از کتاب تقیّه (درسهایی از انقلاب)
....... حركت بدون رهبرى، بدون مديريت، دستخوش بنبستها و درگيرىها و گرفتارىهاست. و آنچه رهبرى را تهديد مىكند يكى حكومت مسلط است و ديگرى تودهى مغشوش.
اين يك حقيقت است كه تودهى فاسد حاكم سالم را تحمل نمىكند و اين هم حقيقت است كه توده صالح حاكم فاسد را نمىپذيرد. براى كنار زدن حكومت حق يكى از روشها همين بوده كه با بدعتها و شهوتها و ولنگارىها، زمينهى حكومت علوى را بردارند. تا اگر روزى و روزگارى اين حكام در رأس قرار گرفتند، از پايين و از سَفَلة الرعية ضربه ببينند. و با درگيرىها مجبور به عقب نشينى شوند. آنها ديوانه نبودند كه بدعتها مىآفريدند؛ چون حاكم صالح نمىتوانست با بدعتها هماهنگ شود مجبور بود كه آن را بردارد. و اين شروع درگيرى و شروع فاجعه بود. اين نيرنگ حساب شده از آنهاييست كه مدام نفرين خدا را بر آنها مىخواهيم.
و اين است كه رهبرى بايد در توده زمينهاى فراهم كند كه بتوانند او را بپذيرند. و در حكومت چهرههايى داشته باشد كه بتواند آن را دست بگيرد. و يكى از هدفهاى تقيّه همين است كه رهبرى را نه تنها از حكومت مسلط كه از تودهى پست و زبون، تودهاى كه از جام بدعتها مست شده، محفوظ بدارد.
محمد بن مسلم از امام صادق نقل مىكند كه فرمود: هر چه حكومت ما و امر ما نزديكتر مىشود. اين تقيّه و پنهانكارى شديدتر خواهد شد.
اين تقيّه براى حفظ رهبرى از سلاطين حاكم و قدرتهاى مسلط است كه هنگام آمادگى و تحمل تودهها كه هنگام نزديكى اين حكومت علوى و امر ولايت است، بيشتر حساس مىشوند و گوش مىخوابانند و چشم مىگذارند كه مبادا در اين زمينه اين حكومت پا بگيرد.
راستى كه امر ولايت، مشكل است و زمينهها مىخواهد، مادام كه تلقى مردم عوض نشده، رهبرى را دشمن خود مىدانند و خيال مىكنند كه مىخواهد دنياى آنها را بگيرد. و راحت آنها را بردارد. تقيّه در اين مرحله رهبرى را حفظ مىكند. تا هنگامى كه زمينهها فراهم شده و تلقىها دگرگون گرديد و توانستند نيازهاى عظيم انسان و مسئوليت عظيم حكومت را بفهمند كه مسئوليت او فقط پرستارى نيست تا نان و مسكن و بهداشت را فراهم كند. كه انسان بزرگتر از اين است. او با اين لقمههاى كوچك آرام نمىگيرد.
حكومت علوى، حكومت مطلوب آنهاييست كه اين ابعاد عظيم انسان را شناختهاند و ظلم را در اين وسعت فهميدهاند. و از حكومت بينشها و دانشها و آموزگارىها را توقع دارند. مادام كه انسان در اين وسعت آرمان نداشته باشد، ناچار به استثمار مىرود. و مورد بهره بردارى كسانى قرار مىگيرد كه با تغذيهى رايگان و بهداشت مجانى، تمام منافع و ثمرات و حقوق او را يك جا مبادله مىكنند و اين بيچاره سرخوش است كه برايش لباس خوشگل و ساندويچ با كوكا تهيه ديدهاند. و لعبتان را برايش در سر چهارراهها و داخل فروشگاهها كاشتهاند كه لبخند درو كنند.
و اين چنين رعيت پستى، رهبرى صحيح را مزاحم مىشناسد؛ چون ديگر محصول لبخند و بوسه نيست و ساندويچ و كوكا نيست و لباسهاى رنگارنگ و كراوات پهن نيست. بايد گندم كاشت و آزادى برداشت. بايد نان خود را خورد و شير تازه خود را نوشيد. و مسئوليت تشكيل خانواده را به عهده گرفت. و تنها پدرى نبود كه با غذا شكم فرزندش را بزرگ مىكند و با غفلت مغز و ذهنيت او را مىكشد. كه بايد مغز و قلب وعقل كودك به موازات اندامش تربيت شود.
تقيّه براى حفظ رهبرى و حفظ ولى، چه از حكومت مسلط و چه از اين حكومت زدههاى مشكوك و محكوم و سفلةالرعية، در نظر گرفته شده و اين است كه خدا چيزى نيافريده كه پيش از تقيّه چشمهاى رهبر را روشن بدارد.ص۲۶-۲۴
.....اين يك حقيقت است كه ايمان در وجود مؤمن ادامه دارد و در هنگام قدرت طاغوت و نبود زمينه اگر زبانها باز بشود و سَرها مشخص بشود، هيچ هديهاى از اين بهتر براى طاغوت و هيچ ضربهاى از اين بالاتر براى ولى نيست. كه مىفرمودند كسانى كه تقيّه را كنار مىگذارند نه به خطا كه به عمد ما را كشتهاند.
