تبليغاتX
صفایی چه باصفا بود


صفایی چه باصفا بود










یادنامه وصیتنامه استاد علی صفایی حائری عین.صاد از کتاب یادنامه استاد علی صفایی حائری(ره) عین.صاد

از متن وصیت نامه


 .... ما ميدان زندگى را با مرگ، محدود كرده‏ايم و اين است كه براى هفتاد سال مى‏كوشيم و درست در هنگام بهره‏بردارى ما، مرگ جلوه مى‏كند و حاضر  مى‏شود  و ثمرات  تو  را  مى‏بلعد و   ميوه‏هاى تو  را در  كام خود مى‏كشد. اگر زندگى را گسترده‏تر ببينيم و مرگ را استمرار زندگى و براى هميشه‏ى خود بكوشيم و نه براى هفتاد سال، كه براى هميشه فرش و لحاف و كفش و كلاه تهيه كرده باشيم و پيش فرستاده باشيم، آيا جز انس به مرگ حاصلى خواهيم داشت؟
 با اين تحليل از مرگ و انس به آن، تنور زندگى و كار و كوشش هم گرم‏تر مى‏شود، كه تو بيشتر مى‏كوشى و بيشتر به كار مى‏گيرى و كمتر انبار  مى‏كنى...

 انس به مرگ تو را به قبرستان پيوند نمى‏زند، كه به چرخش مى‏آورد تا كام بگيرى و از خاك بهره‏بردارى، پيش از آنكه در كام آن پنهان شوى؛ همچون سنگى در مرداب.ص۲۶

 

.... من نمى‏دانم تو چه احساسى از مرگ دارى، ولى اينقدر مى‏دانم كه اگر خط مرگ در تقاطع زندگى تو 

 نباشد و زندگى تو را نبرد،  بل ادامه‏ى آن باشد و استمرار آن، ديگر مرگ مسأله‏اى نيست.  بايد آن گونه 

 زندگى كرد كه مشرف بر مرگ بود.

 

 اين ترس از مرگ به خاطر ناهنجارى زندگى است. حياتى كه با حيات محمد و آل محمد پيوند بخورد، 

 مرگ آن را نمى‏سوزاند و بن‏بستِ آن نمى‏شود؛ كه مرگ، استمرار زندگى و انقلاب زندگى و حيات بزرگتر 

 است؛ كه «سحره» مى‏گفتند: " ِالى رَبِّنا لَمُنْقَلِبُون"‏ و خدا مى‏گويد: "‏خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَيوةَ".... موت

   مخلوق است و از زندگى جلوتر است و زندگىِ بزرگتر است؛ انّ فى قتلى حياة فى حياة.

 

 ما به گونه‏اى زندگى كرده‏ايم كه مرگ، آرزوها، كارها و عشق‏هاى ما را  نا تمام  گذاشته  و مزاحم  بوده 

 است. مزاحمت مرگ براى زندگى ما، باعث ترس و فرار از مرگ است. اگر آرزوهاى ما با مرگ تأمين شود 

 و اگر كارهاى ما با مرگ نقد شود و اگر عشق‏هاى ما با مرگ به تماميّت خود برسد، آيا جز عشق به مرگ، تفسير ديگرى براى عشق به زندگى خواهد بود؟

 

 راستى كه انس به مرگ، تحولى را در زندگى و اساس آن خواستار است. بى‏جهت نيست كه على مى‏گويد: "‏وَ اللّهِ اَنَّ ابْنَ اَبى‏طالِب آنَس بِالْمَوْتِ مِن الطِّفْلِ بِثَدىِ اُمِّهِ
 على به مرگ از كودك به پستان مادر مأنوس‏تر است؛ كه غذاى او، بازيچه او، انس او در آن خلاصه شده است.ص۲۶-۲۵

 

.....يكى از آنها كه از دنياها و رؤياهاى گوناگونى بريده‏اند و آمده‏اند و در راه هم تجربه‏ها داشته‏اند و با بزرگان و نام آوران هم آميزش داشته‏اند و به آنها فروخته‏اند و از آنها خريده‏اند و در ضمن از غرور و اتكاء به نفس هم برخوردارند، در يك جلسه كه با رمز و گله آغاز مى‏شد مرا براى شنيدن حرف‏هايش و جواب دادن به خواسته‏هايش، به بيابانى دعوت كرد؛ كه خسته بود و صدايش تاب ديوار نداشت.


 

راه افتاديم و ساعتى پياده رفتيم تا از ديوارها گذشتيم و به على بن جعفر »شاهزاده سيد على» رسيديم و در بيابان‏ها و سبزى كارى‏هاى اطراف آن تا دور دست و نزديك اتوبان، بر لب جويبارى نشستيم و از سرما به حرارت آفتابى پناه برديم و نشستيم و گفت و گفت تا آنقدر كه از گفته‏هايش خسته شد. و اين انتظارى بود كه داشتم، چون گاهى در آدم حرف‏هايى هستند كه نگفته مانده‏اند و آدم خيال مى‏كند خيلى حرف دارد و حرف‏هايش خيلى حرف هستند؛ ولى با گفتن آنها، هم از آنها عبور مى‏كند و هم حرف‏هاى ناخوانده را مى‏فهمد و مى‏خواند و با اين وسعت از آن محدوده هم خسته مى‏شود.

 او از كودكى و نوجوانى و جوانى و دبيرستان و دانشگاه و رشته‏هايش و از پدر و خانواده‏اش و از شكست‏هاى پدرش در رشته انتخابى طب هم گفت‏وگو كرد. و ما شنيديم و آخر سر به اين سخن روى آورد كه: حالا مى‏خواهم، مى‏خواهم كه بفهمم، كه بيابم، كه عمل كنم و برسم...

 

 در ميان حرف‏هايش من به جويبار مشغول بودم و سيرى كه داشت و سيرى كه مى‏داد و به كار خودم كه با كفش‏هايم از سير آنها جلوگير مى‏شدم و با پاى خودم آنها را نگاه مى‏داشتم. گاهى پوست پرتقالى را و گاهى قوطى‏هاى حلبى و پوكى را.

 

 آن وقت كه خاموش شد به همين نكته پرداختم كه ما مى‏خواهيم به عالم و عارفى برسيم، در حالى كه پاى اين‏ها و حتى علم و عشق و عمل، خود از آن سير روحى عقب‏تر هستند و بايد جلوتر بيايند و با عجز به اعتصام برسند. و ديگر نمانند و حالات خوب و اعمال خوب آنها مزاحمشان نشود تا چه رسد به كارهاى خوب و بد و حرف‏هاى خوب و بد ديگران. آنچه ما را عقيم مى‏سازد، همين است كه ما مبتلا به استكثار مى‏شويم و لباس و حليه‏ى متقين را فراموش مى‏كنيم كه كارهاى خوب را با توجه به آنچه او براى ما فراهم كرده و تمامى سيرهاى فكرى و ايمانى و عملى را در برابر سيرى كه او براى ما داشته ناچيز ببينيم و از طاعاتمان استغفار كنيم؛ كه آن چه ما مى‏آوريم به اندازه‏ى ماست نه اندازه‏ى او، عسى ان يبلغ مقدارنا... و تمامى قدر و اندازه‏ى ما در برابر او به چه مرحله‏اى مى‏رسد؟

 راستى كه ما را هم كفرها و بدى‏هامان مى‏كُشد و رنج مى‏دهد و هم خوبى‏هاى تو خداى خوب، كه چوب مى‏زنى و شرمنده مى‏كنى. و اين است كه با تمام بدى‏ها از تو طلبكاريم و با تمامى خوبى‏ها به فضل تو مديون وبدهكار... بى‏جهت نيست كه رند و لاابالى شده‏ايم كه اين لاابالى‏گرى، از جلوه‏هاى بخشش تو سرچشمه گرفته و ازاين آگاهى برخاسته نه از بى‏خبرى و غفلت. آنجا كه خودمان را مى‏بينيم، بى‏چاره‏ايم و فريادمان بلند است و خوف تو گناه طاعاتمان را به رويمان مى‏شكند. و آنجا كه تو هستى، طمعكاريم و دنبال بقيه‏اش مى‏گرديم كه تو اين‏گونه جلوه كرده‏اى. و اين است كه اين همه دامان راپهن كرده‏ايم و دنبال عطاى تو هستيم و اميدمان لاابالى و بى‏خيال بار آورده است...

 

 چقدر بال‏هاى خوف و رجا و ترس و اميد، پروازها را آسان مى‏كنند و بحران‏ها را مى‏شكنند.

 

 دعوت و خواسته‏ى ما، از دعوت تو برخاسته و ما متوسل به همين دعاى تو هستيم و به دنبال نداى تو هستيم؛ كه تو در هر چيزى جلوه كرده‏اى تا تو را در هر چيزى ببينيم؛"‏اَنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ فِى كُلِّ شَىْ‏ءٍ فَرَاَيْتُكَ ظاهِراً فِى كُلِّ شَىْ‏ء".

ما هنگامى كه با هدايت تو عجز خودمان را شناختيم و هنگامى كه با عنايت تو فضل و استجابت تو را فهميديم كه چگونه از مضطر دست مى‏گيرى، از تو مى‏خواهيم كه ما را به متن اضطرارهايمان واقف كنى و خودت بار ما را ببندى... كه حسين از تو مى‏خواهد و به ما مى‏آموزد: "‏الهى اَغْنِنى بِتَدْبيرك عَنْ تَدْبيرى وَ بِاخْتِيارِكَ عَنْ اِخْتيارى وَ اَوْقِفْنى عَلى مَراكِزِ اضْطِرارى"...

اين سيرى است كه ما به آن معتقديم و با اين اعتقاد است كه از نوع تربيت‏هاى گوناگون و سلوك‏هاى متفاوت كه برخاسته از تلقين و اطاعت و تسليم در برابر پير و مرشد و حكيم است رهيده‏ايم و در حالى كه قدرت‏هاى برخاسته از آنها را باور داريم، از آن چشم پوشيده‏ايم و تمامى كشف و شهود و تسخير ووو برابرى آن‏ها كه قدرت را مى‏خواهند، گذاشته‏ايم و باور داريم كه با سير و هدايت الهى و با شكر و كفرى كه ابراز مى‏كنيم به رشد و خسر مى‏رسيم و نهايت همان است كه در آغاز بوده است  "‏اُولئكَ عَلى هُدىً مِن رَبِّهِمْ‏ "ص۵۰-۴۶

 

کتاب یادنامه اثر استاد علی صفایی (ره)عین.صاد را از  اینجا دانلود کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


بشنواز نی مروری بر دعای ابو حمزه ثمالی اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاداز کتاب بشنو از نی مروری بر دعای ابو حمزه ثمالی

.... اين قله‏هاى بلند، عبوديت مى‏خواهد و اين عبوديت چيزى جز عبادت است. عبادتى كه مهم‏ترين كار در لحظه نباشد، عبوديت نيست و امر ندارد و اطاعت نيست و نور نخواهد داد.

 عبوديت يعنى اين كه محرك‏ها و حركت‏هاى تو كنترل شده باشند. محركى جز اللَّه نباشد، كه ديگران نسيم‏هاى بى‏رمقى بيش نيستند و نمى‏توانند عظمت ما را بچرخانند و به بازى بگيرند. و از اين گذشته با اين كه محرك اللَّه است در حركت‏هايى كه بخاطر اوست، حركت‏ها بدون سنجش و از دم دست نباشد، كه او حركتى را مى‏خواهد كه مهم‏ترين است و ضرورى‏ترين. عبوديت يعنى اين نظارت بر محرك‏ها و حركت‏ها. و چنين عبوديتى است كه پايه‏ى رسالت‏هاى سنگين است. و اين عبوديت است كه به دو چشمه‏ى سرشار قرآن و پيوند و دعا، نياز دارد.

 اين دو چشمه براى آنهايى معنى دارد كه تشنه هستند و عطش راه، آنها را سوزانده است. كسانى كه به نيازهاى عظيم در هنگام درگيرى نرسيده‏اند، به چنين عوامل ثباتى هم نيازمند نيستند و حتى از آن چيزى نمى‏فهمند. همان طور كه كودك بى‏خبر، از لذت‏ها و آميزش‏ها چيزى نمى‏فهمد و در اوج گفته‏هاى تو، سراغ آب نباتش را مى‏گيرد و دنبال بازيگوشى‏هايش مى‏رود.

 آخر كسى كه تمام بار روحى و تمام فشارش سه كيلو بيشتر نيست و آن هم فشار نان و آب و مسكن و پوشاك، چنين بارى و چنين فشارى كه ديگر به جرثقيل‏ها نياز ندارد و چنين خراشى كه اين همه جراحى نمى‏خواهد.

 سينه‏هايى كه تمام رنج هستى را، تمام دردهاى انسان و تمام ظلم‏هاى جامعه را شاهد بوده‏اند و همراه هر قطره خون كه از رگ‏هاى آسيايى و آفريقايى ووو بر زمين ريخته و همراه هر تازيانه كه بر مجاهدى فرود آمده حضور داشته‏اند، آنها كه شاهد جامعه و شهيد تاريخ و حاضر در حادثه‏ها هستند و با آن همه درگير و در برابر آن همه، مسؤول آنها كه بارشان تا اين حد است و زخمشان تا اين عمق، اين‏ها، چاره‏اى جز چنين پيوندها و رابطه‏ها ندارند.

