تبليغاتX
صفایی چه باصفا بود


صفایی چه باصفا بود










و با او با نگاه، فریاد می کردیم !از کتاب مجموعه اشعار

 و با او 

         با نگاه ،

                   فریاد می کردیم !

 ...... آغاز در نهايت 

 بال‏هاى آگاهى من

 

 اقتدار پروازم، در وسعت بلاء، در هواى طوفانى عشق تو شكست.

 

 و باران چشم‏هايم را به آسمان و به دريا و به روح سبز جنگل، سپرد

 

 اكنون در سينه‏ى خسته‏ى من، جوانه‏هاى تمنّا شكفته است.

 

 باور نمى‏كردم كه در نهايت مى‏توان آغاز شد.

 

 راستى اى التهاب دل‏انگيز!

 

 با دل‏هاى شكسته و اشك‏هاى سرشار چه مى‏كنى؟

 

 چقدر مهربان به من آموختى كه پلاس كهنه‏ى رنج‏ها را راحت بپوشم.

 

 و راحتى را از شاخه‏ى رنج‏هاى صميمى بچينم

 

 و خشنودى را با زبان درد مزمزه كنم و راه بيفتم.

 

 در جنگل محبت تو، زشتى‏ها و رنج‏ها، زيبا روييده‏اند،

 

 در آسمان عنايت تو، پرنده‏هاى عاجز به معراج اقتدار رفته‏اند.

 

 در درياى طوفانى فيض، راستى چقدر آرامش گسترانيده‏اند

 

 آيا در اين ضيافت سرشار

 

 مرا تنها و خالى مى‏گذارى

 

                                                     ۶۸/۱۲/۱۹نيمه‏ى شعبان

 

 ...... آوازه‏ى او

 

 در سينه‏ى شب،

 

 اين نكته مى‏گفت

 

 اين شعله مى‏زد

 

 با عزم رفتن

 

 از رنج و از غم،

 

 هم مى‏توان ره توشه برداشت

 

 هم مى‏توان آسوده پر زد.

 

 غم، آموزگار شاد شب‏هاست.

 

 غم، آيينه دار روى دنياست.

 

 غم، دعوت ديدار محبوب.

 

 غم، بانگ بيدار سفرهاست.

 

 آوازه‏ى او،

 

 آهنگ رفتن، در سينه‏ام ريخت

 

 آشفته‏ام كرد، آواره‏ام ساخت،

 

 تا در من آويخت...

 

                                                        خرداد ۶۲ 

 

 ...... اى،

 

 آخرين فرياد  

 

                     خدا

 

                             اى آخرين فرياد...

 

                                                            خدا

 

 اى چشمه‏ى اميدها

 

 اى پايگاه آرزوهايم

 

 تو... آيا سينه‏ى شوق و اميدم را

 

 به خاك يأس مى‏سايى؟

 

 تو... آيا شاخه‏ى بى‏برگ عمرم را

 

 به روى شعله‏هاى مرگ، مى‏سوزى،؟

 

 و با اين آفتاب خشم، بر اين سايه، مى‏تازى؟

 

 

                                                          خدا

 

 بر من مزن رنگ تباهى را.

 

 بيا، تنها، تو با من باش.

 

 كه من را جز تو،

 

 اى پروردگار آسمان‏ها، آشنايى نيست.

 

 از آن هنگام،

 

 كز اين، تار و پود، آلوده قلبم، رخت بربستى،

 

 دلم تار است،

 

 چشمم، بى‏فروغ افتاده، بر هستى.

 

 و من بيگانه هستم.

 

 با خودم.

 

 با شوق.

 

 با هستى.

 

 

 چه شد، از من سفر كردى؟

 

 چه شد، اين واحه‏ى تاريك قلبم را رها كردى؟

 

 بيا

 در من بسوز اى آتش هستى

 

 كه هستى، سخت، تاريك است.

 

               خدا

 

                       اى آخرين فرياد

 

 بيا

 

 من خواستار شور شب‏هايم.

 

 بيا

 

 من تشنه‏ى شوق سحرهايم.

 

 سحرهايى... كه قلبم سخت مى‏جوشيد.

 

 و دستم، همچنان مرغان وحشى، بال و پر مى‏زد.

 

 سحرهايى... كه شوق تو،،

 

 مرا، از هستى

 

 از اين جَو جادويى، جدا مى‏كرد.

 

 مرا، در عالم گل‏ها رها مى‏كرد...

 

 و من بودم

 

 تو، بودى

 

 جلوه‏هايى شاد...

 

                                               بهمن ۴۷ 

  

  کتاب و با او با نگاه ، فریاد می کردیم ! ( مجموعه اشعار) اثر استاد علی صفایی (ره)عین.صاد را از  اینجا دانلود کنید.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


از کتاب بررسی بررسی

 ۱- يك دسته به خاطر تحميل‏ها و فشارهايى كه از پدرها و مادرها و يا استادها و ملاهاى محل ديده‏اند، به نفرت رسيده‏اند. از بس كه با فشار، صبح زود آن‏ها را از خواب شيرين جدا كرده‏اند كه نماز بخوانند و آن‏ها را ضربه زده‏اند كه بى‏حاصل هستيد؛ از بس اين فشارها، آن‏ها را به عمل وادار كرده، آن هم عملى كه ريشه‏اى نداشته، در نتيجه به خستگى و وازدگى و نفرت رسيده‏اند و از مذهب متنفر و بيزار گشته‏اند.
 من كسانى را سراغ دارم كه به خاطر پافشارى معلم تعليمات دينى، با آن كه زمينه‏ى مذهبى داشتند، به بى‏بند و بارى رو آوردند. آن عملى كه در شناخت و علاقه‏ى ما ريشه ندارد، جز سنگينى و خستگى و وازدگى و نفرت، ثمرى نخواهد داد.

۲-دسته‏اى ديگر آن‏ها هستند كه دردهاى زندگى، مرگ‏هاى پر آزار و رنج‏هاى مستمر، آن‏ها را از هر گونه خدايى بيزار كرده. اين‏ها شاهد فقرها و ندارى‏ها و سخت‏گيرى‏ها و حتى فسادها و كثافت كارى‏هايى بوده‏اند كه ديگر هيچ حكمت و شعورى را باور نمى‏كنند.

۳- اين دردهاى زندگى، به اضافه‏ى ظلم و ستم كه در جامعه‏ى آن‏ها و تجاوز و زورگويى كه در محيط آن‏ها راه يافته بود، آن‏ها را بر خداى قادرِ آگاه مى‏شوراند، كه چرا جلوى اين‏ها را نمى‏گيرى، چرا اين‏ها را نمى‏كوبى، مگر دندان‏هاى سرخشان را نمى‏بينى، مگر چنگال‏هاى بلندشان را نمى‏توانى بشكنى؟!

۴-اين دردها و اين ستم‏ها هنگامى كه با تفاوت در خلقت و تبعيض در آفرينش، آميخته مى‏شود، عصيان و بحران شديدتر مى‏گردد و زمينه‏ى فرار از خداوند و مذهب، آمادّه‏تر. اين‏ها به راحتى اين جمله  را باور مى‏كنند كه دين به خاطر بهره‏كشى و بهره‏بردارى و سرگرم كردن و منگ كردن توده‏ها درست شده است.

 اين‏ها مى‏خواهند با يا على و يا حسين، كار چند كارگر را از كارگر بى‏رمق و استخوان تكيده، بگيرند. و مى‏خواهند با نيروى اعتقاد، آسياب بهره‏كشى‏ها را بچرخانند.

۵- يك دسته‏ى ديگر مى‏خواهند آزاد باشند. مى‏خواهند جلوشان باز باشد. مى‏خواهند لذت ببرند. مى‏خواهند دوست بگيرند و عياشى كنند و در مسجد جاى اين كارها نيست و مذهب با اين حرف‏ها نمى‏سازد. اين است كه به خاطر فشار غريزه و عشق و لذت و سرگرمى در آن بزم راه باز مى‏كنند و مى‏خواهند از هر نمد كلاهى داشته باشند. اين‏ها از سفره‏ى نذرى دنبال آش و آجيلش هستند و عشق مى‏كنند و ديگر به مذهب با اين همه تكليف وبار و امر و نهى گره نمى‏خورند.

۶- دسته‏هايى هم به خاطر هوس‏ها و غرورها و يا تعصب‏ها و گردن‏كشى‏ها، آلت دست مى‏شوند و به اميد پُست و مقامى دست در دست يكديگر مى‏گذارند تا ميهن خويش را كنند آباد...

 ۷- آگاهى از وضع مسلمان‏ها و رهبران آن‏ها و جهل به اسلام و مذهب، باعث كناره‏گيرى از مذهب مى‏شود و انگيزه‏ى از دست گذاشتن آن. اين‏ها اسلام را با مسلمان‏ها عوضى مى‏گيرند و به گفته‏ى آن دوست شوخ، خيال مى‏كنند رسول مسلمان آورده، در حالى كه او اسلام را آورد، نه مسلمان را. و اين ماييم كه بايد از اين طرح، در عمل بهره بگيريم. عالى‏ترين طرح‏ها مادام كه تو پياده‏اش نكنى، فقط يك طرح است.