و در تاريخ همين نهضت، ما نه از ضربهها بل از كارها و جبرانها و تجربههايى كه پس از هر ضربه آموختيم مسلط شديم و بر پا ايستاديم و شكست سابق را جبران كرديم. اين سادگى است كه ضربهها را عامل پيروزى به حساب بياوريم و كارهايى را كه پس از اين ضربهها شده و پنهانكارىهايى را كه انجام گرفته، نديده بگيريم. شك نيست كه شهادت مؤمن و خون سرخ او بيدارىهايى سبز مىكند و ديدهها را مىگشايد ولى دراين هم شك نيست كه زندگى مؤمن از مرگ او سازندهتر است. و زبان و فكر و طرح و مديريت او براى طاغوت كوبندهتر است و همين است كه زود در فكر نابودى آن بر مىآيند و يا مهجور مىخواهندش.ص۲۹
..... آنها كه رسول را پذيرفتهاند مىتوانند تفاوت ميان رسول و خلفاى اموى و عباسى را بفهمند و اين ابتذال را نتيجهى انحراف رهبرى و خلافت بشناسند. آخر مردم چه كارهاند كه رسول و يا خليفهى او را كه خليفهى خداست انتخاب كنند در حالى كه نه به دلها آگاهى دارند و نه بر فردا احاطه دارند. چگونه مردم مىتوانند مرجع در انتخاب خليفهاى باشند كه بايد خصوصيات رسول را دارا باشد، در حالى كه آنها در انتخاب خليفهاى براى خودشان گرفتارند. و چگونه رسول بىاعتنا به امر مردم مىشود و آنها را رها مىكند در حالى كه ديگر خلفا به فكر مردم بودند و براى آنها برنامه مىگذاشتند.
مردم از آنچه مىدانند مىتوانند به آنچه نمىدانند راه يابند. البته اگر بخواهند و كفر
نورزند. كه بيش از اين هم مطلوب نيست كه حقيقت براى آنها روشن شود. پذيرفتن
و يا انكار با خود آنهاست.
رسول بايد مردم را از خامى و تذبذب بيرون بياورد يا ابوذر بشوند و يا ابوجهل، «لِيَهْلِكَ
مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى مَنْ حَىَّ عَنْ بَيِّنَةٍ»؛ تا آنها كه به راه آمدهاند با آگاهى
بيايند و آنها كه چشم بستهاند با آگاهى چشم بسته باشند.
اين گونه مىتوانند از آنچه كه مىدانند به آنچه كه نمىدانند راه بيابند. و اين است كه
دستور مىدهند: «حَدِّثُوهُمْ بِما يَعْرِفُونَ وَ اسْتُرُوا عَلَيْهِمْ ما يُنْكِرُونَ»2؛ حديث معروف
مىتواند نردبانى به سوى حقيقت مستور باشد. و اين اساس تقيّه است كه تو از
آنجايى شروع كنى كه نفرت و سركشى سر نگيرد. كه اگر تو اينها را به فحش
بكشى آنها خدا را به ميان مىآورند و در اين آيه هست؛ «لاتَسُبُّوا الَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ
دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ»؛
معبودهاى آنها را سب نكنيد و دشنام ندهيد كه آنها از روى عداوت و يا از روى نادانى، خدا را دشنام مىدهند و درگيرى بالا مىرود.
هنگامى كه من نمىدانم بر من چه ظلمهايى رفته چگونه نفرت و دشمنى و لعن مىتوانم داشته باشم و اگر هم لعنى باشد، عادت نامفهوم و سنت مجهولى است كه زود در برابر آن خواهم ايستاد. و مخالفت خواهم كرد. در حالى كه با كسى كه يك متر از زمين مرا تصاحب كرده و يا حتّى لانهى كبوترهايم را خراب كرده و يا بر من سبقت گرفته و يا زباله بر ماشينم پاشيده، درگير مىشوم و در جلوى ظلم مىايستم و نه لعن و دشنام كه حتّى جنگ و جدال هم مىكنم. پس بايد ظلم را بفهمم كه در چه صورتهايى چهره مىپوشاند و حتّى در محبتها و هديهها و تغذيهى رايگان و بهداشت مجانى هم جاسازى مىشود، كه مىخواهند سالم باشم تا برايشان بار بردارم و نان مىدهند كه نيرويم را بگيرند. آنجا كه اين ظلم را فهميدم مىتوانم در برابر عدالتهاى ستمگر و ستمگرهاى عادل بايستم و پوششها اغفالم نكند و فريبم ندهد.
بىجهت نيست كه دستور است از آنچه مىشناسند با آنها آغاز كن. كه اين گونه محبت و شعور آنها به سوى تو مىآيد. و زمينهى حكومت عدل و ولايت در آنها فراهم مىشود.ص۳۶-۳۴
..... و اما صداقت در اين نيست كه تو هر حرفى را در هر كجا بگويى. كه على مىگويد براى كذب تو همين بس كه هر حرفى را شنيدى نقل كنى.