 و اين است كه قرآن به تدريج نازل مى‏شد تا ثبات رسول را تأمين نمايد. قالُوا لَوْلا نُزِّلَ القُرآنُ جُمْلَةً واحِدَةً كذالِكَ لِنُثَبِّتَ بِه فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتيلاً. و اين است كه رسول بايد از شب‏ها، خلوتى و پيوندى و ربطى براى خودش بسازد؛ قُمِ اللَّيْلَ إِلاَّ قَليلاً نِصْفَهُ أَو انْقُصْ مِنْهُ قَليلاً أَوْ زِدْ عَلَيْهِ وَ رَتِّلِ الْقُرآنَ تَرتيلاً، إِنّا سَنُلْقى عَلَيْكَ قَولاً ثَقيلاً إِنَّ ناشِئَةَ اللَّيِلِ هِى أَشَدُّ وَطْاءً وَ أَقْوَمُ قيلا. آنها كه قول ثقيل و رسالت سنگين در انتظارشان هست، بايد هم به ترتيل قرآن و هم به قيام و بيدارى شب، رو بياورند.ص۱۳-۱۱

 

...... شايد اوائل بلوغم بود كه كارهايم را حساب مى‏كردم و قله‏هايم را تخمين مى‏زدم و راهم را ارزيابى مى‏كردم. و پس از اين همه به خودم رو مى‏آوردم كه چه دارم. در اين هنگام به امكانات و وابستگى‏ها از قدرت و ثروت و دوست‏ها و خويش‏ها و حتى دست و پا و مغز و شعور و استعدادهاى خودم فكر مى‏كردم و مى‏ديدم كه اين‏ها چقدر فاصله دارند و چقدر هنگام احتياج از من دور مى‏شوند. هنگامى كه صداشان مى‏زنى جوابت را نمى‏دهند.

 مى‏ديدم ثروتمندهايى كه در كنار صندوق‏هايى از ثروت و جواهرات تشنه و گرسنه مردند.

 و مى‏ديدم قدرت‏هايى كه به ضعف رسيدند. و بهارهايى كه پاييزشان رسيد. و مى‏ديدم كه چگونه دوست‏ها دشمن مى‏شوند و چگونه خويشان بيگانه مى‏گردند. و مى‏ديدم كه تمام بار ثروت و قدرت را من بايد به دوش بگيرم.

 و مى‏ديدم كه تمام خلق زنده را من بايد همراهى كنم. خلقى كه دو دسته‏اند: يا نمى‏خواهند كارى كنند و يا نمى‏توانند. با اين ديدارها از قله‏ها و راه‏هاى دشوار و از اين نيروها و همراه‏هاى بى‏خيال، سرم گيج مى‏رفت و وحشت، توانم را مى‏گرفت كه چگونه با اين مرده‏ها و ثروت و قدرت ووو.

 و يا ميرنده‏ها - دوست‏ها و خويش‏ها ووو - كارم را و راهم را شروع كنم؟

 پس از اين ديدارها و وحشت‏ها و تنهايى‏ها، گويا اين آيه دوباره و تازه نازل شده باشد، در من بزرگ مى‏شد. گويا از تمام هستى مى‏شنيدى كه اگر ضعيفى و تكيه گاه مى‏خواهى توكل... تَوَكَّل عَلَى الْحَىِّ الَّذى لايَمُوت.1 بر زنده‏ى كه نمى‏ميرد، بر شنوايى كه نزديك است و جواب مى‏دهد تكيه كن. بر او كه هر تكيه گاهى بر او تكيه دارد، تكيه كن.

 راستى كه قدرت و نيروى اين تكيه گاه ديگر حتى در برابر شكست‏ها از پا نمى‏نشيند؛ چون (براى تو) مهم درست رفتن و با او رفتن است. و آنها كه اين گونه شروع مى‏كنند با شروعشان رسيده‏اند و پيروزى و شكستشان يكى است و سود و زيانشان برابر. هميشه سود، هميشه بهره‏مند.

 اين گونه قرآن خواندن است كه تو را ثبات مى‏دهد و به امن مى‏رساند تا در اوج بحران آرام باشى و در متن معركه چون كوه. همچون رسول كه بدون سلاح نزديك‏ترين افراد به دشمن بود و آسمانى بود كه هيچ ابرى او را نمى‏پوشاند. اين على است كه مى‏گويد: اذا حمى الوطيس لُذْنا بِرَسُولِ اللَّه.

هنگامى كه تنور جنگ گرم مى‏شد، ما به رسول پناه مى‏آورديم و در اين برج عظيم امن و در اين قلعه‏ى بزرگ امان آرام مى‏گرفتيم، كه رسول با قرآن به ثبات رسيده بود و آيه‏ها كه در جايگاه‏هاى مناسب و قطعه قطعه نازل مى‏شدند، او را به ثبات و امن رسانده بودند.

 دشمن‏ها مى‏گفتند: چرا قرآن يك باره نازل نمى‏شود و تكه تكه مى‏آيد. اين گونه تنزيل به خاطر اين است كه سينه و قلب رسول را آرام كند؛ كذالك لِنُثَبِّتَ بِه فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتيلا. كسانى كه تمام قرآن را در خود جارى ساخته‏اند، در لحظه‏هاى مناسب، آيه‏هاى لازم، در آنها جان مى‏گيرد و آنها را جان مى‏دهد و زنده مى‏كند و گويا دوباره بر آنها نازل مى‏گردد.

 قرائت مستمر قرآن و قرائت ترتيل قرآن دو مرحله‏ى نيازمند به يكديگر هستند، مادام كه آن تسلط بدست نيامده باشد، اين تثبيت و ترتيل آيه‏ها در تو شكل نمى‏گيرد و در اينجاست كه بايد ديگرى براى تو آيه‏ى مناسب را تلاوت كند و در هنگام مناسب آن را بر تو بخواند، كه تو خودت آن مرحله را نگذرانده‏اى.ص۱۸-۱۵

 

...... آيا مى‏توانى انگشت‏هاى مادرت را كه حركت تو را در رحم خويش تعقيب مى‏كرد و آيا مى‏توانى حالت پدرت را كه با لبخند اين كار را ادامه مى‏داد، احساس كنى. و آيا مى‏توانى حاكمى را كه اين همه را به هم پيوند داده و گرم كرده و به محبت بسته نبينى.

 تا آن جا كه آماده شدى و انتقال يافتى و با فريادت شش‏هايت را پر كردى و تنفس خودت را شروع كردى و تا آن جا كه گرفتن پستان و مكيدن و بلعيدن را آموختى، تا آن جا كه حركت‏ها و صداها و حالت‏ها را شناختى، تا آنجا كه خود حركت كردى و صدا زدى و خواسته‏ها و نخواستن‏ها را بدست آوردى، تا آن جا كه به احساس و ادراك‏ها رسيدى و تا آن جا كه از تجربه‏ها و احساس‏ها همراه هوش و فكر خودت و همراه شعورهاى حسى و تجربى و فكرى و حافظه‏ات به آگاهى‏ها رسيدى و خواندن و نوشتن و بالاتر سنجش و بالاتر انتخاب و بلوغ را بدست آوردى.

 و در مرحله‏ى انتخاب به ترس‏ها رسيدى و در مرحله‏ى استقلال و عصيان، طرد شدى و تنهايى‏ها را با ترس‏ها يكجا جمع كردى و تا آن جا كه با اين تنهايى به او رسيدى و تا آن جا كه پس از رسيدن به او از او بريدى و به جلوه‏ها و هوس‏ها رو انداختى و عصيان‏ها كردى، تا آن جا كه پس از تجربه‏ها از غير او بريدى و به او پيوند زدى و به او بازگشتى و توبه كردى.

 تا آن جا كه به پيرى و كمال، به احتضار و آخرين نفس‏ها و سپس به مرگ و سپس به روى شانه‏ها و سپس به مرده شورخانه‏ها و سپس به خاك‏ها رسيدى. و در خانه‏ى تازه‏ات كه نه چراغى برايش روشن كرده بودى و نه لباسى برايش برده بودى و نه فرشى برايش انداخته بودى، جاى گرفته‏اى و در اين رحم مدت‏ها ماندى تا آن جا كه فريادى تو را جمع كرده و شخصيت تو دوباره شكل گرفت و دوباره به راه افتادى. تنها، عريان، ذليل و رو به راهى كه از آن چشم پوشيده بودى و رو به سوى منزل‏هايى و مقصدهايى كه از آن‏ها بريده بودى ووو.

 

 تو در اين مجموعه خودت را مى‏بينى و در اين حركت مداوم خودت را تجربه مى‏كنى و از هر مرحله شاهدى براى مرحله‏ى بعد مى‏يابى و يقينى به اين ادامه و اين جريان در ذلت مى‏نشيند و با آن يقين و در اين وسعت مى‏يابى كه چقدر بى‏خبر گذشته‏اى و چقدر پاهايت را بسته‏اى و حتى شكسته‏اى كه ديگر مجال رفتنت نيست.

 اين جريانى است كه براى خودم در يكى از شب‏هاى تابستان چهل و پنج، در بالاى بام يكى از خانه‏هاى گاه‏گلى يكى از روستاهاى دور شروع شد.

  آن شب، شب سبكى بود، شايد يك ساعت نخوابيده بودم كه بيدار شدم و يا بيدارم كردند. بلند شدم بر لبه‏ى بام نشستم و پايم را رها كردم. من زير شاخه‏اى از درخت توت نشسته بودم و از دست چپم از آن دورها از ميان فندقستان - باغ‏هاى فندق - تازه ماه سرخ رنگ داشت به سينه آسمان مى‏خزيد و صداى آبشارهاى كوتاه و زمزمه‏ى مرغ حق و فضاى سبك ده و آسمان تاريك شب و ستاره‏هاى زنده‏ى روستا و هزار عامل ديگر مرا چنان سبك كرده بودند و چنان آزادم كرده بودند كه خودم را از دورهاى دور احساس مى‏كردم و حتى با خودم از پيش از رحم تا دنيا دوباره متولد شدم و پس از اين تولد زود به بلوغ رسيدم و به جوانى و به پيرى و به مرگ و به ادامه از رحم خاك و به انتقال‏ها ووو.

 اين جريان در من مسائلى را زنده كرد و براى من روزنه‏اى شد؛ چون من تمام وجود خودم را قدم به قدم دنبال كردم و تمام آنچه بر من گذشته بود احساس نمودم.

 اگر امروز از انسان و استعدادهايش و تركيب اين‏ها و نتيجه‏ى اين تركيب شگفت و رابطه‏ى اين تركيب با شناخت‏ها و رابطه‏ى اين همه با هستى و جامعه، حرف مى‏زنم اين حرف‏ها ريشه در اين شب دارند.

 همان شب بود كه من با همين دعا جريان خودم را مرور كردم و با هر جمله‏اش گام‏ها برداشتم.

 سَيِّدى اَنا الصَّغيرُ الَّذى رَبَّيْتَهُ؛ بزرگ من، من همان كوچكى هستم كه تو تربيتش كردى و پرورشش دادى.

 من همان جاهلى هستم كه تو به شعور و آگاهى رسانديش.

 من پس از اين پرورش و اين آگاهى، همان گم و مبهمى بودم كه هدايتش كردى و در سر چند راهى‏هاى تصميم با توجه به قدر و اندازه‏اش، از كم‏ها جدايش نمودى و به خود پيوندش دادى.

 من همان پستى هستم كه تواش رفعت بخشيدى.

 به دنبال اين همه رفعت و هدايت و آگاهى، من همان رونده‏اى بودم كه هزار ترس و دلهره در او رخنه كرد و پس از بالا رفتن‏ها و ترس از زمين خوردن‏ها و ماندن‏ها و راكد شدن‏ها به امن رسانديش.

 و همان گرسنه‏اى هستم كه نه يك رزق و نه با يك غذا كه گسترده سيرش كردى.

 من همان تشنه‏اى هستم كه هيچ دريايى سيرش نكرد و تو سيرابش نمودى.

 من همان لختى، رهايى بودم كه تو پوشانديش.

 من همان فقير و نيازمندى بودم كه تو بى‏نيازش كردى و غنايش را حتّى در خودش نهادى.

 و من همان ناتوانى هستم كه نيروهايى را در او سبز كردى و قدرت‏هايى برايش گذاشتى.

 و من همان ذليلى هستم با آن همه قدرت، كه تو به عزت رسانديش؛ چون عزت يك مرحله بالاتر از قدرت بود؛ عزت جهت دادن به قدرت‏ها بود و قدرت بر قدرت و تسلط بر قدرت.

 من همان مريضى هستم از مرض‏هاى جهل و غرور و يأس و ضعف و پوچى و نفرت گرفته تا سر دردها و كمر دردها، كه تو شفايش دادى.

 من همان خواستارى هستم كه تو بخشيديش.

 و با آن همه بخشش، من گناهكارى هستم كه تو پوشانديش.

 و مجرمى هستم كه تو آزادش كردى.

 من همان كم و ناچيزى هستم كه تو زيادش كردى.

 من همان مستضعفى هستم كه تو يارش شدى.

 من همان طرد شده، تبعيد، آواره‏اى هستم كه تو مأوايش دادى.

 اين منم كه اين طور با تو پيوند خورده‏ام. و اين تويى كه اين گونه جلوه كرده‏اى، تا من در يك مرحله نمانم و حتى گرفتار تضادها بشوم كه چه كسى به من اين همه داد. هر چند در بند زمين و خورشيد و سپس روابط اين‏ها و نظام هستى و خود كفايى ماده بمانم، ولى اين ماندگارى دوام ندارد؛ چون هستى بر فرض خود كفايى وابستگى دارد و تركيب دارد. و مركب مبدأ نيست و هستىِ وابسته و متقوم، قيوم دارد.

 هر چند من گرفتار تضادهايى بشوم، كه وجود من سرشار از تضاد است ولى راه مى‏افتم و مى‏رسم.

 خداى من! من همان كم هستم كه تو زيادش كردى. و همان مستضعفى هستم كه تو يارش شدى. و همان تنهايى هستم كه حتى به خانه راهم نمى‏دادند و تو همراهش ماندى. و با اين همه من، من كسى هستم كه از تو در خلوتم شرم نكردم و در جمعم در بند تو نماندم. من همراه داستان‏ها و گناه‏هاى بزرگى شدم، من با آن همه فقر و ضعف و ربط و پيوند، من همان هستم كه بر تو شوريده‏ام.

 من همان هستم كه جبار آسمان را عصيان كردم.

 بالاتر من همان هستم كه به خاطر رسيدن به عصيان‏هاى بزرگ، رشوه‏ها داده‏ام و دلال‏ها گرفته‏ام. من همان هستم كه هنگام بشارت به گناه با سر مى‏دويدم و با تمام وجودم به آن سو رو مى‏كردم و مى‏كوشيدم.