۸- ضعف نظام تربيتى و تبليغى، باعث نقطه‏هاى ابهام درباره‏ى انسان و آزادى و نقش حكومت‏ها و ... مى‏شود و اين نقطه‏هاى ابهام عامل فرار و وحشت از مذهب.ص۳۴-۳۱

 

...... در جواب آن بى‏خبر كه مى‏پرسيد من خدا را قبول ندارم؛ چون او را نمى‏بينم، من فقط پديده‏ها را احساس مى‏كنم، گفته شد كه تو مثل آن گردن‏كشى هستى كه عكس خودش را در آينه ديده و بانگ بر مى‏دارد من فقط عكس خودم را مى‏بينم. چه كسى مى‏تواند نور را به من نشان بدهد؟! غافل از اين كه تو با نور مى‏بينى و با اين واسطه احساس مى‏كنى و درك مى‏كنى و خدا نور هستى و گواه هستى و شاهد هستى است.

از اين گذشته، اين عطش، اين نياز و خواسته عظيم ما، كه دنياى بيرون و دنياى درون ما سيرابش نمى‏كند، خود دليل آبى است كه نوشيده بوديم. اگر ما آب ننوشيده بوديم كه تشنه نمى‏شديم و كمبود آن بر روى سلول‏هاى ما اثر نمى‏گذاشت. اگر ما با او نبوديم و از او ننوشيده بوديم كه اين همه تشنه نمى‏مانديم. پس خدا هست؛ چون انسان تشنه است و از چشمه‏هاى دنياى بيرون و دنياى درونش سيراب نمى‏شود. و جهنم هست؛ كه تشنگى، سوزان است و سخت سوزنده.ص۳۶-۳۵

 

....... چه بسا در برخورد اصلاً به بحث نياز نباشد، كه بايد كمبودها و فقرها و درگيرى‏ها و نيازهاى طرف را بشناسى و آن را تأمين كنى. كسى كه هزار گونه فشار و تنهايى و محروميّت و نامردى ديده، حالِ بحث ندارد و در بحث به نتيجه نمى‏رسد، كه اين حرف‏ها را هم از آن حرف‏ها مى‏داند.

 در برخورد نمى‏توانى يك بعدى و يك طرفى باشى؛ چون مقصود، شكستن طرف و بزن بزن كردن نيست؛ همانطور كه مقصود به توافق رسيدن نيست، كه مقصود فهميدن و فهماندن است و به تفاهم رسيدن و چه بسا پس از فهم و آگاهى، طرف نخواهد عمل كند و بخواهد در برج عناد و غرور خود پاسدار باشد.

 اگر چنين مقصودى در بحث منظور باشد، بايد آنچه جلوى فهم را مى‏گيرد و عواملى كه آگاه و ناخودآگاه مؤثر هستند كنترل شوند.

 مادام كه در بحث و برخورد در طرف تو، طلب و علاقه نباشد و مادام كه از پيش‏داورى‏ها و موضع‏گيرى‏هاى پيش ساخته آزاد نشده باشد و از سنگر بيرون نيامده باشد، مادام كه مسائل به طور مستقيم و بلاواسطه طرح نشده باشند و درك نشده باشند، شروع بحث، همچون در تاريكى تير انداختن است. در يكى از برخوردها با پير مردى مغرور كه براى كوبيدن آمده بود، پس از آرام شدن او، از او پرسيدم: اين حلقه، اين انگشتر تو چقدر ارزش دارد؟ معلوم شد كلّى قيمتى است. گفتم: اگر اين انگشتر قيمتى را گم بكنى و بچه‏اى يا خر بچه‏اى آن را به تو نشان بدهد، آيا از آن مى‏گذرى و از آن چشم مى‏پوشى؟ با شتاب گفت: نه چشم مى‏پوشم و نه مى‏گذرم، كه تشكر هم مى‏كنم و مژدگانى هم مى‏دهم. اينجا بود كه محكم و آرام گفتم: حقيقت گمشده‏ى ماست، كسى كه آن را به ما نشان بدهد با او چه خواهيم كرد؟ آيا در برابرش سنگر خواهيم گرفت و به چوبش خواهيم بست؟ يا اين كه معتقدى ما چنين گمشده‏اى نداريم و مطلوب مشخص است و از حالا تو تصميم گرفته‏اى و قبل از محاكمه طرف را اعدام هم كرده‏اى؟ اگر كسى طلب ندارد بحث را شروع نمى‏كند و اگر شروع كرد بايد از ريشه پيش بيايد و به نق و نق كردن و چك چك زدن وقت را نگذراند. بايد مسائل موجود در جامعه‏اش را خودش احساس كند و ريشه‏يابى كند و به درمانش بپردازد و درمان‏هاى صادراتى را به صادر كنندگان واگذارد.

 هنگامى كه مسائل ما و كمبودهاى ما مشخص شد، مى‏توانيم به دنبال راه حل باشيم و مى‏توانيم راه حل‏ها را با خودِ مسائل نقد بزنيم و ببينيم كه مسائل تا چقدر حل مى‏شوند و جواب مى‏گيرند. هنگامى سه مرحله‏ى طرح و درك مسأله و راه حل مسأله و نقد راه حل‏ها، پشت سر هم و به ترتيب شروع شوند، بسيارى از بحث‏هاى پيش ساخته و دعواهاى لفظى كنار خواهند رفت.

 اين گونه بحث، هم سعه‏ى صدر مى‏خواهد و هم وقت، كه تو بتوانى حرف‏هاى اصلى طرف را تحمل كنى و او نتواند از اين شاخه به آن شاخه بپرد و موضوع را ذبح شرعى كند؛ همانند آن دزد ماهر كه بالاى درخت مشغول فعاليت بود و صاحب باغ از راه رسيد و پرسيد: جناب آقا اين‏جا چه كار مى‏كنند؟

 جناب دزد با كمال ناراحتى رو به طرف كرد و پرسيد: چرا براى خانم پيراهن قرمز نخريدى؟!ص ۴۵-۴۲

 

......انسانى كه عظمت خويش و قدر و ارزش خويش را شناخته و نقش خود را بالاتر از تنوع و تكرار و بازيگرى و بازيچه بودن و تماشاچى ماندن مى‏شناسد، اين چنين انسانى از حكومتش تا اين حد توقع دارد كه سنگ راه او نباشد، هيچ، كه آموزگارش باشد و روشنگرش و پيامبر زندگى و مرگش.

 حكومت اسلامى، حكومتى است با اين هدف و با اين تلقى از انسان و از اجتماع انسانى.

 و اين حكومت نمى‏تواند كه انسان را بغلطاند و او را به كول بگيرد؛ كه انسان بايد خودش راه بيفتد و سر پا بايستد. اسلام تشيع تمام حكومت‏هايى را كه تا به حال تشكيل شده‏اند، حتى حكومتى در سطح حكومت عادلانه ابوبكر و عمر را محكوم مى‏كند و آن را حكومت طاغوت و غصب مى‏شناسد. و براى چنين هدفى كه يك ضرورت است پيام دارد. و براى اين پيام، طرح دارد كه چگونه مهره‏ها را بشناسد و چگونه تربيت كند.

 خرده مگير كه اين رؤياست، كه هر چه هست ضرورت است و جز اين بن‏بست است و مسخ و نفى انسان و اهانت به او. هر حكومتى جز اين، انسان را به ابتذال مى‏كشد و جامعه را به بن‏بست.

 خرده مگير كه مقدماتش فراهم نيست؛ چون غذاى ظهر تو هم اگر برايش دست و پا نكنى، مقدماتش نيست و از حدّ رؤيا بيرون نمى‏آيد.

 اين حكومت يك ضرورت است و انسان جز اين حكومت را نمى‏تواند تحمل كند. و اهانت‏ها را نمى‏تواند براى هميشه بپذيرد. البته اين حكومت با اين هدف وسيع و بلند، به پاها و پايه‏ها و مهره‏هايى نياز دارد، كه بتواند آن را تحمل كند و آن را پيش ببرد. كسانى كه اين ضرورت را درك كرده‏اند، مجبورند به ساختن اين مهره‏ها و زمينه سازى اين حكومت بپردازند.

 انسان مادام كه خودش را بيش از يك دهان نمى‏بيند به اين حكومت‏ها تن مى‏دهد و براى اين حكومت‏هاى امنيتى و رفاهى جان فدا مى‏كند؛ ولى آنجا كه خود را شناخت، ديگر به اين اندازه قانع نيست و در اين سطح نمى‏ماند. و با اين بينش است كه جامعه‏ى اسلامى تشكيل مى‏شود. و در چنين جامعه‏اى است كه حكومت اسلامى به راحتى نقش مى‏بندد و هيچ مشكلى سبز نمى‏كند.

 اگر مى‏بينى كه امروز با مشكلاتى روبرو هستيم. اين به خاطر اين غفلت است كه خواسته‏ايم پيش از تحقق جامعه‏ى اسلامى، حكومت اسلامى را تحقق بدهيم، در حالى كه اين حكومت همچون سقف رفيع و بلندى است كه پايه‏هاى محكم و عظيم مى‏خواهد. تا اين پايه‏ها فراهم نشوند نمى‏توان اين سقف را زد.

 آرزوى حكومت اسلامى بدون جامعه‏ى اسلامى، آرزوى صاحب‏دلى است كه هنوز پايه‏ها را بالا نبرده، سقف پيش ساخته را بر روى دست گرفته و خودش را زير آوار برده تا كسانى ديگر قربة الى اللَّه پايه‏ها را بالا بياورند و سقف را مستقر كنند.