بر فرض يك حرف درست باشد مگر بايد همه جا گفت؟ صداقت يعنى اين كه هر حرفى را در جايگاهش بزنى.
در مفهوم صدق گذشته از معيار اعتقاد و واقعيت خارج يك مسأله ديگر هم دخالت دارد و آن جايگاه و شرايط است. گاهى مىگويى محمود آمد و اعتقاد دارى ولى در خارج محمود نبوده كه آمده، كسى شبيه او بوده است. و گاهى مىگويى محمود آمد واعتقاد ندارى. به نظر خودت دروغ مىگويى ولى در خارج هم محمود آمده است. گاهى اعتقاد دارى و با خارج هم تطابق دارد. ولى در جايى مىگويى محمود آمد كه دشمنهاى او در كمين هستند و مىخواهند او را بزنند. صداقت تطابق كلام و عمل با نيت و تطابق اين همه با خارج و تطابق اينها با شرايط و جايگاههاست. اين همه در مفهوم صدق دخالت دارد و اساس صداقت همين اصل آخر است و به همين خاطر در شرع هنگامى كه مصلحت نباشد و جايگاهش نباشد مىتوانى و نه تنها مىتوانى كه بايد بگونهاى ديگر حرف بزنى و اين خلاف صداقت نيست.
صداقت اين است كه حرف با جايگاهش و شرايطش هماهنگ و مطابق باشد. و اين معيار اساسى است. هر چند كه با خارج مطابقت نداشته باشد.
و اما نفاق در اين است كه تو شكل نگيرى و بىشخصيت باشى تا بتوانى به منافع دست بيابى اما اگر تو شكل گرفتهاى و انتخاب كردهاى و به خاطر آن انتخاب و حفظ آن هدف خودت را بگونهاى ديگر نشان مىدهى اين نفاق نيست كه ايمان است و جهاد در راه هدف است و دفاع از آن است.
اين عيبها را كسانى مىگيرند كه خودشان به آن اعتقاد ندارند و در برخوردها تمامى آنچه را كه هست نشان نمىدهند و سانسور مىكنند و اين سانسور را خلاف صداقت نمىدانند كه مطابق حكمت مىشناسند؛ چون معنا ندارد به مريض از عمق زخمش حرف بزنى و روحيهى او را تضعيف كنى. طبيبى كه تمام خطر را براى مريض مىگويد و روحيهى او را مىشكند، آيا طبيب احمقى نيست كه حماقت را با صداقت عوضى گرفته است.
همانهايى كه داستان بلند صداقت و سانسور را مىنويسند مىبينى در عمل به اندازهى يك كلمهى كوتاه آن را نمىآورند. كه اين هم بازى ديپلماسى است و حربهى حريف را شكستن.
معمر بن خلاد ميگويد از ابالحسن سؤال كردم آيا براى والىها و حاكمهاى وقت
مىتوانم كار كنم و براى آنها مىتوانم قيام كنم؟ حضرت فرمودند كه ابوجعفر مىفرمود: «اَلتَّقِيَّةُ مِنْ دينى وَ دينِ آبائى»؛ تقيّه از دين من و دين پدران من است. كسى كه تقيّه ندارد ايمان ندارد.
تو مىتوانى به خاطر حفظ دين، در تشكيلات حكومتى و ولايتى داخل شوى و براى
آنها كار كنى، كه در آن روايت هم بود: «اَلْمُؤمِنُ عَلَوِىٌّ، اَلْمُؤمِنُ مُجاهِدٌ اَمَّا فى دَوْلَةِ
الْباطِلِ بِالتَّقِيَّةِ وَ فى دَوْلَةِ الْحَقِّ بِالسَّيْفِ»، كه مؤمن در هنگام تسلط باطل با تقيّه كار
مىكند. اين طور نيست كه در دولت باطل منزوى شود و كنار بكشد كه اين گونه فعال است.
و در نظرم هست كه امام به يكى از اصحاب مىفرمايد: «اَنْ تَكُونَ بَيْنَ ظَهْرانيهِمْ لَاَشَدُّ عَلَيْهِمْ مِنْ اَلْفِ سَيْفٍ»؛ بودن تو در ميان آنها از هزار شمشير بر آنها سختتر است. كه تو با نفوذ و پنهانكارى بيش از هزار شمشيرزن مؤثر هستى؛ چون يك نفر هنگامى كه در جايگاه خودش قرار گرفت همچون يك مقدار باروت است كه در سوراخى جاى بگيرد. او صخرههاى بزرگ را مىشكند. و بيش از هزار شمشير فشار مىآورد.ص۴۳-۴۱
.....عبداللَّه بن عطا از امام باقر روايت مىكند كه به ابى جعفر عرض كردم دو نفر از اهل كوفه گرفتار شدند، به آنها گفته شد از اميرالمؤمنين على بن ابيطالب برائت بجوييد، يكى از آن دو برائت جست ولى ديگرى زير بار نرفت. آن كس كه برائت جسته بود آزادش گذاشتند و ديگرى كشته شد.