 خداى من! من كسى هستم كه تو مهلتم دادى، ولى باز نگشتم و پوشاندى ولى شرم نكردم و با عصيان‏ها، از حد گذشتم تا آن جا كه از من چشم برداشتى و مرا رها كردى، ولى بى‏باك گذشتم. منى كه نگاه يك زن اسيرم مى‏كرد. منى كه به دم خرس مى‏چسبيدم با اين كه آن همه با تو پيوند داشتم از تو بريدم و هنگامى كه نگاهت را برداشتى بى‏باك رميدم و حتى به اندازه‏ى يك نگاه حساب تو را نگه نداشتم.

 باز تو با وسعت خودت فرصتم دادى كه شايد باز گردم و از تجربه‏ها درس بگيرم.

 و باز تو مرا با پوشش‏ها پوشاندى كه راه بازگشت داشته باشم تا آن جا كه گويى تو از من خبر ندارى و اين همه عصيان و شورش را فراموش كرده‏اى و با اين كه از كيفر گناهانم معافم داشته‏اى و دورم كرده‏اى تا آن جا كه گويى تو از من شرم كرده‏اى.

 خدا! من در گذشته‏ام آن بودم و در اين لحظه هم اين همه پيوند با تو دارم. اصلاً من عين ربط و خود پيوند هستم ولى با اين وصف اين همه عصيان دارم و غرور. اين همه ذنب دارم و سركشى. براى هيچ‏ها مى‏شورم و اما براى تو موج هم برنمى‏دارم.

 براى يك سلام، براى اين كه كفشم را ماليده‏اند، براى اين كه سوارم نكرده‏اند، براى اين كه در جمعشان صدايم نزده‏اند، براى اين‏ها، براى پوچ‏ها، از خشم پر مى‏شوم و از كينه سرشار، ولى براى تو بى‏تفاوت و توجيه ساز.

 من اگر هيچ گاه نمى‏شوريدم و هيچ گاه نمى‏سوختم، خوب، مسأله‏اى نبود.

 من اگر همه كس را عصيان مى‏كردم و بر هر چيز مى‏شوريدم عذرى مى‏ماند، ولى مسأله اين است كه من جز تو را عصيان نكرده‏ام. در برابر آنهايى كه از من مى‏گيرند و بر من ستم مى‏كنند، موش هستم و در برابر آن‏ها كه ضعيف و پوشالى و ناچيزند، من لرزان هستم، اما در برابر تو، تمام غرور هستم و سركشى و تمام عصيان و هجوم.

 خداى من! تو اين هستى و من هم همين كه مى‏بينى، ولى يك مسأله اين كه، اگر به عصيان‏ها دست زدم در لحظه‏اى نبود كه تو را باور نداشته باشم و به تو معتقد نباشم و يا دستور تو را خوار شمرده باشم و يا اين كه خواسته باشم هدف عذاب تو باشم و يا اين كه تهديد تو را دست كم گرفته باشم، نه، هيچ يك از اين‏ها نبوده و نيست و ليكن غفلتى است كه مرا مى‏گيرد و گناهى است كه سر مى‏كشد و دلى است كه سياه مى‏كند و پرده مى‏اندازد و هوسى است كه مرا مقهور مى‏سازد و آنگاه تمام محبت‏هاى تو مى‏شود عامل بدبختى و شقاوت من و تمام پرده پوشى‏هاى تو مى‏شود عامل غرور من.

 خداى من! من تو را با تمام وجودم عصيان كرده‏ام و با تو درگير شده‏ام؛ نه دستم و نه چشمم، نه فكرم و نه دلم، نه عمرم، هيچ يك را براى تو نگذاشتم، كه خود سرانه در آن همه تاختم.

 خداى من! من از اين كه حتى گذشته‏ام را مرور كنم شرم دارم. تو مى‏بينى كه زبانم بر گفتن كارم نمى‏گردد. و تو مى‏دانى كه همين گفتن بر من عذاب است و مرا مى‏كوبد كه چقدر سركش هستم و نمك نشناس و دشمن دوست.

 من تو را با تمام وجودم عصيان كرده‏ام، اما اكنون كه فهميده‏ام و در دست درگيرى‏ها، مانده‏ام و درگيرى‏هاى من با سنت‏هاى هستى و قانون‏هاى تو، مرا به رنج افكنده، اكنون چه كسى مرا از عذاب تو نجات مى‏دهد و از دست دشمن‏ها و خصم‏هايى كه ساخته‏ام آزاد مى‏كند.

 خداى من! من در چاهم، من افتاده‏ام و با آنچه تو به من داده‏اى من خودم را به دره‏ها زده‏ام. اكنون اگر تو رشته‏ات را از من ببرى و تو هم مرا رها كنى، من به چه كسى، به چه رشته‏اى خودم را پيوند بزنم.

 واى بر من و به رسواييم. در صفحه‏ى هستى، در اين لوح منظم، من با دست نعمت‏ها، نقش گناهانم را كشيدم و با لطف تو خودم را به قهر، به رنج بستم.

 امان از اين رسوايى، كه كتاب تو از كارهاى من در خود گرفته. كارهايى كه اگر اميد به كرامت و وسعت رحمت و نهى تو از يأس و قنوط نبود، هر آينه به نهايت يأس مى‏رسيدم هنگامى كه آن‏ها را به ياد مى‏آوردم. آخر با دوست    ايمان ط

 دشمنى و با دشمن فناء و پاكبازى؟

 اى بهترين كسى كه خواستارى او را خوانده و اى بالاترين كسى كه اميدوارى به او دل بسته، اى خداى من! من با آن همه عصيان و ظلم و با آن همه جفا فقط با رشته‏ى اسلام و با پاسدارى قرآن و با عشقم به رسول، اميد نزديكى و قرب تو را دارم. تو اين اميد و اين أنس ايمانم را به وحشت مينداز.

 تو مى‏دانى كه عشق رسول تو در دل من نشسته و پيوند اسلام را به عهده گرفته‏ام. من خودم را و رابطه‏هايم را يافته‏ام كه در چه هستى منظمى و در چه اجتماع مرتبطى هستم و اين است كه قرآن و اين همه دستور برايم معنى دارد و حريم دارد. و اين است كه به رسول تو كه در اين راه تاريك چراغ من بوده و در اين مرحله‏ى جهل، آموزگار من بوده و در اين زندان و بند تنها منجى من و تنها آزاد ساز من بوده و براى اين آزاد سازى و آمرزش و براى اين روشنگرى و نورافشانى رنج‏ها ديده و سال‏ها سوخته و سوخته‏هايش را و آه‏هاى گرمش را در جمع، كسى نديده و اشك پاكش را هيچ نگاهى آلوده نكرده، با اين همه وسعت و قدرت، بار قرن‏ها و سنگينى نسل‏ها را به دوش كشيده و چراغش را تا امروز و روشنگريش را حتى براى من، نشان داده و اين است كه به رسول تو با آن همه نور و با اين همه رنج، عشق ورزيده‏ام. آخر من حتى به كسى كه برايم درى را باز مى‏كند علاقه مى‏بندم و براى كسى كه به من محبتى مى‏كند و زيبايى و جمالى را نشان مى‏دهد، سپاس مى‏گذارم.

 اكنون پس از آن همه عصيان فقط، اين سرمايه‏ى من است.ص۱۰۴-۹۸

 

کتاب بشنو از نی مروری بر دعای ابو حمزه ثمالی اثر استاد علی صفایی حائری(ره) عین.صاد را از اینجا دانلود کنید. 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


روزهای فاطمه علیهاالسلام شرحی بر خطبه فدک حضرت زهرا اثر استاد علی صفایی حائری عین.صاد از کتاب روزهای فاطمه(علیهاالسلام) شرحی  بر خطبه ی فدک حضرت زهرا (س)

 ...... اضطرار به ولىّ

 تعبيرى است از حضرت فاطمه(س) در مورد رسول خدا كه مى‏فرمايند: "اِنّا فَقَدْناكَ فَقْدَ الْاَرْضِ وابِلَها"؛ مثل اين كه زمين بارش بى‏امانش را از دست داده باشد، تا چنين افتقار و از دست دادنى را احساس نكنيم، به ولايت ولى نخواهيم رسيد. و تنها جمعى است كه مى‏آيد و مى‏رود، اما راهى به ولى پيدا نمى‏كند. خلاصه اين كه اگر اين مجموعه‏ها بخواهد، حاصل جمع مطلوب و غنيمت مطلوبى را دارا باشد، بايد به اين سمت و سو راه پيدا كند.

 نكته‏ى اساسى در مساله‏ى ولايت و وحى و توحيد همين نكته است. بحث از اثبات خدا و رسول و نبى و ولى نيست كه صحبت از اضطرار به ولى و احتياج به خداست. من نياز به رسول و وصى او دارم.

 اگر فرضم بر اين باشد كه در اين زندگى با اين شرائط موجود، مى‏توانم مسائل را خودم حل و فصل كنم ديگر به خدا چه نيازى دارم؟! بر فرض هم كه خدا باشد به رسول او چه احتياجى دارم؟! به ولىّ او چه احتياجى؟! اما وقتى اين معنا در انسان شكل مى‏گيرد كه هم وجودش محدود است و هم امكاناتش ناتمام و ناقص هستند و حتى علم و تجربه و عقل و فلسفه و قلب و عرفانش كفاف او را نمى‏دهند. اينجاست كه خدا و رسول و ولى ضرورت پيدا مى‏كنند و اضطرار به آنها مطرح مى‏شود. و با اين معنا از اضطرار و احتياج، مسأله شكل جديدى به خود مى‏گيرد. اين از يك طرف، نكته‏ى ديگر اينكه؛ حقيقت ولايت در اولويت ولى و رسول نسبت به من است. و اين بر اساس تعبيرى از حضرت رسول است كه در غدير مطرح مى‏كنند؛ كه: "أَلَسْتُ اَوْلى بِكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ". اين اساس ولايت است؛ يعنى رسول و وصى از من به من سزاوارترند. چرا؟ چون هم از من به من نزديك‏تر و هم مهربان‏تر و هم آگاه‏ترند. و اينجاست كه تو رسول و  وصى را انتخاب مى‏كنى.

اين معناى از ولايت، نه با نفى تو همراه است و نه با هويت و انسانيت تو در تعارض؛ چون با انتخاب تو همراه بوده است. چرا؟ چون به آگاهى بيشتر، به رحمت واسعه‏ى حق و محبت و عنايت و بينه‏ى روشن او دست يافته‏اى.

 حضرت على(ع) در نهج البلاغه، آن جا كه از حقوق ولايت مى‏گويند، نكته‏ى خيلى لطيفى دارند كه به دست مى‏آيد حق ولايت زمنيه‏هايى دارد. اين زمينه‏ها آگاهى است. آزادى است و رحمت واسعه و محبّت ولىّ است.

 كسى كه آگاهى به تمامى راه ندارد،

 و آزادى از تمامى تعلق‏ها ندارد،

 و اين محبت و رحمت واسعه را به انسان‏ها ندارد، كه از آن‏ها به آن‏ها نزديك‏تر باشد و آن‏ها را بيش از خودشان دوست داشته باشد، ولى نخواهد بود و ولايتى را بر انسان نخواهد داشت.

 با اين معناى از ولايت و با توجه به محدوديت امكانات آدمى؛ چه در حوزه‏ى علم و تجربه‏اش و چه در حوزه‏ى عقل و فلسفه‏اش و چه در حوزه‏ى قلب و عرفانش و با توجه به محدوديت وجودى اوست كه خدا و رسول و وصى او ضرورت پيدا مى‏كنند و انسان، محتاج و مفتقر به خدا و مضطر به رسول و ولى او خواهد بود و دنبال آن‏هاست و از آنها مى‏خواهد.

 اين معناى از ولايت از يك طرف با ولايت انسان كامل و ولايت بر تكوين و بر تشريع و ولايت بر نفوس و زعامدارى و قيموميت آنها، كاملا متفاوت است و از طرفى هم با همه‏ى آنها برخورد دارد و التقاء پيدا مى‏كند.

 اينكه بر كون و هستى و بر شرع و بر زمين و آسمان و پستى و بلندى‏ها ولايت دارند يك مسأله است و اينكه از من به من نزديك‏تر هستند مسأله‏اى ديگر.

 آنجا كه تو بر اساس اولويت و با توجه به آن زمينه‏ها و با توجه به محدوديت‏ها؛ چه در رابطه با انسان و وجود او و چه در رابطه با امكانات و غرائز او، رو به سوى خدا نهادى و رسول و ولىّ او را انتخاب كردى، آن هم انتخابى كه انتصاب اللَّه است و اين نصب از ناحيه‏ى اوست، ديگر نه تنها تناقض و تعارضى در رابطه با انتصاب و انتخاب وجود ندارد كه اين انتخاب با زمامدارى و سرپرستى در هر امرى حتى ازدواج و طلاق، دوستى و دشمنى و... در همه‏ى موارد و زمينه‏ها، التقاء پيدا مى‏كند.

 مبحث ولايت مطلقه‏ى انتصابى فقيه كه تو در چهار قسمتش بحث دارى، اگر با آن معانى انسان كامل و ولايت بر تكوين و تشريع و زمامدارى و سرپرستى و قيموميت، بخواهى حل و فصل كنى مشكل دارد: هم با هويت و انسانيت انسان در تعارض است و تناقض دارد، مسخ و نفى آدمى است و هم اگر انسان را مختار مى‏دانيد با انتصاب نمى‏سازد.

اما اگر آن معنايى از ولايت كه اولويت ولىّ را به همراه داشت، مطرح باشد، ديگر در هيچ حوزه‏اى تعارض وجود ندارد. و اين نكته‏اى است كه در اكثر تحليل‏هاى جديد از آن غفلت مى‏شود و صاحبان تفكر را گرفتار مى‏سازد. و آن‏ها را در چهار حوزه‏ى ولايت و مطلقه و انتصاب و فقيه، دچار مشكل مى‏كند و مبتلا به تعارض و تناقض مى‏سازد. كسانى كه نتوانند اين چنين پيوندى را برقرار كنند، يك تناقض را احساس مى‏كنند و اين تناقض نه تنهادر رابطه با فقيه و مؤمن، بلكه حتى در وجود خدا و رسول و معصومين هم تحقق پيدا مى‏كند.