 رسول مدّت‏ها در مكّه كادر و نفرات را فراهم ساخته و جمع آورى كرده تا بتواند در مدينه اين مهره را و اين كادر فراهم را سازمان دهد و به جريان بيندازد. سازماندهى بدون كادر آمادّه، امكان ندارد، مخصوصاً آنجا كه هدف حكومتى در اين سطح و با اين رسالت عظيم همراه است و آن هم در زمينه‏ى آزادى و انتخاب انسان‏هايى كه حتى در بهشت و در كنار خدا عصيان مى‏كنند و فريب شيطنت‏ها را مى‏خورند و خود را مى‏بازند.

 شايد تمام ابهام‏ها درباره‏ى حكومت اسلامى از همين‏جا برخاسته كه هدف حكومتى اسلام را تا سر حد آزادى و يا عدالت و رفاه و برابرى گرفته‏ايم، در حالى كه هدف حكومتى اسلام بالاتر حتى از تكامل و شكل دادن استعدادهاى انسان و شكوفا كردن درون‏مايه‏هاى اوست. حكومت اسلامى از پاسدارى و پرستارى فراتر آمده و مى‏خواهد انسان را همراه روشنگرى‏ها و بينات، به دستورها و كتابى برساند و با ميزان‏ها و معيارهايى آشنا كند كه انسان بتواند خودش بر پا بايستد و حركت كند و آهن را بردارد و با دشمنان راهش درگير شود.

 اين حكومت با اين هدف بلند، احتياج به چنان زمينه سازى و كادر نيرومندى دارد كه ريشه دارند و رسته‏اند و به رويش و فلاح رسيده‏اند. و اين است كه همچون سنگ نيستند كه اگر رهايشان كنى، سقوط كنند؛ كه اين‏ها مفلح هستند و ريشه‏دار هستند و بالا مى‏روند و از زير خاك‏ها بيرون مى‏آيند. آنچه بر سنگ‏ها سنگين است، براى درخت‏هاى ريشه‏دار طبيعى است.

 كسانى كه ريشه گرفته‏اند مى‏توانند بر خلاف جريان طبيعى سنگ‏ها و راكدها حركت كنند و اين برايشان رنج ندارد؛ كه: «كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبِةٍ اَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِى السَّماءِ تُؤْتِى اُكُلُها كُلَّ حِينٍ» ؛ اين‏ها همچون درخت‏هايى هستند كه ريشه‏هاى ثابت دارند و شاخ و برگ آسمان‏گير و گسترده و هميشه سرشارند و پربار و محتاج تعريف و تمجيد و تشويق هم نيستند؛ كه در سطح ايثار عمل مى‏كنند و توقع پاداش و سپاس‏گزارى هم ندارند، كه يافته‏اند در اين جريان، اين‏ها هستند كه بهره مى‏برند و سرشار مى‏شوند و از گندها آسوده مى‏گردند؛ كه ماندن، گنديدن است.ص۵۴-۵۱

 

......  حجاب و آزادى روابط

 

 مادام كه تلقى ما از انسان و برداشت ما از خويشتن دگرگون نشده،

 مادام كه نقش انسان مجهول مانده و بينش او از اين نقش در حد تنوع، در حد زندگى تكرارى و مدار بسته، در حد خوشى‏ها و سرگرمى‏ها، در حد بازيگر شدن و بازيچه ماندن و تماشاچى بودن، خلاصه شده،

 مادام كه زندگى جز نمايش و بازى، بارى ندارد، ناچار سنگينى حجاب طبيعى است، مگر اين كه با شعارها همراه شوى و يا در جوّ روشنفكرى قرار بگيرى و يا بخواهى به گونه‏اى ديگر به نمايش بپردازى يا بخواهند با تشويق و تعريف آمادّه‏ات سازند.

 مادام كه تلقى ما از خويش عوض نشود، حجاب هيچ مفهومى نخواهد داشت و چيزى جز كفن سياه و قبرستان خانه و مرگ نشاط زندگى و نابودى شادى‏ها، عنوان نخواهد گرفت.

 و هزار عذر خواهى داشت كه خودت را از آن آزاد كنى:

 كه پاكى زن در لباسش نيست، چادرى‏هاى كثيف و لجن بى‏شماره‏اند.

 كه من پاكم چه منّتم به خاكه،

 كه من راه خودم را مى‏روم، چشمشان كور نگاه نكنند.

 كه اصلاً دل بايد پاك باشد.

 كه چادر، بيشتر مرد را كنجكاو و تحريك مى‏كند.

 كه اين مسائل در كشورهاى مترقى كاملاً حل شده‏اند و ديگر مسأله‏اى نيست.

 كه روابط آزاد، طبيعى است.

 كه محدوديت، عقده مى‏آورد و محروميت، سركشى را مى‏زايد.

 و خلاصه هزار عذر و توجيه. و تازه اگر مجبور بشوى كه به خاطر ترسى و يا عشقى، حجاب بگيرى، تازه خود حجاب تو مى‏شود بازى تو. و چادر تو مى‏شود مترى چندك و رنگش بايد فلان و گل‏هايش بايد بهمان باشند. و اين است كه همان انحراف، در اين شكل جلوه مى‏كند. و تو كه هنوز نقش خودت را عوض نكرده‏اى، در هر لباسى همان خواهى بود و همان بازى‏ها را خواهى داشت و فقط با تنوع‏ها خودت را فريب خواهى داد و به ريش ديگران خواهى خنديد.

 راستى خانمى كه زندگى را جز اين نمى‏داند كه كار كند و حقوق بگيرد تا بتواند بهترين‏ها را تهيّه كند و در بهترين‏ها آن را آمادّه كند و در بهترين‏ها از آن استفاده كند و نشان بدهد كسى كه تمامى عمرش و عمق زندگيش همين چند انگشت گرفتن و دوختن و پوشيدن و نمايش دادن و جالب بودن و در چشم‏ها نشستن است، آيا مى‏تواند كه خودش را در لباس محبوس كند و خودش را بپوشد؟ پوشش؛ يعنى مرگ، يعنى تمام شدن، يعنى پوچ شدن و به بن‏بست رسيدن، كه اينها جز سرگرمى و تنوع و لذت و نمايش و جالب بودن و در چشم‏ها و دل‏ها نشستن چيزى نمى‏خواهند؛ چون خودشان را بيشتر از اين نمى‏بينند و بالاتر نرفته‏اند. 

 

 زير بناى حجاب

 

 زير بناى حجاب، همين دگرگون كردن بينش و عوض كردن تلقى و برداشت‏هاست. آن وقت آنچه سخت و رنج آلود است شيرين و مطلوب خواهد شد و راحت و آسان خواهد گرديد.

 هنگامى كه من با مقايسه‏ها، ارزش‏هاى بيشتر خودم را يافتم و با شهادت استعدادهايم، كار بزرگ خودم را شناختم و از تنوع و تكرار و از لذّت و خوشى، به تحرك و به خوبى‏ها رو انداختم، با اين بينش، ديگر هيچ تنوعى مرا ارضاء نخواهد كرد و هيچ چشمى و هيچ دهانى و هيچ دلى، جايگاه من نخواهد بود، كه من در اين تنگناها نمى‏گنجم و در اين محدوده‏ها، محبوس نمى‏شوم.

 هنگامى كه با همين مقايسه، عظمت من مشخص گرديد و كار من نمودار گشت، ناچار من به شناخت دنيا راه مى‏يابم. اگر نقش من تحرك باشد و كار من حركت، ناچار دنيا راه من خواهد بود و در اين راه من نبايد گردى به پا كنم و دلى را بگندانم و كسى را به خود جلب كنم و خودم را در چشم‏ها بنشانم. آنچه امروز آرزوى من و تمام همّت مرا تشكيل مى‏دهد، با اين بينش، بزرگ‏ترين خيانت مى‏شود و نابودى وجود من و نفى ارزش‏هاى جديدى كه به آنها راه يافته‏ام.

 با اين بينش ديگر هيچ كدام از آن عذرها، رنگى نخواهد داشت؛ چون لباس بينش نمى‏آورد، ولى بينش‏ها تو را وادار مى‏كنند كه گردى بلند نكنى و دلى را به خود نگيرى و سنگ راه نباشى.

 مسأله اين نيست كه من پاكم، مسأله اين است كه اگر كسى با عمل من گنديد، ناچار گند او به من هم سرايت مى‏كند، كه من در جامعه‏ى مرتبط زندگى مى‏كنم. و مسأله اين است كه من از محدوده‏ى حصارها و ديوارهاى من و خودم گذشته‏ام و در من تمام خلق گنجانده شده و عشق آنها در دل من هم نشسته است.

 مادرهايى كه داروهاى سمى را از دسترس بچه‏هاى فضول دور نگه مى‏دارند، از همين عشق سرشار شده‏اند. و اين است كه بريز و بپاش نمى‏كنند و بزن و برو نيستند.

 اين عشق و آن ارتباط و پيوستگى، اين دو عامل مانع اين است كه تو به گنديدگى و آلودگى ديگران بى‏اعتنا باشى؛ كه در هستى نظام يافته و در جامعه‏ى مرتبط نمى‏توان ولنگار و بى‏تفاوت بود.

 و اما داستان پاكى دل، ناچار پاكى عمل را به دنبال خواهد آورد، كه درخت زنده بار خواهد داد و دل پاك، عمل پاك خواهد آورد.