حضرت باقر فرمودند آن كس كه برائت جست مردى فقيه بود كه تكليفش را مىشناخت و اما ديگرى كه زير بار نرفت و برائت نجست مردى بود كه به سوى بهشت شتافت.1 آيا اين روايت نشان نمىدهد كه تقيّه تنها راه نيست كه بر خلاف تقيّه هم مىتوان عمل نمود و ميانبُر زد و زودتر به بهشت رسيد؟ص۶۲-۶۱
......تقيّه گاهى براى حفظ م مىشود. و گاهى براى حفظ نفس.عصوم و براى حفظ مؤمنين و براى حفظ امر ولايت مطرح
در رابطه با حفظ نفس طرف بايد شرايط را در نظر بگيرد كه رفتن او و يا ماندنش كدام مؤثرتر است. و بايد عاملها را در نظر بگيرد كه خستگى از زندگى و بىظرفيتى در برابر شدايد است يا عشق به ولايت و تكليف ابراز و وظيفه تحملِ قتل و صَلْب و شكنجه و مُثلِه.
اما آنجا كه تو با فريادت ولىّ را به رنج مىاندازى و مؤمنين ديگر را لو مىدهى و اسرار را فاش مىكنى، با آنجا كه تو با صراحت روشن فريادت حق را مطرح مىكنى و همچون پرچمى بر صليب، ولايت را نشان مىدهى و ضحاكها و حجاجها و ابن زيادها را در روحيهها مىشكنى، يكسان نيست.
و اين مسأله نه در حوزهى برائت كه حتّى در حوزهى كلام و مناظره و فتوى و قضاوت و حكومت و سياست هم جاى پا دارد.
در اين مرحله است كه تو بايد نه تنها خودت كه ديگران راهم در نظر بگيرى. اگر فسادى ديگر در كار نباشد و اسرارى فاش نشود و نهضت تهديد نگردد، تو آزادى كه چگونه انتخاب كنى كه اگر ميثم باشى و پرچم سرخ رنگ ولايت بر صليب، همراه على هستى و اگر ياسر باشى و تفتيدهى آفتاب جزيره، در كنار رسولى. وگرنه همچون عمار باش كه اين براى ولىّ محبوبتر است. و امام صادق به محمد بن مروان مىفرمايد: چه چيز جلوگير ميثم بود از اين كه تقيّه كند. به خدا قسم او جاهل نبود و اين آيه را مىشناخت كه دربارهى عمار و اصحاب او آمده بود.1
در اين بيان معصوم ميثم را محكوم نمىكند. بلكه به آگاهى و علم او هم سوگند ياد مىكند فقط اين نكته را گوشزد مىكند كه انگيزه ميثم را بفهمند؛ «ما مَنَعَ مِيْثَمَ رَحِمَهُ اللَّه مِنَ التَّقِيَّةِ»2 و آنچه ميثم را از تقيّه جدا كرد و از راهنزديك به جوار على رساند. همين نيّت و همين دفاع از ولايت در هنگام اختناق است در حالى كه ميثم براى ولىّ عصرش درگيرى و رنجى نمىآفريند. ولى آنجا كه براى ولىّ درگيرى ايجاد شود حتّى جدال و كلام هشام بن حكم، ذنب است كه بايد با شفـاعت جبــران شود. چرا اين شمشير برّان به گفتهى هـارون در كــوچههاى كوفه سرگردان شود و عاقبت آن گونه خوار بميرد و وصيت كند كه او را به كوچه بيندازند تا كسى به خاطر نگهدارى او گرفتار نشود اينجاست كه كلام و صحبت هشام، خون معصوم را مىريزد و راحت او را مىبرد.ص۶۷-۶۵
..... اين سادهانديشى است كه خيال كنيم وحدت در عمل و موضعگيرى لازمهى وحدت در هدف و جهت است، با آنكه مىبينيم على و سلمان و ابوذر و فاطمه يك هدف داشتهاند ولى يك نوع موضعگيرى نكردهاند.
چون عمل وابسته به شرايط و امكانات است. و با فرض اختلاف امكانات، اختلاف عمل و موضعگيرى توجيه مىشود.
از اين گذشته آنجا كه احتمال خلاف و دو دستگى هست چه بهتر كسانى اين اختلافها را رهبرى كنند كه يك دل و يك جهت هستند و نگذارند موجها به دست فرصت طلبانى بيفتد كه آب براى آسياب خود مىبرند. آنجا كه در سپاه على امكان اعتراض به ولايت دوستان او و منصب آنها هست بگذار اين اعتراض را مالك عهدهدار شود كه نفس على است و يكدل و يك جهت با او است. در نتيجه آنهايى كه در دل حرفى دارند در زير پرچم مالك جمع مىشوند و با رهبرى او حركت مىكنند. و آخر سر به دست دشمن نمىافتند.
