايى كه قرار دارد، فاصله بگيرد و حركتى داشته باشد.
هر انسانى مىتواند به آن قلّه و اوجى برسد كه عالىترين انسانها رسيدند. مهم مقدار استعدادها نيست تا بگوييد ما كمتر از آنها داريم؛ چون آنها با استعدادهاشان به اين جريان نرسيدهاند، وقتى به آن قله و اوج رسيدند كه آنچه را داشتند، خرج كردند و به جريان انداختند. سادهتر بگويم: آنچه آدمى را بالا مىبرد، نه سرمايه است و نه عمل كه سعى اوست.
سعى، نسبت عمل به سرمايه است و حالتى است در عمل، نه خود عمل. كسى كه مقدارى سرمايه دارد؛ مثلاً صد تومان و از اين مقدار، ده تومان بيرون آورده، با كسى كه هزار تومان سرمايه دارد و از آن، صد تومان بيرون كشيده است، سعىشان يكى است گرچه عملهايشان متفاوت است.
آنچه به انسان رفعت مىدهد، بسته به مقدار سعى اوست، نه عمل او؛ كه عمل وابسته به شرايط و امكانات آدمى است، ولى سعى در هر مقدار از استعداد و توانايى اوست. شايد بعضىها بين سعى و عمل تفكيك نكنند، ولى اينها جدا هستند. در فارسى هم مىگوييم: فلانى در عملش سعى مىكند؛ كه سعى، حالت عمل است، نه خود عمل و آنچه به انسان مربوط است، همين حالت است.
وجود انسانهاى متعالى علامت حركت انسان است. علامت اين است كه ما هم مىتوانيم همان مراحل را طى كنيم. شايد شنيده باشيد كه على(ع) ميزان است؛ يعنى ترازوى من است. من دستم را با دست او، عمرم را با عمر او، فكرم را با فكر او بسنجم. تفاوتهايى كه در ميان است مربوط به اين است كه ما كار نكردهايم و سعى نداشتهايم. بايد عذرها را در همين جا بريزيم و نگوييم: نداريم؛ كه دارايى مطرح نيست. همان اندازه كه داريم اگر خرج كنيم، به قله و اوجى مىرسيم كه ديگران رسيدند.
مقدار استعدادها، امكانات آدمى، محيط و اينكه با رسول بوده يا نه و اينكه در چه شرايطى قرار گرفته، هيچ كدام براى حركت انسان ركن نيستند، پايه و اساس نيستند؛ چرا كه موقعيتها مهم نيستند. اين موضعگيرى در موقعيتهاست كه ارزش مىآفريند.ص۳۹-۳۸
......انسان، محصور و محكوم شرايط نيست، بلكه متأثر از شرايط است.ص۵۱
...... پس شرايط، زمينهساز انتخاب آدمى است، نه حاكم بر انتخاب او.ص۵۳
.....تمامى هستى معجزه است. طبيعت، معجزهاى است كه ما با آن مأنوس شدهايم و معجزه، طبيعتى است كه هنوز با آن مأنوس نشدهايم.
معجزه، طبيعت نامأنوس است و طبيعت، معجزه مأنوس.ص۸۷
.....حرف آخر
اگر آدمى ماندن را گنديدن دانست و حركت و ضرورت آن را احساس كرد، بايد حركت كند و در اين حركت، كندى و شتاب خود را كنترل نمايد. اگر كُند برود، از پشت ضربه مىخورد و مانع ديگران است. اگر شتاب بردارد، بايد لرزشهايش، جهر و اخفاتش، بلندى و كوتاهى صدايش را كنترل كند.
وجودهايى كه جلودار هستند و با شتاب حركت مىكنند، يك لحظه انحرافشان كيلومترها انحراف در بر خواهد داشت. در سرعتهاى بالا، انحرافها نيز بيشتر خواهد بود.
بارها گفتهام: آنچه شيطان را گرفتار كرد، يك كبر بود. آنچه آدم و پسرانش را گرفتار و روانه زمين كرد، يك حرص در آدم و يك حسد در بچههاى او بود. آنچه يونس را در شكم ماهى گرفتار نمود، يك شتاب بود و آنچه يوسف را زندانى كرد، يك توجه به غير بود. ما كه جامع همه اين شرايط هستيم، به خاطر كندى حركت و سرعت و نبود آن شتاب، هنوز هم سر جاى خود ايستادهايم و هيچ جايمان هم درد نگرفته و دَرِ بهشت را هم برايمان باز كردهاند.
آنچه را كه ما حُسن مىدانيم، براى راه رفتهها و شتاب برداشتهها، عين قُبح است؛ چون كلاسها عوض شده است.
يكى از خواهران مىگفت ما خيال مىكرديم كه فلانى موحّد است، ولى بعدها معلوم شد كه از مشركان است. به او گفتم: مسأله همين جاست كه چه بسا آنچه را كه تو براى او شرك مىدانى و به آن معتقد هستى، چيز مهمى نباشد، ولى آنچه را كه عين توحيد مىدانى، شرك باشد؛ چون آدمى در حركتش، آن به آن شكل عوض مىكند و توقعهايش زياد مىشود.
با شروع حركت، هر دعوتى ما را به خود جذب مىكند. شيطان بت ما مىشود. رسول(ص) بت مىشود. على(ع) بت مىشود. اين مربوط به داعى نيست؛ چون نورى كه بايد در راه خود قرار دهيم، اگر در چشم خود بيندازيم، كورمان مىكند كه نبايد وسيلهها را هدف قرار داد.