 اما كنجكاوى‏ها، هنگامى از درون با شناخت‏ها و بينش‏ها، ارضاء شده باشد، آن وقت نبايد از بيرون تحريك‏ها در ميان باشند و سنگ‏ها مانع حركت شوند. آنچه كنجكاوى را تحريك مى‏كند، همان به خويش خواندن‏هاست، چه در حجاب و چه بدون حجاب و اين تحريك‏ها در تمام شكل‏هايش كنترل مى‏شود، در حالى كه راه صحيح برداشت و ارضاء وجود دارد. و آنها كه به تحرك رسيده‏اند، بدون احتياج به تنوع‏ها، تأمين خواهند شد. كنجكاوى هنگامى بيشتر خواهد بود كه جلوى استعدادها را گرفته باشند، اما اگر رهبرى كرده باشند و جهت داده باشند، ديگر مسأله‏اى نيست.

 و اما اين توضيح كه اين مسائل در كشورهاى ديگر حل شده، به اين مى‏ماند كه بگوييم مسأله‏ى رودها در كشورهاى ديگر حل شده، مى‏گذارند هرز برود و باتلاق بشود. هرز كردن استعدادها، با راه حل و بهره‏بردارى از آنها يكى نيست. اين كه در آن كشورها، بدون معطلى مى‏توانند اين نيروها را هدر كنند، راه حل حساب شده براى بهره‏بردارى نيست. يك دسته اين نيروى عظيم را احتكار كرده‏اند و دسته‏ى ديگر بى‏حساب پرورشگاه‏ها و باشگاه‏ها و كلوپ‏ها را به چرخ انداخته‏اند و از اين نيروهاى زندگى ساز، جز سوختن ريشه‏هاى خويش بهره‏اى نبرده‏اند، در حالى كه مى‏توانستند با شكل دادن به استعدادها و رهبرى كردن و جهت دادن به آنها، نه محروميت و عقده را به دنبال بياورند و نه با روابط آزاد، با نظام‏ها و سنت‏هاى حاكم بر جهان و بر انسان درگير شوند.

 انسان با آن عظمت، در جهانى زندگى مى‏كند همراه نظام و سنّت و در جامعه‏اى زندگى مى‏كند همراه ارتباط و پيوست. و نشاط اين انسان، در بى‏نياز شدن و تأمين شدن تمام كمبودها و شكوفا شدن تمام استعدادهاى اوست، نه در هرز كردن استعدادها و نه در احتكار كردن آنها، كه اين هر دو درگيرى مى‏آورد و رنج مى‏زايد. ممكن است در يك لحظه با خوشى‏ها همراه باشد ولى اين خوشى همان خاك بازى بچه‏هايى است كه از درد كزاز غافلند و رنجِ بريدن دست و پا را تجربه نكرده‏اند.

 انسانى كه خودش را هرز كرده و خوش بوده و كيف كرده، در واقع از آنجا لذت برده كه نمى‏داند چه از دست داده، فقط حساب كرده كه چه به دست آورده است. ما از حجم استعدادها و از عظمت خويش غافليم و خود را جزء دارايى حساب نمى‏كنيم و اين است كه با لذّتى كه در عوض از دست دادن خويش و عمر و هستى خود به دست آورده‏ايم، سرخوشيم و سرشاد.

 

 وسعت حجاب

 

 با اين توضيح مى‏فهميم كه حجاب تنها مخصوص زن نيست، كه مردها هم بايد حساب شده حركت كنند و گرد و خاك بالا نياورند و دل‏ها را به خود گره نزنند، كه هر كس در سر راه دل‏ها بنشيند، او راهزن است و طاغوت. و اين مسأله در آن وسعت مطرح مى‏شود كه حتى زن و شوهر را هم مى‏گيرد، كه هيچ يك نبايد بر ديگرى حكومت كنند و هيچ كدام نبايد صاحب دل اين و آن باشند، كه دلدار، ديگرى است. و هر كس خلق را در خود نگه دارد و باتلاق استعدادهاى عظيم او بشود او هم طاغوت است.

 

 مقدار حجاب و برخورد

 

 مقدار حجاب و پوشش، با در دست داشتن اين بينش و اين ملاك، روشن مى‏شود كه هميشه يك شكل و يك مقدار ندارد. تو در برابر آتش سوزانى كه حتى كفش‏ها و دمپايى‏ها تحريكش مى‏كنند و تمام وجودش را مى‏سوزانند، وضعى خواهى داشت كه در برابر سلمان و يا وجود سازمان گرفته‏ى ديگر ندارى. در برابر آنها كه در دلشان مرض‏ها و آتش‏هاست، حتى صداى تو و رفت و آمد تو كنترل مى‏شود و پوشيده مى‏گردد.

 فاطمه(س) در برابر سلمان و ابوذر، به گونه‏اى است كه در برابر ديگران نيست. و اين ملاحظه‏ها براى كسانى كه به اين آگاهى رسيده‏اند، هيچ دشوار نيست. اين بارها براى اين ظرفيت‏ها ناچيز است، حتى مى‏بينيم كه مادران آگاه چطور وسائل شكستنى و يا داروهاى مسموم را از دسترس بچه‏ها دور نگه مى‏دارند، كه محبت آنها و عشق مادرى آنها، مى‏تواند اين همه فشار را آسان كند و مشكل‏ها را از ميان بردارد.

 اين ديدگاه وسيع است كه مى‏تواند روايات مختلف را بيابد و بفهمد. رواياتى كه از حركت فاطمه(س) و زينت و برخورد زن‏هاى مسلمان سخن مى‏گويد. و رواياتى كه سعادت زن را در اين مى‏داند كه با مرد برخوردى نداشته باشد.

 على(ع) در نهج البلاغه مى‏گويد: «شنيده‏ام كه در بازار بصره لباس زنى با عباى مردى برخورد كرده، از شرم بميريد».

 اين يك اصل است، كه برخوردها را محدود مى‏كند، مگر آنجا كه ضرورتى باشد و رجحانى و اهميتى، كه اين اهميت و رجحان و ضرورت، حتى به اسارت رفتن زينب عريان را، توجيه مى‏كند. و ضربه خوردن فاطمه‏ى مدافع حق را توضيح مى‏دهد. با چنين بينش و با چنين ملاك‏هايى است كه مى‏توانى اين تفاوت‏ها را بفهمى، كه اسلام نه تنها عمل كه عامل‏ها و انگيزه‏ها را در نظر دارد. و با اين ملاك‏ها و معيارها، احكامش را طرح مى‏كند.

 كه رسولان، همراه بيّنات و كتاب و ميزان آمده‏اند؛ بيّناتى كه روشنگر ارزش انسان و نظام جهان و ارتباط و پيوستگى دورها و جداها بوده‏اند. و كتابى كه دستور العمل اين انسان در اين راه نظام يافته بوده است. و ميزانى كه شاغول حركت اين انسان و ملاك آن احكام بوده است. و در نتيجه همراه اين روشنى و دستور و معيار، هر كس مى‏توانست خودش بر پا بايستد و حركت كند و در بن‏بست نماند.ص۹۹-۹۱

 

 کتاب بررسی اثر استاد علی صفایی (ره)عین.صاد را ازاینجا دانلود کنید.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386 ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


براي‌ پس‌ از مرگم‌ .استادعلس صفایی حائری(ره)عین.صاد

 

 

اين‌ نوشته‌ را براي‌ پس‌ از مرگم‌ مي‌گذارم‌ تا آن‌ روزي‌ كه‌ من‌، يعني‌بزرگ‌ترين‌ دشمن‌ نوشته‌هايم‌ در خاك‌ نشستم‌، آن‌ها كه‌ برفرازند، اين‌نوشته‌ها را ببينند و بسنجند كه‌ مي‌شود يك‌ متهم‌ به‌ اندازه‌ي‌ تمام‌ قاضيان‌شهر نسبت‌ به‌ خودش‌ سخت‌گير باشد و به‌ اندازه‌ي‌ تمامي‌ آن‌ها حوصله‌ وظرفيت‌ داشته‌ باشد، تا بتواند جرم‌ بزرگ‌ آن‌ها را كه‌ پيش‌ از محاكمه‌ محكوم‌كردن‌ و اعدام‌ كردن‌ است‌، از پيش‌ ببخشد و بر آبروي‌ ريخته‌ و خون‌ مهدورش‌حتي‌ به‌ اندازه‌ي‌ خون‌ پشه‌اي‌ مزاحم‌ و آب‌ راكدي‌ گنديده‌، دريغ‌ نخورد; كه‌ او بااز دست‌ دادن‌ همه‌ي‌ اين‌ها، تمامي‌ اين‌ها را به‌ دست‌ آورده‌ است‌.

آن‌ها بسوزند كه‌ با گرفتن‌ اين‌ها چيزي‌ به‌ دست‌ نياوردند و چيزها از دست‌دادند.

من‌ اين‌ نوشته‌ها را مي‌خواهم‌ در نزد بعضي‌ از دوستانم‌ كه‌ هنوز نمي‌دانم‌كيست‌ و شايد بعدها، خود، علم‌ مخالفت‌ برافرازد و بر خاكم‌ تف‌ بياندازد،بگذارم‌ تا پس‌ از من‌ پرونده‌ي‌ بسته‌ شده‌ام‌ مفتوح‌ شود و فتوحات‌ اين‌ مدعيان‌كه‌ با آبرو و خون‌ من‌ مي‌خواهند تثبيت‌ شوند، مسدود گردد.