بىجهت نيست كه گروههاى غير مذهبى مدام تكثير مىشوند و اسمهاى گوناگون مىگيرند. با اين كه «اَلْكُفْرُ مِلَّةَُ واحِدَةٌ»؛ كفر به تمامى يك دسته و يك ملت هستند، اگر تنها يك گروه در ميان باشد كسى كه از آنها سرخورده شد به گروه مخالف مىپيوندد و با مذهب پيوند مىخورد. اما با اين همه اختلاف تا از تمامى اينها سرخورده شود. يا به يأس نهايى رسيده و يا جذب امواج زندگى عادى و زن و فرزند شده است. و از پيوستن به مذهب مانده است.
اگر ما اين نكته را بفهميم كه وحدت در جهت مهم است و اختلاف در موضعگيرىها آنجا كه با وحدت جهت همراه باشد، رحمت است و مفيد است و اگر اين نكته را بفهميم كه اتحاد در عمل و موضعگيرى اگر با اختلاف جهت و عاملهاى گوناگون همراه باشد، خطرناك است، با اين فهمها ديگر آن قدر سختگير بر دوستان و گشاد باز در برابر چرب زبان نمىشويم و هر روز از آنها ضربه نمىخوريم.
اين چه منطقى است كه بخواهيم همه يك نوع موضعگيرى داشته باشند و يك نوع حرف بزنند مگر همه از يك نوع امكان و يك شعور برخوردارند؟ اين خواست غلط باعث جدا شدن از دستها و دوستهايى است كه هدف را مىشناسند و تكليف خود را مىبينند و باعث مبتلا شدن به دشمنان فرصتطلبى است كه با زبانشان كلاهى بزرگ براى سرهاى ما مىشوند كه شدهاند.ص۹۳-۹۲
.....اثر تقيه
نيروى كم بازدهى زياد
1 - هنگامى كه يك اقليت مىخواهد در برابر اكثريت بايستد و حتّى آن را به دست بگيرد و رهبرى كند. چه راهى جز تقيّه خواهد داشت؟ يك جامعه كليدها و پايههايى دارد، هنگامى كه اين اركان و مفاتيح را به دست آوردى، حركت آن جامعه را كنترل كردهاى. ما مىبينيم كه صهيونيستها اقليتى از اقليت يهود هستند و امروز مسلط بر اوضاع ابرقدرتها هم شدهاند؛ چون آنها حساب كردند با اين جمعيت كم و اين نفرت عظيم، چارهاى جز اين ندارند كه پستها و مواضع قدرت را شناسايى كنند و اين بود كه تمامى پستها و كيدهاى قدرت جهان را درنظر گرفتند و فرزندان خود را براى تسخير آن تربيت كردند و در نتيجه كار به آنجا رسيد كه اگر تو در تهران مىخواستى ديوار منزلت را خراب كنى نمىتوانستى اما آنها زمينهاى بزرگ را شهرك مىكردند و دور تهران را ديوار مىكشيدند و كسى در برابرشان نبود. چرا؟ چون پستها و كليدها را تسخير كرده بودند و هماهنگ و حساب شده پيش رفته بودند. در حالى كه تو تنها بودى و كسى نداشتى و اگر كسى هم داشتى در يك اداره بود و در برابر كارشكنى ادارات ديگر قرار مىگرفتى. تو در مملكت خود ذليل بودى و آنها بر جهان مسلط شده بودند و شبكههاى جاسوسى و تبليغاتى و پليسى و علمى و ادارى دنيا را به دست گرفته بودند.
اگر يك اقليت بخواهد صدقه جمع آورى كند و دريوزگى كند و بر در ارباب بىمروت دنيا بنشيند جز استخوان ليسيده چيزى به دست نمىآورد. و ناچار يا بايد به ذلت تن بدهد و يا با ذلت درگير شود و ذليلتر بميرد و يا پستها را در نظر بگيرد و افراد كم خرد را در جايگاههاى حساب شده به كار بگمارد. و اين راه سوم، راهى است كه با انتخاب و محاسبه و يا پس از تجربهها و عبرتها به آن روى خواهند آورد. و به زندگى مسلط و بهتر خواهند رسيد.
در كلام كوتاهى از حضرت رضا(ع)1 نكتهاى است كه بايد شعور و غيرت را بلرزاند و حركت بدهد. حضرت به على بن شعيب مىفرمايد: «يابن شُعَيْب اَرَاَيْتَ مَنْ اَحْسَن النّاسِ عيشةً»؛ پسر شعيب مىدانى چه كسى زندگى بهتر را دارد؟
در برابر اين سؤال هر كس جوابى خواهد داشت. چه در بعد مادى و چه معنوى، زندگى بهتر زندگى همراه ايمان،همراه رضا، همراه يقين، همراه قرب خداست. و يا اين كه بهتر در اطاعت و تقوى و اجابت دستور حق است و يا اين كه زندگى بهتر در ثروت زياد و قدرت زياد و لذت زياد و... است.