 همين درك از معناى ولايت، درك از معناى توحيد را ميسّر مى‏سازد و ولايت و توحيد را به هم مرتبط مى‏سازد و در اين مقطع است كه توحيد و ولايت به هم پيوند مى‏خورند.

 يعنى همانطور كه مى‏گوييم: "كَلِمَةُ لا اِلهَ اِلاَّ اللَّهِ حِصْنى"، همانطور هم "وِلايَةُ عَلى بْنِ اَبيطالِبْ حِصْنى" مى‏شود. و اين ولايت و اين كلمه‏ى توحيد است كه اين اولويت را به دنبال مى‏آورد. آنچه كه باعث حفاظت و مصونيت اين وجود مى‏شود، همان درك از توحيد و همين درك از ولايت است. و اساس هر دو در اولويت خدا و رسول و ولىّ نهفته است.

 روشن‏تر بگويم، اگر ما در دين فقط توحيد و معاد را در نظر بگيريم و هيچ‏يك از اصول و فروع ديگر را هم در نظر نگيريم، همين توحيد و معاد، در چهار حوزه تأثير مى‏گذارند و آنها را دگرگون و متحول مى‏كنند:

 در انگيزه، در اهداف، در روابط و در برنامه ريزى.

 توحيد در سه حوزه‏ى انگيزه و اهداف و روابط من با اشياء و آدم‏ها و معاد هم در نوع برنامه ريزى تأثير گذار است.

 اين چهار نكته كه از توحيد و معاد به دست مى‏آيد، كافى است كه آدمى را به سمت و سوى ديگرى بكشاند و مديريت و برنامه ريزى و تشكّل جديدى را طراحى كند.

 نكته‏ى لطيف و اساسى اينجاست كه با درك اين معنا از توحيد و معاد، محرك‏ها و انگيزه‏ها، اهداف، روابط و فرصت برنامه ريزى ما تغيير مى‏كند.

 ديگر محرك‏ها و انگيزه‏ها نمى‏توانند غريزى و عادى باشند، نمى‏توانند برخاسته از شرايط تربيتى ما باشند، بايد تحول بيشترى پيدا كنند.

 اهداف دگرگون مى‏شوند و ديگر لذت و قدرت و ثروت و رياست و... نخواهند بود؛ چون اينها با اندازه‏ى وجودى ما و با ساخت و بافت دنيا و جهانى كه در آن زندگى مى‏كنيم و با ساخت و بافت آدم و سالكى كه از اين جهان مى‏خواهد عبور كند، هماهنگى ندارند.

 در نوع روابطِ آدمى، تحول و دگرگونى مى‏آيد، ديگر روابط تو نمى‏تواند به اثم و عدوان باشد؛ كه بايد عدل و احسان تحقق پيدا كند. نوع ارتباطها متفاوت مى‏شود، حتى در لقمه‏اى كه بر مى‏دارى. در غذايى كه مى‏خورى. در كنار فرزند و يا همسرى كه نشسته‏اى و...

روابط بايد به عدل و احسان باشد؛ آن هم عدل به معناى دينى آن، نه عدل فلسفى؛ كه مراد از عدل، تعادل و حدّ وسط بين افراط و تفريط نمى‏باشد، بلكه به اين معناست كه به اندازه‏اى كه به انسان داده‏اند از او بازدهى مى‏خواهند و بازخواست مى‏كنند؛ و آيه‏ى "لايُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً اِلاَّ ما آتاها حاكى از اين معناست و احسان هم مرحله‏اى است كه كمتر از آنچه تو دارى بطلبند و طالب باشند.نوع و فرصت برنامه ريزى هم تغيير مى‏كند كه با توجه به معاد، آدمى تنها در حوزه‏ى شهادت و شهود اين عالم، برنامه ريزى نمى‏كند، بلكه براى وسعت غيب و شهادت خود برنامه ريزى خواهد داشت.

 اين دگرگونى در اين چهار حوزه، او را به اين نكته مى‏رساند كه علم و تجربه كافى نيست؛ چون تجربه در حوزه‏ى شهادت آدمى است و به غيب او راهى ندارد. پس نه مى‏تواند به علم و تجربه‏اش قانع باشد و نه مى‏تواند به عقل و فلسفه و قلب و عرفانش روى بياورد؛ زيرا اين مرحله از تفكر و تعقل و قلب و احساس آدمى نيز، نياز به تربيت و آگاه سازى و احتياج به طراحى و برنامه ريزى ديگرى دارد؛ كه در تربيت تفكر و تعقل اين كار نبى و ولىّ است كه بايد اين نهفته‏ها و پنهان شده‏هاى در متن عقل را برانگيزانند و بيرون آورند: "وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقُولِ".

اينجاست كه تو نياز به ولى و اولويت او را احساس مى‏كنى و اينجاست كه آن درك از معناى توحيد، تو را به ولايت مى‏رساند و اينجاست كه توحيد و ولايت به هم مرتبط مى‏شوند و پيوند مى‏خورند و در هم مندمج مى‏شوند و از هم جدا نمى‏شوند، كه ولايت از كتاب و از عترت جداشدنى نيست. اين طور نيست كه بگوييم يك عده ولايتى‏اند و يك عده توحيدى. خير، ولايت و توحيد اين چنين در هم گره مى‏خورند و از يكديگر جدا نمى‏شوند.

 و اين‏جاست كه ولايت كارساز و كارگشاست و اگر آن را كنار بگذارى، چيزى از دين باقى نمى‏ماند.

و در اين مرحله از ولايت است كه تو استناد به ولى را در هر كارى مى‏خواهى؛ كه مى‏فرمايند آنچه از اين بيت بيرون نيايد باطل است. و بدون استناد به اين بيت نمى‏خرند. در اين هنگام تو در هر زمانى؛ چه غيبت و چه حضور و در هر كارى و اينكه چه بپوشى و چه بخورى چگونه بنشينى، چگونه غضب كنى و چگونه ارتباط برقرار كنى، بايد از امر ولى الهام گرفته باشى و به او مستند باشى. و در اين مرحله است كه تو ولى را در درون خودت و از خودت بر خودت مقدم مى‏دارى؛ يعنى من كه مى‏خواهم به خاطر اين كه فلانى به گوشم زده غضب كنم، حساب مى‏كنم ولىّ به اين دستى كه به صورت من زده چگونه نگاه مى‏كند. شايد اين دست را ببوسد و او را تشويق كند. اينجاست كه بايد غضب من كنترل شود و ديگر حساب نمى‏كنم چه كسى زده است.

 پس مى‏بينيد آدمى غضب و شهواتى دارد كه انگيزه‏ى اعمال اوست و رفتارش را تحقق مى‏دهند. اما زمانى كه ولىّ را اَوْلى مى‏داند و او را مقدم مى‏دارد، ولايت او را بين انگيزه‏ها و اعمال خود، حائل مى‏داند كه بايد ولىّ بين رضا و سخط او حائل باشد، نه غرائز و خوشى‏ها و ناخوشى‏هايش. با اين توجه است كه در ظهر روز عاشورا هنگام نماز، وقتى حضرت به نماز مى‏ايستند، يكى از اصحاب در برابر تيرهايى كه بر حضرت فرود مى‏آيند، سينه سپر مى‏كند و خود را در برابر آنها قرار مى‏دهد. اينكه آدمى در برابر تيرها بايستد و سينه سپر كند و بر غريزه‏ى خود حاكم و مسلط شود . در حالى كه به طور طبيعى در برابر حوادث خودش را كنار مى‏كشد - لازمه‏اش اين است كه ولىّ را از خود به خود نزديك‏تر بداند.نمى‏شود كسى ولى را بر خودش مقدم نداند و در برابر تير بايستد. مادامى كه تو ولى را مقدم ندارى، طبيعتا سرت را مى‏دزدى و نمى‏توانى تحمل كنى. گرفتار و فقير مى‏آيد، مى‏گويى حضرت آنجاست و به او ارجاع مى‏دهى. به عهده نمى‏گيرى و از تكاليف شانه خالى مى‏كنى. اين فرار تو از بار توست در حالى كه بايد بار بردارى و عهده‏دار شوى و جلودار باشى. اين چيزها شايد خيلى كم به حساب آيند، اما بسيارى از مسائل بنيادى و ريشه‏اى را حل و فصل مى‏كنند.

 آنچه كه مهم است همين نكته است و آنچه كه ما را به اولياى خدا پيوند مى‏دهد يك چنين نگاه و منظرى است.

 و اين نوع نگاه به رهبرى و ولايت، لازمه‏اش يك نوع تلقى جديدى است هم از انسان، هم از حوزه‏ى استمرار او و هم از فرصتى كه اين انسان براى برنامه ريزى به آن احتياج دارد.

 نوع تقدير و برنامه ريزى او، نوع مديريت و رهبرى او و نوع تشكل و روابط اجتماعى او، با اين نگاه به يكديگر گره مى‏خورند و پيوند پيدا مى‏كنند.

 با اين نگاه تو ديگر دچار تناقض و تعارض نمى‏شوى و هويت انسانى را زير سؤال نمى‏برى؛ چون به انتخابى تن داده‏اى كه انتصاب اللَّه است و از ناحيه‏ى او و با اين انتخاب، مسأله عوض مى‏شود و تعارض برطرف و ربطى هم به بحث انسان كامل ندارد؛ كه به اولويتى ديگر محتاج است.

 و زمانى كه تو اللَّه را برداشتى و ولى را انتخاب كردى و معيت و همراهى او را طالب بودى، با اين انتخاب، تو به تفويض مى‏رسى و همه‏ى مسائل را به او واگذار مى‏كنى؛ كه: " اُفَوِّضُ اَمْرى اِلَى اللَّهِ اِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ".

و اگر اين تفويض محقق شد، مراحل بعد هم محقق مى‏شود.

 خلاصه اين كه اگر جمعى را دنبال مى‏كنيم، در نهايتِ اين تجمع تنها به دنبال تخليه‏ى عاطفى خودمان نباشيم و اينكه دلى تصفيه پيدا كند و فقط اشكى بريزيم و سوزى داشته باشيم. گرچه اين اشك‏ها را خدا بر مى‏دارد و انشاء اللَّه كه همه‏ى روزها و شب‏ها و لحظه‏هاى ما را پر مى‏كند و همراه ما باشد، ولى اين كفايت نمى‏كند؛ كه آن چه مهم است، اين است كه يك تعلّقى به ولى در ما بيايد و ما را به آنها پيوند دهد؛

 تا او را انتخاب كنيم و مقدم بداريم.

 تا او بين حب و بغض ما و رضا و سخط ما و خوشى و ناخوشى ما حائل باشد.

 تا رضايت او رضايت ما و خواسته‏ى او خواسته ما باشد.

 نه اينكه خودمان بين خود و ولىّ‏مان حائل باشيم كه در اين هنگام از آنها دور مى‏شويم

 خدايا! تو رحم كن

 آمين يا رب العالمين

 اللهم صل على محمد و آل محمد ص۳۶-۲۶

 

 .....بارها، رنج‏ها را شمرده‏ام،

 اما رنج تو را، فقط پس از تولد تمامى وارثان زمين، مى‏توان شمرد.

 ......

مرا كه رنج حقيرى به زمين مى‏دوخت

 و شادى احمقى به آسمان مى‏كشيد،

 تو در دامنى پروريدى كه حلم و هدايت را پروريد.

 و فرياد روشن و پيام تهاجم را.

 ...... 

 از چشمه سار دست‏هاى مهربان تو

 مرگ هم، آب زندگى مى‏نوشد...

 يَا فَاطِمَةَ الزَّهْرَاء اَغيِثِينِى...ص۲۱

 

کتاب روزهای فاطمه(علیهاالسلام)شرحی برخطبه ی فدک حضرت زهرا(س)  اثر اینجا دانلود کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 8:58 قبل از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


نظام اخلاقی اسلام اثر استاد علی صفایی حائری عین.صاداز کتاب نظام اخلاقی اسلام

                  (مروری بر دعای مکارم اخلاق)

...... جايگاه نظام اخلاقى

 در نظام تربيتى، آدمى با سؤال، با تذكر، با تعليم، با روش رسول آغاز مى‏كند و در شناخت و احساس و در مغز و قلب او اسلام و ايمان پايه مى‏گيرد و به عمل و تقوا و احسان و اخبات و قرب و سبقت و لقاء و رضا و رضوان مى‏رسد.

 و در نظام اخلاقى با تركيب معرفت و احساس و تمرين و تدريج، آدمى بدى‏هايش را به خوبى‏ها تبديل مى‏كند.

 طرحى كه با توجه به تركيب انسان بدست مى‏آيد؛ كه فكر با معرفت، و عقل با سنجش و انتخاب، و جوانح (دل) با احساس (ايمان و عقايد)، و جوارح (اعضاء) با عمل و تخلق به اخلاق و سير و سلوك، منتهى به تحقق جامعه و پى‏ريزى نظامات اجتماعى مى‏گردد.

 اين سخن اساسى در نظام اخلاقى اسلام است كه اين تبديل چگونه صورت مى‏گيرد؛ يعنى چطور مثلا بخل تبديل به سخاوت مى‏شود؟ نكته‏ى مهم در اين است كه اين تبديل‏ها نتيجه‏ى دو عامل كلىِ تركيب محبت است با احساسات انسانى و تركيب معرفت با معارف انسانى؛ يعنى تركيب محبت و معرفت با يقين و ايمان مبناى كلى اخلاقيات اسلام است؛ چون تبديل نتيجه‏ى اين تركيب است.

 به طور كلى وقتى در جايى مى‏خواهد يك دگرگونى بوجود بيايد، نياز به تركيب و تبديل دارد، همانطور كه در درون خاك تركيباتى به وجود مى‏آيد و خاك با آب تركيب مى‏شود و اين تركيب، تبديل را دارد و آن به ثمر رسيدن ميوه است و تبديل شدن به انرژى و عمل، در زندگى عادى خودمان نيز شاهد اين تركيب و تبديل هستيم.