و اين‌ حرف‌ها را در حالتي‌ مي‌نويسم‌ كه‌ بهترين‌ اتهام‌ها را و شيرين‌ترين‌نجواها و گرم‌ترين‌ انس‌ها را در غربتم‌ و تنهايي‌ام‌، در جام‌ دلم‌ و گوشم‌ وحضورم‌ ريخته‌اند. راستي‌ مثل‌ كسي‌ هستم‌ كه‌ در زير سخت‌ترين‌ توفان‌ها وشديدترين‌ برف‌ها و باران‌ها، در حصار امني‌ و كنار آتشي‌ ايستاده‌ و رقص‌ برف‌و اشك‌ ابر را نگاه‌ مي‌كند و از اين‌ همه‌ بارش‌ تهمت‌ و توفان‌ دشمني‌، حتي‌ نم‌برنمي‌ دارد و خدا را... كه‌ چه‌ها نمي‌كند. با اتهام‌ها تبرئه‌ مي‌كند و با همان‌كاري‌ كه‌ ،مي‌خواهند تو را بسوزانند، با همان‌ كار تو را مي‌سازد. برادران‌ يوسف‌با آن‌چه‌ كردند، يوسف‌ را به‌ عزت‌ رساندند و با به‌ چاه‌ انداختنشان‌ او را عزيزي‌مصر دادند... كه‌" والله‌ غالب‌ علي‌ امره‌...

اين‌ها با آن‌چه‌ كه‌ مي‌كنند و آن‌چه‌ كه‌ از من‌ مي‌گيرند، فراغت‌ و راحتي‌بيشتري‌ را به‌ من‌ مي‌بخشند; كه‌ اگر اين‌ها نبود و اين‌ حرف‌ها نمي‌آمد، بايست‌شب‌ و روز، انسان‌ به‌ كاري‌ و برخوردي‌ مي‌رسيد و مدام‌ گامي‌ برمي‌داشتم‌ وگامي‌ پيش‌ مي‌گذاشتم‌.

راستي‌ كه‌ امتحان‌ها گوناگون‌ است‌ و همه‌ با هم‌ امتحان‌ مي‌شويم‌ و همه‌به‌ هم‌ مبتلاييم‌.

آن‌ يكي‌ با گفتنش‌ و من‌ با ثباتم‌ و ضعفم‌ و ديگران‌ با شنيدن‌ و پذيرفتن‌ ونپذيرفتن‌ و توضيح‌ خواستن‌ و مدعي‌ را به‌ محاكمه‌ كشاندشان‌... و يا مدعي‌عليه‌ را به‌ زحمت‌ انداختن‌ و رنج‌دادنشان‌... و راستي‌ با اين‌ ديد ديگر چه‌رنجي‌؟

الهي‌ لك‌ الحمد حمد الشاكرين‌ لك‌ علي‌ مصابهم‌. اللهم‌ اني‌ اسئلك‌ ان‌تقطع‌ عني‌ كلما يقطعني‌ عنك‌...

ما حرف‌ها زده‌ايم‌ و بايد غرامتش‌ را بپردازيم‌. گفته‌ايم‌ كه‌ در برابر بلا، نه‌عجز و صبر، كه‌ شكر و طلب‌ نيكوست‌. از اين‌ها گذشته‌... من‌ چند سال‌ پس‌ ازمرگ‌ پدرم‌، كه‌ استادم‌ بود و اين‌ همه‌ اتهام‌ از او هم‌ به‌ من‌ رسيده‌ و يكي‌ ازجرم‌هايم‌ همين‌ است‌ كه‌ فرزند پدرم‌ هستم‌... چند سال‌ پيش‌ در مشهدخواستم‌ كه‌ درجات‌ پدرم‌ و آن‌چه‌ را كه‌ بايست‌ طي‌ مي‌كرد، اگر به‌ خاطرضعف‌هايش‌ طي‌ نشدند، و به‌ خاطر حالت‌هايش‌ محروم‌ ماند... حاضرم‌ باآن‌چه‌ كه‌ بايست‌ او مي‌كشيد و نكشيد، براي‌ او پس‌ از مرگش‌ فراهم‌ كنم‌ و اين‌درجات‌ را در برابر حقوق‌ بزرگ‌ او با رنج‌هايي‌ كه‌ بايد تحمل‌ كرد به‌ اوبازگردانم‌.

و از تو چه‌ پنهان‌ كه‌ جام‌ها سرشار شدند و پس‌ از آن‌ صحنه‌ تا امروز چه‌هاكه‌ نيامد و چه‌ها كه‌ نباريد... گرچه‌ من‌ اگر مي‌خواستم‌ تصور اين‌ بارش‌ راداشته‌ باشم‌، قالب‌ تهي‌ مي‌كردم‌، ولي‌ اكنون‌ كه‌ مبتلا شده‌ام‌، راحتم‌ و شيرين‌ ومأنوسم‌ داشته‌اند.

آن‌چه‌ در من‌ مي‌گذرد و آن‌چه‌ بر من‌ مي‌گذرد، اين‌ قدر عميق‌ و مربوط وشناخته‌ شده‌ است‌. و اين‌ باطني‌ است‌ كه‌ ظاهر را تحمل‌ناپذير مي‌كند... و آن‌چه‌در ظاهر مي‌گذرد، آن‌قدر شديد است‌ كه‌ حتي‌ نزديك‌ترين‌ دوستان‌ انسان‌ را به‌شك‌ مي‌اندازد... و حتي‌ روبه‌روي‌ تو وامي‌دارد... و قاضياني‌ كه‌ هنوز به‌ تدين‌بعضي‌ و سطحي‌ و ساده‌ بودن‌ بعضي‌ ديگرشان‌ ايمان‌ دارم‌. به‌ حيرت‌ و شك‌ وظن‌ و يقين‌ و علم‌ اليقين‌ مي‌رسند كه‌ شمر بن‌ ذي‌الجوشنم‌ و از تبار ملاعنه‌ واخيراً از دست‌پروردگان‌ آمريكا كه‌ تمامي‌ توده‌اي‌ها و فدايي‌ها و مجاهدين‌ها وامتي‌ها و ميثمي‌ها و همه‌ي‌ هاهاي‌ ديگر در من‌ شعبه‌ باز كرده‌اند كه‌ در حوزه‌سنگر بگيرم‌ و انقلاب‌ را كه‌ با صدام‌ و منافقين‌ درگير است‌، اين‌گونه‌ از داخل‌ضربه‌ بزنم‌... و اين‌ حرفي‌ است‌ كه‌ .....‌ها و ....هاي‌ حوزه‌ را در دل‌مي‌نشيند; چرا كه‌ .....‌ها و ....‌ها اين‌ حرف‌ها را البته‌ نه‌ اين‌ قدر شور،اي‌، كمي‌ بانمك‌تر پخته‌اند و به‌ خوردشان‌ داده‌اند...

آن‌چه‌ در ظاهر مي‌گذرد، آن‌قدر متنوع‌ است‌ كه‌ با تمام‌ تخصصي‌ كه‌ دردسته‌ بندي‌ و خلاصه‌گيري‌ كردن‌ دارم‌، هنوز موفق‌ نشده‌ام‌ تمامي‌ آن‌ همه‌اتهام‌ را دسته‌ بندي‌ كنم‌... و با آن‌كه‌ مهارت‌ها دارم‌ كه‌ منار را قورت‌ بدهم‌،هرچه‌ كرده‌ام‌ براي‌ بعضي‌ از اين‌ منارها چاله‌اي‌ فراهم‌ كنم‌، هنوز موفق‌نشده‌ام‌ ولي‌ مي‌توانم‌ به‌ طور كلي‌ يك‌ دسته‌ بندي‌ داشته‌ باشم‌:

 

قسمت‌ اول‌

۱- اين‌ اتهام‌ها يك‌ دسته‌ مربوط به‌ مسايل‌ اعتقادي‌ من‌ است‌. مي‌گويندبينش‌ مادي‌ دارم‌;پاسخ سئوالات سیاسی شما یکشنبه 29 آذر 1360 روزنامه جمهوری اسلامی ایران التقاطي‌ هستم‌; انحرافي‌ هستم‌; انحرافات‌ دارم‌... گذشته‌ ازروزنامه‌ي‌ حزب‌ كه‌ تا به‌ حال‌ توضيحي‌ نداده‌ و شايد در ستون‌ مسايل‌ اعتقادي‌كه‌ تازه‌ داير كرده‌، پنبه‌ام‌ را بزند، خيلي‌ها از كلمه‌ي‌ تضاد، كه‌ در بعضي‌ ازنوشته‌ها آمده‌، اين‌ مادي‌گري‌ را بو كرده‌اند... و حال‌ دنبال‌ قابلمه‌اش‌ مي‌گردندو لابد من‌ خيلي‌ ماهرانه‌ قايم‌ كرده‌ام‌ كه‌ به‌ گفته‌ي‌ آقاي‌...... اگراسمش‌ را عوضي‌ ننوشته‌ باشم‌  كه‌ در منزل‌ آقاي‌........تهران‌ آمده‌ بود،مي‌گفت‌: چند سال‌ ديگر تق‌ قابلمه‌ي‌ انحراف‌ در مي‌آيد و ديوار كج‌ بر سر تمامي‌آن‌ها كه‌ ساديست‌ هستند، خواهد نشست‌.