حضرت به هيچ كدام از اين دو گونه جواب نمىپردازد و پس از واگذارى شعيب و اين كه شما آگاهتريد مىفرمايد: «مَنْ حَسُنَ عَيْشُ النَّاسِ فى عَيْشِهِ». زندگى بهتر زندگى كسانى است كه ديگران، در زندگى آنها به خوبى رسيدهاند و خوبى ديگران در باغ دستهاى آنها روييده است زندگى مادى و معنوى تو اگر با توليد و تكثير تو همراه نباشد بر تو وبال مىشود. در زندگى مادى اگر تو بهترينها را براى خودت جمع كنى و لذت و قدرت و ثروت را براى خودت بخواهى و به ديگران نرسى و پول را نپاشى و پخش نكنى، حتما منتظر باش كه حسادتها و دشمنىها و چشمها و دستها در آشكار و پنهان، مزاحمت بشوند. و از دست و دل و دماغت بيرون بياورند، كه تا پول را نپاشى و نكارى پولى برداشت نمىكنى.
و در زندگى معنوى هم اگر تو در خوبى خودت غرق بشوى و ديگران در زندگى ايمانى و تقوايى و در يقين و رضا و قرب تو سهمى نگيرند و زندگى آنها در زندگى تو شكل نگيرد، حتما تو در غربت و تنهايى خودت محاصره خواهى شد و از دست خواهى رفت.
با اين توضيح به بحث سابق باز مىگرديم كه هر تاجر يهودى سعى مىكرد كه شاگرد خودش را تاجرى مسلط بار بياورد و رموز و فنون را به او بياموزد. چيزى نمىگذشت كه بازار مسلمين مسخر همين يهوديان تازه پا مىشد كه در زندگى آنها زندگى ديگران شكل گرفته بود و از خوبى آنها ديگران هم به نوايى رسيده بودند. اما تاجر مسلمان شاگردانش را عقب نگه مىداشت كه رقيب آيندهاش نشوند و كنار مىگذاشت كه از دستش بيرون نروند و در نتيجه اين تاجر مسلمان از دو طرف محاصره مىشد از خارج در برابر رقيبهاى يهودى و از داخل در برابر كارشكنى شاگردش كه مىفهميد استاد كم او مىگذارد و زياد بارش مىكند. و اين بودكه زندگى بهتر مادى و يا معنوى را كسى مىبرد كه توليدى كرده بود و در تنهايى و غربت و در اقليت خود رمز تكثير و زايندگى وسازندگى راه يافته بود. و اين نقش تقيّه را شناخته بود كه با نيروى كم اگر پراكنده بشوى از پاى در مىآيى و جذب مىشوى اما اگر جمع شدى و مواضع و مفاتيح را شناختى و آرام به تسخير آن پرداختى جذب مىكنى و مسلط مىشوى و بر همانها كه در ظاهر ارباب تو بودند حكم مىرانى، چرا كه كليد درهاى بسته در دست توست. و بزنگاهها و مواضع قدرت مسخر توست.
و اين همان رمزى است كه معصوم وادار مىكند تا كارها را به فرزندان و غلامانت بسپارى و خود با دست خالى و نظارت و مديريت به دنبال كارهاى بزرگتر باشى1. و خيال نكنى كه احتياج ندارى، پس كار كم بكنى، كه چون محتاجى هست بايد بكوشى.2 اگر سرمايه دار آمريكايى را موتور حرص و طمعش به كار مىاندازد كه دنيا را در تيول خود بياورد، مؤمن بيدار را، نيار نيازمندان به كار مىاندازد. و مادام كه زمين بىبار و كوير مرده و حيوان بىحاصل و انسان نيازمندى هست آرام نمىنشيند كه شنيده «اِنَّكُمّ لَمَسْئُولُون حتّى عَنِ البقاع و البَهائِم»3. و شنيده «لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعيم»4. و در برابر اين مسئوليت بىآرام است و پركار. و كارها را به ديـگران وا مىگذارد تـاكارهاى بزرگتر را به دست بياورد. در حالى كه بهرهى بزرگتر را در احسان و انفاق و ايثارش مىشناسد. نه در جمع وكنز و احتكار و اسرافش. و در حالى كه افتخار را در سعى و كوشش مىجويد نه در نوع كار و پست و مقام و عنوانش.
اين درسهايى است كه به ما آموختند و نياموختيم و ديگران از ذلتها و تجربهها و شكستهاشان عبرت گرفتند و مسلط شدند. و به جايى رسيدند كه قدرتها نيازمند و محتاج آنها هستند و در دست تدبير و تبليغ و مديريت و طرح و اجراى آنها. و اگر بخواهند سربجنبانند، سرشان را مىچينند و به جان كندى و و و ملحقش مىكنند.
اين همان نقش اول تقيّه است، نيروى كم و بازدهى بسيار. شناسايى پستهاى قدرت و تسخير هماهنگ و گستردهى آنها.ص۱۰۵-۱۰۱
..... تقيّه راهى در بنبست
آنجا كه نمىتوان هدف را از دست داد بايد آن گونه وسيله فراهم كرد كه على فراهم نمود. و گرنه بايد آن گونه ذليل مرد كه اميركبير، تحمل نمود. و اين شوخى نيست كه درس زنده تاريخ است. من از اين داستان و از اين درس تأسف و تعجب بسيار بردهام. مردى با آن هوش و بيدارى چگونه به تنهايى مىخواهد اقدام كند و در برابر همه چيز بايستد بدون آنكه چيزى فراهم كرده باشد. و در حالى كه سر نخ تمام اين درگيرىها در زنى است حسود و خودخواه كه هزار نقطهى ضعف دارد و قابل تسخير است اما غرور امير بر هوش او پرده مىاندازد. و ذليل كسانى مىشود كه از ناخن انگشت او هم كمتر بودند و با كفش او مقايسه نمىشدند، ولى قانونها را مىشناختند و زد و بندها را مىدانستند و شيطنتها را بكار مىبردند.