 هر اندازه اين تركيب شكل منظم‏ترى داشته باشد در دگرگونى‏ها و فعل و انفعالات انسان مؤثرتر خواهد بود و آثار بيشترى به دنبال خواهد داشت؛ يعنى مدام يك نوع فعل و انفعالاتى بين دنياى بيرون ما و دنياى درون ما صورت مى‏گيرد. يك نوع تركيب‏هايى هست. اين تركيب‏ها تبديل‏هايى دارد. اين تبديل‏ها اگر شناسايى شوند بسيار مؤثر هستند. اين تغيير و تحولات كه در برخوردهاى انسان، حالت‏هايش، غرورش، تواضعش و يا عبوديت او و يا كفر او وجود دارد، بايد مرور شود و در نهايت خداوند است كه تبديل مى‏كند؛ كه: " يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَنات " .

 در مجموع، اين نظام و سيستم اخلاقى اسلام غير از سيستم اخلاقى مسلمين است كه در جايگاه خود به صورت مفصل بحث خواهد شد.

 حرف آخر اين كه ما معتقديم نظام اخلاقى اسلام مبتنى بر دو اصل تركيب و تبديل است؛ يعنى اينكه هر گونه تحول و تغييرى در فردى بخواهد ايجاد شود منوط به اين دو اصل است؛ مثلا آدم بخيلى را اگر بخواهى عوض كنى بايد در كنار بخل او چيزى قرار دهى؛ يك معرفتى يا يك محبتى. يقين و معرفت با محبت و ايمان، اين دو، عامل تغيير و تحول انسان است. على(ع) از كنار زباله‏دانى مى‏گذرد، غذاها گنديده‏اند، مى‏ايستد نگاه مى‏كند و مى‏فرمايد: " هذا ما بخل به الباخلون " .تو مى‏بينى كه بخل، نعمت‏ها را برايت نگه نمى‏دارد، كه مى‏گنداند؛ و با اين آگاهى و معرفت، اگر با بخل شديد هم همراه باشى، به سخاوت مى‏رسى. و همين‏طور خود عمل هم در اين تركيب نقش دارد؛ يعنى خود عمل و كارهايى كه انسان انجام مى‏دهد، روى ايمان او اثر دارد. روى معرفت او اثر دارد. كفرهايى كه انجام مى‏دهد در معرفت او اثر مى‏گذارد و يقين او را به شك تبديل مى‏كند و معرفت او را به كفر تبديل مى‏كند. در اين راستا نمونه زياد است. مثلا من رياكارم، مى‏خواهم خودم را نشان بدهم، نياز به مقبوليت يك نياز روانى است كه انسان دارد. دوست دارد خودش را نشان بدهد. بچه‏ها با شيطنت‏ها و تحركاتِ خودشان در جلوى بزرگترها، مى‏خواهند خود را نشان دهند تا تعريف‏شان كنى، اين يك نياز در انسان است. حال اگر اين معرفت در انسان بيايد كه چه چشمى سزاوار است كه تو را ببيند و چه وجودى ارزش آن را دارد كه تو خودت را به او عرضه كنى؟ اين معرفت از بى‏ارزشى چشم‏ها و ناپايدارى‏ها نگاه‏ها و آدم‏ها و توجهشان، تو را وادار مى‏كند كه به خاطر نظر حق، براى كسى و نظرى، خودت را عرضه نكنى.

 هنگامى كه اين شناخت با اين احساس‏ها تركيب مى‏شود در تو ترس و خوف به وجود مى‏آيد؛ كه على(ع) درباره متقين مى‏فرمايد: " اذا زكى احدهم خافوا " ؛ هنگامى كه از آن‏ها تعريف مى‏كنى ترس برشان مى‏دارد؛ يعنى تركيب جديدى به وجود آمده كه مقبوليت و تظاهر و ريا را به خوف تبديل كرده و به پنهان كارى وادار كرده است.

 همينطور حب به نفس اگر با حب به اللَّه تركيب شود و به حبّ بالاترى پيوند بخورد، به جاى اينكه مانع شود، خودش انگيزه ساز مى‏شود. تو دنيا را دوست دارى، پول را دوست دارى، ولى وقتى چيز ديگرى را بيشتر از پول دوست داشتى، به راحتى اين پول را خرج آن مى‏كنى.

 اين خصلت ممتاز اخلاقيات اسلامى است كه مى‏تواند همراه تركيب، انسان را تبديل كند. و اين چنين انسان مبدلى كه به دگرگونى رسيده، مى‏تواند طالب حضور باشد و در سلوك خود به آداب حضور روى بياورد و به فقه اسلام گره بخورد.

 در نظام اخلاقى اسلام از چند راه به اين تبديل و تصعيد مى‏پردازد:

 راه اول: انتخاب بهتر: هنگامى‏كه قدر و اندازه خود و عظمت استعدادهاى خود را مى‏يابيم و به ارزش خود پى مى‏بريم. وجود عظيمى را احساس مى‏كنيم كه محدود و محكوم نيست و زيبا و مهربان است، با اين ديد ما ديگر به اين معبودهاى محكوم و محدود كه از من مى‏گيرند و به من نمى‏دهند دل نمى‏بنديم و به مرده‏ها و ميرنده‏ها پاى‏بند نمى‏شويم.

 انسان با چشم باز و با شناخت عظمت خودش، معبودى را انتخاب مى‏كند كه محدود و محكوم نيست و جمال و محبت او را ديده است؛ كه او با عطش عظيم انسان هماهنگ است و اين زيبايى اوست. او انسان را با خودش پيوند زده و حب به نفس را او در دل انسان ريخته و ميان انسان و دلش، او واسطه است. و اين نشان محبت اوست؛ كه او از من به من نزديك‏تر است و از من به من مهربان‏تر؛ "نحن اقرب اليه من حبل الوريد" ، " انّ اللَّه يحول بين المرء و قلبه".

با اين ديد، انسان در انتخاب او و در اطاعت و تسليم او، احساس از دست رفتن و بن‏بست ندارد؛ كه احساس غنا و جمال و محبت را با اين شناخت‏ها گره زده است. (عقيده)

 با شناخت انسان و اندازه او به شناخت معبود هماهنگ و مهربان مى‏رسيم و با اين شناخت به انتخاب مى‏رسيم و با انتخاب حىّ قيوم و مهربانِ زيبا، فقر و فنا و محدوديت خويش را تبديل مى‏كنيم و استمرار مسلط خويش را جشن مى‏گيريم.

 راه دوم: تجارت سود آور: با اين زمينه‏ها كه گذشت انسان مى‏تواند كمتر را بدهد و زيادتر را بدست بياورد، انسان مى‏تواند تجارت كند و كم‏هاى خودش را زياد بنمايد و چه مشترى بهتر از خدا كه مى‏تواند بدهد و حتى ديوار مرگ جلوگير او نيست " ان اللَّه اشترى من المؤمنين".خدا خريدار است و انسان اگر با او معامله نكند و با او كنار نيايد با چه كسى مى‏تواند تجارت كند و بهره‏مند شود؟!

 "فليقاتل فى سبيل اللَّه الذين يشرون الحيوة الدنيا"، بايد زندگى محدودش را با زندگى عظيم‏ترى كه استعدادهايش از آن حكايت دارند معامله كند و حب نفس او اينگونه تبديل شده‏است. "و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات اللَّه"؛ گروهى هستند كه خودشان را در طلب خواسته‏ها و رضاى خدا فروختند و به اين تجارت روى آوردند تا وجود محدود و محكوم آن‏ها به وسعتى برسد و ديوارهايش بريزد.

 راه سوم: تبديل عشق‏ها: انتخاب بهتر و تجارت سودآور، دو راه بود و راه سوم كه عشق به نفس و عشق به زندگى را تبديل مى‏نمايد اين واقعيت است كه مرگ ناچار ما را انتخاب مى‏نمايد و ما را به بازى مى‏گيرد، پس بگذار مرگى را انتخاب كنيم كه آبستن زندگى باشد؛ " قل لن ينفعكم الفرار ان فررتم من الموت او القتل و اذا لاتمتعون الا قليلا".

فرار شما براى شما سودى ندارد اگر مى‏خواهيد از مرگ و يا شهادت فرار كنيد؛ چون آن‏ها كه با حسين پرواز نكردند تا امروز زنده نمانده‏اند و زندگى جاويد را بدست نياورده‏اند." اينما تكونوا يدرككم الموت و لو كنتم فى بروج مشيدة"؛ تا هر كجا برويد مرگ به دنبال شماست و شما را مى‏گيرد حتى در قصرهاى بلند و محكم.

 

 رفع يك شبهه

 بعضى از مدعيان مى‏گويند مادام كه اين جريان اخلاقى و اين زهد و وارستگى هست امكان رشد و توسعه نيست. اين بزرگوار خيال مى‏كند كه زهد فقط ترك است و خيال مى‏كند كه توسعه در شناخت و احساسات و تبديل و تركيب، در اين حوزه، به توسعه و رشد فعاليت‏ها و گسترش برنامه‏ريزى‏ها نمى‏انجامد، در حالى كه اين عشق و احساس در مؤمن شورى مى‏آورد تا به اندازه‏ى همه‏ى ناتوانى‏ها كار كند و از يهودى‏ها بيشتر به دست بياورد و اين زهد و آزادى در او فراغتى مى‏آورد كه براى خود برندارد و به كنز و انباشتن روى نياورد و به جريان انداختن و راه‏اندازى راكدها را فراموش ننمايد.

 آيا اين احساس تبديل يافته و گسترده، به توسعه و گسترش نمى‏انجامد؟ آيا اين تركيب و تبديل، قساوت‏هاى ماشينى و سرمايه‏دارى مدرن و فوق مدرن را با عدل و احسان پيوند نمى‏زند؟

 آن‏چه كه دل را به قساوت و سنگ شدن و حتى سخت‏تر شدن و مرگ مى‏رساند همين در بستن‏ها و زندگى بسته و مدار بسته و محدود است؛ كه آدمى خيال مى‏كند با داد و ستدها كم مى‏شود و از دست مى‏دهد، در حالى كه آدمى با از دست دادن‏هايش به دست مى‏آورد و با تركيب به تبديل مى‏رسد و ترس، تبديل به قدرت و بخل، تبديل به بخشش و رياء تبديل به توحيد مى‏شود و تو را از چشم‏هاى بى‏حاصل و زبان‏هاى بى‏بار فارغ مى‏سازد.

 آن‏ها كه در شعور و در قلب خود تركيب و تبديلى نداشته‏اند و پاهاى خود را به كار نگرفته‏اند طبيعى است كه به قساوت و ختم و ناتوانى راه بيابند و رنجِ جاودان را از كرده‏هاى خود بچشند و از باغ دست‏هاى خود بردارند.ص۲۶-۱۹

کتاب نظام اخلاقی اسلام(مروری بر دعای مکارم اخلاق) اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد را از  اینجا دانلود کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 8:53 قبل از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


دعاهای روزانه حضرت فاطمه سلام الله علیها

از کتاب شرحی بر دعاهای روزانه حضرت زهرا   (سلام الله علیها)

 

..... بارها گفته‏ام آدمى كه رنجى مى‏بيند، دو نگاه دارد:

يكى اينكه ديدى فلانى با من چه كرد؟ و يك موقع هم مى‏گويد: ديدى

 

 فلانى اين بود. وقتى ظرف تو مى‏افتد و مى‏شكند، يك وقت مى‏گويى:

 

 ديدى شكست؟! يا اينكه مى‏گويى: ديدى! شكستنى بود؟ اين نگاه

 

 دوم است كه تو را به رحمت حق گره مى‏زند و مست و مدهوشت

 

 مى‏كند. با اين نگاه و درك مستمر از عنايت‏هاى حق ديگر مگر تو

 

 مى‏توانى ضعف اعصاب بگيرى؟! ديگران هر چه مى‏خواهند اذيت كنند؛

 

 ولى «عِنْدَكَ مِمّا فاتَ خَلَفٌ وَ لِما فَسَدَ صَلاحٌ و فِيما اَنْكَرْتَ تَغْييرٌ فَامْنُنْ عَلَىَّ قَبْلَ الْبَلاءِ بِالْعافِيَةِ وَ قَبْلَ

 

 الطَّلَبِ بِالْجِدِةِ وَ قَبْل الضَّلالِ بِالرَّشاد». تو بهره‏مند مى‏شوى و قبل از بلاء، عافيت را يافته‏اى و قبل از ضلال

 

 و سردرگمى، به رشد رسيده‏اى. 

 

 

 

اين‏ها رحمت حق است كه ظهور و بروز دارد و اين مهربانى و انس اوست كه تو را رها نمى‏كند. ديده‏ايد؟!

آدم مى‏خواهد با كسى حرف بزند و قضايا را برايش تشريح كند، مثل مباشر با اربابش، اصلاً نمى‏ايستد و توجهى نمى‏كند. مى‏كشد و مى‏رود و تحقيرش مى‏كند. در حالى كه دستش را هم به پشتش زده و او با ذلت دنبالش مى‏رود و مى‏گويد كه چه شده و چه نشده. و ارباب اصلاً به روى مبارك هم نمى‏آورد. يك وقت هم كسى را به ياد مى‏آورى، تنها توقف نمى‏كند، كه مى‏نشيند و با تو انس مى‏گيرد

و رهايت نمى‏كند. تعبيرى در دعا آمده و ما به سادگى از آن مى‏گذريم كه «يا جَليسَ مَنْ ذَكَرَهُ1»، »يا جَليسَ الذّاكِرينَ».