آقاي‌ ......‌ هم‌ كه‌ در مجلس‌ خبرگان‌ هست‌، به‌ نقل‌ آقاي‌ ..... ازايشان‌، خودشان‌ دو سال‌ پيش‌ با چشم‌ خودشان‌ در همين‌ نوشته‌ها كه‌ در يك‌كتاب‌خانه‌، چند دقيقه‌اي‌ مطالعه‌ كرده‌ بودند، ديده‌اند كه‌ گفته‌ام‌ انسان‌ به‌ جايي‌مي‌رسد كه‌ به‌ عقل‌ و وحي‌ احتياجي‌ نداشته‌ باشد پس‌ منكر وحي‌ و رسالت‌هم‌ هستم‌...

آقاي‌ .......‌ صاحب‌ كتاب‌ دوشيزگان‌ هم‌ به‌ آقاي‌ .....‌ و ...... گفته‌بودند كه‌ من‌ علي‌ اللهي‌ام‌ و يكي‌ از ادله‌ اين‌ كه‌ دوست‌ ......‌ آقا هستم‌;محسن‌ ....‌ كه‌ با يك‌ نفت‌ فروش‌ كنار فيضيه‌ كه‌ علي‌اللهي‌ بود، ارتباط داشته‌ است‌ و ديگر اين‌ كه‌ خودم‌ به‌ ايشان‌ گفته‌ام‌ تو خودت‌ خدايي‌... و ديگروحدت‌ وجودي‌ هستم‌ و بدون‌ شك‌ از ملاعنه‌ چند ضرب‌.

فرزندان‌ آقاي‌ .....‌ با واسطه‌ي‌ ........در منزل‌ يكي‌شان‌ دعوت‌شده‌ بوديم‌، باز به‌ آقاي‌ ..... گفته‌اند كه‌ من‌ خودم‌ با زبان‌ خودم‌ گفته‌ام‌ وآن‌ها با گوش‌ خودشان‌ شنيده‌اند كه‌ من‌ گفته‌ام‌ كه‌ رسول‌ الله‌ مشرك‌ است‌ وهرچه‌ آقايان‌ سه‌ ربع‌ مباحثه‌ كرده‌اند كه‌ آدم‌ بشوم‌ نشده‌ام‌ و از آن‌ حرف‌ خبيث‌دست‌ برنداشته‌ام‌...

مي‌گويند كه‌ من‌ نوع‌ عرفان‌ منحرف‌ و انزواگرايي‌ هم‌ دارم‌ كه‌ مثل‌ آن‌ رندكه‌ خودش‌ را به‌ ....مي‌داد تا غرورش‌ باد نكند، ما هم‌ به‌ رسم‌ تقيه‌ خودمان‌را مي‌شكنيم‌... و شاهدش‌ آقاي‌ ....‌ كه‌ پرونده‌اي‌ در دادگاه‌ دارد... و درپرونده‌ نوار دارد... و در نوار يك‌ كلمه‌ از من‌ هست‌ كه‌ گفته‌ام‌: " ....‌ مرغوب‌ به‌ريش‌ تو " مخاطب‌، ......‌  نامي‌ است‌ كه‌ از آقاي‌ ......‌ جوك‌ تعريف‌مي‌كرده‌ است و همين‌ يك‌ كلمه‌ و كلمه‌هاي‌ ديگر كه‌ آقاي‌ ....‌ و ......‌هم‌ مدعي‌ آن‌ هستند، جمع‌ شده‌اند... و اولا باعث‌ شده‌اند كه‌ اين‌ اتهام‌هادرست‌ بشوند و ثانياً باعث‌ شده‌اند دوستان‌ از من‌ دست‌ بشورند... و ثالثاً باعث‌شده‌اند كه‌ خودم‌ توجيه‌گر باشم‌...

و مي‌گويند صوفي‌ هم‌ هستم‌... آن‌ هم‌ يك‌ نوع‌ صوفي‌ سارتر قورت‌داده‌اي‌ كه‌ ماركسيسم‌ ...... . بايد معذرت‌ بخواهم‌ كه‌ اين‌ طور حرف‌ مي‌زنم‌و مي‌نويسم‌; چون‌ مي‌خواستم‌ ادعاي‌ آقاي‌.....و ........‌ و.......و......و......‌ زودتر مستدل‌ بشود .

در بعد اعتقادي‌ اين‌ چنين‌ معجون‌ مقوي‌ و نيرومندي‌ هستم‌ كه‌ اگر ابوعلي‌سينا در آن‌ شعر كه‌ مي‌گويند براي‌ سلطان‌ فلان‌ فرستاده‌، يك‌ قرص‌ از چرك‌گوشم‌ را اضافه‌ مي‌كرد، سلطان‌ كه‌ از ضعف‌ قوه‌ي‌ باه‌ شكايت‌ كرده‌، به‌ جايي‌مي‌رسيد كه‌ اگر به‌ جهنم‌ هم‌ مي‌افتاد، حورالعين‌ها از او معذب‌ مي‌شدند. كه‌راستي‌ الامان‌ از اين‌ همه‌ تنوع‌ در كفر و الحاد...

 

..............................................................................................قسمت‌ دوم‌

 

 

اين‌ اتهام‌ها از منشأهاي‌ گوناگون‌ و ريشه‌ دار مايه‌ مي‌گيرد و قاضي‌ بيداري‌مي‌خواهد كه‌ بتواند از لابه‌لاي‌ اين‌ ميوه‌هاي‌ تهمت‌، آن‌ ريشه‌ها را ببيند و ازتناقض‌ها و جزيي‌ كردن‌ حوادث‌ و مشخص‌ نمودن‌ وقايع‌، دروغ‌ها را درآورد.

۱ ـ اين‌ منشأها به‌ ترتيب‌ تاريخ‌شان‌ از داستان‌ پدرم‌ آغاز مي‌شوند وهمان‌طور كه‌ اشاره‌ كردم‌، جرم‌ من‌ اين‌ مي‌شود كه‌ فرزند او هستم‌...او كه‌مي‌گويند مخالف‌ امام‌ بوده‌ و ساواكي‌ بوده‌ و نماز را در سال‌ ۴۲ تعطيل‌ نكرده‌ ودر سال‌ ۵۰ بر يكي‌ از بستگان‌ اويسي‌ كه‌ مرده‌ بود، نماز ميت‌ خوانده‌ است‌.

من‌ درصدد نيستم‌ تاريخ‌ پرماجراي‌ پدرم‌ را كه‌ هر چه‌ دارم‌، از اوست‌، دراين‌ چند خط شرح‌ دهم‌ و يا در برابر اين‌ اتهام‌ها كه‌ خود ظاهر داستان‌ است‌،به‌ دفاع‌ برخيزم‌. آن‌ قدر مي‌دانم‌ كه‌ ..... امام‌ .....، در مسجد نو سال‌هاپشت‌ سر پدرم‌ به‌ نماز مي‌ايستاده‌ است‌ و باز مي‌دانم‌ كه‌ در برابر اسرار هزارساله‌ي‌ حكمي‌ زاده‌ پدرم‌ و امام‌ هر دو رديه‌ نوشته‌اند و آن‌ رديه‌ تهمت‌وهابي‌گري‌ براي‌ پدرم‌ آورد. و آن‌ قدرم‌ مي‌دانم‌ كه‌ ................................................ و تا زمان‌ بروجردي‌ كه‌ ايشان‌ و حاج‌ آقا روح‌ الله‌ كمال‌وند،بروجردي‌ را ترويج‌ مي‌كردند، اين‌ داستان‌ ادامه‌ داشت‌ تا آن‌جا كه‌ بروجردي‌  برايشان‌ و آيت‌ اله‌ زاده‌ي‌ حائري‌ كه‌ در منزل‌ بروجردي‌ عمامه‌ بر زمين‌ زده‌ بود،خشم‌ كردند و آن‌ها را كنار گذاشتند، تا آن‌جا كه‌ پس‌ از مرگ‌ يا قتل‌ بروجردي‌،به‌ وسيله‌ي‌ شاه‌ و اجراي‌ لوايح‌ شش‌ گانه‌، داستان‌ ۱۵ خرداد پيش‌ آمد و تاآن‌جا كه‌ پس‌ از حكومت‌ نظامي‌، پدرم‌ به‌ مسجد رفت‌ كه‌ معتقد بود بايدمساجد را نگه‌ داشت‌ و گرنه‌ با بازنشسته‌هاي‌ معمم‌ مي‌توانند پرش‌ كنند ومي‌گفت‌: "اعتصاب‌ ما در نماز ما نبايد باشد، كه‌ استعينوا بالصبر و الصلاه "‌.