من نمىخواهم امير همچون رقيبش آقاخان نورى ريشش را آلوده كند و بعد با گلاب بشويد، بل مىگويم آنجا كه مىشود هدف بزرگى را با يك كلمه به دست آورد و آنجا كه مىشود مانعهايى را دور زد و حتّى مىتوان از مانعها وسيله ساخت كه ديديم انگليسىها چگونه از مانعهاشان وسيله ساختند و چگونه با دست همانها امير و دارودستهاش و قدرتهاى رقيب را شكستند، مىگويم در اين موقيتها چرا به هوش نباشيم و چرا همدست تهيه نكنيم و چرااز مانعها بهره نبريم؟
من هر چه فكر مىكنم براى اين كارهاى امير چيزى و كلمهاى جز حماقت نمىيابم و اين جاست كه فقط از هوش امير خجالت مىكشم و هيچ توجيهى براى او ندارم.
در ايرانى كه رهبرانش فقط دست و بازو داشتند و چشمها را در مىآوردند، آنجا كه مغزى پيدا شد و طرح و نقشهاى كشيد و امنيت را فراهم نمود و ثروتها را به جريان انداخت و تشويقها را شروع كرد و تجارت و سرمايه گذارى داخلى رونق گرفت و كارخانهها شروع به كار كردند و صنعت اصيل نطفهاش بسته شد و علم به موازات صنعت در دارالفنون پايهاش ريخته شد آن هم نه به آن صورت كه علم مونتاژ و صنعت مونتاژ رونق بگيرد كه دانشمندان از كشورهاى بىطرف خريدارى شدند و روزنهها باز شد و راهها نمايان گشت و حتّى به خاطر جلوگيرى از خرابكارى دشمن، نفوذ در آنها و جاسوس بازى با آنها سرگرفت، در ايرانى آن چنان، وقتى كه دشمن براى اولين بار در عالم حكومت و سياست ايران و در دربار سلطنت مردى را مىديد كه مغز دارد و طرح دارد و براى خريدارى او و سپس نابوديش نقشه كشيد، تاسف بار اين است كه اين نقشه با دست غرور امير و با واسطهى مادر زنش اجرا گردد. تأسف آور و تعجب بار اين است كه امير نياموزد كه چگونه مانعها را دور بزند. ومانعهاى خارجى و داخلى و مذهبى و غير مذهبى آنچنان محاصرهاش كنند، كه شاه با تمام علاقهاش اورا بكشد. و با تيغ دوست و ارادهى خويش نابود گردد. وآن همه امكان و زمينه را به دست دشمن بدهد. و با غرور خويش هم ايران و هم خويشتن را به نابودى بسپارد و بعدها خيال كنند كه ناصر چنين كارها را كرده است در حالى كه از آنها بيش از همان توقع نبود و از كوزهى آنها بيشتر از اين حماقتها و كثافتها بيرون نمىآمد، اين امير بود كه ايران را نابود كرد، از مانعها بهره برنداشت و در دل آنها تخم نكاشت.
اما على!! چه بگويم؟ او را در اوج تبليغات رسول و با آن پشتوانه محكم كنار گذاشتند چون يارى نداشت و همكارى نداشت و به تعبير امام در آن روايت اگر به جاى عقيل و عباس، جعفر و حمزه مانده بودند، على مسلط مىشد و به پيروزى مىرسيد اما على كه به خاطر تنهايى كنار افتاد ودر اوج اسم و رسمش محروم ماند، آن قدر ظريف كوشيدو دقيق پيش آمد كه در اوج قدرتشان به همان دليل كه از او بريده بودند و به خاطر همان عدالتى كه از آن مىترسيدند دوباره به سوى او آمدند. در حالى كه او نه زد و بندى شروع كرده بود و نه از راه غير حق به حقش نقبى زده بود. كه اگر مىكرد و مىزد در همان روزهاى اول با ابوسفيان به همه چيز مىرسيد اما از على بودنش جدا مىماند و به حكومت دست مىيافت در حالى كه به اسارت رفته بود.
على، مانعها را دور زد و هنگامى كه تنهايى خويش را ديد به توليد پرداخت و از ابوبكر پسرش را و از سعدبن عباده پسرش را و از دشمنان خود دوستانش را بيرون كشيد و على كه بايد نامش در تاريخ مىمرد، دوباره به حكومت رسيد و تا امروز هم حرفش را و راهش را و فكرش را به ما منتقل كرده است و فردا هم در قلمرو امروز است، كه ما از روزهاى سخت به امروز رسيدهايم پس، از امروز راحت به روزهاى بهترى مىتوانيم رسيد. آرى مىتوانيم و اين توان هست حال شاكر و يا كفر بودن با خود ماست كه راه، ما را مىطلبد و در انتظار لبيك ماست.