 انسان خدا را به ياد مى‏آورد و او كنارش مى‏نشيند و انس مى‏گيرد و رهايش نمى‏كند، شوخى نيست، آن هم او؛ او كه هستى با او به پا شده و مست از اوست.ص۲۰-۱۹

 

....اصلاً عنايت او در همين است كه مرا به خودم واگذار نكرده، حتى در حكومت بر خودم. «سَيِّدى لَوْ وَكَلْتَنى اِلى نَفْسى هَلَكْتُ»؛ اگر من را به خودم  واگذار كنى، از دست رفته‏ام و اين حقيقت ستاريت اوست كه حتى مرا از خودم پوشانده. من بدى‏هاى خودم را نمى‏دانم. اگر به اندازه‏اى كه خداوند از من مى‏داند، مى‏دانستم، بر خودم نمى‏بخشيدم و سرم را پايين مى‏انداختم و در قعر جهنم مى‏نشستم.  «اِلهى ما لِى بَعْدَ اَنْ حَكَمْتُ عَلى نَفْسى اِلاَّ فَضْلُكَ.

او حتى ما را به خودمان واگذار نكرده، چون محدوديم و نمى‏فهميم. خيلى پرواز كنيم، ده سانت است. يكى از اساتيد مى‏گفت اين مورچه‏ها در بهار يك بارانى كه مى‏آيد، بالى در مى‏آورند و يك جفتى مى‏زنند. آن‏هايى كه آن پايين مى‏مانند مى‏گويند چه كرد! بابا، همه‏اش ده سانت پريده. مگر ما چه كرده‏ايم و چقدر پريده‏ايم تا هر چه بخواهيم بدهند؟

در روايت است رسول خدا(ص) هنگامى كه به سمت مدينه مى‏آمدند بر مردى وارد شدند و بعدها وقتى كه حضرت به مدينه آمدند و به مقاماتى رسيدند به آن مرد گفته شد كه حضرت همان شخصى است كه بر تو وارد شده بود و الان به اين مقام رسيده، مرد با خود فكر كرد كه چه چيزى از حضرت بخواهد؟ آمد نزد رسول خدا و گفت يا رسول اللَّه مرا مى‏شناسيد؟ 

 

حضرت پرسيدند تو كيستى؟ گفت من همان كسى هستم كه فلان روز بر من وارد شديد. حضرت فرمودند چه مى‏خواهى؟ خوب فكر كرد، گفت: صد تا شتر با ساربان. حضرت سر فرو انداختند و گفتند حاجتش را بدهيد. و بعد فرمودند چه شده كه اين مرد از آن پيرزن يهودى همتش كمتر شده؟

و اشاره كردند كه وقتى برادرم موسى مى‏خواست از مصر بيرون بيايد مأمور شد كه جنازه‏ى يوسف را با خود ببرد. گفتند: اگر كسى آشنا باشد همان پيرزن بنى اسرائيل است. موسى آمد و به او گفت مادر مى‏دانى آن جنازه كجاست؟ گفت: بله. موسى گفت بگو. پيرزن گفت چه بگويم؟ موسى گفت بگو هر چه بخواهى مى‏دهيم. بهشت؟ گفت: نه، عَلى شَرْطى؛ يعنى هر چه من مى‏خواهم. موسى متحير بود. خطاب آمد قبول كن، تو نمى‏دهى ما مى‏دهيم. پيرزن گفت: اينكه در رتبه‏ى تو باشم1 اين قدر همت و

 

 وسعت نگاه! ص۲۸-۲۷

 ......و در هر گرفتارى نيز سه نعمت وجود دارد: يكى اينكه نقطه ضعفت را شناخته‏اى و دوم اينكه تعلق و وابستگى‏ات قطع شده و سوم اينكه برايت دلشكستگى آمده و اين سه نعمت، نعمت‏هاى كم و كوچكى نيستند.ص۳۵

....در برابر بلا و گرفتارى به سه گونه مى‏توان رفتار كرد، اول جزع و ناله و فرياد، دوم صبر و شكيبايى، سوم شكر؛ و شكر مختص كسانى است كه به اين حد از معرفت و توجه رسيده باشند. و زيادتى شكر لازمه‏اش شناخت وسعت نعمت است حتى در بلاها. اگر تو نعمت‏ها را ذكر ببينى، زيادتى شكر را خواهى داشت. آدمى در برابر نعمت‏هايى كه به او عنايت مى‏شود، آنجا كه مطابق ميلش نيست با خدا درگير مى‏شود، شاكر نيست، نه شكر و سپاس در زبان دارد و نه در زندگى‏اش، نعمت‏هاى خدا را براى او نمى‏گذارد و در راه او مصرف نمى‏كند؛ كه در دعاى موسى آمده: »رَبِّ بِما اَنْعَمْتَ عَلَىَّ فَلَنْ اَكُونَ ظَهيراً لِلْمُجْرِمِينَ2«؛ خدايا! با نعمت‏ها و عنايت‏هاى تو، من پشتيبان و پشتوانه‏ى دشمن تو نباشم و گناهكارى را كمك نكنم.ص۳۶

.... نكته‏ى مهم و اساسى اين است كه اگر آدمى به تمامى امكانات هم برسد، رنج فردا را با خود دارد. در دنياى متحّول و با توجّه به وقوف و خودآگاهى انسان وسعتى براى او نخواهد بود و امنى را نخواهد داشت؛ كه در متن بهارش، ترس زمستان و پاييز را همراه دارد و در متنِ خوشى‏هايش، فرداى رنجور و ديروز گرفتار را شاهد است و حزن از گذشته و خوف از آينده را با خود دارد.ص۴۰

.....عبادت و عبوديّت

 عبادت همين اعمالى است كه در شرع مطرح است مثل نماز و روزه و حجّ و زكات و صدقات و..... كه به حدّ رجحان و يا ضرورت رسيده باشد.

 عبادت، امر مى‏خواهد چه امر استحبابى و چه وجوبى.

 عبادت اخلاص مى‏خواهد.

 پس آنچه كه در عبادت مطرح است و شرط مى‏باشد، يكى امر است و ديگرى اخلاص.

 عبوديّت؛ يعنى همين اعمالى كه او مى‏خواهد و بايد امر و اخلاص داشته باشد. و گذشته از اين دو، هم مطابق امر او باشد و هم در هنگامى آورده شود كه مزاحم نداشته باشد و كار و امر ديگرى مزاحم آن نباشد.

 اگر من به نماز مشغول شوم در حالى كه مكلّف به احسان به مادرم هستم و اين كه عهده دار او باشم و يا مشغول عبادتى بشوم در حالى كه مكلّف به اصلاح امر مؤمنى هستم، اين عبادت هست ولى عبوديّت نه؛ چون مزاحم دارد و من مهم‏ترين كار و عمل را نياورده‏ام. لذا در عبوديّت سه چيز مطرح است: نيّت، سنّت، اهميّت، در عبوديّت گذشته از اين امر و اخلاص و نيّت و مراعات سنّت، مراعات اهميّت‏ها مطرح است.

 

.... عوامل قوّت در عبادت

 حال سؤال اين است كه چه عواملى باعث قوّت در عبادت است؟ تا بتوانم، عبادت را با نشاط و قوّت به جا آورم و متوقّع و منتظر بهره‏اى هم نباشم و بتوانم عبادت را به خاطر امر و اهليّت او بياورم؛ كه در مورد عبادت سه تعبير آمده است: گاهى «عَبَدْتُكَ خَوْفاً» و گاهى هم«طَمَعاً» و گاه هم «وَجَدْتُكَ اَهْلاً لِلْعِبادَةِ فَعَبَدْتُكَ»1.

 عبادت گاهى از روى خوف و ترس است و گاهى به طمع رسيدن به چيزى و گاهى هم به خاطر اين كه او سزاوار است و اهليّت دارد نه غير او؛ چون ديگرانى كه ما براى آن‏ها هستى‏مان را فدا كرده‏ايم و برايشان از صبح تا شب دويده‏ايم و با سر به سمت خواسته‏هاشان رفته‏ايم، حتّى گامى براى ما برنداشته‏اند و قدمى جلو نيامده‏اند.

 عامل اين قوّت چند چيز است:

 1 - توجّه به آمر و معبود و معرفت به عظمت و كرامت او.

 آدمى وقتى بداند كه چه كسى به او دستور داده به اندازه‏اى كه آن شخص برايش ارزش داشته باشد، به همان اندازه نسبت به خواسته‏ى او فعّال مى‏شود و در انسان انگيزه ايجاد مى‏شود.

 آن چه به انسان نيرو مى‏دهد و ماهيچه‏هاى خسته‏ى او را فعّال و بيدار مى‏كند و در او انگيزه ايجاد مى‏كند، همان توجّه به آمر و محبوب و شناخت عظمت اوست. من براى كسانى كه حرمتى قائل بودم و برايم عزيز بودند، قبل از اين كه نگاهشان به سمتى برود، در من انگيزه‏اى ايجاد مى‏شد كه به آن سمت بروم و قبل از اينكه نگاهشان به در برسد من در را باز كرده بودم و قبل از اينكه بخواهند ناله‏اى بكنند و يا حرفى بزنند حاضر و آماده شده بودم.

 يكى از بزرگان نقل مى‏كند كه شبى براى عبادت در كنار مسجد سهله بودم، ديدم جلوى محراب، درويشى با موهاى بلند و ژوليده مشغول عبادت است. تا صبح ناله مى‏كرد و مضامينى از دعا مى‏خواند كه برايم تازگى داشت، متحيّر ماندم يك درويش و اين همه دقّت و اطّلاع؟! نزديك صبح شد، خاموش شد و رفت. خادم، صبح برايم سماور و چاى آورد، پرسيدم اين درويش كيست؟ گفت: درويشى اينجا نيست. گفتم چرا همان كسى كه ديشب در محراب بود. خادم گفت او ميرزا خليل اللَّه كمره‏اى است. گفتم ميرزا خليل اللَّه كه استسقاء گرفته و دو سال است كه از خانه تكان نمى‏خورد. خادم گفت: الان در حجره است و روز كه مى‏شود اصلاً نمى‏تواند تكان بخورد. آن بزرگ گفت آمدم، ديدم كه بدنش به قدرى ورم كرده كه نمى‏تواند حركتى كند، ولى وقتى شب مى‏شود از جا بلند مى‏شود و براى عبادت به مسجد مى‏آيد.
 

 

 اين قوّت در عبادت است كه عظمت محبوب و معبود، چنان انگيزه‏اى در تو ايجاد مى‏كند كه همه‏ى دردها را فراموش مى‏كنى.

 اينكه نسبت به پدر و مادر وارد شده كه نگذاريد امر كنند، و نسبت به مؤمنين آمده كه نگذاريد ذلّت سؤال و درخواست در چهره‏شان آشكار شود، «اِبْتَدِى‏ء بِالْعَطيَّةِ قَبْلَ الْمَسْأَلَةِ». سِرّش همين نكته و توجّه به آمر و محبوب است.

 توجّه به عظمت دوست، تو را تحقير مى‏كند و به خوبى‏هايت نگاه نمى‏كنى، مزد نمى‏خواهى و حتّى شرمنده‏اى.

 در تاريخ آورده‏اند شخصى در يك كوزه‏ى پر از كِرم و كثافت براى خليفه‏ى بغداد كه بين دجله و فرات كاخى داشت آبى هديه آورده بود. خليفه، به او مزدى داد و به افرادش گفت، هنگام رفتن او را از كنار دجله و فرات ببريد.

 خدا شاهد است كه حتّى خوبى‏هاى ما استغفار دارد.

 

         زِ بود مستعار استغفر الله

                                                    زِ هر چه غير يار استغفر الله

 

 خيال مى‏كنيم كه عبادت كرده‏ايم. دو تومان در راه خدا مى‏دهيم و دو ميليون تومان طلبكاريم و مى‏خواهيم جبرئيل و ميكائيل و ملائكه به كمك ما بيايند.

 2 - توجّه به اَمر و حكم. يعنى امر، امر مهمّى است و آمر به تو واگذار كرده و گفته مى‏خواهى انجام بده يا نه، تحميل نمى‏كند و فشار نمى‏آورد، امّا امر، امر حكيمانه‏اى است و خواسته، خواسته‏ى عزيزى است ولو از يك جاهل هم اين حرف برخاسته باشد. گفته از اينجا كنار برو، آب مى‏آيد و يا سيل مى‏آيد. با او در گير نمى‏شوى و قوّت پيدا مى‏كنى؛ يعنى در امر حكيم هر چند آمرش را نخواسته باشى به آن توجّه پيدا مى‏كنى.

 3 - توجّه به آثار عمل و قرب به محبوب و معبود

 شناخت و معرفت به آثار عبادت و عمل و محبّت نسبت به معبود، در قوّت عمل مؤثّر است، همان طور كه عكسش، توقّع از معبود و خشم و خستگى از او باعث ترك عبادت مى‏شود.

 در تاريخ آمده كه شخصى به نام ذوالنمره كه چهره‏اى مانند پلنگ، رنگارنگ و پيسى گرفته داشت و از اصحاب رسول خدا و اهل صُفِّه محسوب مى‏شد. روزى نزد رسول خدا آمد و گفت كه واجبات خداوند چيست؟ حضرت همه را برايش شمردند. آن شخص گفت من جز اين واجبات هيچ عمل ديگرى انجام نمى‏دهم. حضرت تبسّمى كردند و فرمودند چرا؟ گفت: آخر اين چه قيافه‏اى است كه خداوند به من داده است؟

 جبرئيل نازل شد و حضرت فرمودند: مى‏خواهى اين صورت را داشته باشى و اين رنج را تحمل كنى و براى تو اين درجات باشد - به او نشان دادند - آن شخص گفت: راضى شدم.

گاهى هم توقّع آدم باعث مى‏شود كه عبادتش را رها سازد، همين كه يكى از خواسته‏هايمان زمين مى‏خورد، از همه‏ى خواسته‏هاى خدا چشم مى‏پوشيم و توقّع داريم كه اگر يك دفعه صدايش زديم، اجابت كند و از اينكه خواسته و دعامان برآورده نشد، بر او مى‏شوريم و كم‏كم سست مى‏شويم. و اين از مكر شيطان است كه به تو القاء مى‏كند كه دعايت برآورده نشد، پس نخواه.ص۶۳-۵۹

 

....گفتم كه عبوديّت صراط است؛ چون آمده: «اَنِ اعْبُدُونِى هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ». صراط يكى است و سبل متعدد و از اين صراط مستقيم واحد است كه تو، به سبل و راه‏هاى ديگر مى‏رسى و رهنمون مى‏شوى.