................. و مي‌گفت‌: " من‌داستان‌ مشروطيت‌ را فراموش‌ نكرده‌ام‌ كه‌ چگونه‌ آخوند و بهبهاني‌ را در كوفه‌مي‌كشند و چگونه‌ شيخ‌ فضل‌ الله‌ را با دست‌ همان‌ها و با فتواي‌ همان‌ها به‌خون‌ كشيدند. و چگونه‌ دو طرف‌ روحانيت‌ را كنار گذاشتند و خون‌ آن‌ها رانوشيدند و خوراك‌ مشروطيت‌ را بلعيدند. او مي‌گفت‌ كه‌ ما كسي‌ نداريم‌، كاري‌نمي‌كنيم‌. در حالي‌ كه‌ ديگران‌ مي‌گويند داريم‌ و مي‌كنيم‌. يادم‌ نمي‌رود كه‌ در اين‌ميانه‌ حرفي‌ زدم‌ كه‌ فقط پدر نگاهم‌ كرد و آن‌ حرف‌ اين‌ بود: كه‌ نداريد، بسازيدو بكنيد... بعدها پدرم‌ ناله‌ها داشت‌ و اين‌ شعر را مي‌خواند: اضاعوني‌ و اي‌ فتي‌اضاعوا... ليوم‌ كريهه‌ و سداد ثقر. و مي‌گفت‌: "اين‌ فرياد يك‌ مقني‌ در چاه‌هاي‌بغداد بوده‌ است‌..." و مي‌گفت‌: "من‌ داستانم‌، داستان‌ سقايي‌ است‌ كه‌پهلواني‌اش‌ را رندان‌ ربوده‌ بودند و در جنگ‌هاي‌ اندلس‌ كه‌ داستانش‌ را ازكتاب‌ المستطرف‌ لكل‌ فن‌ مستطرف‌ نقل‌ مي‌كرد، به‌ سقايي‌ مشغول‌ بود... تا آن‌كه‌ در مصاف‌ و روز ديگري‌، سراغش‌ را گرفتند و مي‌ناليد كه‌ چگونه‌ بايدپهلوان‌ها سقايي‌ كنند... و شعبده‌ بازان‌ صف‌ آرايي‌ كنند..

و بعدها ناله‌ داشت‌ كه‌ من‌ از اين‌ها نخواهم‌ گذشت‌ كه‌ قلمم‌ را شكستند و مراخرد كردند... و بعد در برابر اين‌ آيه‌ كه‌ خودش‌ مي‌خواند: فاعفوا و اصفحوا الاتحبون‌ ان‌ يغفر اله‌ لكم‌، مي‌گفت‌: "بلي‌ احب‌" و ...................

در يك‌ روز كه‌ با او در بيدهند در سرچشمه‌ فدرز بوديم‌  و از زندگاني‌اش‌مي‌گفت‌ و مي‌سوخت‌، گفتم‌: شايد اين‌ها به‌ خاطر دين‌شان‌ با شما چنين‌كردند. شايد خيال‌ مي‌كردند كه‌ شما باطليد و خطرناكيد و شايد خدا در اين‌كارشان‌ مأجورشان‌ داشته‌ باشد... كه‌ در اين‌ آيه‌ هست‌:  " و نزعنا ما في‌صدورهم‌ من‌ غل‌ اخواناً علي‌ سرر متقابلين‌ "، مي‌شود كه‌ مؤمنين‌ به‌ خاطر خدابا يكديگر درگير شوند كه‌ دنيا، دنياي‌ حجاب‌ و تزاحم‌ است‌. تا  "يوم‌ تبلي‌السرائر" كه‌ پرده‌ها بركنار مي‌شوند و چشم‌ها نيز، كه‌  "بصرك‌ اليوم‌ حديد "....

آن‌جا در كنار آن‌ چشمه‌ داستاني‌ را كه‌ خودش‌ برايم‌ گفته‌ بود، با اشاره‌مطرح‌ كردم‌... او گفته‌ بود كه‌ در همان‌ درگيري‌، حكمي‌ زاده‌ كه‌ مردم‌ به‌ سب‌، ومنبري‌ها به‌ بدگويي‌ و هجوم‌، و آيات‌ و مراجع‌ به‌ سكوت‌، برنامه‌ گذاشته‌بودند... يك‌ شيخ‌ مهدي‌ مسأله‌ گويي‌ بود كه‌ شديداً مرا هتك‌ كرده‌ بود... گرچه‌بعدها برگشت‌ و حتي‌ پشت‌ سرم‌ به‌ نماز ايستاد، اما چون‌ استغفار نكرده‌ بود، ازاو نگذشته‌ بودم‌... مريض‌ شد، عيادتش‌ نرفتم‌. مرد، تشييعش‌ نكردم‌. در ختم‌هايش‌ شركت‌ ننمودم‌... مدت‌ها گذشت‌. يك‌ شب‌ زمستان‌ بود. بيدار شدم‌.خوابم‌ نمي‌برد. هرچه‌ كردم‌، خوابم‌ نبرد (با اين‌ كه‌ از خصوصيات‌ او خواب‌سريع‌ و سبكش‌ بود)  ساعت‌ها گذشت‌. فايده‌اي‌ نداشت‌. يك‌ موقع‌ متوجه‌شدم‌ كه‌ گويا در گوشم‌، كسي‌ حرف‌ مي‌زند. توجه‌ كردم‌. صدايي‌ مي‌شنيدم‌ مثل‌صدايي‌ كه‌ از پشت‌ تلفن‌ مي‌شنوي‌... آرام‌ مي‌گفت‌:"از شيخ‌ مهدي‌ بگذر...".خوب‌ گوش‌ دادم‌. لرزيدم‌ و از او گذشتم‌ و خوابم‌ برد.

اين‌ حكايتي‌ بود كه‌ خودش‌ نقل‌ كرده‌ بود و من‌ به‌ همان‌ استدلال‌ مي‌كردم‌كه‌ شايد اين‌ها هم‌ كه‌ با شما درگير شدند و تهمت‌ بي‌ديني‌ و وهابي‌گري‌ زدند،به‌ خاطر خدا درگير شده‌ بودند و مي‌كوبيدند... نگاه‌ آرامش‌ را به‌ موج‌ آب‌ فدرزدوخته‌ بود. حرفي‌ نمي‌زد...

من‌ چه‌ بگويم‌ كه‌ چگونه‌ وهابي‌اش‌ مي‌گفتند، در حالي‌ كه‌ دلش‌ سرشار ازشوق‌ و عشق‌ اهل‌ بيت(‌سلام الله علیهم) بود و بعدها ساواكي‌اش‌ مي‌گفتند كه‌ كامكار،چمدان‌هاي‌ پول‌ را براي‌ او آورده‌ است‌...

يادم‌ نمي‌رود. هنوز مدرسه‌ مي‌رفتيم‌ كه‌ آن‌ داستان‌هاي‌ سال‌ ۴۲ شروع‌شده‌ بود و اتهام‌ بالا گرفته‌ بود و پول‌هاي‌ ساواك‌ زبانزد همه‌ شده‌ بود... شب‌تابستاني‌ بود. براي‌ شام‌ جمع‌ شده‌ بوديم‌. سفره‌ را پهن‌ كردند... جز نان‌ چيزي‌نبود... خنديد. خنده‌ي‌ تلخي‌ كه‌ هنوز عظمتش‌ را فراموش‌ نمي‌كنم‌، كه‌ اين‌هاهمان‌ پول‌هايي‌ است‌ كه‌ كامكار برايم‌ آورده‌؟ راستي‌ كه‌ من‌ فرزند بحران‌ها وتناقض‌ها بوده‌ام‌ و امروز هم‌ ميراث‌خوار همان‌ روزها هستم‌... و خداي‌ را شكركه‌ عنايت‌ها كرده‌ و در حصن‌ امني‌ نگاه‌ داشته‌ و اين‌ شكيبايي‌ را پدرم‌ هنگامي‌كه‌ بعدها تهمت‌ها فرو نشست‌ و نهايتاً تهمت‌ بي‌سليقگي‌ و يا غرور علمي‌،جاي‌ ساواكي‌ و بي‌ديني‌ را گرفت‌ و با هم‌ به‌ سمت‌ شيخان‌ مي‌آمديم‌، در كنارباغ‌ ملي‌، كه‌ دكمه‌هاي‌ قبايش‌ باز بود و سينه‌اش‌ پيدا بود و گوشه‌ي‌ عبايش‌ دردست‌، ايستاد و گفت‌: "بابا  ( و همين‌ تكيه‌ كلامش‌ بود) كسي‌ كه‌ در مقام‌اطاعت‌ باشد، در همين‌ دنيا هم‌ از تهمت‌ها آزاد مي‌شود.( و همان‌ها كه‌ متهم‌اش‌مي‌كردند، الان‌ حصحص‌ الحق‌ مي‌گويند)...

و بعد اين‌ جمله‌ را گفت‌ كه‌ تمام‌ وجودم‌ را گرفت‌، در حالي‌ كه‌ چشم‌ هايش‌از اشك‌ پر شده‌ بود، خنديد كه‌ بابا مردم‌ زياد هستند و پرتوقع‌. خدا يكي‌ است‌ وسريع‌ الرضا. او را راضي‌ كن‌، ديگران‌ چيزي‌ نيستند... و اين‌ آيه‌ را خواند كه‌يوسف‌ در زندان‌ خوانده‌ بود: ء أرباب‌ متفرقون‌ خير ام‌ اله‌ الواحد القهار...