نكتهى دوم كه خصوصيت و نقش تقيّه را نشان مىدهد در همين ظرافت كار است كه على توانست بدون چشم پوشى از هدف و بدون كمك خواستن از باطلها، مانعها را دور بزند و از مانعها بهره بردارد و همان تبعيض و اشرافيت و اتراف را به عدالت خودش راه بدهد، تا مردم همچون شتران تشنه بر او جمع شوند و بر او هجوم بياورند.2 على آن گونه نهضت و حركت را از بن بست بيرون آورد و اميركبير آن گونه در بن بست نشست و از دست رفت؛ چون تنها بود و غرورش او را از پيچ و شكنها و پيچ و تابها باز مىداشت. و اين عيب خوبهاست كه گردن شق هستند و پيچ و خمها را طى نمىكنند و همين طور گردن شق مىمانند. و بيش از چند گام نمىتوانند بردارند، كه راههاى پرپيچ و خم، نرمش و انعطاف و ظرافت مىخواهد. نه توقّف و نه انحراف كه سرنگونى به دنبال مىآورد. و اين نرمش در اصل تقيّه نهفته و با اين قانون تفسير مىشود.
من نمىخواهم امير را به پفيوزى دعوت كنم كه همچون آقاخان نورى لنگ وازار هر مرد و نامردى بشود و خود را به همه جاى همه كس بمالد تا به صدارت برسد و سرى در ميان سرها ببرد. و نه مىخواهم يك گام از صداقت عقب بماند. كه مىگويم حماقت به خرج ندهد. و با مانعها همان طور رفتار كند كه سزاوار آنهاست. در اين مرحله كه پيش شاه سعايت مىكنند و مادر شاه سعايت مىكند بايد عامل سعايت و زمينه سعايت را كنترل كرد. و مهرهها را در جاى خود نشاند و با تواضع گردن گردنشان را بريد، امير يك مرتبه زنجير را بــر مىدارد و آن هم خودش و با دست خودش، اما انگليسىها خيلى بيشتر از اينها را با دست بچهها برداشتند و موفق هم شدند. و امير يك مرتبه بدون همدست با همه درگير، مىشود و انگليسىها با همهى همدستان ريش دار و بىريش خود با كسى درگير نمىشدند كه از پشت دور مىزدند و نقشهها را با دست خودىها و با اختلافى كه ميانشان مىانداختند اجرا مىكردند. تا آنجا كه از آنها مىخواستند و قربان صدقهشان هم مىرفتند كه بياييد ما جمهورى نمىخواهيم. همين سلطنت خوب است. و همين رضاخان پفيوز خوب است، چرا چون ضياء ترك و آتا تورك، وحشت جمهورى را در دل اينها انداخته بود كه اسلام را نابود كرده و آخوندها را دريا ريخته و زبان را دگرگون كرده است. اين زمينه چينىهاست كه دشمن را با دست دوست مسلط مىكند. آنها كه نقشه ندارند هميشه مهرهى نقشهدارها خواهند شد.
و همين مىشود كه ضياء ايرانى و قلدر ايرانى حتّى نسخهى اصل آن نقشهها را در همين جا اجرا مىكنند و مردان مىفهمند كه چگونه گول خوردهاند... و مبهوت مىشوند كه ديگر كار از كار گذشته است و تا بياييم طرحى بريزيم و نقشهاى كه دشمن در آن دست نداشته باشد سالها فاصله است. كه او در همه جاى ما خانه گرفته است و مدام هم مال الاجاره مىخواهد و نمىدهد چرا كه عنوان آباد كننده و نجات دهنده دارد. و اگر چه لولوست، ولى لولوهايى را نشان داده و از غولهاى بىشاخ و دم حكايت كرده است كه بهتر است به اين لولوى شناخته شده پناهنده شد و سر در دامان او گذاشت، تا خدا خودش كارى بكند و كارها را اصلاح بكند در حالى كه درسها را دادهاند و راهها را نشان دادهاند كه در هنگام ضعف اگر در برابر دشمن نمىتوانستى بايستى در دل او بنشين. و عملا هم نشان دادهاند كه على بن يقطينها به كجا رسيدهاند. كه اگر مىخواستند حكومت را هم بگيرند مىتوانستند ولى آنجا كه مردم زمينهى حكومت علوى ندارند و تحمل اين عدالت را ندارند، گرفتن حكومتها مسأله را حل نمىكند كه آنها آنقدر بدعت ايجاد كردهاند كه اگر آن را برندارى پفيوزى و اگر شروع كنى، درگيرى، آن هم در هنگامى كه زمينهاى نيست. واينها هدفشان با هدف تو يكى نيست.ص۱۱۲-۱۰۷
کتاب تقیّه (درسهایی از انقلاب) اثر استاد علی صفایی (ره)عین.صاد را ازاینجا دانلود کنید.