 

به عبارت ديگر از عبوديّت است كه به عبادت (معناى اول آن) و سبل مى‏رسيم و رهنمون مى‏شويم نه بالعكس از عبادت به عبوديّت.

 عرفاء مى‏گويند اول شريعت است و بعد طريقت و سپس حقيقت. در حالى كه اساساً سلوك از عبوديّت و از حقيقت است بعد طريقت و بعد شريعت. اين طور نيست كه از شريعت به طريقت، به حقيقت بخواهى راه پيدا كنى. اين سير معكوس است و سامان ندارد. گام اوّل حقيقت است و عبوديّت و سلوك از عبوديّت است و عبوديّت صراط است و نزديك‏ترين راه تا رشد آدمى و تا تحوّل وجودى و بسط وجودى او.

 كسانى كه معكوس عمل مى‏كنند به غرور و تظاهر و رياء و هزار درد و آفت ديگر مبتلا مى‏شوند كه بايد سال‏هاى سال آن‏ها را پاك كنند و به سامان نمى‏رسند.

 پس اين صراط و عبوديّت، براى تو بصيرت و نورانيّتى را در كتاب مى‏آورد. و در نتيجه حكم را هم به دست مى‏آورى و مى‏فهمى كه، «وَ فَهْماً فِى حُكْمِكَ» و آدمى كه اين مراحل را طى كرد به قرآن نزديك مى‏شود.ص۷۲  

  کتاب شرحی بر دعاهای روزانه حضرت زهرا سلام الله علیها اثر استاد علی صفایی (ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 8:39 قبل از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


آیه های سبز اثر استاد علی صفایی حائری عین.صاد از کتاب " آیه های سبز (داستان های تربیتی)"

........ كه عشق آسان نمود اول...

 هنگامى كه تلقين و ذكر و رياضت كنار رفت، ناچار طرح شريعت و طريقت و حقيقت هم، در هم مى‏ريزد.

 مادام كه حقيقت را نيافته باشيم حركتى نخواهد بود.

 مى‏گويى حركت كن تا به حقيقت برسى، در حالى كه تا به حقيقت نرسيده باشيم حركتى نيست.

 كسى كه ضرورت خانه دار شدن را نيافته و اين حقيقت را لمس نكرده، چگونه به دنبال نقشه مى‏رود و يا در حد عمل دنبال معمار و عمله مى‏دود؟!

 در مشهد برخوردى رخ داد. با پيرى و مرشدى.

 چشمانى داشت كه نگاهت را مى‏سوزاند و دلت را پر مى‏كرد و ابروانى كه بر آن نگاه، سايه‏ى هيبت مى‏ريخت. صورتش زيبا بود و زلفش سرشار و زبانش گرم بود و كلامش چون زمزمه‏ى باران و يا هم‏چون ريز موج‏هاى بركه‏اى آرام.

 از خودش مى‏گفت و جوانى‏اش و عشق‏هايش و از يك شب و از يك لحظه كه دربه‏در به دنبال آخرين معشوقش، قلبش را از سينه‏اش بيرون فرستاده بود و خودش را دربه‏در به كوى و برزن كشانده بود.

 از شبى مى‏گفت كه عشق‏هاى مجازيش در اوج او را به عشق حقيقى رسانده بودند. از زمزمه‏اى مى‏گفت كه در آن شب او را در هم پيچيده بود. از زمزمه‏اى كه به دنبال چه هستى؟ و براى چه هستى؟ اين همه شور تپش براى همين سبزه‏هاى زرد و گل‏هاى خار؟؟

 و از رخوتى مى‏گفت كه پس از اين فرياد گرم او را در خود گرفته بود.

 و از انقلابى حرف مى‏زد كه او را يك سر دگرگون نموده بود.

 خيلى سنگين و نرم، خيلى عميق و نافذ، از شروع حركتش مى‏گفت تا جواب سؤال من را كه غافل‏گيرش كرده بودم، داده باشد.

 اين شروع را براى ابراهيم اَدْهم و بودا و زرتشت و براى همه‏ى قطب‏ها، شنيده بودم و داستان‏هاى تذكرة الاولياء در اين زمينه حرف‏هايى داشت.

 او ادامه داد: اين گونه از عشق‏هاى مجازى گذشتم؛ كه: »المجاز قنطرة الحقيقة«. اين مجازها پل حقيقت و نردبان حقيقت شدند. من خودم را ديدم و او را ديدم و جذبه‏ى او و زيبايى او را چشيدم و پس از اين ديدار، از زلف و خال و رخ يار تابم رفت و توانم در ماندن نماند. راه افتادم كه او را بيابم و مِىِ وصالش را، جام لقايش را لاجرعه سركشم. ما را نه جرعه سيراب مى‏كرد و نه خمره كه مى‏گفتيم:

 كفاف كى دهد اين باده‏ها به مستى ما

بيا و كشتى ما در شط شراب انداز

 او آن آرامش عميق را با سوز و شورى همراه كرده بود و تكيه‏اش را برداشته بود و چشم‏هايش را به دور دست‏ها روانه كرده بود. هنگامى كه حرف مى‏زد، زبانش موج مى‏ساخت و نگاهش، نقب. موجى در روح و نقبى در تاريكى اسرار.

 هنگامى كه حرف مى‏زد گويا تمام وجودش زبان بود و تمام اعصابش حركت، اما جز با زبانش حرف نمى‏زد و جز سرش را حركت نمى‏داد، حتى دستش از دستش، جدا نمى‏شد.

 براى وصال به هر درى زدم:

 دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت

عمرى است كه عمرم همه در كار دعا رفت

 به شريعت رو آوردم.

 نمازها و نافله‏ها و خضاب‏ها و عقيق و فيروزه و مراعات ساعت‏ها و روزها، اين‏ها را لاجرعه سركشيدم.

 مستم كرد، اما آرامم نكرد.

 از شريعت گذشتم با توشه‏اى از نظم و مراعات.

 به طريقت رسيدم. به محبت، به عشق خلق، به هم‏نوايى با ذره ذره‏ى وجود با تمام هستى.

 كه عبادت به جز خدمت خلق نيست

به تسبيح و سجاده و دلق نيست

 در طريقت همراه رياضت‏ها و خدمت‏ها و محبت‏ها، از خويش گذشتم؛ كه از ما... تا دوست جز گامى نيست.

 تا علم و فضل بينى، بى‏معرفت نشينى

يك نكته است بگويم، خود را مبين كه رستى

 قدم بر "خود" بگذار تا او را بيابى.

 از خويش رهيدم... به دوست رسيدم... به حقيقت، به حقيقت.

 نگاهش همراه زبانش خاموش شد. پرسيدم: حقيقت چيست؟ آرام گفت: فناء، فناء، وحدت، توحيد.

 گفتم: دين چيست؟ آيا همان شريعت است، يا شريعت و طريقت و حقيقت؟

 فرار مى‏كرد، كه جوابم را با خود ببرد، اما فرارى را تعقيب مى‏كنند. ناچار گفت:"دين همان شريعت است. سپس طريقت است. سپس حقيقت".

 گفتم: پيامبران هنگامى كه زبان باز كردند و دعوت خويش را بلند نمودند، آيا از عقيق و فيروزه گفتند؟ آيا از شريعت گفتند؟ آيا به نافله‏ها دعوت مى‏نمودند؟ و يا به توحيد به فناء، به حقيقت.

 با تندى گفتم: آيا از پشت به طويله مى‏روند؟ از شريعت تا حقيقت يا از حقيقت تا شريعت؟

 گفتم:تو مى‏گويى شريعت،طريقت، حقيقت و رسول مى‏گفت:"قولوا لا اله الا اللَّه تفلحوا ".

 

 او از حقيقت مى‏گفت و از فنا مى‏گفت تا شريعت و اعمال و تا طريقت و احوال، نورى بگيرند و جايى بگيرند. اين حال و مقام و آن همه اعمال بدون حقيقت، بدون توحيد، بدون عشق او، چه بارى مى‏دهد و چه بهره‏اى مى‏آورد؟ جز خستگى و رنج و يا غرور و نخوت؟

 گفتم: تو خودت از حقيقت شروع كردى و به شريعت و طريقت رو آوردى. تو خودت را باختى و او را يافتى و ديدى كه نبايد با سبزه‏هاى زرد، پيمان بست و نبايد به گل‏هاى پرپر، دل داد. همين درك تو و همين شناخت تو بود كه تو را به مقايسه‏ى ميان محبوب‏ها واداشت و عشق حق را در تو ريخت و تو را از عشق‏هايت جدا كرد. مادام كه اين عشق در تو نجوشيده بود تو به جايى نمى‏رسيدى. كسى كه چيزى نديده، چه‏طور از چيزها مى‏گذرد.

 مرشد با خشم گفت: تو اشتباه مى‏كنى. ما بر حق هستيم. ما قدرت‏ها داريم و از قدرت‏هايش برشمرد و از من اقرار گرفت. گفتم: من بيشتر از اين قدرت‏ها را هم مى‏توانم باور كنم، ولى براى من قدرت مهم نيست. مهم اين است كه تو با قدرت و توانايى‏هايت چه كسى را تثبيت مى‏كنى، چه كسى را نشان مى‏دهى؟

 گفتم: براى من قدرت تو و علم و فقه فلان، وضعيت نيروى اتمى بهمان و ثروت و دارايى بيسار، هيچ تفاوت نمى‏كند. همه‏ى اين‏ها بت‏هايى هستند كه گرفتار آن‏ها هستيد. و تو آن قدر ضعيفى، كه با آن همه عظمت با يك تندى به خشم نشستى. عظمت تو دست‏خوش يك كلمه بود.

 آرام شد و با زرنگى پرسيد: مى‏خواهى از آن‏چه دارم به تو بدهم؟

 مى‏خواست اسارت مرا نشان بدهد، كه برادر! تو هم مى‏خواهى، اما دستت نمى‏رسد.

 خنديدم و گفتم: آن‏ها كه خواستند رفتند و آن‏ها كه رفتند رسيدند. اگر مى‏خواستيم رسيده بوديم.

 دوباره به عقب بازگشت و گفت: تو مى‏گويى اول حقيقت، سپس طريقت و شريعت. و گفت: تو شريعت و طريقت را، راه حقيقت نمى‏دانى، پس براى رسيدن به حقيقت، از كجا بايد شروع كرد؟

 گفتم: به خودت بازگرد. به همان داستانى كه براى من سرودى، به همان فكر كن. فكر تو، و ارزيابى تو و عقل تو و سنجش تو، تو را به مقايسه واداشت و زيبايى او را و محبت او را و بخشش او را نشانت داد. و تو هم به او دل دادى و تو به عشق رسيدى. و اين عشق تو را به راه انداخت، اما در راه ماندى و اسير قدرت‏ها و مريدها و... شدى، كه:

 »عشق آسان نمود اول ولى افتاد مشكل‏ها«

 براى رسيدن به حقيقت، جز تفكر و شناخت و عشق، راهى نيست. و اين عشق بدون شناخت بدست نمى‏آيد.

 كسى كه شناخت خوبى و زيبايى ندارد عاشق نيست و اما آن جذبه‏ها و كشش‏هايى كه در بعضى برخوردها تو را به خود مى‏كشند، اين عشق نيست، كه تمام هستى با چنين پيوندى و جاذبه‏اى، به هم گره خورده است و حتى ذرات يك اتم با اين نيرو، همدم يكديگرند.

 اين جاذبه‏ها را عشق نمى‏گويند، كه عشق محبت اختيارى و كشش آگاهانه است، نه يك جذبه‏ى طبيعى، كه در تمام هستى است.

 عشق انسان، انتخاب اوست، نه غريزه‏ى او و نه جاذبه‏ى طبيعى.

 جاذبه و غريزه چيزى هستند و عشق انسان چيزى ديگر. اين عشق از شناخت مايه مى‏گيرد، آن هم نه از شناخت بودن و شناخت فلسفى، كه از شناخت چگونه بودن و شناخت خوبى و زيبايى.

 كسانى كه ميان غريزه و جاذبه و عشق فرق نمى‏گذارند، دچار سطحى‏نگرى هستند؛ همان دردى كه خيلى‏ها گرفتار آن شده‏اند. انسان عظمتى دارد و عمقى كه با اين نگاه‏هاى سطحى نمى‏توان لمسش كرد.

 انسان مى‏بيند و سپس به راه مى‏افتد. دوست همراه هر ذره وجود دارد. و اين بقاء و ديدار براى تمام هست.

 پس از اين مرحله، انسان به شناخت و عشق مى‏رسد و قرب و لقاء را مى‏خواهد. اگر او نديده بود نمى‏خواست و براى رسيدن به اين قرب، از فكر و ذكر و عهد، به عمل و اطاعت مى‏رسند و با اين اطاعت به يقين و با يقين به ديدار.

 پس از اين مرحله از اطاعت و عمل، قرب به دست مى‏آيد؛ كه: " اِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذينَ اتَّقَوا وَ الَّذينَ هُمْ مُحْسِنُون ". و پس از اين معيت و لقاء، لقاء مستمر انسان شروع مى‏شود و حضور مداوم سر مى‏رسد.

 

کتاب آیه های سبز (داستان های تربیتی) اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد را از اینجا دانلود نمائید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


اندیشه من اثر استادعلی صفایی حائری عین.صاد

 از کتاب اندیشه من (طرح مذهب اصیل)

.....آيا اسلام و اصولاً مذهب اصالتى دارد و يا اين كه زاييده اقتصاد، ترس، عدالت خواهى و طبقه‏ى روحانى است؟

 بر فرض اصالت، آيا لزومى دارد؟ آن‏ها كه دين ندارند چه ضرر كردند و اين‏ها كه به دين چسبيده‏اند چه پيشرفتى به دست آورده‏اند؟

 دين چه دارد؟

 و چگونه مى‏تواند پياده شود و از عالم آرزوها به خارج قدم بگذارد؟

 

 زمينه‏هاى سؤال

 

 سپس به خاطر اين كه اين بحث‏ها بدون مقدمه نباشد به مطالب زير انديشيدم:

 - آيا انسان در جستجوى بهزيستى و زندگى بهتر هست؟

 - آيا بهزيستى در جامعه‏ى انسانى با غرائز به دست نمى‏آيد؟

 - اگر بهزيستى در اين جامعه به قانون و رهبرى نيازمند است،

 آيا عقل جمعى - پارلمان - و وجدان جمعى - دولت - براى قانون گذارى و حكومت كافى نيستند؟

 آيا مذهب - اسلام - كه مدعى است مى‏تواند گذشته از قانون گذارى و حكومت به تربيت و شكوفا كردن استعدادها هم دست بيابد، اصالتى دارد؟ و لزومى دارد؟ و طرحى دارد؟ پس اين طرح چگونه پياده مى‏شود؟ص۱۲

 

.....روش رهبرى رسول(ص)

 

 ما بايد از روش رهبرى رسول استفاده كنيم.