گذشته‌ از داستان‌ وهابي‌گري‌ و ساواكي‌ و بي‌سليقگي‌، در حدود سال‌هاي‌۵۰ بود و يا ۴۹ كه‌ پدرم‌ بر يكي‌ از بستگان‌ اويسي‌ نماز ميت‌ خواند و آن‌ هم‌براي‌ بعضي‌ها سؤال‌ بود كه‌ چرا، و چرايش‌ اين‌ كه‌ پدرم‌ از خانم‌ اولش‌، دوخواهر و دو برادر براي‌ ما داشت‌ كه‌ هنگام‌ مرگ‌ مادرشان‌ و آمدن‌ مادر من‌،سني‌ نداشتند و بعدها با تحريك‌ مادر بزرگ‌ از پدر جدا شدند. محمد بادوستاني‌ سركش‌ به‌ دزدي‌هاي‌ مختصر و بعدها به‌ فرار از قم‌ و گرفتاري‌ درگداخانه‌ها و بعدها گردوفروشي‌ در تجريش‌ رسيد. حدود ۱۲ سالي‌ آواره‌ بود وبعد با كمك‌ برادرم‌ جعفر توانست‌ در ظرف‌ سه‌ سال‌،ديپلمش‌ را بگيرد و حدود۲۸ سال‌ داشت‌ كه‌ به‌ قم‌ آمد و براي‌ سربازي‌اش‌و ازدواجش‌، از پدرم‌ كمك‌ خواست‌. پدرم‌ معتقد بود كه‌ هيچ‌كدام‌ از ما نبايد به‌خدمت‌ سربازي‌ بروند و براي‌ شاه‌ سرباز باشند و هيچ‌كدام‌ از ما به‌ سربازي‌نرفتيم‌. براي‌ معافي‌ محمد  به‌ قانوني‌ روي‌ آوردند كه‌ اگر كسي‌ با سن‌ معيني‌پيش‌ از ۴۸ ازدواج‌ كرده‌ بود، از خدمت‌ معاف‌ مي‌شد و به‌ اين‌ خاطر، تاريخ‌ازدواج‌ او را با پولي‌ كه‌ به‌ يكي‌ از محضردارهاي‌ قم‌ دادند، در سند، پيش‌ از ۴۸ثبت‌ كردند، در حالي‌ كه‌ در دفتر مطابق‌ تاريخ‌ روز بود.

محمد با همان‌ سند معافي‌ گرفت‌ و در بانك‌ ملي‌ استخدام‌ شد، ولي‌ هنوزسر كار نرفته‌ بود كه‌ در رابطه‌ با پرونده‌ي‌ صفايي‌ نامي‌ از مسگرهاي‌ قم‌ كه‌ اوهم‌ از همين‌ راه‌ معافي‌ گرفته‌ بود و در بازرسي‌، وضعش‌ مشخص‌ شده‌ بود و درهمان‌ صفحه‌، نام‌ محمد  ما هم‌ فاش‌ شده‌ بود، به‌ سراغش‌ آمدند و شهودش‌ راكه‌ سليماني‌ و مظفري‌ و حاج‌ حسن‌ جواديان‌ بود، گرفتند و به‌ دنبال‌ خودش‌بردند... و داستان‌ قوز بالاقوز پيش‌ آمده‌ بود. پس‌ از سال‌ها دربه‌دري‌، نوبت‌ به‌هشت‌ سال‌ زندان‌ به‌ جرم‌ جعل‌ اسناد و محاكمه‌ در بازرسي‌ ارتش‌ مبتلا شده‌بود و از همه‌ بالاتر شهود بيچاره‌، يكي‌ شان‌ با سن‌ هفتاد سال‌ در پله‌هاي‌دادسرا به‌ اسهال‌ مبتلا شده‌ بود و از ناراحتي‌ او پدرم‌ مي‌سوخت‌ كه‌ كاش‌ مرا به‌جاي‌ او بگيرند و او را راحت‌ بگذارند.

 در چنين‌ وضعي‌ كه‌ ۸ نفر گرفتار بودند، پدرم‌ با نماز ميتي‌ كه‌ خواند اين‌هارا نجات‌ داد و توضيحش‌ اين‌ بود كه‌ خدا اين‌ صحنه‌ را فراهم‌ كرده‌. من‌ هم‌آبرويي‌ ندارم‌ كه‌ هتك‌ اسلام‌ بشود، كه‌ مرا از پيش‌ ساواكي‌ مي‌دانستند و وجاهتي‌نداشته‌ام‌ و بعدها هم‌ اين‌ كار آبستنم‌ نمي‌كند و حالا هم‌ اين‌ها را نجات‌ مي‌دهد...كه‌ محمد در بازپرسي‌ ارتش‌ با هفت‌ نفر بقيه‌ كارشان‌ درست‌ شد و بعد چندروزي‌ به‌ سربازي‌ تا كرمان‌ رفت‌ و بعد معافش‌ كردند و به‌ سر كارش‌ در بانك‌ملي‌ رفت‌ و تا حالا هم‌ هست‌ و به‌ ساختن‌ خانه‌ و كاشانه‌ و زندگي‌ عادي‌اش‌مشغول‌ است‌ و از آن‌ داستان‌ خودكشي‌ و آن‌ داستان‌هاي‌ آوارگي‌ فاصله‌ گرفته‌و چه‌ بسا فراموش‌ كرده‌ باشد. ولي‌ با تمام‌ شور و استعدادش‌ به‌ عادت‌ها دل‌خوش‌ كرده‌ است‌ كه‌ خدايش‌ بي‌آرام‌ كند و دلش‌ را توفاني‌ كند كه‌ به‌ تمامي‌ دنياقانع‌ نشود و در راه‌ نماند.

و اين‌ هم‌ شأن‌ نزول‌ آن‌ نماز است‌ و حرف‌ هايي‌ كه‌ در اين‌ باره‌ بود. و اين‌هم‌ عذر پدرم‌ كه‌ نجات‌ اين‌ها را با تكليفي‌ كه‌ بايد انجام‌ مي‌شد و با شخص‌ اوانجام‌ شد، توضيح‌ مي‌داد و اين‌ها را از الطاف‌ و كارسازي‌هاي‌ خدا مي‌دانست‌.

اين‌ داستان‌ پدرم‌ بود و آن‌ هم‌ شرايطش‌ و تنهايي‌اش‌ و تاريخ‌ مشروطيت‌و بازي‌هاي‌ سياسي‌اش‌ و حق‌ داشت‌ كه‌ از بازي‌هاي‌ بگويد و از تنهايي‌ و نبودنيروها دم‌ بزند و همان‌طور كه‌ ديديم‌، ................... گرچه‌ خداي‌ غالب‌ مي‌خواست‌ كه‌ خود را نشان‌ بدهد و معقل‌ها رامحروم‌ گرداند...

اين‌ پدرم‌ بود با آن‌ بدبيني‌ عميقي‌ كه‌ از يك‌ قرن‌ مشروطيت‌ شاهدمي‌گرفت‌ و از درگيري‌هاي‌ مستمر زندگي‌اش‌ سيراب‌ مي‌شد و از تنهايي‌اش‌ واعتقادش‌ به‌ بي‌ وفايي‌ مردم‌ و صحنه‌هاي‌ كاشاني‌ و مصدق‌ و شاه‌ تغذيه‌مي‌كرد.

و همين‌ پدر براي‌ من‌ درسي‌ بود كه‌ در تنهايي‌ به‌ تولدي‌ و توليدي‌ برسم‌ ونداريم‌ و تكليفي‌ نيست‌ را به‌ نداريم‌ و بايد بسازيم‌ و كاري‌ بكنيم‌، راه‌ بدهم‌ وهمين‌ اعتقاد مرا بر آن‌ داشت‌ تا به‌ تربيت‌ و سازندگي‌ فكر كنم‌ و مسؤوليت‌ هرآن‌چه‌ كه‌ نيست‌، خودم‌ به‌ عهده‌ بگيرم‌ و به‌ انتقاد نپردازم‌. چون‌ اعتقادم‌ بر اين‌بوده‌ و هست‌ كه‌ هر حركتي‌ كه‌ نيازهايش‌ را خود، تأمين‌ نكند، مجبور است‌ كه‌امتياز بدهد و در دامان‌ شرق‌ و غرب‌ بغلطد.

و همين‌ است‌ كه‌ كار اساسي‌ خودم‌ را، يكي‌ دگرگون‌ كردن‌ تلقي‌ توده‌ها ازخود و ديگري‌ به‌ دست‌ آوردن‌ مهره‌هاي‌ كارساز مي‌دانستم‌... و اين‌ را خدمت‌به‌ اين‌ حركت‌ و نهضتي‌ كه‌ مي‌خواهد به‌ حكومت‌ مهدي‌ و حكومت‌ اسلامي‌منتهي‌ شود، حساب‌ مي‌كرده‌ام‌... گرچه‌ عقلاي‌ قوم‌ اين‌ها را نفهمند و تو را به‌بي‌كاري‌ و نمي‌دانم‌، خراب‌كاري‌ هم‌ متهم‌ كنند...كه‌ بايد محبت‌ها را در برابرخداوند ارايه‌ كرد... و بايد آن‌گونه‌ راه‌ رفت‌ كه‌ اگر اين‌هايي‌ كه‌ با آن‌ها كارمي‌كردي‌ و با آن‌ها راه‌ مي‌رفتي‌ تو را نخواستند، آن‌ كس‌ كه‌ براي‌ او كاركرده‌اي‌ و قدم‌ زده‌اي‌، خواستار تو باشد... اين‌ درس‌ عميق‌ پدرم‌ در كنار باغ‌ملي‌ قم‌ بود... سلام‌ خدا بر او كه‌ درس‌ هايش‌ چراغ‌ ظلمات‌ و راه‌ در بن‌بست‌هاهستند. 

                                                                                                         ادامه دارد..............

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386 ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  |