در تاريخ آمده است: كسانى كه على(ع) را خدا مىدانستند و على اللهى بودند، حضرت با آنها محاجه كرد و گفت: من بندهاى از بندگان خدا هستم. فقيرم. مريض مىشوم و ... ولى آنها زير بار نمىرفتند و تا لحظه آخر مىگفتند كه تو خدايى. اينجا بود كه حضرت آنها را سوزاند. در روايت هست كه حضرت براى آنها جايى كَند و با دود آنها را خفه كرد.
اين طور نيست كه على(ع) بخواهد خودش را در وجود آنها بت كند و بزرگ نمايد، كه ما نبايد نور را در چشمان خود بريزيم. بايد در راه بريزيم و در راه از آن استفاده كنيم. كسى كه به نور نگاه كند، كور مىشود. بايد با نور نگاه كرد، نه به نور كه موقعيتها مهم نيستند، موضعگيرىها اهميت دارند.
با شروع حركت، مسأله بعدى مطرح مىشود كه مقصد كجاست؟ مقصد چيست؟ چه مىخواهيم داشته باشيم؟ مىخواهيم خودمان و ديگران را به چه چيزى برسانيم؟ به چه رفاهى؟ به چه تكاملى؟ به چه بالاتر از تكاملى؟
اگر آن همت عالى به وجود آمد؛ همتى كه بخواهى براى نسلها چيزى بيشتر و بالاتر از تكامل، بالاتر از نان و آش و آب را داشته باشى و آدمها خود انتخاب كنند، نه اينكه آنها را بغلطانى و بغل كنى و به دوش كشى، آن همت و آن رسالت، عبوديت را مىطلبد، نه بينش انسانى يا اجتماعى يا سياسى يا تاريخى كه اينها نمىتوانند زيربناى اين مسئوليتها و رسالتهاى سنگين باشند تا چه رسد به شعارها و عواطف و احساسات انسانى.
آنچه معاويه داده بود، اگر على(ع) هم يك دَهُم يا يك صدُم آن را مىداد بيش از معاويه يار پيدا مىكرد. مسأله اين نيست كه خلق را بغلطانيم، بايد مسيرى فرا راهشان قرار دهيم تا اگر خواستند، انتخاب كنند؛ كه خداوند نخواسته ما را گول بزند تا راه بيفتيم و حركت كنيم. بهشت و جهنّمى هم كه وجود دارد و وعده و وعيدى كه به آنها داده شده، نتيجه عمل ماست.
در ديد عالى قرآن، بهشت و جهنم، چيزى جز عمل آدمى نيست. بهشت و جهنم عكس العمل آدمى نيست، بلكه عمل اوست. اين نكته خيلى دقيق است. در يك ديد مترقى، خيال مىكنيم عذاب يا ثواب، عكس العمل است؛ يعنى من كارى مىكنم و عكس العمل آن ثواب يا عقاب است، در حالى كه اين طور نيست. خودِ عمل يا ثواب است يا عقاب و اين آيه " تُجْزَوْنَ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ " ،
نشانگر اين نكته است كه خود عمل، جزاى توست.
وقتى كبريتى را زير دامنت مىگيرى، مىسوزى. كبريت كشيدن و سوختن يكى است، يك عمل است و عمل، عين پاداش است.
بعد از اين مراحل تو طرح كلى مىخواهى. بايد با مهرهها كار كنى و آنها را پراكنده و سپس پراكندهها را جمعآورى كنى؛ كه رسول، در مكه مهرههايش را جمع مىكرد و سپس پخش مىنمود. در اين هنگام مهرههايى كه پخش مىشدند، تبديل به مدينة الرسول مىشدند.
در اين مدينه و در اين جامعه، حكومت اسلامى تحقق پيدا مىكند.
شروع حركت، شروع درگيرى است، شروع برخورد باحادثههايى است كه در مسير حركت، گريزى از آنها نيست. در اين برخوردها، درگيرىها، تناقضها، اختلافها، بالاتر حسدها، بخلها، خستگىها، نفرتها و يأسها شكل مىگيرد. اينجاست كه بايد نعمتها تبديل شوند، ولى نه به كفر. بايد سيئات تبديل شوند؛ آن هم به حسنات.
اين تبديل، نتيجه تركيب است؛ تركيب شناختها يا علاقهها و عشقهاى بزرگتر با بدىها و سيئاتى است كه در ما وجود دارد و به عشقهاى كوچكتر ما شكل و جهت مىدهد.
با اين دو تركيب، اخلاق اسلامى شكل مىگيرد. در اين اخلاق، ديگر بنبستى وجود ندارد، كه تبديل است. با اين اخلاق از واقعيتها چشم نمىپوشيم كه از واقعيتهاى موجود بهرهبردارى مىكنيم.
اختلافها، حسدها، غضبها و هر آنچه بد است، در اين ديد عين حسن است؛ همان طور كه بدون اين ديد، آنچه حُسن است، چيزى جز كفر نيست.
خدايا! ما را از كسانى قرار نده كه با حركت و رفتن خويش ماندهاند. از كسانى نباشيم كه خودِ حركت، مانع رفتن آنها و شور و حالشان، آنها را خالى كرده باشد.
آمين يا ربّ العالمين.
اللهم صل على محمد و آل محمد.ص۲۹۵-۲۹۱
کتاب حرکت(تحلیل جریان فکری و تربیتی انسان) اثر استاد علی صفایی حائری(ره) عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.