۱- او در خلق آمادگى ايجاد كرد - سه سال سكوت -

۲ - و به سازندگى افراد پرداخت و استعدادها را در نظر گرفت.

۳- استعدادها را جمع آورى كرد و به حبشه و مدينه فرستاد و اين هر دو را پايگاه قرار داد و تا در مدينه مستقر نشد جعفر از حبشه نيامد - جعفر در روز فتح خيبر به مدينه رسيد -

۴- و سپس اين افراد را كه از بنيان ساخته شده بودند با يك رشته به هم پيچيد و به حزب و به بنيان مرصوص تبديل كرد و اين رشته، ناسيوناليزم، دردها، فقرها و دشمن مشترك نبود.

۵- آن گاه به مبارزه پرداخت؛ با كفار، با اهل كتاب، با منافقين.

 

 محمد، خود به تهيه‏ى نفرات و نيرو پرداخت و به اين خاطر سيزده سال رنج كشيد و توحيد را در دل‏ها خانه داد و حق را در سينه‏ها بزرگ كرد و به انسان عظمت داد، شناخت داد تا خودش را به كم نفروشد و به كم قانع نشود. او فكرها را به جريان انداخت و به شناخت‏ها رساند و به عشق‏ها بست و با عقيده‏ها همراه كرد و اين عشق و اين عقيده زيربناى تكاليف سنگين و بارهاى عظيم و جهادهاى پياپى و هادفى بود كه در جامعه اسلامى، در مدينة الرسول رخ داد، در حالى كه هدف اين جهادها و اين جامعه و اين حكومت فقط رفاه و امنيت نبود، كه شكوفايى استعدادها بود و تشكيل جامعه‏ى انسانى و اگر بعدها بر اثر انحراف از سيستم حكومتى و رهبرى اسلام، حكومت اسلامى به تبعيض عمر و به اشرافيت عثمان و به انحطاط پنهان و آشكار اموى و عباسى رسيد و از هدف دوم - تشكيل جامعه انسانى - جدا شد، ولى در طول تاريخ به شكوفا كردن استعدادها پرداخته تا بتواند ياورانى براى هدف بزرگ و همراهانى براى اين راه دراز تهيه كند.

 و امروز هم رسالت ما و مسؤوليت ما در مرحله‏ى اول همين است و هنگامى كه اين پا به دست آمد و اين وسيله آماده شد مى‏توان به مسائل ديگر پرداخت، در حالى كه طعمه‏ى ديگران نشده‏ايم و با پاى آن‏ها حركت نكرده‏ايم وگرنه بر فرض گل بكاريم، در باغچه بيگانه كاشته‏ايم و بر فرض تاجى بزنيم، بر سر دشمن زده‏ايم.   

 

 و براى اين سازندگى و تهيه‏ى ياور بايد از طرح تربيتى اسلام پيروى كنيم، نه از شعارها و داغ كردن‏ها و شاخ و برگ دادن‏ها؛ چون آن‏ها كه داغ شده‏اند در محيط ديگر زود سرد مى‏شوند و آن‏ها كه ريشه ندارند، شاخ و برگ‏هاشان ثمرى نخواهد داد و بارى نخواهد آورد.ص۱۸-۱۷

 

..... روش تربيتى اسلام

 

 1 - زمين براى پذيرفتن انسان آماده بود، با خورشيد و ماه و ستاره‏هايش، با درياها و كوه‏ها و ابرها و رودها و چشمه‏هايش، با كشتزارها و جنگل‏ها و مرتع‏ها و دام‏ها و جنبنده‏هايش، با نيروها و ذخيره‏ها و معدن‏هاى پنهان و آشكارش.

 اين‏ها براى زندگى انسان و براى بهره‏بردارى آماده بودند و اين انسان بود كه بايد از اين‏ها بهره مى‏گرفت و اين‏ها را به كار مى‏انداخت.

 زندگى انسان ساخته و پرداخته نبود. خوراكش، لباسش، چراغش و خانه‏اش، همه و همه به مقدمات و ابزارها و ... نياز داشت.

 همچنين جامعه‏ى انسانى، سازمان يافته نبود. با غريزه‏ها كنترل نمى‏شد، كه به سازمان دهى و رهبرى و ضوابط و قانون‏هايى نيازمند بود.

 

 انسان، آفريدگار زندگى، انسانِ زندگى ساز، براى اين ساختمان بزرگ، موادش را داشت و بايد آن را مى‏ساخت. با چه؟ با استعدادهايش و نيروهاى نهفته‏اش.

 چگونه؟ اين چگونگى و اين شكل، به آن استعدادها مربوط مى‏شد.

 و از آن جا كه استعدادهاى انسان، بيش از استعداد گوسفند - غرائز فردى - و بيش از استعداد زنبور عسل - غرائز اجتماعى - بود، ناچار زندگى انسان هم از اين دو جدا شد و به خاطر رقابت و همراهى فكر و عقل، به خاطر اين تضادها، زندگى انسان، متحرك و پويا شد؛ خوراكش، پوشاكش، سوخت و چراغش، مركب سواريش، خانه‏اش و روابطش، همه و همه با حركت همراه گرديد.

 اگر زندگى انسان با غريزه رهبرى مى‏شد، از روز اول در سطحى عالى، ولى راكد باقى مى‏ماند.

 اما انسان زندگيش ساخته و پرداخته نبود و فقط با غريزه راه نمى‏رفت، كه با فكر و عقل نيز همراه بود و در نتيجه به حركت و بهسازى و بهزيستى رو آورد.

 و اين بهزيستى و بهسازى در خون انسان، در آفرينش انسان ريشه داشت و از تضاد و رقابت فكر و غريزه مايه مى‏گرفت و تمام تاريخ هم بر اين حقيقت گواهى مى‏دهد كه انسان در جستجوى زندگى بهتر چگونه از غارش جدا شده و به ماه مى‏رسد. چگونه از اسارت طبيعت آزاد شده و طبيعت را به اسارت مى‏گيرد و بر آن سوار شده و جولان مى‏دهد.

 

 و اين، نه كار امروز انسان است، كه انسان در گذشته شايد نيروهاى بيشترى در دست داشته است. امروز در قعر چند هزار پايى دريا، آثارى از انسان گذشته به چشم مى‏خورد كه انسان امروز تازه به آن مرزها دست يافته است و امروز در بعلبك و فارس و مصر شاهكارهايى به چشم مى‏آيد كه حتى با وسايل و ابزار امروزى انسان، نمى‏خواند و با اين همه پيشرفت، هنوز رام انسان نمى‏شود.

 من به اين اعتقاد دارم كه انسان در گذشته از نيروهاى بيشترى برخوردار بوده كه هنوز به آن سطح نرسيده است و اين نيرو نه نيروى ماشين و برق و اتم بوده، كه در هستى نيروهاى ديگرى هم هست.ص۲۰-۱۹

 

..... طرح كلى اسلام

 

 دين اسلام با تفكر شروع مى‏شود.

 

 با تفكر در تاريخ،

 

 در جامعه،

 در پديده‏ها و آيه‏ها،

در انسان؛ در استعدادهايش و آفرينش و خلقتش.

 

 با تفكر در استعدادهايش، كار او مشخص مى‏شود؛ چون كار هر كس به اندازه‏ى سرمايه‏اى است كه همراه دارد و مناسب با استعدادى است كه در او نهفته است.

 و همين كه كار انسان شناخته شد، دنيا شناخته مى‏شود، كه چه كارگاهى است و هستى شناخته مى‏شود كه تا كجا ادامه دارد.

 با تفكر در خلقتش، انسان خودش را مى‏شناسد و نيازش را و ضعفش را و عجزش را و جهلش را و در نتيجه خدايش را مى‏شناسد، كه بى‏نيازش كرد و نيرويش داد و حكمت در سرش ريخت.

 با اين شناخت، اين وجود صفر به آن غناى محض روى مى‏آورد و به سمت او كشيده مى‏شود و او در دلش بزرگ مى‏شود و به حكومت مى‏نشيند و زندگى و مرگ و سكون و حركتش را رهبرى مى‏نمايد.

 انسان با تفكر در استعدادهايش و تضاد مضاعف غرايز فردى و اجتماعى و عقل و فكرش، به كار خودش پى مى‏برد كه خوردن و خوابيدن و خوش بودن نيست و نظم و عدالت و رفاه نيست؛ چون اين‏ها، به اين همه سرمايه احتياج نداشت، بزغاله و زنبور با غريزه به اين همه رسيده‏اند.

 انسان از آن تضاد و رقابت مى‏يابد كه كارش حركت است؛ زندگى و مرگ متحرك و خوردن متحرك و نظم و عدالت متحرك و در نتيجه هستى راه است و كلاس است و كوره است.

 اكنون بايد پرسيد حركت به سوى چه؟ به سوى چيزى كه پايين‏تر از اوست و يا برابر با اوست و يا برتر از او؟ ناچار بايد حركت به سوى برتر باشد و تكاملى باشد.

 برتر از انسان كيست؟ آن كه بى‏نيازش كرده و نيرويش داده و حكمت در سرش ريخته است.

 و اين است كه اللَّه مى‏شود جهت حركت انسان و هستى.

 و انسان در اين هستى به خاطر رشد و پيشرفت بايد به سوى او بيايد.

 و اين است كه راهى مى‏خواهد؛ صراط

 و وسيله‏اى؛ عقل و عشق و عجز

 و سرمنزلى؛ معاد و آخرت

 و راهبرى و پيشوايى؛ رسول، امام

 و آدابى و روشى؛ احكام و شرايع

 

 با تفكر، به اين شناخت‏ها - معارف - مى‏رسيم و هر شناختى ناچار احساسى مى‏آفريند؛ شناخت خوبى‏ها، عشق و شناخت بدى‏ها، نفرت.

 هر شناختى عقيده‏اى را به دنبال مى‏كشد و عقيده‏ها و عشق‏ها حركت و كوشش را سبز مى‏كنند. هنگامى كه انسان عظمت خود را شناخت، به كم قانع نمى‏شود و حتى به بهشت دلخوش نمى‏گردد، كه: " رضوان من اللَّه اكبر ".

هنگامى كه وسعت هستى را شناخت و دورى راه را شناخت، در تنگناى يك مرحله نمى‏ماند و آرام پيش نمى‏رود.

 هنگامى كه دنيا را يك راه ديد، در آن نمى‏ايستد و هنگامى كه آن را كلاس ديد، از آن درس مى‏گيرد و هنگامى كه آن را كوره ديد، از دردهايش عقده نمى‏آورد.

 و هنگامى كه كارش را شناخت، بى‏كار نمى‏نشيند.

 و هنگامى كه جهتش را شناخت ديگر مثل الاغ عصارى، گرد نمى‏چرخد و كند نمى‏رود و درنگ نمى‏كند؛ چون در كاروانِ متحركِ هستى، ركود و درنگ، كمتر از عقب گرد نيست و عقب گرد جز تنهايى نيست و تنهايى در راه و در كوير هستى جز هلاكت نيست.

 

 بر پايه‏ى اين شناخت‏ها و اين عقيده‏ها بارهاى سنگين تكليف قرار مى‏گيرد و با اين موتور نيرومند و با اين پاى قوى، احكام وسيع و نظام‏هاى سنگين اسلامى به مقصد مى‏رسد.

 احكامى مربوط به انسان با خودش: اخلاق؛ چون در درون انسان غوغاست. در درون او »من«هايى سر بلند كرده‏اند و كارگر هستند.

 احكامى مربوط به انسان با خدايش، با جهت حركتش: عبادات،

 احكامى مربوط به انسان با ديگران: حقوق، با پدر، مادر، همسر و فرزند، با ارحام، همسايه‏ها، دوست‏ها، با همكارها، همراه‏ها، هم كيش‏ها، هم نوع‏ها، با رهبر و امام و عالم و حاكم، با كارگر، با مشترى، با فروشنده، با ملت‏هاى ديگر، با دولت‏هاى ديگر.

 احكامى مربوط به انسان با زندگيش؛ خوراك، پوشاك، مسكن، بهداشت، معاملات، قراردادها، ازدواج، اولاد، طلاق، قضاوات، شهادات، ديات، حدود و ارث.

 

 نظام‏هاى تربيتى؛ ضرورت تربيت، روش تربيت، هدف تربيت، مربى، افراد لايق تربيت، هنگام تربيت،

 و اجتماعى؛ عوامل سازنده، عوامل رشد، عوامل حفظ، تأمين رفاه، تنظيم ارتباطها.

 و اقتصادى؛

 و مالى؛ منابع مالى، مصارف، روش جمع آورى و روش مصرف.

 و حكومتى؛ هدف حكومتى، ملاك انتخاب، روش انتخاب.

 و حقوقى و جزايى و قضايى.

 

 فرق نظام‏ها و احكام در اين است كه نظام‏ها زمينه و زيربناى احكام حساب مى‏شوند؛ مثلا احكام حقوقى و جزايى و قضايى در نظام قضايى و جزايى و حقوقى اجراء مى‏شوند.

 و احكام اخلاقى در نظام تربيتى قابل اجراء هستند. و همين طور احكام مالى و نظام مالى، احكام اقتصادى و نظام اقتصادى.ص۸۱-۷۷

 

کتاب اندیشه من (طرح مذهب اصیل)اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید. 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  |